کد مطلب : 3393
پنج شنبه ۲۲ اسد ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۳
2155
فاقددیدگاه
ع‌ ـ جاوید

سه پنجره‌ی نور؛ وداع زمانه با ندای آسمان

رحلت پیامبر اسلام۴
«اگر اینک با نگاهی ژرف به این سه فصلِ سوگ بنگریم، الگویی مشترک می‌یابیم که در عینِ پراکندگیِ زمان و مکان، در روحِ خود یکدست است. در هر سه، جسم فدیه شد تا معنا جاوید بماند؛ در هر سه، زهر یا بیماری و غربت، پرده‌ای دیگری از این حقیقتِ هماره را گشود که ماندگارترین راهِ رساندنِ پیام، گذر از ورطه شهادت است. عصر جانشینی و امامت و ولایت، استمرار طبیعی رسالت و راهنمایی و هدایت است که زندگیِ هر مسلمانی، بر محورِ همین شاهراه هدایت می‌گردد.»

 در اوراقِ سنگینِ تاریخِ وجدانِ بشری، ساعت‌هایی هست که عقربه‌ی زمان در آن قفل می‌شود و نفسِ مکان در سینه می‌ماند؛ آنگاه‌که ستاره‌های در سوگِ ستاره‌های دیگر، رمزِ خاموشِ «بی‌پناهی» را زمزمه می‌کند. رحلتِ پیامبر اکرم (ص)، شهادتِ امام حسن مجتبی (ع) و شهادتِ امام رضا (ع) سه قطعه از همین دفترِ غمگین‌اند که اگرچه در امتدادِ سال‌ها از هم جدا می‌افتند، در اعماق معنای خویش یکپارچه‌اند: هر سه، وداعِ خورشید با افقی است که به نامِ «امّت» نامیده شد و هر سه، بر این واقعیتِ تلخ مهر زدند که حقیقت، گاه تنها در جامه‌ی غربت و خون، خود را بر چهره‌ی روزگار می‌نمایاند و برای ماندن، ناگزیر از گذشتن از ورطه‌ی نیستی است. ریشه‌ی این وحدت را باید در همان لحظه‌ی مغربِ مدینه جستجو کرد؛ روزِ بیست و هشتم ماهِ صفر، آنگاه‌که رسول خدا (ص) زیر نگاهِ داغدارِ فاطمه (س)، جانِ سرشارش را به صاحبِ جان سپرد. در آن برهه، امت جوانِ اسلامی ناگهان دریافت که تکیه‌گاه مهم آرمان‌هایش، پیکر فانی و خاکی داشته است؛ اما پیامبر، پیش از وداع، میراثی بر جای نهاد که از تمام داشته‌های جهان، گران‌بهاتر بود: «من در میان شما دو گران‌بها به ودیعت می‌گذارم؛ کتابِ خدا و عترتم، و این دو هرگز جدا نخواهند شد.» این همان حدیثِ ثقلین است که در ترازویِ پژوهشگرانِ تاریخِ ادیان، رحلتِ نبوی را از صرفِ یک رویدادِ عاطفی به یک مرزِ معرفت‌شناختی بدل می‌کند؛ نقطه‌ای که در آن، وحیِ تشریعی متوقف‌شده، و امّت، به‌جای بازماندن در گوشه‌ی انتظارِ صدایِ آسمانی، ناگزیر از تکیه بر دو گوهرِ ماندگارِ قرآن و عترت است. این انتقال از «نصِ نزولی» به «تاویلِ صعودیِ» فهم بشری، در زبانِ فلسفه  دین، از گسستِ از «عصرِ نبوت» به «عصرِ امامت و ولایت» حکایت می‌کند؛ و در همین گذرگاهِ تلخ، نخستین بحرانِ جانشینی سر برآورد؛ بحرانی که داده‌های سیره و حدیث نشان می‌دهند، خود ریشه‌ی بسیاری از کانون‌های بعدیِ مکتبِ تشیع شد و ثابت کرد که فقدانِ مرجعِ وحیانیِ زنده، معادله‌ی قدرت و معنویت را در برابر ایمان‌داران به آزمونی بس بزرگ می‌کشاند. اما پیش از پرداختن به پیامدها، بگذار بر خودِ آن مغرب،  اندکی درنگ کنیم؛ بر غروبی که بادهایِ مدینه بویِ یتیمی می‌دادند، بر کوچه‌هایی که خالی از قدم‌های استوار نبوی بودند و بر قلبِ دختری که می‌دانست با این وداع، آینه‌ی پدر، تنها در خواب‌ها قابل‌تصور خواهد بود. سوگِ مادر زمین را می‌شکند، اما سوگِ پیامبر، آسمان را فرومی‌پاشد.

