قطار صلح با طالبها؛ و سنگلاخی از صخرهها
دولت وحدت ملی در ابتدای شکلگیری خود گفتگوی مستقیم با طالبان را در اولویت کاری خویش قرار داد. آنچه در این میان حایز اهمیت و ارزش است؛ میزان امیدواری و رسیدن به یک توافق همهجانبه و پایبندی به آن میباشد که واقعا این پروژه یا ابتکار و عملی که دولت در دست گرفته به سرانجامی خواهد رسید یا سراب و خیالی بیش نخواهد بود ؟
ظاهرا به توافق رسیدن صلح و گفتگو با طالبان احتمال بعیدی است. با توجه به تضادهای سیاسی، فکری که میان دولت و جریان طالبانیسم وجود دارد امیدی به ثمر رسیدن آن غیرممکن به نظر میرسد زیرا میان سطح درخواست و مطالبات دو طرف فاصله یا تضاد فاحش و عمیقی وجود دارد که تلفیق و همسو کردن تقاضاهای دو طرف بسیار دشوار بوده؛ بلکه به دلایل که در ذیل به آن اشاره خواهد شد ناممکن جلوه مینماید.
اولا: طالبان خواهان خروج نیروهای آمریکایی و خارجی از افغانستان و مشارکت برابر در ساختار قدرتاند که آن مطالبات با استراتژی و راهبرد دولت وحدت ملی سنخیت و همخوانی ندارد. زیرا پیمان استراتژیک میان افغانستان و آمریکا حضور دایمی آمریکا در خاک افغانستان را در پی دارد. نقض توافق امنیتی با آمریکا به لحاظ حقوق بینالمللی با رعایت شروط آن از جانب طرف مقابل ثبوتا و اثباتا امکانپذیر نمیباشد. از طرفی نیز بقا و تداوم دولت وحدت ملی درگرو حضور و حمایت دولت آمریکا نهفته است.
طرح تخلیه کشور از نیروهای آمریکایی درواقع خالی کردن پشت دولت از حامیان خارجی آن است که زمینه و بستری ضربهپذیری و افول دولت از جانب طالبان را سریعتر میسازد. این ترفندی خطرناک و مزورانه پاکستان است. این همان رویایی خواهد بود که پاکستان سالیان متمادی آن را در سر میپرورانید. زیرا تخلیه کردن کشور از حامیان خارجی به ضعف و زبونی دولت وحدت ملی منجر خواهد شد. شیب سقوط و شکست دولت را تندتر و سریعتر خواهد کرد و دوباره کشور به کام پاکستان فرو خواهد رفت چونکه آزموده را آزمودن خطاست و تجربه دهه هفتاد گواه براین مدعاست که افغانستان عاری از حضور یک ابرقدرت به حیات خلوت پاکستان مبدل شده بود.
ثانیا: طالبان نیز فاقد ابتکار عمل و قدرت تصمیمگیری سیاسیاند. طالبان توان گفتگوی صلح را ندارند چونکه اراده سیاسی زمانی مفهوم و معنایی دارد که استقلال و قدرت در تصمیمگیری را داشته باشد. منبع تصمیمگیری سیاسی؛ حامیان آن بهخصوص پاکستان میباشد که طالبان را موردحمایت و صیانت نظامی، لوجستیگی، مادی و پولی خویش قرار میدهد طالبان در عرصه سیاسی و مذاکره جز مهرههای سوخته و بیارادهی بیش نیستند. متغیر اصلی و یا عامل اساسی در ثبات سازی یا ثبات سوزی، شورش گستری و ناامنی در کشور تولیدکنندگان پدیدهای طالبانیسم هستند.
ثالثا: درخواست تغییر قانون اساسی کشور و تدوین مجدد آن بر مبنای تمایلات طالبانیسم نیز کشور را بهسوی هرجومرج هدایت مینماید. قانون اساسی کشور مظهر تبلور، تمثیل اراده ملی و برایند خرد جمعی یک ملت است. قانون اساسی خیمهشببازی نیست که هر جریان سیاسی حاکم گردد آن را به سمت گرایشهای سیاسی و جناحی خویش تغییر دهد. درواقع سنگ بزرگ برداشتن بهمثابهی نزدن است. در حقیقت طالبان تمایل به صلح و سازش، ایجاد امنیت و ثبات سیاسی را ندارند. طالبان جزو پیکره و بدنهی این ملت نیستند تا دلبستگی و دلسوزی به این مرزوبوم داشته باشند. بلکه یک جریان جدا بافته و مجموعه ترکیب یافته از عناصر استخباراتی، استخدامی و تخریبی از جانب بیگانگان میباشند که در راستای منافع کشورهای دیگر تکوین و تشکیل یافته و به فعالیت میپردازند.
رابعا: ابهام و سردرگمی طالبان نیز در عدم توافق و بینتیجه بودن صلح نقشی اساسی دارد. صلح با طالبانی فاقد آدرس مشخص؛ نمیتواند ضمانت اجرایی و عملی پیدا نموده و عمل به مواد و معاهدات صلح را تضمین نماید. زیرا یک جریان سیاسی زمانی قابلاعتماد است که واجد رهبری، کادر سیاسی و دفاتر مشخصی باشد و سلسلهمراتب قدرت در آن مشخص و روشن باشد جریان طالبان بسان یکنهاد مجهولالحال و مجهولالهویه میماند که ساختار قدرت، رهبریت و اهداف سیاسی ثابت و مشخصی ندارد گاه حرف و سخن از مردن ملا عمر و گاهی از حیات و زندهبودن آن میشود. بر مبنای چنین گمانهزنیهای نمیشود اعتماد کرد. تا هنوز هویت ملی و شناسنامه سیاسی اعضای آن پیدا و نمایان نیست. این سردرگمی سیاسی فضای بیاعتمادی و بی اطمینانی را تشدید مینماید و رفتارهای دوگانه و آدرس مشخص ندادن طالبان عدم صداقت آنها را در پروسه صلح نمایان میسازد.
بنابراین با توجه به معضلات و دشواریهای فوق؛ امیدی به ثمر نشستن پروژه صلح و مذاکره سیاسی با طالبان نمیباشد. دولت برای حفظ و گسترش آرامش ملی جز از راه اعمال قوه قهریه و زور در قبال طالبان راهی دیگری ندارد. حفظ وحدت و همسویی میان مردم افغانستان را در صدر اولویتها و پالیسی سیاسی خویش دهد. با همکاری تمامی اقوام میتواند پدیدهی منفور طالبان را از مسیر امنیت، رفاه، رشد و پیشرفت کشور بردارد. با عمل بهمثل و قهرآمیز نظیر خود آنها علیه آنها رفتار نماید. با سرکوب تمام، شدت عمل و خشونت بدون کدام ملاحظات قومی و سیاسی؛ زهر از چشم طالبان بگیرد و آنها را بهزانو درآورد. مذاکرات جز فرصت سازی و تجدیدقوا برای طالبان پیامد و دستاوردی دیگری را برای مردم و ملت ندارد زیرا طالبان فاقد صداقت در گفتار، کردار و پندارند. گفتگو و دیالوگ با آنها در حکم آب در هاون کوبیدن است و طرح گفتگو و مذاکره با آنها درواقع تجری، تشجیع و شخصیت دادن به آنهاست نه چیزی دیگر. لذا در پروژه و طرح صلح چشمانداز مثبت و مفیدی برای مردم مشاهده نمیشود و قطار صلح و مذاکره با طالبان سرانجام به سنگلاخی از صخرهها برخورد خواهد نمود.

(
(