• یکشنبه ۲۰ حمل ۱۳۹۶ - ۱۹:۰۵
    نوروز جمشیدی
    «ما تا کنون در فصل زمستان تاریخی خویش به سر می‌بریم و در زندان سخت و طاقت‌فرسایی آن با شلاق سوزناک و عذاب اسفناک آن می‌زییم و زندگی می‌کنیم چه نسبتی با شادی و برپایی آیین نوروزی داریم؟! نوروز ما نو شد اما روزگار ما نو نشد و خورشید درخشان هرگز گرمابخش کویر سوزناک زندگی و برهوت تاریک سرگشتگی ما نگشته و در بام سرنوشت و ایوان سرد نتابیده و روشنی را مهمان سرنوشت فردی و اجتماعی خویش نکرده و به آن آشنایی حاصل نکرده و چهره بشاش و شاداب آن را ندیده و به رویش نخندیده‌ایم. نه خورشید بر سرنوشت ما تابیده و نه ما بر روی خورشید لبخند زده و از وی پذیرایی کرده‌ایم.»
  • جمعه ۱۳ حمل ۱۳۹۵ - ۰:۲۲
    حسین رازدان
    «در بهار، نسیم آشنا بوی نگار و کران تا کران زمزمه آبشار، سپیده‌دم سحری خنده‌ی آشکار، نفس پیک صبا خبر خوشگوار، دامن دشت میزبانی لاله‌زار، گستره صحرا نوید سبزه‌زار می‌دهد. نسیم بهاری در این لحظه‌های آسمانی زمزمه عشق و سرود سرمستی و پیام خوش بیداری و بشارت آمدن صبح را فریاد و پایان شب دیجور را شادباش می‌گوید. نسیم بهاری بر درودیوار شهر، کاکل‌های درختان باغ، گونه‌های خندان گل‌های چمن، قامت‌های کشیده‌ی سبزه‌ها و دامن‌های درهم‌تنیده‌ی بوته علف‌ها، می‌گذرد و زمزمه بیداری و شور و حال بهاری را به آن‌ها هدیه داده و رقص برگ‌ها و نشاط گل‌ها را به ارمغان می‌آورد.»
  • یکشنبه ۲ حوت ۱۳۹۴ - ۲۳:۵۵
    ح-الف قاسمی
    «کاش می‌شد به خاطر لبخند کودکان که روایت معصومانه زندگی است و به خاطر عشق مادرانه؛ که ایثار صادقانه برای ادامه حیات است و همچنین به خاطر همه‌ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها و جلوه‌ها و سازها و سرودهای که در رگ رگ زندگی جاری است جنگ مارا نیز پایانی می‌بود و مردم این سرزمین و ویرانه آباد یک‌بار دیگر روی صلح و آرامش، رفاه و آسایش را دیده و از زندگی تفسیر نو و معنای غیر از جنگ و خون، قساوت و جنون می‌نمودند. ما در این دوره و زمانه آرزو می‌کنیم که ای‌کاش به‌جای پایان یافتن عمر این‌همه کودکان معصوم و انسان‌های بی‌گناه، روزی عمر جنگ پایان می‌یافت و جنگ هم می‌مرد تا بستری برای زندگی فراهم می‌گشت. کاش!!!.»
  • جمعه ۱۶ دلو ۱۳۹۴ - ۲۳:۰۹
    علی فروزان
    «اگر کل افغانستان را در قطب شمال تاریخی تصور کنیم که گرفتار یخبندان و انجماد ممتد تاریخی است، سرزمین هزارستان در قطبی‌ترین نقطه شمال تاریخی به سر می‌برد که آفتاب گرمابخش و نوری که پیام گرما و فصل تازه تاریخی را نوید دهد، نمی‌تابد و کوه‌های یخ و دریای منجمد و آسمان سوزناک و بی‌رحم و بادهای وحشی و برف‌های همیشگی حکم رانده و بیداد می‌کنند و مردم همه در کولاک‌ها و توفان‌های ممتد و پیوسته گیر مانده و از نشانه‌ی حیات فقط نفس کشیدن را با خود دارند و دیگر هیچ علایم و نشانه زنده‌بودن و زنده شدن مشاهده نمی‌گردد.‌»
  • جمعه ۲ دلو ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۰
    حسین بی‌نوا
    «اینک فضای افغانستان فضای یاس، سرخوردگی، ناامیدی و تحیر و واماندگی است. اوضاع کشور در هر زمینه بدتر از گذشته و هیچ روزنه‌ی به‌سوی افق‌های روشن نمی‌‌وزد و هیچ چشم‌اندازی به‌سوی ساحل‌ نجات نمی‌خندد و هیچ موجی در دل‌های افسرده نمی‌خروشد و هیچ پرنده‌ شوقی بر شاخسار باغ نیم‌سوخته نمی‌خواند و هیچ جرقه‌ امیدی از دل‌ها نمی‌جهد و هیچ پیامی از راه نمی‌رسد و هیچ کلامی نمی‌شکفد و هیچ‌چیزی در این هیچستان نمی‌بالد و نمی‌روید. هرچه هست هیچ و اندر هیچ است و بس. فقط هیچ است که مدام آوازه‌گری می‌کند و تمام فضا و تمام زمین و زمان را آکنده از خود و با خود همراه کرده و بانک برمی‌دارد و آواز سر می‌دهد»!!
  • دوشنبه ۳۰ قوس ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۰
    سعیدی کی‌نژاد
  • یکشنبه ۲۹ قوس ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۳
    امین غزنوی
    «خون تبسم چون اشعه آفتاب در آسمان خونفام کشور تابید و تاریکی‌ها را کنار زد و روشنایی خونین افق را از کرانه‌های ما‌ه‌ها اسارت و از غروب غریبانه‌ی شهادت به ارمغان آورد و با این پرتو افشانی خویش نه تنها چهره طالبان و داعشیان را روشن ساخت که چهره کسانی را که در کسوت دوست ظاهر و به شکل شمایل رهبر خود را آراسته و آرایش کرده و با لطایف الحیل خود را مدافع و دلسوز به آرمان‌ها و خواست‌های قوم و مردم جا زده بود، را نیز افشا کرد و از پرده‌ی استتار بیرون و از لایه‌های نقاب بی‌شمار آشکار و آفتابی کرد. در پرتو شعاع خون خورشیدی تبسم و همراهانش تاریکی‌ها کنار زده شد.»
  • سه شنبه ۲۴ قوس ۱۳۹۴ - ۲۲:۲۷
    علی امینی
    «آه! در این شهر جنگلی و در این زمانه وحشی و در این ویرانه‌‌آباد بی اخلاقی و در این دنیای بی زیبایی و در این کویر بی‌وجدانی و در این مرداب بی‌خیزشی و در این مرگ انسانی و در این مکر و افسون جادوگری و ... چگونه دلگیر نباشم و چگونه از این همه پستی و چگونه از این همه پلشتی و چگونه از این همه انحطاط و پوسیدگی و چگونه از این همه اسارت و واماندگی و چگونه از این همه ناانسانی وجدان انسان در عذاب و روان انسان در اضطراب و روح انسان در تب و تاب نیفتد و دلهره دایمی و شوریدگی همیشگی قرین انسان نگردد و انسان بتواند آرامش خیال و آسایش بی‌ملال داشته باشد.؟»
  • سه شنبه ۱۰ قوس ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۳
    خاطره رنجیده
    «داغ تو تنها داغ گلوی بریده‌ شده‌ی تو که در اوج مظلومیت و در نهایت معصومیت صورت گرفت نیست، که داغ مرگ مردانگی برادران و ... تو نیز است. خواهرم! می‌دانم که در دوران اسارت چه قدر انتظار کشیدی که برادرانت غیرت‌اش به جوش آیند و آستین همت بالا زنند و کمر مردانگی را محکم بسته به سراغ تو بیایند و تو را از چنگال آنان نجات داده و انتقامی سختی از آنان گرفته و تو را در آغوش پر مهر مادرت برسانند! اما دریغ و صد دریغ! که برادران و پدران تو رگ مردانگیشان قطع و در گرداب جبن و در برهوت ترس وحضیض ذلت و در گنداب فرومایگی فرو رفته بودند که هیچ نتوانستند به فریادها و ناله‌های تو گوش فرا داده تکانی بخورند»
  • جمعه ۷ حمل ۱۳۹۴ - ۱۴:۳۸
    صادق روشنا
    «قرآن و قداستِ قرآن در یک‌طرف و اهانت و توهین به آن در طرف دیگر به میزان جهاد و ازدواج مستمسک جنگ و جنایت قرارگرفته است. فارغ از اینکه دفاع از قرآن و هتاکی به قرآن درست بوده است یا نه ولی جنگ و جدال بر سر تبلیغ و تفسیر، حرمت و اهانت به قرآن به درازای تاریخ اسلام بلند است. عمرو عاص قرآن بر سرنیزه‌ها کرد عده‌ی جاهلانه از آن حیا کردند و بر قرآن ناطق شمشیر کشیدند تا در برابر قرآن حرمت نگهدارند و عده‌ی نیز بر نیزه کردن قرآن را قداست شکنی دانستند و خون غیرت در رگ‌هایشان به جوش آمده و شمشیر برای قصاص از نیام برکشیدند.»