و همین آسمانِ فروریخته است که سال‌ها بعد، بر شانه‌های نخستین فرزندِ فاطمه، یعنی امام حسنِ مجتبی (ع)، سنگینی می‌کند؛ همان‌که جدش او را «سیّد شبابِ اهل الجَنّه» خوانده بود. او وارثِ مصیبتی مضاعف بود: یکسو داغدارِ جد و پدر، و از دیگر سو متکفلِ امتی که سایه‌ی مهرِ نبوی را ازدست‌داده بود و در دامنِ فتنه‌های جانشینی، راهی جز درسِ صبوری از او نمی‌جست. در سخت‌ترین آزمونِ تاریخِ تشیّع، او صلح را برگزید تا به‌جای فرو افروختن آتشِ انشقاقِ قطعی، هسته‌ی توحید را در دلِ فتنه‌ها پاس بدارد و مواجهه‌ی سرنوشت‌ساز را به هنگامه ِ بلوغِ گفتمان بسپارد. دانشورانِ باانصاف علوم سیاسی و مطالعاتِ راهبردی، این انتخاب را نمونه‌ی بدیعی از «مدیریتِ بحرانِ استراتژیک» و نخستین تجربه‌ی نهادینه‌ی تفکیکِ «قدرتِ سیاسی» از «اقتدارِ معنوی» در جهانِ اسلام می‌شمارند؛ و چه رقّت انگیز است آنکه در معادلاتِ قدرتِ اموی، همین صداقتِ صبورانه، آماجِ توطیه‌ای شوم قرار گرفت و پیکرِ مطهّرِ او به نیرویِ زهر، در همان روزِ بیست و هشتم صفر و چند سال پس از رحلتِ جدش، به ملکوت پر کشید. او با لبی که شهدش به تلخیِ سم کشنده آلوده بود، به لقای محبوب شتافت، گویی می‌خواست آنچه را که نتوانست بر زبانِ آشکار جاری سازد، حسین (ع) روزی با خونِ خویش بر جریده  تاریخ بنگارد و از این طریق، «صبرِ صامت» به «قیامِ ناطق» بدل شود. و قرن‌ها بعد در سال  دویست و سی هجری، همین سرنوشتِ غربت و زهر، در دورافتاده‌ترین مرزهای حکومت اسلامی، در دیارِ توس، تکرار شد؛ این بار به نامِ امام رضا (ع)، هشتمین مشعلِ هدایت. او که از مدینه تا مرو، سفرِ هجرت اجباری را پیمود، نیک می‌دانست که پیشنهادِ ولایت‌عهدیِ مامون، تاج نیست که زندانی است مخملین؛ اقامتی که مقصدش تخت نبود، آسمان بود.

در همین غربتِ خراسان، مکتبِ علمیِ او به اوجِ شکوفایی رسید؛ چنانکه پژوهشگرانِ علومِ قرآنی و حدیث پژوهی تطبیقی، عصرِ رضوی را «رنسانسِ اسلامیِ گفت‌وگوهای کلامی» می‌نامند؛ مجالسی که امام در آن‌ها روبه رویِ اهلِ ادیان و مذاهب می‌نشست و با منطقی سنجیده و استدلال متین، معارفِ توحید را در کرسیِ مناظره به ثبوت می‌رساند. و همین اقتدارِ علمی و مقبولیتِ مردمی، دقیقا در اوجِ خود، دستاویزِ خاموش کردنِ چراغ شد؛ چنانکه ، جسمِ شریفِ او را با انگورِ مسموم، به شهادت رساندند؛ مهاجری که در سرزمینِ غربت، نه خواهری داشت تا زایرِ ضریحِ او باشد و نه برادری تا بر این تنهایی بگرید؛ فقط غریبانی از اقصا نقاط می‌آمدند تا زمزمه ِ «سلام عَلَی الرِّضا» را بر خاکِ او اهدا کنند و دریابند که اقتدارِ معرفت، گاه از بغدادِ زرّین هم بلندتر می‌ایستد و بر نوکِ انگورِ توس، بهتر از تاجِ ولایت‌عهدی می‌توان بر عرشِ حقیقت نشست.

اگر اینک با نگاهی  ژرف به این سه فصلِ سوگ بنگریم، الگویی مشترک می‌یابیم که در عینِ پراکندگیِ زمان و مکان، در روحِ خود یکدست است. در هر سه، جسم فدیه شد تا معنا جاوید بماند؛ در هر سه، زهر یا بیماری و غربت، پرده‌ای دیگری از این حقیقتِ هماره را گشود که ماندگارترین راهِ رساندنِ پیام، گذر از ورطه  شهادت است. عصر جانشینی و امامت و ولایت، استمرار طبیعی رسالت و راهنمایی و هدایت است که  زندگیِ هر مسلمانی، بر محورِ همین شاهراه هدایت می‌گردد.

پس سوگِ امروزِ ما، ماتمِ بدن‌های بر خاک افتاده‌ی در روزگارِ گذشته نیست؛ بلکه قیامِ مدام بر پایه  پیامی است که هر سه پیشوا و راهبر، با رنج و خونِ خود ابلاغ کردند: حقیقت، هرچند تلخ و غریب و دیرآشنا باشد، تنها راهِ نجات است. و چنین است که در این شبِ صفر، آنگاه‌که آسمان خاطرهِ خورشیدهایش را مرور می‌کند، ما نیز جز آن نمی‌توانیم که بادلی اندوهگین و زبان  خاموش، از عمق جان درود و سلام بفرستیم بر آن چراغِ درخشانِ رسالت و بر دو فرزندِ پاکِ او؛ و از خدایی که هرگز این وداع‌ها را از چشمِ زمانه نمی‌زداید، بخواهیم که ما را از غافلانِ این میراثِ ماندگار قرار ندهد. اللّهُمّ صَلِّ عَلی محمّدٍ و آلِ محمّد و عجّل فرجهم

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما