کد مطلب : 2017
سه شنبه ۳ دلو ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۱
3222
فاقددیدگاه
هادی سلطانی

یادداشتی از خاطرات مهاجرت به اروپا (بخش دوم)

هادی سلطانی ۱
«شب اول که در صف بلیت‌فروشی اصلی ماندیم شب دوم به داخل جنگل کنار دریا پناه بردیم ولی از شانس بدمان باران گرفت من با یک مرد میان‌سال که از اول سفر با من بود به داخل شهر رفتیم خانه‌ای را یافتیم که دیوار حیاط نداشت به داخل حیاط رفتیم خانه به‌گونه‌ای ساخته‌شده بود که از روبه‌رو دیوار یک متری باغچه و از پشت سر خانه و بالای سر بالکن بود که به‌راحتی از خیس شدن باران در امان بودیم مکانی بود که دید نداشت و جایی مناسب برای دو نفر بود زیرمان را با کارتن و رویمان را با پتو می‌پوشاندیم. ما شب تا صبح را به‌راحتی و آرامش گذراندیم. صبح وقتی‌که صاحب‌خانه از خانه بیرون آمد ما را دید و چیزی نگفت و رفت سر کارش.»

ما وارد یکی از جزایر کشور یونان به نام lesvos شدیم. در آنجا مردم یونان به استقبال ما آمدند و برایمان آب و میوه آوردند. وقتی کارتن میوه‌ها را بر زمین گذاشتند مهاجران مثل …..حمله‌ور شدند. یکی چهارتا برداشت و یکی دوتا و به بعضی‌ها هم هیچی نرسید. یک زن یونانی آمد و میوه‌ها را عادلانه تقسیم کرد. آن‌‌ها ما را سوار ماشین‌های شخصی خویش می‌کردند و تا کمپ‌های بین‌راهی سازمان ملل می‌رساندند و برمی‌گشتند. در آنجا غذاهای آماده و آب می‌دادند و ما را سوار اتوبوس می‌کردند و به کمپ اصلی می‌بردند.کمپ اصلی بر روی یک کوه و دور از شهر قرار داشت و در آنجا به ما برگه‌هایی برای تردد در کشور یونان می‌دادند ما برگه‌ها را به‌راحتی گرفتیم و با گرفتن یک تاکسی به داخل شهر رفتیم. وقتی‌که به داخل شهر رفتیم تازه فهمیدیم قضیه چی است. برای خارج شدن از جزیره باید با کشتی‌های مسافربری عظیمی عبور می‌کردیم که متاسفانه بلیت کافی نبود و ما هم که عجله داشتیم و می‌خواستیم که هرچه سریع‌تر بلیت تهیه‌کرده و از جزیره خارج شویم اما متاسفانه زودترین بلیت برای ۳ روز دیگر بود.

در روبه روی بلیت‌فروشی اصلی صفی به طول پنجاه متر بود و از روی ناچاری در آخر صف ایستادیم بعد از یک شبانه‌روز ایستادن در صف بلیت هیچ‌گونه تفاوتی نکرد بلیت‌فروشی اصلی به خاطر ازدحام جمعیت تعطیل بود و بلیت نمی‌فروخت ناچار به ترک صف شدیم و در داخل شهر به جست‌وجوی بلیت پرداختیم. بلیتی گرفتیم که زمان حرکتش ۲ روز بعد بود. شب اول که در صف بلیت‌فروشی اصلی ماندیم شب دوم به داخل جنگل کنار دریا پناه بردیم ولی از شانس بدمان باران گرفت من با یک مرد میان‌سال که از اول سفر با من بود به داخل شهر رفتیم خانه‌ای را یافتیم که دیوار حیاط نداشت به داخل حیاط رفتیم خانه به‌گونه‌ای ساخته‌شده بود که از روبه‌رو دیوار یک متری باغچه و از پشت سر خانه و بالای سر بالکن بود که به‌راحتی از خیس شدن باران در امان بودیم مکانی بود که دید نداشت و جایی مناسب برای دو نفر بود زیرمان را با کارتن و رویمان را با پتو می‌پوشاندیم ما شب تا صبح را به‌راحتی و آرامش گذراندیم. صبح بعد وقتی‌که صاحب‌خانه از خانه بیرون آمد ما را دید و چیزی نگفت و رفت سر کارش. اول صبح برای غذاهایمان برنامه‌ریزی می‌کردیم که چی بخوریم. روز اول کنسرو ماهی خوردیم که دیدیم گران تمام می‌شود، روز دوم کبابی را یافتیم که آنجا مرغ سوخاری می‌کرد و قیمتش مناسب بود (یک مرغ برای چهار نفر)

هادی سلطانی

شب سوم باز به جنگل رفتیم و بساط خواب را آماده کردیم. بعد از نیم ساعت استراحت دوباره باران گرفت البته این بار باران شدیدی بود طوری که زیر هیچ درختی نمی‌توانستی بمانی دوباره به داخل شهر رفتیم و در زیر بالکن قرار گرفتیم البته این بار حدود ۶ نفر بودیم چون دلمان به حال بقیه رفقا سوخت و آن‌ها را هم از آن مکان باخبر ساختیم. شب را به فکر کشتی‌های غول‌پیکر مسافربری سر کردیم کشتی‌ای بود که در طبقه اول آن وسایل نقلیه همچون کامیون‌ها ماشین‌های سواری و… در طبقه دوم و سوم برای مسافران بود. صبح وقتی صاحب‌خانه دوباره برای رفتن به سرکار از خانه که خارج شد ما را دید و با عصبانیت چیزهایی را گفت که ما نفهمیدیم چه می‌گوید، حدس زدیم که به خاطر اینکه آنجا هستیم عصبانی است، ما هم آنجا را ترک کردیم.

