نگاه ریالیستی به روابط بینالاقوام و سیاست داخلی افغانستان
چکیده
بحران جنگ و ناامنی، در نظام بینالملل و نظام داخلی کشورها، دردی است که نظریهپردازان سیاسی را در طول تاریخ وادار نموده است تا نظریهها و راهکارهایی را جهت تامین صلح و امنیت ارایه نمایند. مردم افغانستان نیز سالها است که گرفتار جنگ و خشونت و قتل و کشتار بوده و تا هنوز آتش جنگ و اختلاف میان اقوام و احزاب این کشور، روشن است. اختلافات سیاسی، تعصبات قومی و حزبی، تبعیض و نابرابری در عرصههای مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و… معضلاتی هستند که مردم افغانستان با آن دستوپنجه نرم میکنند و از بینظمی و نابسامانی وضعیت کشور، به ستوه آمدهاند.
درباره ریشههای جنگ و خشونت در میان انسانها، دیدگاههای مختلفی وجود دارند، برخی ریشه جنگ و ناامنی را در سرشت و طبیعت انسان؛ و برخی آن را معلول تربیت و ساختار اجتماعی میدانند؛ لذا هرکدام راهحلها و نظریات مختلفی برای جلوگیری از جنگ و تامین صلح و امنیت ارایه دادهاند. در این نوشتار سعی شده است روابط سیاسی اقوام و سیاست داخلی افغانستان با توجه به اصول و مفروضات نظریه «ریالیسم» در روابط بینالملل، مورد تحلیل و بازخوانی قرار گیرد که در ابتدا به «عوامل و ریشههای جنگ و اختلافات سیاسی در روابط بینالملل و بین الاقوام» از دیدگاه ریالیستها و سپس به «راهکارهای تامین امنیت در روابط بینالملل و کشورهای غیرمتمرکز» اشارهشده است.
کلیدواژهها: واقعگرایی، اقوام افغانستان، ناامنی، موازنه قدرت و تغییر ساختار.
مقدمه
سالها است که روابط بین اقوام افغانستان منازعهآمیز و تهاجمی بوده، و جنگهای خانمانسوز و ویرانگر در میان اقوام مسلمان افغانستان به وقوع پیوسته است که آثار و نتایج این جنگها، جز ویرانی و عقبماندگی کشور، فقر و تباهی و بیچارگی مردم چیزی دیگری نبودهاند. بعد از سقوط طالبان و ایجاد حکومت دموکراتیک، انتظار میرفت، جنگ و ناامنی پایانیافته و تعصبات فرقهای و قبیلهای، جای خود را به وحدت و همگرایی دهند، اما متاسفانه در دوره پساطالبان و آمدن دموکراسی بازهم شاهد استبداد، انحصارگرایی و تعصبات فرقهای و قومی هستیم. گر چند بعد از سقوط طالبان، در دوره رییس جمهوری حامد کرزی تعصبات قومی و فرقهای تا حدودی کاهشیافته بود، اما در دوران حکومت وحدت ملی (برخلاف انتظار) تعصبات و تنش های سیاسی و قومی دوباره زنده شده و روابط و رفتار حاکمان و سیاستمداران بهطور آشکار رنگ قومی و قبیله ای دارند. روابط سیاسی و اجتماعی انسانها را میتوان در دایره و سطوح مختلف تحلیل و بررسی نمود: روابط بین افراد، احزاب، اقوام، دولتها، و در سطح کلان روابط بین دولتهای متعدد جهان که از آن به «روابط بینالملل» یاد می شود. درباره روابط بینالملل، نظریههای گوناگون و متعارضی وجود دارند. یکی از نظریه های مهم و تاثیرگذار در روابط بینالملل، نظریه «ریالیسم» یا «واقعگرایی» است که در مقابل نظریه «ایدهآلیسم» یا «آرمانگرایی» در غرب مطرح شد. واقعگرایی سیاسی، یک مکتب فکری است که ریشه در افکار و اندیشه سیاسی فلاسفهای همچون ماکیاولی، هابز و آرای تاریخنگارانی چون توی سیدید دارد. ازجمله مشهورترین تیوریسین و نظریهپردازان این نظریه را میتوان به افرادی همچون مورگنتا، کنت والتس، میرشایمر اشاره نمود. این نظریه بر اصول و مفروضههای استوار است که در این نوشتار سعی میکنم روابط سیاسی اقوام و بازیگران سیاست و قدرت در داخل افغانستان را بر اساس این اصول و مفروضات، مورد تحلیل و بررسی قرار دهم. البته برخی از اصول و مفروضات این نظریه، با جهانبینی اسلامی در تعارض است که نگارنده درصدد نقد اصول و مبانی این نظریه نیست، بلکه هدف تحلیل روابط سیاسی اقوام افغانستان با نگاه ریالیستی است. در ابتدا با توجه به اصول و مفروضات نظریه واقعگرایی، سراغ ریشهها و عوامل منازعات و کشمکشهای سیاسی بین اقوام افغانستان رفته و سپس راه حلها و راهکارهایی را با توجه به اصول نظریه ریالیسم ارایه خواهیم داد.
۱- عوامل اختلاف و منازعات سیاسی در روابط بینالملل و بین الاقوام
روابط انسانها چه در سطح بینالملل (میان دولتها و کشورها)، و چه در سطح کوچکتر و بین الاقوامی یا بین الاحزابی از دو حالت خارج نیست: یا رابطه صلح آمیز و دوستانه برقرار است و یا رابطه منازعه آمیز و خصمانه. در روابط بین الملل میان کشورها و دولتها، جنگهای بزرگ و ویرانگر متعددی اتفاق افتاده است که بزرگترین آن، جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم بودند و امروزه نیز در سطح بینالملل شاهد جنگ، قتل و کشتار و اختلاف بین کشورها و قدرت های کوچک و بزرگ هستیم، که ازجمله میتوان به جنگهای سوریه، یمن، عراق، افغانستان و سایر کشورها اشاره نمود. علت آدمکشی، پرخاشگری، قدرت طلبی، سلطهطلبی و منازعات سیاسی در سطح بینالملل، و یا در داخل یک کشور، بین اقوام و احزاب چیست؟ در افغانستان سالها بین اقوام و احزاب جنگ و منازعه وجود داشت و امروزه نیز اختلافات همچنان ادامه دارد؟ آیا انسان ذاتا شرور و سلطهطلب هست، یا پرخاشگری و برتریطلبیها محصول تربیت و ساختار اجتماعی و مصنوعی است که میتوان آن را تغییر داد؟ در این مقاله بر آنیم تا ریشه پرخاشگری و منازعات سیاسی میان انسانها را چه در سطح بینالمللی و چه در سطح داخلی یک کشور، بر اساس نظریه واقعگرایی بررسی نموده و سپس راهکارهایی را برای رفع اختلافات و ایجاد صلح و امنیت، اشاره خواهیم کرد.
۱- ۱- سرشت انسان
واقعگرایان نگاه بدبینانه به انسان دارند، از منظر اندیشمندان واقعگرا، انسان موجود بدذات و بدسرشت، قدرتطلب، سلطهجو، زیاده خواه و انحصارطلب می باشد. لذا معتقدند که منازعات و اختلافات سیاسی بین دولتها در سطح بینالملل و بین افراد، اقوام و احزاب، در داخل یک کشور، ریشه در سرشت انسانها دارند. زیرا در اندیشه اندیشمندان ریالیسم مانند ماکیاولی، هابز، مورگنتا و… انسان موجودی بدذات و بدسرشت معرفی میشود که همواره در روابط با دیگران به دنبال کسب قدرت، منافع شخصی و «سلطهطلبی» بر دیگران است. از نگاه هابز، «انسان، گرگ انسان» است )هابز،۱۳۸۱،۱۵۴) که خشونت و ستیز در ذات او نهفته است. در تشخیص هابز ریشه ستیزهکاری در انسان «طبیعت و سرشت» او است که «انسانها را از هم جدا میکند و به آنها قابلیت حمله و نابودی دیگران را میدهد» (اسپریگنز ۱۳۹۵، ۹۷). به اعتقاد هابز، انسانها طبیعتا ناچارند برای برآوردن خواستههای طبیعی خود قدرت کسب کنند، خواسته «تسلط بر دیگران» نیز جزوی از این قدرتطلبی است، قدرتطلبی چه در سطح بینالملل و چه در سطح داخلی یک کشور، ریشه در سرشت و طبیعت انسانها دارد.
«واقعگرایان قدرت را بهمنزله مفهوم بنیادی روابط بینالملل قلمداد میکنند که نقشی همانند مفهوم انرژی در فیزیک و پول در اقتصاد را ایفا میکند. سیاست بینالملل مانند انواع دیگر سیاست (سیاست بین اقوام و احزاب در داخل یک کشور)، مبارزه و کشمکش بر سر قدرت بوده، هدف و انگیزه کشورها در روابط بینالملل و سیاست خارجی کسب حداکثر قدرت و حفظ و گسترش آن است. قدرتطلبی کشورها (انسانها) برخلاف نظر آرمانگرایان، امری طبیعی است که از سرشت انسان سرچشمه میگیرد که در نظام بینالملل آنارشیک (غیرمتمرکز) برای حفظ بقای کشورها تشدید و تقویت می شود.» (دهقانی، ۱۳۹۴، ۱۶۶) بنابراین، احساسات طبیعی بشری مستقیما به کشمکش های سیاسی می انجامد. هابز می گوید: در وضع طبیعی (نبود یک دولت مقتدر و مرکزی) زیادهخواهی و خودخواهی آدمیان، به «جنگ همه علیه همه» خواهد کشید و برای پیشگیری از آن چارهای جز «قرارداد اجتماعی»و ایجاد «دولت مقتدر» نیست (همان، ۱۵۸ و: ر.ک: اندرو هی وود، ۱۳۸۳، ۸۵).
مورگنتا انسان را «موجود سیاسی» معرفی میکند که همواره به دنبال قدرت و بهره بردن از مزایای آن است. او برای توصیف شهوت قدرت در انسان از واژه «حیوان سلطه طلب» استفاده می کند.)جکسون، ۱۳۸۵، ۱۰۳) از نگاه مورگنتا سلطهطلبی ذاتی انسان باعث می شود که همواره در برابر یکدیگر صفآرایی کنند و به دنبال تضعیف دیگران برآیند.
بنابراین، از دیدگاه دانشمندان واقعگرایی همچون هابز و مورگنتا و افرادی دیگری مثل «فروید» (ر.ک: اسپریگنز، پیشین، ۹۶) ریشه اختلافات و پرخاشگری و خشونت در سرشت انسانها برمیگردد. اما راه تامین امنیت بین انسانهای قدرتطلب، منفعتجو و سلطهطلب چه در داخل یک کشور و چه در سطح بینالملل چیست؟ مطلبی است که در قسمت راهکار به آن اشاره خواهیم کرد.
۲-۱- تربیت و ساختار اجتماعی
در مقابل افرادی همچون هابز، ماکیاولی و فروید، افراد و اندیشمندان دیگری قرار دارند که بی نظمی های اجتماعی را معلول سرشت و طبیعت انسان نمی دانند بلکه علت این ویژگی ها را قراردادهای مصنوعی و ساختار اجتماعی می دانند. به اعتقاد این افراد، علت نابسامانی های اجتماعی مانند جنگ و خشونت، ظلم و تبعیض را در ترتیبات و ساختار اجتماعی باید جستجو کرد نه در سرشت و طبیعت انسان. عدهای از این نظریهپردازان، طبیعت و سرشت بشر را ذاتا خوب و عقلایی می دانند. بهطور مثال، ارسطو معتقد بود که طبیعت اساسا منظم و منسجم است. انسان می تواند حتی آن را عقلایی یعنی به معنی «هدفدار» نیز بخواند. او می نویسد: «هر آنچه بهوسیله طبیعت تولید و رهنمون شود نمی تواند چیز نامنظمی باشد، زیرا که طبیعت همهجا موجد نظم است و این اصل اساسی درباره سرشت آدمی نیز صادق است» (ارسطو، ۱۳۸۵، به نقل از: اسپریگنز، پیشین، ۱۰۱). به اعتقاد ارسطو، فضیلتهای بشری، و همچنین ویژگیهای منفی او مانند خشونت و جنگ طلبی، محصول عادت و تربیت انسان است لذا نیاز به تعلیم و تربیت خوب احساس میشود.(همان). تعلیم و تربیت خوب و تشکیل نهادهای اساسی قادرند جوامعی نسبتا منسجم و استوار فراهم آورند. با این تعبیر، نابسامانیهای اجتماعی، اختلافات و نزاعهای سیاسی و قومی، نمیتواند علتش سرشت ضداجتماعی انسان باشد، بلکه محصول خرابی نهادهای سیاسی و فرهنگی و در یکسخن، ساختار اجتماعی است.
روسو نیز ازجمله کسانی است که با نگاه بدبینانه به انسان مخالفت نموده و معتقدند که: «انسان ذاتا پرخاشگر نیست… آنها در مقابل شرارت دیگران از خود دفاع میکنند ولی به دنبال ظلم به دیگران نیستند» (اسپریگنز، پیشین، ۱۰۲). به اعتقاد روسو «عواطف» جزو احساسات طبیعی است که «خودپرستی» انسان را تعدیل میکند و او را وامیدارد که با همدردی به همنوعان خود کمک کند. بنابراین اعتقاد هابز و امثال آن به دشمنی و خشونت ذاتی در انسان نادرست است. روسو معتقد است که اشتباه هابز در این است که جنبه لطیف سرشت آدمی را درک نمیکند و عواطفی به انسان نسبت میدهد که درواقع از زندگی در جامعه فاسد حاصلشده است. (همان، ۱۰۳).
بر اساس تحلیل این نظریهپردازان، انسان ذاتا شرور و بدسرشت نیست، بلکه بسیاری از مشکلات اجتماعی مانند ناامنی، ظلم و انحصارگرایی، ریشه در ساختار ناصحیح جامعه و تربیت نادرست انسان دارد. بنابراین، یکی دیگر از علل نابسامانی، و اختلافات سیاسی در روابط بینالملل و یا در داخل یک کشور، ساختار نادرست نظام بینالملل و یا نظام سیاسی و اجتماعی یک کشور است که باید آن را تغییر داد.
۳-۱- نبود قدرت مرکزی (وضعیت آنارشیک)
عامل دیگر نابسامانی و اختلافات در نظام بینالملل و نظام داخلی یک کشور، که واقعگرایان به آن اشاره میکنند، «وضعیت آنارشیک» است. یعنی در هر نظامی، چه نظام بینالمللی و چه نظام داخلی یک کشور، اگر یک قدرت فایقه و مرکزی وجود نداشته باشد، اختلاف و کشمکش بر سر قدرت به وجود میآید. در نظام بینالملل یک حکومت مرکزی جهانی که بر همه کشورها سلطه داشته باشند و از همه کشورها در زمان خطر دفاع کند وجود ندارد. واقعگرایان معتقدند که در نظام آنارشیک و آشوبزده بینالملل، دولتها بهعنوان بازیگران مستقل و عاقل همواره سه الگوی رفتاری را مدنظر قرار میدهند:
الف) همیشه نسبت به یکدیگر بیاعتماد هستند.
ب) به خاطر بیاعتمادی و نبود حکومت مرکزی، ناگزیرند امنیت خود را بهصورت «خودیار» )self-help) تضمین کنند.
ج)کشورها در نظام بینالملل غیرمتمرکز تلاش میکنند تا برای تامین امنیت خود به کسب قدرت مبادرت ورزند. (دهقانی، ۱۳۹۴، ۱۹۱-۱۹۳). زیرا در سیستم آنارشیک هر دولتی که ضعیف باشند برای تامین امنیت و منافع خود با مشکلات جدی مواجه خواهد شد. اما در نظام های داخلی چون قدرت مرکزی وجود دارد، امنیت و نظم نیز وجود دارد.
وضعیت فعلی افغانستان را نیز میتوان غیرمتمرکز و آنارشیک قلمداد کرد، زیرا حکومت مرکزی که بر همهی جغرافیای افغانستان سلطه و حاکمیت داشته باشد، وجود ندارد، در عمل وضعیت آنارشی در آن حاکم است بهطوریکه هرروز صدها نفر بیگناه نهتنها در ولایات و مناطق دوردست بلکه در پایتخت این کشور، جان خود را از دست میدهند. علت ناامنی و قتل و کشتار مردم از دو حالت خارج نیست، یا حکومت فعلی توان محافظت از جان مردم را ندارند و یا عمدا نمیخواهند از مردم دفاع کند. در هر دو حالت، ترس و ناامیدی بر مردم حاکم است. بنابراین اگر دولت مرکزی افغانستان را «شبه دولت» و وضعیت سیاسی آن را «آنارشیک» بنامیم، شاید خیلی دور از واقعیت سخن نگفته باشیم. همانطور که در وضعیت آنارشی بینالمللی هر دولت و بازیگری باید امنیت و بقای خود را بهصورت «خودیار» تامین نماید. در کشوری که حکومت مرکزی و مقتدر وجود نداشته باشد نیز هرکسی و هر قومی خود باید برای حفظ و تامین امنیت خود تلاش و تقلا نمایند. هابز میگوید: «وقتی قدرتی عمومی در کار نباشد، قانونی هم وجود ندارد، وقتی قانون وجود نداشته باشد، عدالتی هم متصور نیست» (هابز، پیشین،۱۶۰). بنابراین، علت و ریشه اختلافات و نابسامانی های هر جامعه یا ریشه در سرشت پرخاشگر و سلطهطلب انسان دارد، و یا معلول ساختار اجتماعی و تعلیم و تربیت نادرست است و یا به خاطر نبود یک دولت قدرتمند و مقتدر است. اما راه چاره و درمان چیست؟ واقعگرایان و دانشمندان غربی، راهکارهایی را ارایه نمودهاند که به برخی از آنها اشاره می شود.
۲- راهکارهای تامین امنیت در روابط بینالملل و کشورهای غیر متمرکز
همانطورکه در مقدمه یادآوری شد، هم در نظام بینالملل اختلافات بین دولتها و بازیگران وجود داشته و هنوز هم وجود دارند و هم در بسیاری از کشورهای غیرمتمرکز مانند افغانستان، جنگ، اختلاف و کشمکش بر سر قدرت وجود دارد، و اختلافات و ناامنی چه در نظام بینالملل و چه در نظام داخلی هر کشوری، یک بحران و بیماری مهلک و ویرانگری است، حال پرسش این است که چه راهکارها و راهبردهای برای ایجاد امنیت و صلح در نظام بینالملل و نظام داخلی یک کشور و جود دارند؟ دانشمندان با توجه به علل ناامنی و اختلاف که در بالا ذکر شد، راهکارهایی را مطرح نموده اند که برخی مربوط به عرصه روابط بینالملل میشود و برخی اختصاص به سیاست داخلی یک کشور دارد:
۱-۲- تشکیل دولت مقتدر و ملی
در کشورهای که گرفتار اختلاف قومی و حزبی هستند، اولین گام جهت تامین امنیت و برقراری عدالت، «تشکیل یک حکومت مقتدر و ملی» است. اندیشمندان واقعگرا همانند هابز و ماکیاولی، معتقدند که با توجه به قدرتطلبی و سلطهطلبی انسانها، در داخل یک کشور، تنها راه تامین امنیت، ایجاد دولت مستقل و مقتدر ملی میباشد. بدون وجود یک دولت مقتدر امنیت امکانپذیر نخواهد بود. ماکیاولی نیز تنها راه صلح و امنیت و پیشرفت یک کشور را تشکیل «دولت ملی» و «ارتش ملی» می-داند. (ماکیاولی، ۱۳۹۲،۲۰۵). در افغانستان باآنکه دولت فعلی به نام «دولت وحدت ملی» نام گزاری شده است اما در مقام عمل این دولت را نمی توان «دولت ملی» نامید. زیرا حضور اقوام این کشور در ساختار دولت کنونی یکسان و بر اساس میزان نفوس و جمعیت آنها نیست. پس اولین گام جهت تامین صلح و امنیت در یک کشور، تشکیل یک دولت مقتدر ملی است که افغانستان تا رسیدن به چنین حکومتی فاصله زیاد دارد. زیرا بازیگر و بازیگرانی که در راس قدرت قرار دارند و حکومت و دولت عملا در اختیار آنها است. روحیه قدرت خواهی و سلطه طلبی آنها به آنها اجازه نمیدهد. برتری و هژمونی خود را از دست دهند. چون به اعتقاد اندیشمندانی همچون هابز و ماکیاولی، انسانها ذاتا شرور و سلطه طلب هستند و تلاش میکند در روابط با دیگران، سلطه و برتری خود را حفظ نمایند. هم در سطح روابط بینالملل، دولتها تلاش دارند با بیشینهسازی قدرت، بر کشورهای دیگر سلطه یابند و هم در نظام داخلی یک کشور، بازیگران قدرت و سیاست، تلاش میکنند خود در راس هرم قدرت قرار بگیرند و دیگران در حاشیه و یا از دایره قدرت حذف و طرد شوند. پس با توجه به اینکه در افغانستان تا هنوز دولت ملی شکل نگرفته و قوم یا اقوامی که قدرت و حکومت در اختیار آنها است بهآسانی و سادگی حاضر نمیشوند دولت ملی شکل بگیرد، در چنین وضعیت راهحل تشکیل و ایجاد حکومت و دولت ملی چیست؟ یعنی چه راهبرد و راهکاری وجود دارد تا بازیگرانی که در راس قدرت و حکومت قرار دارند. بازیگران دیگر را تحمل نموده و آنها را در ساختار و دایره قدرت بهصورت عادلانه و بر معیار نفوس و جمعیت آنها شریک سازند؟ تا در نتیجه یک دولت و حکومت ملی و متشکل از همه اقوام به وجود بیاید؟ راهکاری بعدی پاسخ این سوال خواهد بود.
۲-۲- موازنه قدرت
قدرت چیست؟ دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی از «قدرت» تعاریف مختلف ارایه دادهاند: جوزف نای: «توانایی تاثیرگذاری و اعمالنفوذ بر دیگران برای دستیابی به نتایج مورد نظر و دلخواه»(نای، ۱۳۹۳، ۲۱)، ماکس وبر: «بهکارگیری اراده با وجود مقاومت طرف مقابل» گرین: «توانایی کنترل دیگران، بهطوریکه عملی را که از آنها خواستهشده است، انجام دهند» و «دال»: « قدرت رابطه ای میان بازیگرانی است که در آن، بازیگری دیگر بازیگران را به عملی وادارد که در غیر این صورت آن عمل را انجام نمیدادند» و یا برخی به معنای «توانایی نفوذ و تاثیر بر دیگران» معنا و تعریف نمودهاند. (ر.ک: عالم، ۱۳۸۳، ۸۹ ، و: دهقانی، ۱۳۹۴ ب، ۱۶۱).
در نظام آنارشیک روابط بینالملل، که یک قدرت فایقه وجود ندارد، واقعگرایان معتقدند که یکی از راهبردهای مهم تامین امنیت و ایجاد صلح «موازنه قدرت» در بین بازیگران روابط بینالملل میباشد. زیرا در نظام بینالملل اگر کشوری قدرتمندتر از کشورهای دیگر قرار گیرد، ناخواسته امنیت دیگر کشورها را تهدید کرده و کاهش میدهد. در چنین وضعیت کشورهای دیگر نیز تلاش میکنند تا قدرت خود را افزایش دهند تا در قالب نظام دوقطبی یا چندقطبی «موازنه قدرت»به وجود بیاید که در آن صورت کشورها احساس امنیت نسبی میکنند. (ر.ک: دهقانی، پیشین، ۱۹۲). واقعگرایان معتقدند که هم در روابط نظام بینالملل و هم در بازیهای سیاسی و بین الاقوامی در درون یک کشور، بازیگران سیاست و قدرت، همواره تلاش میکنند از طریق افزایش قدرت نظامی و تسلیحاتی، بر سایر بازیگران، سلطه و غلبه پیدا نمایند. مهمترین هدف برای کشورها در نظام بینالملل، حفظ منافع ملی، حفظ بقا و تامین امنیت و بیشینهسازی قدرت است. لذا کشورها و دولتها بهعنوان بازیگران عاقل، به دنبال اتخاذ سیاست و رفتار خارجی مبتنی بر موازنه قوا می باشند و منطق توازن قدرت به سیاستگذاران و تصمیمگیرندگان واقعبین و عاقل دیکته میکند که در مقابل قدرتها و بازیگرانی که درصدد برهم زدن موازنه قدرت هستند، تعادل و توازن قدرت برقرار نمایند.
در سیاست داخلی یک کشور نیز بازیگران همین منطق را دنبال میکنند. یعنی همواره به دنبال کسب قدرت، حفظ قدرت و افزایش قدرت هستند. افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. اقوام و افراد حاکم که قدرت را قبضه نمودهاند همواره در تلاشاند که هژمونی خود را حفظ نموده و سایر بازیگران را تضعیف و در صورت توان، آنها را از مرکزیت قدرت به حاشیه رانده و یا کاملا حذف نمایند. در این کشور، سالها است که قدرت در دست یک قوم و یا اقوام خاصی بوده و در حکومت فعلی نیز قدرت در اختیار یک قوم یا حداکثر دو قوم پشتون و تاجیک قرار دارد. بهطوریکه نود درصد قدرت و مناصب دولتی در اختیار دو قوم (تاجیک و پشتون) و بهصورت خوشبینانه ده در صد آن در اختیار اقوام دیگر (هزاره، ازبک و..) قرار دارند. در نظام بینالملل دولتهای قدرتمند مانند آمریکا و روسیه بهعنوان بازیگران درجهیک، و دولتهای ضعیف بهعنوان بازیگران درجهدو، نقش ایفا میکنند.
در نظام داخلی افغانستان نیز قوم تاجیک و پشتون بهعنوان بازیگران درجهیک، و هزارهها، ازبکها و سایر اقوام بهعنوان بازیگران درجهدو، محسوب میشوند و قدرت و حکومت عملا در اختیار پشتون و تاجیک بوده و هزارهها و ازبکها از دایره قدرت خارجاند. گر چند نام حکومت فعلی را «حکومت وحدت ملی» نامگذاری نمودهاند؛ اما در عمل، این عنوان، دروغی بیش نیست. با تمام فشارهای خارجی، و جنگهای داخلی تا هنوز قوم پشتون و تاجیک تن به حکومت ملی نداده و سعی میکنند قدرت را در انحصار خود داشته و هزارهها و ازبکها را از هرم و دایره قدرت دورنگه دارند. این امر، باعث شد که در این کشور، نه حکومت ملی شکل بگیرد و نه صلح و امنیت برقرار شود. پس در افغانستان نیز، جهت تامین صلح و امنیت و تشکیل حکومت ملی، بنا بر منطق واقعگرایی، بازیگران و اقوامی که در حاشیه راندهشدهاند، چاره ی ندارند جز اینکه منطق «موازنه قدرت» را دنبال نمایند. زیرا بر اساس تعاریف قدرت که در بالا گذشت؛ در عرصه سیاست و قدرت چه درصحنه بینالمللی و چه دربازیهای داخلی، هر بازیگری که از «قدرت» کافی برخوردار نباشد، نمیتواند، بر دیگران نفوذ و تاثیر گذاشته و به اهداف و نتایج موردنظر خود دست یابد.
بهعنوان نمونه علت اینکه هزارهها در ساختار دولت بیش از ده در صد حضور ندارند و فریادها و تظاهرات مدنی و منطقی آنها نیز شنیده نمیشود، نداشتن «قدرت لازم» است. قدرت، منابع متعددی دارد. مانند: «دانش و آگاهی»، «مهارت و تخصص»، «ایمان»، «رسانههای جمعی»، «توان نظامی»، «توان اقتصادی» «جمعیت»، «تشکیلات»، «سطح آگاهی سیاسی در میان مردم»، «کیفیت رهبری»، «اتحاد و همدلی مردم و سران» و… (ر.ک: عالم، پیشین، ۹۴) که هر دولت، قوم و یا بازیگر سیاسی چه درصحنه بینالمللی و چه دربازیهای سیاسی داخلی؛ فاقد این منابع و عناصر باشند، نمیتواند بر دیگران تاثیر و نفوذ داشته باشند. هزارهها گر چند برخی این عناصر، مانند «دانش و آگاهی»، «ایمان»، «رسانههای جمعی»، «جمعیت کافی» «بینش سیاسی در میان مردم» «مهارت و تخصص» را دارا هستند، اما برخی از مهمترین منابع قدرت مانند «رهبری واحد»، «توان نظامی و اقتصادی» و «وحدت و همدلی سران و مردم» را ندارند. از همه مهمتر «اختلاف و پراکندگی رهبران» و نداشتن «قدرت نظامی» نقش هزاره ها را دربازیهای قومی و سیاسی در افغانستان کاملا کمرنگ و بیاثر نموده است.
هزارهها باآنکه نسبت به اقوام دیگر، از لحاظ آگاهی، استعداد، مهارت و تخصص و بینش سیاسی و شجاعت و جسارت، دست بالا دارند، اما به خاطر نداشتن استراتژی واحد، رهبری واحد، و به خاطر اختلاف و عدم تحمل و تعامل با یکدیگر، تا هنوز نتوانستهاند جایگاه واقعی خود را در دایره قدرت و سیاست به دست آورند. از دیدگاه واقعگرایان دربازیهای سیاسی چه در سطح بینالملل و چه در سطح داخلی، مهمترین عنصر قدرت، «قدرت نظامی و تسلیحاتی» است. پس تا زمانی که هزارهها و ازبکها از لحاظ قدرت نظامی و سیاسی با دو قوم دیگر به «توازن و برابری» نرسند، و پشتون و تاجیک احساس برتری نظامی و سیاسی کنند، خصلت سلطهطلبی و قدرتطلبی انسانها، به کسان و یا اقوامی که قدرت را به دست گرفته و حکومت در اختیار آنها است هرگز اجازه نخواهند داد که اقوام ضعیف موقعیت برابر با آنها در نظام سیاسی کشور داشته باشند. بهعبارتدیگر، در کشمکش و منازعه بر سر قدرت، میزان بهرهمندی از «قدرت نرم» و «قدرت سخت» جایگاه یک بازیگر را مشخص میکند. بازیگران ضعیف چه در روابط بینالملل و چه در روابط بین اقوام در داخل یک کشور، اصلا مورد توجه و اهمیت قرار نمیگیرند. پس اول باید قوی شد تا طرف مقابل شمارا بهعنوان یک بازیگر فعال و تاثیرگذار، به رسمیت بشناسند آنوقت باید دم از منافع ملی و وحدت ملی زد. همانطور که هیتلر در سال ۱۹۴۴ به دانشجویان دانشکده افسری آلمان گفت: «پیروزی نصیب قوی میشود و ضعیف ناگزیر است که شکست را پذیرا شود» که این سخن هیتلر برگرفته از نظریه « تنازع بقا و انتخاب اصلح» داروین بود (ر.ک: اندروهی وود، پیشین، ۳۷۶). بر اساس تفکر داروینیستی، هستی بشر بر رقابت و تنازع استوار است، و در میدان منازعه و رقابت فقط «قوی» میتواند پیروز شود و باقی بماند و ضعیف محکوم به مرگ و نابودی است.
۳-۲- تغییر ساختار
همانطور که گذشت، علت بحران، ناامنی و بی عدالتی در صحنه بینالملل و یا در نظام داخلی یک کشور را برخی معلول سرشت و طبیعت پرخاشگر و منفعتطلب انسانها دانسته و راه درمان و جلوگیری از خشونت را تشکیل دولت مقتدر در نظام داخلی یک کشور، و موازنه قدرت در نظام بینالملل و داخلی یک کشور میدانند. اما برخی علت ناامنی، ظلم و نابرابری را در ساختار سیاسی و اجتماعی می پندارند. لذا راه درمان و ایجاد نظم مطلوب در جامعه بینالملل و یا در داخل یک کشور، را تغییر ساختار نظام سیاسی و اجتماعی میدانند. ساختارگرایی یکی از اصول مهم نظریه «نوواقعگرایی» «کنت والتس» است که در درون پارادایم «واقعگرایی» مطرح شد. واقعگرایی کلاسیک «کارگزار محور» است یعنی توجه و تمرکز روی رفتار و ویژگیهای کارگزار (دولتها و افراد) دارد مانند قدرتطلبی، منفعتطلبی، سلطهطلبی و اهتمام به منافع ملی. اما نوواقعگرایی نظریهای است که بیشتر توجه و تمرکز بر «ساختار نظام بینالملل» یعنی «نحوه توزیع قدرت» دارد.
به اعتقاد نوواقعگرایان آنچه رفتار بازیگران بینالملل را محدود، معین و مشخص میسازد، «ساختار و سیستم» نظام بینالملل است و تفاوتهای فرهنگی، ایدیولوژیک، ماهیت دیکتاتوری یا دموکراتیک نظام سیاسی کشورها، تاثیر اندکی بر رفتار بازیگران دارند و همچنین افراد تصمیمگیرنده سیاست خارجی و ویژگی های شخصیتی و روانیشان نیز نقش و تاثیری در رفتار کشورها ندارند. (ر.ک: دهقانی، پیشین، ۱۹۰). آنچه که باعث تغییر در رفتار دولتها میشود، ساختار نظام بینالمللی است. به اعتقاد کنت والتز، آنچه که باعث تعارض و اختلاف و یا تلاش برای کسب قدرت بیشتر میشود، تنها روحیه قدرتطلبی، یا سلطهطلبی کارگزاران (دولتها و انسانها) نیست بلکه ساختار آنارشیک نظام بینالملل، دولتها را وادار میکند که قدرت نسبی خود را به حداکثر برسانند زیرا امنیت و بقا در درون نظام بینالملل هیچگاه قطعی نیست و دولتها میکوشند قدرت خود را به حداکثر برسانند. درواقع این آنارشی وضعیتی هابزی است که در آن امنیت کم یاب است و دولتها میکوشند با به حداکثر رساندن امتیازات نسبی خود به آن نایل شوند
فرید زکریا و جان مرشایمر که از اعضای نوواقعگرایی تهاجمی هستند، معتقدند: هنگامیکه دولتها ثروتمند میشوند، قدرت نظامی خود را افزایش میدهند و هنگامیکه تصمیمگیرندگان اصلی آنها تصور میکنند قدرت آنها از نظر نظامی افزایشیافته راهبردهای تهاجمی و امپریالیستی اتخاذ میکنند، که به دنبال تجاوز و تهاجم بر کشورهای ضعیفاند. همین نابرابری در قدرت باعث جنگ و ناامنی در نظام بینالملل خواهد شد. لذا والتس معتقد است که برای ایجاد امنیت باید ساختار نظام جهانی تغییر کند و مهمترین راه آن همان «توازن قدرت» میباشد که باید بهصورت نظام «دوقطبی» یا «چندقطبی» به وجود بیاید. (ر.ک: دهقانی، پیشین ۱۹۰ و: جکسون، پیشین، ۱۱۲). نظریه «ساختارگرایی» و «توازن قدرت» در حقیقت ریشه و هدف مشترک دارند اما نوع نگاه متفاوت است. نظریه توازن قدرت بیشتر متوجه روحیات بازیگران است و نظریه نوواقعگرایی ساختاری متوجه ساختار نظام بینالملل است اما هدف هردو یکی است که همان «توازن قدرت» میباشد.
در افغانستان اگر وضعیت آنارشیک را نپذیریم و معتقد باشیم که حکومت و دولت مرکزی وجود دارد. اما یقینا ساختار این دولت و حکومت ساختار ناعادلانه و نابرابر هست. سالیان متمادی قدرت سیاسی فقط در اختیار یک قوم (پشتونها) بود و تاجیکها نیز از قدرتی کمتری برخوردار بودند. اما در زمان دموکراسی و پساطالبان که امید میرفت یک دولت فراگیر و فراقومی ایجاد شود، اما روحیه قدرتطلبی و منفعتجوی و سلطهطلبی به حاکمان و اقوام مسلط، اجازه نداد تا یک حکومت ملی، که همه اقوام در آن حضور برابر و عادلانه داشته باشند، شکل بگیرد. در ظاهر، دولت کنونی نام و عنوان «دولت وحدت ملی» را با خود یدک میکشد که حکایت از حضور همه اقوام این سرزمین در ساختار حکومت دارد. اما عملا بازهم قدرت در اختیار یک قوم یا حداکثر دو قوم پشتون و تاجیک بوده و اقوام دیگر، همچنان در حاشیه قرار دارند. پس تا زمانی که ساختار دولت (نحوه توزیع قدرت) تغییر نکند و یک حکومت فراقومی و ملی به وجود نیاید کشمکش بر سر قدرت و بیاعتمادی و ناامنی همچنان در افغانستان ادامه خواهد داشت. بنابراین راهکار «موازنه قدرت» مقدمه و زمینه برای «راهکار تغییر ساختار» است. یعنی تا زمانی که هزارهها و ازبکها از قدرت کافی برخوردار نشوند، ساختار ناعادلانه قدرت و حکومت نیز تغییر نخواهد کرد.
اما چهکار کنیم که ساختار ظالمانه و انحصارطلبانه حکومت تغییر کند؟ چهکار کنیم تا روحیه ملی و یک حکومت ملی ایجاد شود؟ چهکار کنیم تا اقوامی که از لحاظ سیاسی در جایگاه برتر قرار دارند، اقوام دیگر را نیز بهصورت عادلانه در ساختار حکومت سهیم نمایند؟ آیا با التماس و آرمانگرایی و خوشبینی میشود این ساختار را تغییر داد؟ آیا با تظاهرات مدنی و رفتار منطقی میشود طرف زورمند را به صلح و آشتی دعوت کرد؟ آیا در مقابل منطق زور و تفنگ، قلم، منطق، مدنیت پاسخگو است؟ یا راه دیگری باید جست؟ از دیدگاه واقعگرایان، مهمترین راه تغییر ساختار، «موازنه قدرت» است. بنابراین تا زمانی که هزارهها از مهمترین منابع قدرت: «قدرت نظامی» و «اتحاد و همدلی بین مردم و سران» محروم باشند، فریاد عدالتخواهی و مبارزه با ظلم و تبعیض و انحصارگراییشان، بی نتیجه خواهند ماند. البته طرح موازنه قوا و تقویت قدرت نظامی به معنای دشمنی با دیگران نیست بلکه قاعده و قانون دنیای سیاست و قدرت اقتضا می کند که هر بازیگری باید به دنبال بیشینهسازی قدرت خود باشند تا از صحنه سیاست و قدرت طرد و یا حذف نشوند. همانطوری که در روابط بینالملل نیز هر کشوری باید تلاش نمایند قدرت نظامی و تسلیحاتی خود را افزایش دهند تا موردتهاجم و تجاوز کشورهای قدرتمند قرار نگیرند. در بازی سیاسی داخلی نیز همین قاعده جاری است. پس هم در نظام بینالمللی، کشورهای ضعیف پایمال اند و هم در سیستم داخلی و منازعات بین الاقوامی در داخل یک کشور، اقوام ضعیف حقوقشان پایمال خواهند شد. پس برای گرفتن حقوق و حفظ امنیت و بقا، اول باید ازلحاظ قوای نظامی و دفاعی آمادگی کامل را پیدا کرد سپس ادعای حقوحقوق و صلح و برادری نمود. و این واقعیت و قاعده بازی سیاسی را از قرآن کریم نیز می توان به دست آورد. در آیه ۶۰ سوره انفال می فرماید:
وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا استَطعْتُم مِّن قُوَّهٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکمْ؛در برابر آنها (دشمنان) آنچه توانایی دارید از نیرو آمادهسازید (و همچنین) اسبهای ورزیده (برای میدان نبرد) تا بهوسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید.
در این آیه شریفه به یک اصل اساسی درزمینهٔ جهاد اسلامی و حفظ موجودیت مسلمانان، و مجد و عظمت و افتخارات آنان بیانشده است، و آن «افزایش قدرت جنگی و آمادگی مقابله با دشمنان» است و تعبیر آیه بهقدری وسیع است که بر هر عصر و زمان و مکانی کاملا تطبیق میکند.کلمه قوه کلمه کوچک و پر معنایی است، نهتنها وسایل جنگی و سلاحهای مدرن هر عصری را در برمیگیرد، بلکه تمام نیروها و قدرتهایی را که بهنوعی از انواع در پیروزی بر دشمن اثر دارد شامل می شود، اعم از نیروهای مادی مانند اسلحهی جنگی و ابزارهای معنوی مانند روحیه ایمان و وحدت و همدلی (مکارم شیرازی، ۱۳۷۳، ج۷، ۲۲۳).
قرآن کریم هدف منطقی و انسانی افزایش قدرت را تهاجم و حمله بر دیگران و دشمنان معرفی نمی کند بلکه میفرماید قدرت جنگی و ابزارهای نظامی مانند «اسبهای جنگی» را افزایش دهید تا دشمنان خدا و دشمنانتان از شما بترسند و به دنبال تهاجم و تجاوز به شما نباشند. (ترهبون به عدوا الله و عدوکم). زیرا غالبا در دنیای سیاست و قدرت، بازیگران زورمند، گوششان بدهکار حرف حساب و منطق و اصول انسانی نیست، بلکه آنها چیزی جز منطق زور نمیفهمند! عنصر اصلی در دنیای سیاست «زور و قدرت» است که اگر بازیگری از آن بیبهره باشند، بازیگران دیگر او را از صحنه سیاست و قدرت طرد و در صورت توان «حذف» خواهند نمود.(ر.ک: همان)
۴-۲- نان به نرخ روز خوردن
در نظام بینالملل و نظامهای داخلی، بازیگران سیاست و قدرت، برای حفظ موجودیت خودشان راهبردهای مختلفی را آزمایش میکنند که برقراری توازن قدرت یکی از مهمترین راهبردها محسوب میشود. اما برخی از سیاستمداران راهبرد دیگری را نیز مطرح نمودهاند و آن راهبرد «نان به نرخ روز خوردن» میباشد. البته راهکار «نان به نرخ روز خوردن» راهبرد آسانتر و سودآورتری از «برقراری توازن» به نظر میرسد. زیرا راهبرد «توازن قدرت» تلاش برای کسب قدرت و انتخاب راههای پرمخاطره برای بازیگران را به دنبال دارد. اما راهبرد «نان به نرخ روز خوردن» آن است که بازیگران ضعیف، بهجای تلاش برای موازنه قدرت و تن به خطر دادن، با بازیگرانی که قدرت و حکومت را به دست گرفته اند، مماشات و سازش نموده و به اربابی و آقایی آنها تن داده و تسلیم خواستههای آنها شده و ذلیلانه در سایه آنها زندگی کنند. به این امید که شاید بعدها بتوانند در برابر دشمن ایستادگی نموده و به حقوق سیاسی و مدنی خود دست یابند. اما غافل از اینکه در هیچ نقطهی از جهان، اربابان سیاست و قدرت بهآسانی و داوطلبانه دست از هژمونی و انحصارطلبی برنمیدارند. البته اقوام افغانستان مرحله جنگ و مبارزه را پشت سر گذاشتهاند و چندین دهه با همدیگر جنگیدند تا به وضعیت کنونی و تشکیل حکومت وحدت ملی رسیدند اما بازهم تبعیض، ظلم، انحصار و استبداد ریشهکن نشده است و اقوام محروم برای ریشهکن نمودن ظلم، تبعیض، انحصار و عبور از وضعیت موجود و رسیدن به وضعیت مطلوب راهی درازی را در پیش دارند که باید از طریق وحدت و همدلی و راههای معقول و منطقی تلاش نمایند، بحران، مشکلات و نابسامانی های موجود را از بین ببرند.
نتیجهگیری
از مجموع آنچه گذشت بهطور خلاصه میتوان چنین نتیجهگیری نمود:
۱- شکی نیست که در افغانستان ناامنی، جنگ و کشتار، بی عدالتی و تبعیض، و بحران در عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی وجود دارند، و مردم افغانستان از ناامنی، فقر و بیکاری و وضعیت موجود به ستوه آمده اند.
۲- ازنظر برخی واقعگرایان، ریشه زیادهخواهی، قدرتطلبی، انحصار و سلطهطلبی، در سرشت انسان نهفته است؛ انسانها طبیعتا قدرتطلب و خواهان سلطه و غلبه بر دیگران است. اگر قدرت فایقهی در کشور وجود نداشته باشد، طبیعتا جنگ و اختلاف بین انسانها وجود دارد، زیرا هر قوم یا حزبی تلاش میکنند قدرت و امتیازات را در انحصار خود بگیرند.
۳- ریالیستهای کلاسیک بر این باورند که تنها راه تامین امنیت در داخل یک کشور تشکیل یک حکومت مقتدر و ملی و تحمل و تعامل اقوام با یکدیگر است. اما معتقدند که اقوام و بازیگران سیاست و قدرت در صورتی به تعامل و تحمل یکدیگر تن میدهند، که همه از یک قدرت نسبی برخوردار باشند. اما اگر یکی قوی و دیگری ضعیف باشند، سرشت قدرت طلبی و سلطه خواهی انسان به بازیگران قدرتمند اجازه نمی دهد که قدرت را از دست بدهند و تا حد توان تلاش می کنند که هژمونی و برتری خود را حفظ نموده و قدرت و حکومت را در انحصار و قبضه خود داشته باشند.
۴- با توجه به سرشت سلطه طلبی و برتری جوی انسانها، واقعگرایان معتقدند که هم در نظام بینالملل و هم در منازعات داخلی و بین الاقوامی یک کشور؛ یکی از مهمترین راههای تامین امنیت و جلوگیری از جنگ و تهاجم و تجاوز، برقراری «موازنه قدرت» و لو بهصورت «نسبی» بین بازیگران سیاست و قدرت میباشد؛ همانطور که در نظام بینالمللی دولتهای قدرتمند بهعنوان بازیگران درجهیک محسوب میشوند و دولتهای ضعیف دربازیهای سیاسی و بینالمللی مورد توجه و اهتمام نیست، در داخل یک کشور نیز بازیگران ضعیف از مرکزیت قدرت به حاشیه راندهشده و یا کاملا طرد و حذف میشوند. لذا قاعده بازی سیاست و قدرت اقتضا میکند که هر بازیگری باید همواره به دنبال بیشینهسازی و موازنه قدرت باشند. که مهمترین عناصر قدرت، «قدرت نظامی» و«وحدت و همدلی» برای یک کشور و یا یک قوم بهعنوان یک واحد سیاسی است.
۴- دومین راهبرد تامین امنیت در نظام بینالملل و در نظام داخلی یک کشور، «تغییر ساختار سیاسی» و نحوه توزیع قدرت است. نوواقعگرایان مانند کنت والتس و میرشایمر، توجه خود را به ساختار نظام سیاسی معطوف داشته و معتقدند که آنچه رفتار بازیگران سیاسی را در روابط بینالملل و یا نظام داخلی یک کشور مشخص و معین میکند، ساختار نظام سیاسی بینالملل و همچنین ساختار نظام سیاسی یک کشور است. رفتار امپریالیستی، انحصارطلبی و برتریطلبی، معلول سرشت و طبیعت پرخاشگر و منفعتطلب انسان نیست، بلکه نتیجه ساختار و توزیع نابرابر قدرت بین بازیگران میباشد که جهت تامین امنیت و ایجاد صلح باید ساختار تغییر کند. البته تغییر ساختار، در صورتی امکان دارد که در ابتدا بین بازیگران سیاست، موازنه قوا و لو بهصورت نسبی به وجود بیاید تا در تشکیل حکومت و ساختار نظام سیاسی، نحوه توزیع قدرت، بر اساس میزان بهرهمندی بازیگران از قدرت باشد. تا موازنه قدرت شکل نگیرد، بازیگران قوی، در ساختار دولت و حکومت همواره نقش اول و غالب را، و بازیگران ضعیف همواره، نقش ضعیف تری را بازی خواهند کرد و درنتیجه ساختار و نحوه توزیع قدرت نابرابر و ظالمانه خواهند بود.
امید است همه اقوام و بازیگران قدرت و سیاست با توجه به جنگهای خانمانسوز گذشته، به این واقعیت رسیده باشند که دیگر دوران انحصار و برتریطلبی گذشته است و هیچ قومی بهتنهایی نمی تواند در این سرزمین حکومت کند. تنها راه نجات کشور از این بحران و ناامنی کنونی، تحمل یکدیگر، تعامل و وحدت و همگرایی و تشکیل یک حکومت ملی به معنای واقعی است که در آنهمه اقوام بر اساس میزان جمعیت حضورداشته باشند. در غیر این صورت اختلافات و منازعات همچنان ادامه خواهند داشت که نتیجه آن بدبختی و عقب ماندگی همه اقوام و فقر و بیچارگی مردم و سرافکندگی دولتمردان و شهروندان این سرزمین در سطح بینالملل خواهند بود.
یادداشتها:
منابع:
- ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، تهران، انتشارات جیبی، ۱۳۵۸ش.
- اسپریگنز، توماس، فهم نظریه های سیاسی، ترجمه فرهنگ رجایی، تهران، نشر آگه، چ دهم، ۱۳۹۵ش.
- جکسون، رابرت، درآمدی بر روابط بینالملل، ترجمه دکتر مهدی ذاکریان و همکاران، تهران، انتشارات میزان، چاپ دوم، ۱۳۸۵ش.
- دهقانی، سید جلال، نظریهها و فرا نظریهها در روابط بینالملل، تهران، انتشارات نشر مخاطب، چاپ اول، ۱۳۹۴ (الف) ش.
- دهقانی، سید جلال، اصول و مبانی روابط بینالملل )۱)، تهران، انتشارات سمت، ۱۳۹۴ (ب) ش.
- عالم، عبدالرحمن، بنیادهای علم سیاست، تهران، انتشارات نشر نی، چ یازدهم، ۱۳۸۳ش.
- ماکیاولی، نیکولو، شهریار، ترجمه محمود، محمود، تهران، مؤسسه انتشارات نگاه، چاپ دوم، ۱۳۹۲ش.
- مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، چاپ شانزدهم، ۱۳۷۳ش.
- نای، جوزف، آینده قدرت، ترجمه محمد حیدری و آرش فرزاد، تهران، نشر فرزان روز، ۱۳۹۳ش.
- هابز، توماس، لویاتان، ترجمه حسین بشیریه، تهران، انتشارات نی، چاپ دوم، ۱۳۸۱ش.
- هی وود، اندرو، درآمدی بر ایدیولوژیهای سیاسی، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، تهران، ۱۳۸۳ش.

(
(
تصحیح:
کلمه «رئالیستی» و«رئالیست» درسایت اشتباها به صورت «ریالیستی» و «ریالیست» منتشرشده است که از مدیریت محترم سایت تقاضامندم آن را تصحیح فرماید.
جناب آقای محقق سلام و عرض ارادت!
همانطوری که در پاسخ به ایمیلتان عرض کردم سایت «طرح نو» همزه در نوشتار خود به کار نمیبرد و این به خاطر این است که معتقد است که همزه مخصوص زبان عربی است. لذا رئالیسم و رئالیست شما آگاهانه و عامدانه تبدیل به ریالیسم و ریالیست شده است.