جامعه سنتی و تقدیرزدگی دایمی
یکی از ویژگیها و خصوصیات دنیای مدرن و سنتی تقدیرزدگی دایمی و رنج همیشگی آن است. جوامع سنتی جوامع تقدیرزده است و جوامع مدرن تقدیرگریزی و شکستن حاکمیت انواع و اقسام مقدرات تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و ذهنی و انسانی از ویژگیهای متمایز کننده آن است. جوامع سنتی و انسانهای مربوط و وابسته به آنها، محکوم به مقدراتی است که تاریخ، جامعه، اقتصاد و حتی خویشتن انسانیاش بر آنها تحمیل کرده است. جامعههای سنتی حرکت تاریخی ندارند و دایما خود را بازتولید میکنند. چرخش دارند اما جهش ندارند. روز و ماه و فصل دارند اما امتداد زمانی و خط سیر و آهنگ و مقصد ندارند. همواره و همیشه در جا میزنند. نه گذشته دارند و نه آینده، همواره در حال زندگی میکنند. چون حرکت تاریخی ندارند تا گذشته و آیندهای برای آن متصور گردد. البته گذشته تقویمی دارند اما گذشته تاریخی چندان روشنی ندارند. یک جامعه سنتی فیودالی را در نظر بگیرید، غیر از مراحل تاریخی که طی کرده و به دوره فیودالی رسیده و در همان مرحله راکد و متوقفشده و از حرکت تاریخی بازمانده است، مرحله یا مراحل تاریخی دیگری ندارند. این جوامع همواره خود را بازتولید میکنند و به دور خود میچرخند و حرکت وضعی دارند اما حرکت انتقالی ندارند و گذر کردن از وضعیتی به وضعیت دیگری ندارند.
جوامع سنتی اگر رفاه و آسایش نسبی داشته باشند تا حدودی همان وضعیتش پایدار خواهد بود و اگر وضعیت فقر و فلاکت، جنگ و نفاق سیاسی داشته باشند برای آن راهحل و چارهای ندارند و وضعیتش همیشگی در نظر گرفته میشود. جامعه سنتی به نهادها و ارزشهایش به شکل طبیعی و ابدی مینگرد و فکر میکنند که همین وضعیت اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگیشان همیشگی و همراه با زاده شدنشان است و هرگز تغییر و تحولی در آن پدیدار نمیگردد. تنها تغییر و تحولی که پدید میآید در سطح طبیعت، تغییر و تحول فصول، و نسبت به اجتماع همان تغییر و تحول مرگومیرهای انسانی و رفتن نسل پیشین و متولد و جاگزین شدن نسل نو است و سنتها و آدابورسوم و تفکر و ارزشها همواره پایدار باقی میمانند. به خاطر همین بینش و نگرش است که جامعهی سنتیای که دچار درگیری و تضادهای اجتماعی، و گرفتار در بحرانهای مختلف اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هستند هرگز به این فکر نمیافتند که ممکن است این وضعیت باتدبیر و تفکر راهحلی داشته باشند. هرچه توان فکری و نیرویی دماغی دارند، آن را در چارچوب مقدرات جامعه خویش به کار بسته و در همان پارادایم میاندیشند و عمل میکنند.
جامعه افغانستان در کل و جامعه هزاره بخصوص، جامعه سنتی هستند. به همین دلیل در طول تاریخ خود هرگز نتوانسته بر بحرانهای مختلف خود فایق آیند و راه چارهای برای بحرانهای دایمی و دارویی برای درمان درد و رنج همیشگی خود بیابند و تا هنوز در دایرهای مقدرات تاریخی و بسترهای اجتماعی خود میاندیشند و راهی برای رهایی از این وضعیت ناگوار دایمی و سنتهای ممتد همیشگی، پیدا نکرده و بازیگران سیاسی و مدعیان روشنفکری در چنبرهای جامعه بسته خود عمل کرده و توانایی اندیشیدن در فضای دیگر را ندارند و با افقهای باز نسبت برقرار نمیتوانند. افرادی که در جامعه سنتی زیست کرده و پرورشیافتهاند، توان فکری و روحیه و منش شخصیتیای ندارند که بتوانند دیواره ضخیم سنت را شکسته و پوست بیندازند و بر مقدرات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی غلبه پیداکرده و سرنوشت خویش را از نو بنویسند و بحرانهای گوناگون را که جزو سرنوشت دایمی و سنت پایدار و همیشگیاش گردیده است، مهار کرده و از آنها عبور نمایند. حدود نیمقرن فاجعه و خلق و بازتولید آن، و تکرار پیوسته آن را میتوان در چنین چارچوب فکری و تحت چتر چنین مفهومی توضیح داد و قابلفهم نمود.
کنشگران سیاسی، فعالان اجتماعی، مدعیان روشنفکری، افکار عمومی، همه و همه، در کنشها و واکنشهایشان با دو کارت مذهب و قومیت، که (هر دو نماد سنت و زاییده جامعه سنتی است)، بازی میکنند. صفبندیهای اجتماعی و جهتگیریهای سیاسی بر محور مذهب و قومیت است. این دو پدیده اجتماعی، پدیدههایی است که محصول سنت هستند. جنگ و تضادهای درونی، جوامع و اقوام ساکن در کشور حول محور سنت و تجدد نیست بلکه جنگ سنت باسنت است. سنت قومی باسنت دینی و مذهبی میجنگند. کسانی که به هر دلیلی از سنت دین و مذهب دلزده شدهاند پناه به سنت قومیت بردهاند. کسانی که در دامن سنت قومیت پناه بردهاند پوز روشنفکری میگیرند و خیال میکنند که روشنفکر شدهاند، درحالیکه متوجه نیستند و نمیدانند که قومیت نیز همچون دین و مذهب از لوازم سنت است و یک پدیده تازه و جدید نیست. عمدهترین عامل بحران کشور ما کشمکشهای قومی و کموبیش تفاوتهای مذهبی است، کنشگران سیاسی و مدعیان روشنفکری بهجای عبور از این دو عامل بحرانزا و خلق گفتمان جدید فراقومی و فرامذهبی، آتش افروخته را باد کرده و آن را بیشتر مشتعل میکنند. خلاصه و فشرده کلام در این زمینه، اینکه ازآنجاییکه جامعه افغانستان سنتی است، تقدیرزده است و مقدراتش را نمیتواند تغییر دهد و درد و رنج همیشگی که برآیند و محصول جامعه ایستا و سنتی است را میکشند و در جهنم آن معذب میگردند و حرکت و جهشی روبهجلو و چشماندازی برای فردا ندارد.

(
(