معمای دیرین انحطاط خراسان زمین
کشور افغانستان مولود فاجعههای انسانی، رویدادهای نامیمون تاریخی، زاییدهای انحطاط تمدنی، مرهون کودنی سیاسی، و برآیند فقدان شعور اجتماعی و زوال خرد جمعی است. کشور افغانستان بعد از رو به انحطاط رفتن تمدن تاریخی خراسان زمین، زمینه شکلگیری و پیدایشش فراهم گردید و باگذشت زمان و رویدادهای غیرمنتظره و ناخوشایند، این مولود علیل و دارای نقص مادرزادی متولد گشت و تا هنوز با همان معلولیت و نقص مادرزادیاش به حیات مرارتبار، رنجآور و محنتزایش ادامه داده و هیچگاه روی بهروزی و خوشبختی را ندیده و مرغ صحت و سلامت یک روز هم بر بام ویرانه و مخروبهی آن ننشسته و آواز شادی و سرود مستی سر نداده و هرچه بوده صدای جغدان ویرانه نشین شبپرست به گوش رسیده و نعرهای مستانه و شوم گلوی خونین شب، پژواک داشته و جان و روان انسانها را آزار داده و این شب دیجور به حکومت و سیطرهی استبدادی و ظالمانهاش ادامه داده است. بنابر این این کشور و این نام و عنوان معلول و مولود انحطاط است. مادر روزگارِ انحطاط، چنین فرزندی را زاده و به تاریخ و جامعه خویش سپرده است. پس تا حدودی باید طبیعی باشد که این فرزند منحط میراثدار انحطاط و تباهی تاریخی باشد و ژن عقبماندگی و انحطاط را با خود حمل و همواره آن را بازتولید نماید.
ازآنجای که مردم این کشور، چندین سده و چندین نسل در درون فاجعههای مداوم تاریخی تولد یافته و بافرهنگ خشونتهای غیرانسانی پرورشیافته و جامعهپذیر گردیده است، روحیه و منششان به شکلی که امروز در مناسبات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و فنیشان متبلور است، ساختهوپرداخته گردیده و خود را نشان میدهد. انحطاط ممتد تاریخی، زوال رشد و بالندگی، ماندن در وضعیت درماندگی و بیچارگی، از مشخصات بارز جامعه افغانستانی است. امروز شاید تمام افراد انسانی که کشوری به نام افغانستان را میشناسند و اندک آگاهی از وضعیت این کشور و مردم آن دارند، شاید همهشان تصویری عقبماندهترین، خشنترین، پراکندهترین، فقیرترین، ذلیلترین و آوارهترین مردم در سطح جهان را در ذهنشان داشته باشند.
آنچه که به عنوان یک پرسش ذهن را درگیر میکند این است که چرا این سرزمین نفرینشده عقیم گشته و آسمان ذهنها خسته و افق دیدگان بسته و آفتاب خرد خفته است که هیچ جرقهای روشنایی نمیجهد و هیچ تابشی از جنس آگاهی نمیتابد و هیچ آرمانی برای رهایی خلق نمیگردد و هیچ ایمانی از وجدان زمان نمیجوشد تا به تعبیر فانون این «دوزخیان روی زمین» را نجات و به تودهها بیداری را هدیه دهد و به جامعه، جنبش و جهش را به ارمغان آورد و از دل خاکسترِ بهجامانده از آتش و دود دوران نمرود، ققنوسوار برخیزد و شخصیت خویش را پرورش داده و به این دوره طولانی انحطاط و رکود، پایان و همچون سایر انسانهای مدرن و متمدن خود را بسازند و به تعالی فرهنگی، بینش انسانی، منش اخلاقی برسند و از این حالت طبیعی به وضعیت مدنی تبدیل وضعیت داده و تمام رنجها، بدبختیها، بیچارگیها و آوارگیها را ختم بخیر کرده و باعزت و سربلندی و باکرامت و حرمت انسانی زندگی نمایند. این جغرافیای انسانی از روزی که هویت تحمیلی و کنونی را به خود گرفته و نظم و ساختار قومی و قبیلهای حاکم بر سرنوشتش گردیده از بالندگی و زایندگی و تمدن سازی بازمانده و کشوری شده است که فقط فاجعه میزاید و انحطاط را بازتولید میکند و دیگر هیچ!.
این مساله شاید برای من و خیلیها یک معما باشد که در قرن بیستویک و در دنیای ارتباطات و انفجار اطلاعات، چرا مردم کشور ما توان یادگیری و اقتباس از سایر ملل و دنیای پیشرفته را ندارد و چرا مردم این کشور ظرفیت فکری و توان ذهنی درک و دریافت فرهنگ و اندیشهها و مکاتبی فکری و سیاسی (که زندگی بشر را تغییر داده و تغییر و تحولات بسیار مثبت و مفید به حال بشریت را به ارمغان آورده است)، را ندارد و نمیتواند از فرهنگ منحط خود که عامل همهای این سیهروزیهایشان است، فاصله گرفته حداقل اقتباس، «نه تقلید»، از فرهنگهای پیشرفته و تکاملیافتهای دنیای امروز داشته باشد تا به زندگی نکبتبار و پرمشقت خویش نقطه پایان گذاشته و بر سرنوشت خویش مسلط، و سرنوشت خویش را از نو بسازد.
مردم کشور ما تمام ظرفیت فکری، حالت روانی و وضعیت شخصیتیاش به این پیمانه و اندازه است که از تمام مظاهر تمدن و دنیای مدرن غرب، فقط ناهنجاریهای اجتماعی، فسادهای اخلاقی و روابط آزاد اختلاط مرد و زن و سرگرمیهای اغواکننده، غفلت زا و مسخکننده را ناشیانه و میمونوار تقلید نماید و ژست و اداهای از خود بروز دهد که آدمهای خسته از رفاهزدگی، پژمرده از بیمعنایی، افسرده از تنهایی، شوریده علیه نظام اخلاقی و…. بروز میدهند. انگار مردم این سرزمین فقط استعداد تقلید چیزهای را دارد که علیه جامعه و روند تکاملی آن است، بهجای یادگیری چیزهای مثبت و سازنده و مفید به حال جامعه، پدیدههای منفی و مضر را تقلید کرده و یاد میگیرند. معمای انحطاط دیرین و عقبماندگی خراسان زمین، معمایی است که تا هنوز برای من و بسیاری از مردم حلنشده و همچنان به شکل معما باقیمانده است. آخرین سخن در این زمینه را از خواجهی شیراز مدد میجویم که: زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست.

(
(