ما همیشه برای صبحانه به داخل رستوران می‌رفتیم و صبحانه را با یک لیوان چای و مقداری با نان توست می‌گذراندیم. و همیشه از فرصت استفاده می‌کردیم و سریع به اینترنت وصل می‌شدیم و خانواده را در جریان مسیر و…. می‌گذاشتیم. روز سوم بود و ما لحظه‌شماری می‌کردیم برای سوارشدن به کشتی. ساعت حرکت کشتی ۳ یا ۴ عصر بود. ساعت ۳ بود و در روبه روی کشتی صف بزرگی ایجادشده بود. بعد از چنددقیقه‌ای سوار کشتی شدیم.کشتی با دو ساعت تاخیر به سمت آتن پایتخت یونان حرکت کرد. بعد از ۱۲ ساعت حرکت با کشتی اول صبح به شهر آتن رسیدیم. به داخل شهر رفتیم و سوار مترو شدیم و در ایستگاه  vikturiaپیاده شدیم در آنجا پارکی با همان اسم بود، دور و اطراف پارک پر از رستورانت بود، داخل یک رستورانت شدیم و غذا سفارش دادیم و به وای فای وصل شدیم و با خانواده هماهنگ کردیم که پول برایمان بفرستند.

 در آنجا یک فامیل داشیم که کار می‌کرد سر ظهر به دیدنمان آمد و برایمان یک اتاق کرایه کرد و پول واریزشده را برایمان تحویل گرفت. صاحب اتاق یک زوج پیر افغانی بود که سال‌ها در یونان زندگی می‌کردند. ما هم اولین کاری که کردیم دوش گرفتیم چون چند روزی می‌شد که حمام نکرده بودیم و شب بعدازظهر چرخی در شهر زدیم و بلیتی به مقصد مرز یونان و مقدونیه به مبلغ(۴۰€) فراهم کردیم. روز بعد به محل حرکت اتوبوس رفتیم و من مشغول خرید در یک مغازه شدم و نزدیک بود جا بمانم، سوار اتوبوس شدیم و در مسیر راه به طبیعت بیرون اتوبوس که از پنجره دیده می‌شد نگاه می‌کردیم. طبیعتی بی‌نظیر بود دست راستمان دریاچه بزرگی قرار داشت و دست چپمان کوهستان بود که تمامش با درخت زیتون پرشده بود.

تمام‌مسیر را حتی یک وجب جای خالی وجود نداشت. سر شب به مرز رسیدیم و در آنجا چادرهای سازمان ملل قرار داشتند و ما را تحویل می‌گرفتند و به ما رسیدگی می‌کردند، اول مقداری غذا و یک پاکت که داخلش مسواک حوله صابون و… بود می‌دادند و ما را از مرز عبور می‌دادند. وقتی وارد خاک مقدونیه شدیم بازرسی کوچکی کردند و ما را سوار قطار کردند و بابت هر نفر (۴۰€) می‌گرفتند. بعد از دو ساعت حرکت با قطار، کل کشور مقدونیه را عبور کردیم و به مرز کشور صربستان رسیدیم از لب مرز تا نزدیک‌ترین شهر مرزی را پیاده رفتیم و لب مرز بازرسی کرد و بعد با هزار زحمت یک اتوبوس پیدا کردیم و سوار شدیم و برای هر نفر حدود ۱۰۰€ دریافت می‌کردند. حدودا ۵ ساعت با اتوبوس رفتیم و به مرز کشور هانگری (مجارستان) رسیدیم و بازهم سازمان ملل آنجا چادر زده بود و رسیدگی می‌کرد.

وقتی‌که به مرز رسیدیم ساعت ۴ یا ۵ بود. داخل خاک مجارستان شدیم و بعد از بازرسی ما را دوباره سوار قطار کرد، قطارهای قدیمی و کهنه که داخلش پر از اشغال و زباله بود و تمام قطار بوی گند می‌داد با هزار زحمت زباله‌ها را از درب بیرون انداختیم. قطار بالاخره حرکت کرد و تا صبح یکسره رفت. صبح ساعت ۴ یا ۵  صبح به آخرین ایستگاه قطار رسیدیم. ازآنجا به بعد پلیس‌ها اطلاع دادند که باید پیاده به سمت کشور اتریش برویم، حدودا یک‌ساعتی پیاده رفتیم و داخل خاک اتریش شدیم وقتی‌که به آنجا رسیدیم اصلا باورم نمی‌شد که به مقصدم رسیده‌ام و سفر پایان گرفت و از کنار مرز ما را با اتوبوس به شهر گراتز (در اتریش) منتقل کردند و اولین روز زندگی‌ام را در کشور اتریش آغاز کردم.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما