کد مطلب : 1208
یکشنبه ۲ حوت ۱۳۹۴ - ۲۳:۵۵
54012
فاقددیدگاه
ح-الف قاسمی

‌کاش می‌شد که جنگ بمیرد!

جنگ و دیگر هیچ
«کاش می‌شد به خاطر لبخند کودکان که روایت معصومانه زندگی است و به خاطر عشق مادرانه؛ که ایثار صادقانه برای ادامه حیات است و همچنین به خاطر همه‌ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها و جلوه‌ها و سازها و سرودهای که در رگ رگ زندگی جاری است جنگ مارا نیز پایانی می‌بود و مردم این سرزمین و ویرانه آباد یک‌بار دیگر روی صلح و آرامش، رفاه و آسایش را دیده و از زندگی تفسیر نو و معنای غیر از جنگ و خون، قساوت و جنون می‌نمودند. ما در این دوره و زمانه آرزو می‌کنیم که ای‌کاش به‌جای پایان یافتن عمر این‌همه کودکان معصوم و انسان‌های بی‌گناه، روزی عمر جنگ پایان می‌یافت و جنگ هم می‌مرد تا بستری برای زندگی فراهم می‌گشت. کاش!!!.»

سالیان سالی است که در خراسان زمین سایه سنگین جنگ حکومت می‌کند و گلوی آفتاب را همواره فشرده و با تیغ کینه‌ی دیرینه‌اش دریده و مرگ خورشید را جشن گرفته و نعره‌ای پیروزی و بانک شادی سر می‌دهد. در این سرزمین فلاکت‌زده جز جنگ آهنگی ساز نیست و جز نفیر مرگ آوایی آواز نیست و جز بوی خون، عطری در مشام نیست و جز قساوت شب عطوفتی در نیام نیست و جز خشونت، نرمشی در کلام نیست. هر چه هست شب است و بیدادگری‌اش، ظلمت است و تاریکی‌اش وحشت است و هول آفرینی‌اش. این غول جنگ مدت مدیدی است که از خون بی‌نوایان تغذیه کرده و خون‌‌آشام‌تر از همه دوره‌های تاریخی خویش گشته و به‌جز مکیدن خون و چشیدن طعم جنون به چیزی دیگر رضایت نمی‌دهد.

شب دیجور جنگ، در کشتارهای بی‌رحمانه، آزادی و در ویرانی‌های بی‌اندازه، آبادی و در ناله و گریه‌های معصومانه، شادی را جست‌وجو می‌کند. این پدیده شوم، مسرور از این‌همه جنایت و مشعوف از این‌همه قساوت و سرمست از این‌همه نمایش چهره زشت و کره، و سرشار از این‌همه تراکم و ازدحام تاریکی، و خوشنود ازاین‌گونه ابراز هستی و راضی از این شیوه‌ی به رخ کشیدن هویتی، و مغرور از این‌همه نادانی و لبریز از این‌همه نا انسانی، دیوانه‌وار همچنان عربده کشیده و ترک‌تازی می‌کند. در دنیای دیگر و سرزمین‌های بازتر، دیو جنگ بروز چهره سیاه نا انسانی انسان است که در شرایط خاص و در مقاطعی از ایام و به شکل استثنایی بروز کرده و به منصه‌ی ظهور می‌نشیند اما در سرزمین فغانستان ما از زمانی که نام خراسان از این سرزمین دریغ گشت و داغ ننگین افغانستان را بر جبینش نشاندند؛ جنگ همواره و به شکل بسیار بالنده و شرایط بسیار آماده، با حضور بسیار پرشکوه و به‌طور دایم و همیشگی جزو سرشت اجتماعی و سرنوشت تاریخی و شیوه‌ و رفتار حکومتی گردیده و نهادینه گشته و به حیات خویش ادامه داده و شورونشاط، آرامش و آسایش را از همه ربوده و یکه‌تاز می‌تازد و به ویرانگری و خون‌آشامی، شکار و کشتار خویش ادامه می‌دهد.

شبستانی بنام افغانستان چنان با جنگ و جنایت عجین بوده و هست که مشکل می‌توان افغانستانی غیر از جنگ و قساوت و جنایت، ظلم و تبعیضات سیاسی، اجتماعی، انسانی را تصور کرد و به خاطر آورد و روزی و روزگاری را به یاد آورد که مردم این سرزمین نفرین‌شده تاریخی، لحظاتی را با آرامش و روزی را با آسایش سپری کرده و خاطره خوش که نه، که خاطره ‌بی‌دغدغه و آرامی را تجربه کرده باشند و آن را امروز به خاطر بیاورند و در حافظه درازمدت و یا کوتاه‌مدتشان داشته باشند. هرکسی که محکوم به زیستن و نفس کشیدن در این محیط شر و جنگ، چرس و بنگ می‌باشند سهمی که از این نفس کشیدن و زیستن داشته سر کشیدن همواره زهر تلخ نامرادی‌ها و نا انسانی‌ها و ناامنی‌ها و … بوده است و تجربه‌ی جز زیستن در سایه‌سار ترس و اضطراب دایمی قربانی شدن ندارند. وقتی در ادبیات ملل دیگر از زیبایی زندگی و عشق و سرمستی و پیوندهای انسانی و عطوفت بشری می‌شنوند باور کردنش برایشان سخت و دشوار می‌نماید چون انسان افغانستانی غیر از دولت فقر و سرمایه فغان و ناله‌های جگرخراش کودکان گرسنه و یا در سوگ پدر و یا مادر نشسته و شیون زنانی ماتم‌زده‌‌ای بیوه و وامانده‌ای در برهوت ناداری و افتاده در بیابان وحشی تنهایی، چیزی در انبان خاطره خویش ندارند و نمی‌توانند باور کنند که این سکه‌ی دنیا می‌تواند روی دیگری نیز داشته باشد.

سرزمین خراسان باستان تا خراسان بود زندگی در آن نه‌تنها جریان داشت که بسیار پویا و بالنده، جوشا و سازنده بود و تاریخ از آن زمان حکایت‌های بسیار شیرین و خاطره‌های بسیار تکین در سینه خود دارد و یادگارهای زیادی از آن دوران در صفحات زرین تاریخ برجای‌مانده و بر امروز ما و عصر و نسل ما به شکل زنده و تابنده گواهی می‌دهند و گذشته‌های درخشان و روزگارهای تابان را به روایت گرفته و از آن‌همه شکوه و عظمت، آن‌همه زیبایی و طراوت، آن‌همه پاکی و نجابت، آن‌همه ارزش و فضیلت، و آن‌همه خرد و انسانیت و آن‌همه روشنایی و نورانیت حکایت می‌کند. گذشته‌های پرافتخار را، چهره‌های چون مولانا، سنایی غزنوی، فارابی و بوعلی و … به روایت گرفته و داستان‌های شیرینش را حکایت می‌کنند. اما دریغ و درد که خراسان زمین، این سرزمینی که مطلع خورشید درخشان بود و از این سرزمین خورشید طلوع می‌کرد و به‌سوی تمام جهان پرتوافشانی کرده و جهان را روشن می‌‌نمود اینک مهبط ظلمت شده و آوای مستمر جنگ و نعره گوش‌خراش جنایت و خروش وحشیانه‌ی قساوت بلند است و لحظه‌ی هم از هیاهو و غوغاهای جنگل وحشی در امان نیست.

دیو جنگ در فغانستان همزاد آن بوده و تاکنون کسی بر این پدیده شوم غلبه نکرده و دامن این هیولای انسانی بر تمام شوون و عرصه‌های مختلف زندگی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی گسترده شده و هیچ عرصه‌ی از حیات اجتماعی نیست که اسیر این هیولای وحشی نشده باشد. نسل‌ها پی‌هم آمدند و امید بستند که روزی نسل جنگاوران از میان خواهد رفت و دیگر بعدازآن صلح و صفا برقرار و این سرزمین جهنمی تبدیل به‌جای امن و آماده برای زندگی خواهد شد اما نسل‌ها آمدند و رفتند نسل جنگاوران هم رفتند اما جنگ همچنان باقی ماند. اینک پایان جنگ به‌عنوان یک آرزوی دست‌نیافتنی در ذهنیت و خاطره جمعی مردم ما قرارگرفته و همواره آرزوی خیالی پایان جنگ را در سر می‌پرورانند.

جنگ انرژی و توانی است که برای انهدام و ویرانی مرگ و نیستی آزاد ‌گشته و فجایع بسیار دردناک بشری را خلق و تراژدی هولناک تاریخی را در طول تاریخ به وجود آورده است. کشورهای دیگر و دنیاهای مدرن بعد از تجربه‌های وحشتناک جنگ و پیامدهای ناگوار و تلخ انسانی و اقتصادی آن؛ توانستند با درایت و عقلانیت آن را مهار کنند و از شر آن در امان بمانند اما مردم ما همچنان در چرخه باطل این پدیده شوم و ناخوشایند و ویرانگر می‌چرخند و از عقل و درایت کافی برخوردار نشدند تا بر این دیو و این دشمن آرامش و آسایش بشر ظفر یابند و زمین آن را برای خود فرش امنیت و آرامش و فضا و آسمان آن را سقف تنفس و آسایش خویش بسازند.

کاش می‌شد به خاطر لبخند کودکان که روایت معصومانه زندگی است و به خاطر عشق مادرانه؛ که ایثار صادقانه برای ادامه حیات است و همچنین به خاطر همه‌ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها و جلوه‌ها و سازها و سرودهای که در رگ رگ زندگی جاری است جنگ مارا نیز پایانی می‌بود و مردم این سرزمین و ویرانه آباد یک‌بار دیگر روی صلح و آرامش، رفاه و آسایش را دیده و از زندگی تفسیر نو و معنای غیر از جنگ و خون، قساوت و جنون می‌نمودند. ما در این دوره و زمانه آرزو می‌کنیم که ای‌کاش به‌جای پایان یافتن عمر این‌همه کودکان معصوم و انسان‌های بی‌گناه، روزی عمر جنگ پایان می‌یافت و جنگ هم می‌مرد تا بستری برای زندگی فراهم می‌گشت. کاش!!!

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما