پاییز طبیعی و تداعی پاییز اجتماعی
اکنون در فصل پاییز طبیعی قرار داریم و طبیعت فصل شور و نشاط بهار و ثمر و میوههای تابستان را پشت سرنهاده و گذرانده و به پاییز خویش رسیده است. پاییز حرکت تقویمی و نجومی است که بر اساس سیر و حرکت فلکی ایجاد گشته و به وجود میآید. این حرکت، یکروند مستمر و دایمی و چرخش برمدار نظم تعبیهشده در نظام کیهانی است. پاییز مقطع و برشی از زمان است که از گرمای سوزان تابستان گذر کرده و بهسوی خواب زمستانی درحرکت است. در این روزهای خزانی هرچند هوای معتدل و ملایم پاییزی ازیکطرف سختی و مرارت هوای گرم و سوزناگ تابستانی را از میان برداشته و تا حدودی خوشایند است و از سوی دیگر حد اقل برای من همراه با حس و حال غریب و ناخوشایندی است. ازآنجای که هوای سوزان تابستانی جای خود را به هوای معتدل و خوشایند پاییزی داده و انسانها راحتتر نفس میکشند و دیگر خیابانها و بیابانها به شکل تنور داغ و گداخته نیست که سبب رنج و عذاب انسان گردد، اما کرختی درختها و زرد شدن برگها و پژمردگی سبزهها و گیاهان، حس و حال خاص و غریبی را به انسان القا میکند. پاییز هرچند به طبیعت رنگ و سیمای خاصی میبخشد و نوعی حس تازگی و تنوع را هدیه میدهد؛ اما این رنگآمیزیهای طبیعت در خزان، مانند رنگ سبز بهار شورانگیز و فرحبخش نیست تا باعث انبساط خاطر و نشاط روح و روان گردد.
این روزها اگر در خیابانها و پارکها و بوستانها گذر نماییم، منظرههای پاییزی چشماندازهای ویژهی را خلق کرده که در افق دیدگان ما نمایان میگردد. این چشماندازها احساس خاصی به انسان میدهند و انسان را بسیار متاثر و سرشار از احساسات و واکنش روانی ویژهای میکنند. وقتی انسان به محیط پیرامون خود نگاه میکند حس میکند که این محیط علیرغم که همان محیط پیشین است اما منظرههایش عوضشده و حس و حالش نیز حس و حال دیگری است. این حس و حال از جنس حس و حال غریب و عجیب و تا حدود آزاردهنده است. احساس میکنی که درختان اسکلتهای خسته و از نفس افتاده است کهبرگهایش رنگ زرد و سرخ و طلایی به خود گرفته و گاهگاهی از شاخهها جدا گشته و بر دوش باد همچون تابوت، بیروح و رمق تشییع میگردد و عاقبت در گوشه و کنار گلبوتهها و علفهای نیمه بیدار و کموبیش هوشیار مسکن میگزینند. بادهای نهچندان سرد و آزاد دهنده، میوزد و سکوت حسرتبار درختان را میشکند و شاخههای آنها را تکان داده و برگها را از آنها جدا کرده و با خود میبرد.
این منظرهها، یک نوع حالت افسردگی و پایان شورونشاط زندگی را به نمایش میگذارند. احساس میشود که طبیعت پیر شده و به پایان عمرش نزدیک گشته و آماده میشود تا به خواب زمستانی برود و در برزخ زمستان، سکوت سنگین و رمزآلود خویش را به تجربه نشیند. آوای پاییز، آوای غربت و درماندگی و از نفس افتادگی است. این آوا را شاید هر که این روزها در دامن طبیعت و یا در خیابان و یا حتی در حیاط خانهی (که باغچه و یا درختی داشته باشد)، حس کند و صدای پای آن را بهوضوح و روشنی بشنود.
روزهای پاییزی، روزهای حس غریب و دلتنگی است. روح و روان انسان در این ایام، همراه و همگام با طبیعت، حس و حالت افسردگی را تجربه میکند. دلها پژمرده، روحیهها شکسته، روانها خسته و یاس و ناامیدیها بسیار گسترده و حس به آخر خط رسیدن، حالت سستی و خستگی، قبولی شکست و درماندگی، فضای غالب این فصل است. پاییز طبیعی هرچند فصل دلتنگی و غربت است اما برای من، این فصل، تداعیکننده پاییز تاریخی و اجتماعی نیز هست. ازاینجهت سنگینی غم جانکاه و حس غربت ناخودآگاه، روح و روانم را بیشتر رنج و عذاب میدهد. مردم ما همواره گرفتار فصل خزان و پاییزی است که هیچ پایانی ندارد. از زمانی که این فصل بر سرنوشت و تاریخ مرزوبوم ما مسلط گشته است تا هنوز که هنوز است ورق بر نگشته و فصلی نو نشده و زمان در سرزمین ما راکد و متوقف گشته است. انگار این قطعهی از زمین و بخشی از جغرافیا پیوند ذاتی با رکود و ایستایی دارد و و تحول و تکامل را هرگز تجربه نکرده و هیچ بهار و تابستانی را ندیده و با پاییز و در خزان متولد گشته و تا کنون هرچه دیده فقط پاییز بوده و گویا تقدیر ازلی این جغرافیا با پاییز و خزان سرشته شده و همواره باید پاییزی و خزانی باقی بماند.
پاییز اجتماعی ما سالیان درازی است که ادامه دارد و گاهگاهی اندک نسیم تبسم صبحگاهی وزیده و بسیار زود از میان رفته است. پاییز اجتماعی ما مانند پاییز طبیعی میان ناامیدی و درماندگی، خستگی و سرخوردگی، حس پایان شور و نشاط زندگی و رفتن به سوی خواب زمستانی و مردن به گونهای برزخی، دست و پا میزند. ویژگیهای حسی و اثرات عینی پاییز طبیعی را در پاییز اجتماعی دیدن، سبب میشود که میان این دو پاییز، این همانیهای شکل بگیرد. وقتی در خیابانها و پارکها قدم میزنم و حس پاییزی را تجربه میکنم بلافاصله به یاد پاییز اجتماعی تاریخی سرزمین خسته و افسردهی خویش میافتم و حس دلتنگی و افسردگیام دوچندان میگردد و آهی از دلافسرده و روانخسته بیرون میدهم و افسوس میخورم و حسرت فصلهای بهاری و تابستانی سایر ملل را میخورم و آرزو میکنم که کاش پاییز اجتماعی ما را نیز پایانی بود و روزی فصلهای بهار و تابستانی در این سرزمین نفرینشده به وجود بیاید و این شب سیه سحر، و رنج و درد تاریخی این مردم بدر شود.
هوا و فضای پاییز تاریخی و اجتماعی ما مانند پاییز طبیعی سرد، بیروح، خسته کننده، یاسآلود و نومیدانه نفس کشیدن است. هوای پاییزی تاریخی و اجتماعی ما بسیار «ناجوان مردانه سرد» است و افقهایش بسته و آسمانش تار و از هر طرف در حصار زندان حاکمیت زمان و اسیر تقدیری است که قلدران و قدارهبندان تاریخ، برای ما مقدر کرده است. فضای پاییز اجتماعی مانند پاییز طبیعی چقدر سوت و کور و بیرمق است. همانطوری که اخوان در وصف زمستان گفته بود «هوا دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه»، همین حس را من در این روزهای پاییزی طبیعی و تاریخی دارم. دلمردگی اجتماعی، پژمردگی فرهنگی، انحصار و استبداد سیاسی، تبعیضات قومی و مذهبی، بسته شدن پنجرههای آزادی و و افق ناپیدای کرانههای فردا همه و همه چیزهای است که به قول صادق هدایت روح را در انزوا میخورد و میتراشد.
پاییز! ای فصل خستگی و افسردگی چقدر خستهکننده و آزاردهنده هستی. اگر آمدنی بودی ای کاش با پاییز اجتماعی تاریخی همراه نمیآمدی تا تحملپذیرتر میشدی. آه ای فصل دلتنگی و ناامیدی.

(
(