کد مطلب : 1100
چهارشنبه ۹ جدی ۱۳۹۴ - ۱۲:۴۲
9614
یک دیدگاه
خاطره رنجیده

از شهدای زابل تا شهدای کابل!

شهدای کابل
«شکریه تبسم و همراهانشان در زابل توسط طالبان داعش‌نما گلوهایشان بریده و به شهادت رسیده بودند اما دادخواهان و عدالت‌طلبان در کابل توسط طالبان ارگ نشین و جلاد خاینی به نام محمد محقق گردن زده و سرافکنده شدند. محمد محقق برای خوش‌خدمتی و اثبات هرچه بیشتر نوکری و وفاداری به اربابان ارگ نشین و طالبان کراواتی خود تیغ سلاخی و تبر ریشه‌زنی خود را از خورجین بیرون کشید و سرهای هرچه دادخواه و عدالت‌طلب بودند را یکایک بریدند و دادخواهان و عدالت طلبان را با تیغ کین جهالت و شمشیر عریان حماقت سر برید.»

در هجدهم و بیستم عقرب دو رخداد جانگداز و دو فاجعه بزرگ به وقوع پیوست. یک رخداد شهادت و سر بریده شدن هفت گروگان هزاره و کودک نه‌ساله به نام شکریه تبسم در زابل و رخداد دیگر شهادت ناگوار و دسته‌جمعی مردم در کابل بود. شهدای زابل شهدایی بود که از زن و مرد و کودکان پسر و دختر نه‌ساله تشکیل یافته و از مسیر راه توسط تروریستان به گروگان گرفته شده بودند و بعد از مدت‌ها اسارت عاقبت به شکل بسیار فجیعانه سر بریده شدند و اما شهدای کابل مردمی بودند که برای داد‌خواهی خون شهدای زابل و تحقق عدالت اجتماعی به پا خواسته بودند. شهادت شهدای زابل به عنوان یک فاجعه انسانی بسیار جانسوز و کمرشکن بود آنچان که تمام مردم را به شور و فغان و در شوک عظیم فرو برد و شهر و روستاها رنگ ماتم گرفت و زمین و زمان آوای غم، آسمان بغض‌آلود شد و دمادم خون می‌گریست و هردم سروش غیبی سرود غم و نوحه ماتم می‌سرود و گوش جانها را سرشار از غم و اندوه انسانی می‌کرد و دل‌ها را در توفانی از موج‌های بی‌کران خشم و اعتراض‌های مدنی می‌سپرد.

این رخداد و این حادثه جانخراش مردم هزاره را بعد از مدت‌ها خواب رفتگی و سکوت سنگین و خاموشی ننگین دوباره بیدار کرد و تکان داد و وجدان‌های مغفول‌شان را غفلت‌زدایی کرد و هوشیارشان ساخت. به خاطر این رویداد هولناک تاریخی وقتی شهر از خواب دوشینه برخواست اتفاقات و واقعیت‌های را دیدند که باورشان سخت می‌نمود و هرگز فکر نمی‌کرد که حتی در خواب هم این واقعیت‌های تلخ و ناگوار را ببینند و چنین در رثای سرهای بریده‌شان سوگواری نمایند. اما افسوس که دید آنچه را که نباید می‌دیدند. شهر با چشم و قریه با گوش خود شنیدند که آن‌چنان فاجعه‌ی رخ داده که زمین به لرزه و زمان به گریه افتاده است. دامن زمین آغشته به خون گلوهای بریده و آوای زمان آکنده از غریو قریه و شهر و سراسر دنیا مالامال از غم و اندوه از این فاجعه انسانی گشته است.

آن روز وقتی مردم از خواب پریدند و چشم خود را مالیدند متوجه شدند که دوش چی قصه‌ی غمگین و چی حادثه ننگین و چی مصیبتی بزرگ و سنگین رخ داده است.! از این جهت سراسیمه برای دادخواهی به خیابان‌ها سرازیر شده و همه فریاد شده و داد زدند و شیون نمودند و گریستند و خواستند که پاسبانان شهر و روستا از خواب غفلت خویش بیدار شوند و انتقام این عزیزان را بگیرند که رخدادی شگفت و باور نکردنی دیگری اتفاق افتاد و آن اتفاق تلختر و رویداد ناگوارتر، شهادت دسته‌جمعی دادخواهان و عدالت طلبان در کابل بود. دادخواهان وقتی برای دادخواهی به‌پا خاستند و نزد کسانی که آنان را مردم برای پاسبانی و پاسداری از شهر و روستا گماشته بودند رفتند با کمال ناباوری و با نهایت شگفت به‌جای اینکه صدایش شنیده شود خود آنان به شکل بسیار بی‌رحمانه از طرف ارگ نشینان سر بریده شدند و مردمی که با سرهای خود رفته بودند بدون سر و با تن بی‌سر بازگشتند.!!؟؟

شکریه تبسم و همراهانشان در زابل توسط طالبان داعش‌نما گلوهایشان بریده و به شهادت رسیده بودند اما دادخواهان و عدالت‌طلبان در کابل توسط طالبان ارگ نشین و جلاد خاینی به نام محمد محقق گردن زده و سرافکنده شدند. محمد محقق برای خوش‌خدمتی و اثبات هرچه بیشتر نوکری و وفاداری به اربابان ارگ نشین و طالبان کراواتی خود تیغ سلاخی و تبر ریشه‌زنی خود را از خورجین بیرون کشید و سرهای هرچه دادخواه و عدالت‌طلب بودند را یکایک بریدند و دادخواهان و عدالت طلبان را با تیغ کین جهالت و شمشیر عریان حماقت سر برید و با دستان ننگین خیانت، تیشه به ریشه زد و دل‌های داغدار و مجروح را داغدارتر و سرهای سر به زیر را سر به‌زیرتر کرد. چنان‌که وقتی مردم از ارگ به سوی مصلای شهید مزاری باز می‌گشتتند جنازه‌های گلوبریده زابل را بر دوش و سرهای خویش را در داست داشتند. مردم در آن شب هم جنازه شهدای زابل را تشییع و هم جنازه‌های شهدای کابل را حمل می‌نمودند. محقق در آن شب دادخواهان و عدالت طلبان را شهید کردند ولی شهید زنده که رگ گردنشان بریده نبود اما رگ کرامت و شرافت‌شان قطع و خون حیثیتشان را بر زمین ریخته بود آنچنان‌که توان یک آخ گفتن را نیز از آنان گرفته بود. آخ که چه سخت و سنگین و چه قدر مایه ننگ و نفرین بود آن لحظات.

از این رو بیستم عقرب در تاریخ ما نقطه عطفی است که فراموش کردنش به این زودی‌ها آسان نخواهد بود برای اینکه مردم برای دادخواهی و عدالت‌طلبی رفته بودند اما شهید زنده برگشتند. وقتی مردم صبح زود برای تشییع شهدای زابل به خیابان‌های کابل سیل‌آسا سرازیر شدند همگی سرهای سرشار از نیرو و انتقام و دادخواهی بر تن داشتند اما وقتی برگشتند همه ‌بی‌سر و بی عزت و بی‌حیثیت و سر افکنده بودند و دردشان مضاعف و ناله‌هایشان جگرخراش‌تر از پیش و نوای بی‌کسی و آهی آتشین در سینه داشتند و شوکی عظیم دیگری را تجربه می‌کردند. شهدای زابل هفت تن اما شهدای کابل تمام مردم دادخواه و عدالت طلب افغانستان بود از این رو بیستم عقرب را نباید هرگز فراموش کرد و این رخداد فراموش شدنی نیست چرا که طالبان ارگ نشین توسط یک جلاد خاین به مردم، مردم خویش را شهیدان زنده و زنده‌های شرمنده نمودند.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
نظرات بازدید کنندگان
  1. نفرین براین ابرجنایت کاران تاریخ که اینگونه روی جنایت کاران تاریخ را سفید کردند مگریک تعداد انسانهای مظلوم ومسافرچه گناهی کرده بودند که اینگونه مظلومانه گلوی شان بریده شود . نمیدانم آن لحضه ی که این جانیان کارد به گلوی کودک نه ساله گذاشتند چه حسی داشتند آیا ازانسان بودن خود خجالت نکشیدند .

دیدگاه شما