-
یکشنبه ۳ جدی ۱۴۰۲ - ۰:۱۱خاطره رنجیده«یلدای تاریخی ما فقط خود را بازتولید نموده و همواره شب زاییده است. نسلهای را که در دامن و تحت سیطرهی خود پرورانده است کورهای مادرزادند که نسبتی با روشنایی نداشته و از نور آفتاب بیبهره بوده و هستند. به قول اقبال کور مادرزاد و نور آفتاب!!؟ شاید آنچه به پایایی و پایداری این شب دیرین و این وضعیت مزمن کمک کرده و یلدای تاریخی را دوامدار ساخته همین نسلهای تولد یافته در درون این شب و بینصیب از نور آفتاباند. حاکمیت شب یلدایی تاریخی آنچنان گسترده و عمیق بوده که حتی بهاندازه مثال غار افلاطونی نور در درونش نتابیده تا مردم حداقل با سایهی حقیقت و واقعیت آشنایی پیدا میکردند.»
-
سه شنبه ۲۴ اسد ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۵امینی رها«آه! دردی ازین درناكتر و رنجی ازین غمناكتر وجود دارد كه انسان آن قدر سنگین و آن چنان بارها و بارها بمیرد كه حتی مرگ خویش را هم نتواند اثبات نماید و این؛ یعنی نیستییی مطلق. برخی افراد یا گروهها در تاریخ اگر خودش را در زمان حیاتش به اثبات نرساندهاند لا اقل با مرگشان به اثبات خویش پرداخته و چه بسا به جاویدانگی هم رسیدهاند و من در زمان حیات، كه هیچ، حتا حادثه مردن خویش را هم نتوانستم زنده نگهداشته و اثبات نمایم.»
-
یکشنبه ۲۰ حمل ۱۳۹۶ - ۱۹:۰۵نوروز جمشیدی«ما تا کنون در فصل زمستان تاریخی خویش به سر میبریم و در زندان سخت و طاقتفرسایی آن با شلاق سوزناک و عذاب اسفناک آن میزییم و زندگی میکنیم چه نسبتی با شادی و برپایی آیین نوروزی داریم؟! نوروز ما نو شد اما روزگار ما نو نشد و خورشید درخشان هرگز گرمابخش کویر سوزناک زندگی و برهوت تاریک سرگشتگی ما نگشته و در بام سرنوشت و ایوان سرد نتابیده و روشنی را مهمان سرنوشت فردی و اجتماعی خویش نکرده و به آن آشنایی حاصل نکرده و چهره بشاش و شاداب آن را ندیده و به رویش نخندیدهایم. نه خورشید بر سرنوشت ما تابیده و نه ما بر روی خورشید لبخند زده و از وی پذیرایی کردهایم.»
-
جمعه ۱۳ حمل ۱۳۹۵ - ۰:۲۲حسین رازدان«در بهار، نسیم آشنا بوی نگار و کران تا کران زمزمه آبشار، سپیدهدم سحری خندهی آشکار، نفس پیک صبا خبر خوشگوار، دامن دشت میزبانی لالهزار، گستره صحرا نوید سبزهزار میدهد. نسیم بهاری در این لحظههای آسمانی زمزمه عشق و سرود سرمستی و پیام خوش بیداری و بشارت آمدن صبح را فریاد و پایان شب دیجور را شادباش میگوید. نسیم بهاری بر درودیوار شهر، کاکلهای درختان باغ، گونههای خندان گلهای چمن، قامتهای کشیدهی سبزهها و دامنهای درهمتنیدهی بوته علفها، میگذرد و زمزمه بیداری و شور و حال بهاری را به آنها هدیه داده و رقص برگها و نشاط گلها را به ارمغان میآورد.»
-
یکشنبه ۲ حوت ۱۳۹۴ - ۲۳:۵۵ح-الف قاسمی«کاش میشد به خاطر لبخند کودکان که روایت معصومانه زندگی است و به خاطر عشق مادرانه؛ که ایثار صادقانه برای ادامه حیات است و همچنین به خاطر همهی خوبیها و زیباییها و جلوهها و سازها و سرودهای که در رگ رگ زندگی جاری است جنگ مارا نیز پایانی میبود و مردم این سرزمین و ویرانه آباد یکبار دیگر روی صلح و آرامش، رفاه و آسایش را دیده و از زندگی تفسیر نو و معنای غیر از جنگ و خون، قساوت و جنون مینمودند. ما در این دوره و زمانه آرزو میکنیم که ایکاش بهجای پایان یافتن عمر اینهمه کودکان معصوم و انسانهای بیگناه، روزی عمر جنگ پایان مییافت و جنگ هم میمرد تا بستری برای زندگی فراهم میگشت. کاش!!!.»
-
جمعه ۱۶ دلو ۱۳۹۴ - ۲۳:۰۹علی فروزان«اگر کل افغانستان را در قطب شمال تاریخی تصور کنیم که گرفتار یخبندان و انجماد ممتد تاریخی است، سرزمین هزارستان در قطبیترین نقطه شمال تاریخی به سر میبرد که آفتاب گرمابخش و نوری که پیام گرما و فصل تازه تاریخی را نوید دهد، نمیتابد و کوههای یخ و دریای منجمد و آسمان سوزناک و بیرحم و بادهای وحشی و برفهای همیشگی حکم رانده و بیداد میکنند و مردم همه در کولاکها و توفانهای ممتد و پیوسته گیر مانده و از نشانهی حیات فقط نفس کشیدن را با خود دارند و دیگر هیچ علایم و نشانه زندهبودن و زنده شدن مشاهده نمیگردد.»
-
جمعه ۲ دلو ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۰حسین بینوا«اینک فضای افغانستان فضای یاس، سرخوردگی، ناامیدی و تحیر و واماندگی است. اوضاع کشور در هر زمینه بدتر از گذشته و هیچ روزنهی بهسوی افقهای روشن نمیوزد و هیچ چشماندازی بهسوی ساحل نجات نمیخندد و هیچ موجی در دلهای افسرده نمیخروشد و هیچ پرنده شوقی بر شاخسار باغ نیمسوخته نمیخواند و هیچ جرقه امیدی از دلها نمیجهد و هیچ پیامی از راه نمیرسد و هیچ کلامی نمیشکفد و هیچچیزی در این هیچستان نمیبالد و نمیروید. هرچه هست هیچ و اندر هیچ است و بس. فقط هیچ است که مدام آوازهگری میکند و تمام فضا و تمام زمین و زمان را آکنده از خود و با خود همراه کرده و بانک برمیدارد و آواز سر میدهد»!!
-
یکشنبه ۲۹ قوس ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۳امین غزنوی«خون تبسم چون اشعه آفتاب در آسمان خونفام کشور تابید و تاریکیها را کنار زد و روشنایی خونین افق را از کرانههای ماهها اسارت و از غروب غریبانهی شهادت به ارمغان آورد و با این پرتو افشانی خویش نه تنها چهره طالبان و داعشیان را روشن ساخت که چهره کسانی را که در کسوت دوست ظاهر و به شکل شمایل رهبر خود را آراسته و آرایش کرده و با لطایف الحیل خود را مدافع و دلسوز به آرمانها و خواستهای قوم و مردم جا زده بود، را نیز افشا کرد و از پردهی استتار بیرون و از لایههای نقاب بیشمار آشکار و آفتابی کرد. در پرتو شعاع خون خورشیدی تبسم و همراهانش تاریکیها کنار زده شد.»
-
سه شنبه ۲۴ قوس ۱۳۹۴ - ۲۲:۲۷علی امینی«آه! در این شهر جنگلی و در این زمانه وحشی و در این ویرانهآباد بی اخلاقی و در این دنیای بی زیبایی و در این کویر بیوجدانی و در این مرداب بیخیزشی و در این مرگ انسانی و در این مکر و افسون جادوگری و ... چگونه دلگیر نباشم و چگونه از این همه پستی و چگونه از این همه پلشتی و چگونه از این همه انحطاط و پوسیدگی و چگونه از این همه اسارت و واماندگی و چگونه از این همه ناانسانی وجدان انسان در عذاب و روان انسان در اضطراب و روح انسان در تب و تاب نیفتد و دلهره دایمی و شوریدگی همیشگی قرین انسان نگردد و انسان بتواند آرامش خیال و آسایش بیملال داشته باشد.؟»