کد مطلب : 3360
شنبه ۱۳ سرطان ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۵
3520
فاقددیدگاه
ع ـ آگاه

یکه تازی روزافزون طالبان، در فضای سکوت بین‌المللی و رعب و خمودگی داخلی

images۱۱
«طالبان با تکیه بر سیاستِ «ترسِ پیش‌گیرانه»، هرگونه نشانه‌ی حیاتِ مدنی را سرکوب می‌کنند این خشونت، نه تنها به صورت فیزیکی بر پیکره‌ی مخالفان و منسوبین به نظام‌های پیشین وارد می‌شود، بلکه به صورتِ «انسدادِ فرهنگی» نیز تجلی می‌یابد. بستنِ دهه‌ها رسانه‌ی غیردولتی، از تلویزیون تمدن گرفته تا ده‌ها رسانه‌ی دیگر، نشان‌دهنده هراسِ بنیادینِ قدرت از «کلام » و «تصویر» است. در دنیای امروز، وقتی حقِ گفت‌وگو و حقِ دیدن از مردم سلب شود، جامعه به یک «جزیره‌ی تاریک» بدل می‌گردد که در آن، تنها صدایِ تک‌خوانِ حاکمیت طنین‌انداز است.»

در تبارشناسی قدرت‌های استبدادی، گذار از یک گروه‌ جنگجو به یک حاکمیتِ مستقر، همواره با جراحتی عمیق بر پیکره‌ی عدالت همراه بوده است. آنچه امروز در افغانستان جریان دارد، نه یک بازگشت ساده به سنت‌های گذشتگان، بلکه فرآیندِ «انسدادِ همه‌جانبه» است؛ فرآیندِ تک‌خوانشی شدنِ حقیقت و تک‌ ساحتی کردن قدرت که از طریق دو محرکِ اصلی، یعنی «سکوتِ مصلحت اندیشانه‌ی جهانی» و «رعبِ سیستماتیکِ داخلی»، در حال گسترش است. این تازیانه‌ی روزافزون، بر لایه‌های مختلف حیات بشری، از اقتصاد گرفته تا روح و روان، ضربه می‌زند و هدف آن، نه تنها تسلط بر خاک، بلکه انجمادِ تاریخ و نابودیِ پویاییِ اجتماعی است.

سکوت بین‌المللی در برابر این گذار، تنها یک بی‌تفاوتیِ ساده نیست، بلکه نوعی «همراهی غیرمستقیم» با استبداد است. وقتی جامعه‌ی جهانی، در مواجهه با نقض آشکارِ حقوق بشر، تنها به نگریستن از دوردست‌ها بسنده می‌کند، در واقع به طالبان «زمانِ و فرصت طلایی» برای تثبیتِ ساختارهای استثمارگونه می‌بخشد. این سکوت، اجازه می‌دهد تا طالبان با بهره‌برداری از انحصارِ منابع عظیم و دست‌نخورده‌ی افغانستان، به‌ویژه معادنِ کم‌نظیری که درسطح و زیر خاک این سرزمین نهفته است، اقتصادِ خود را از مسیرهای غیرقانونی و انحصاریِ قومی و گروهی تغذیه کنند. این انحصارِ اقتصادی، نه تنها ثروت ملی را به جیبِ طبقه‌ی مسلط و گروهی خاص می‌ریزد، بلکه ابزاری است برای تامینِ هزینه‌های دستگاهِ سرکوب؛ بدین ترتیب، معادنِ افغانستان که باید سرمایه‌ای برای رفاهِ تمامی شهروندان باشد، به سوختِ موتورِ استبداد بدل گشته و چرخه استثمار، از خاک به خون تبدیل می‌شود. همزمان با این استثمارِ مادی، یک استثمارِ روانی و اجتماعی نیز در جریان است که با رعب و خمودگیِ داخلی پیوند خورده است.

 طالبان با تکیه بر سیاستِ  «ترسِ پیش‌گیرانه»، هرگونه نشانه‌ی حیاتِ مدنی را سرکوب می‌کنند  این خشونت، نه تنها به صورت فیزیکی بر پیکره‌ی مخالفان و منسوبین به نظام‌های پیشین وارد می‌شود، بلکه به صورتِ «انسدادِ فرهنگی» نیز تجلی می‌یابد. بستنِ دهه‌ها رسانه‌ی غیردولتی، از تلویزیون تمدن گرفته تا ده‌ها رسانه‌ی دیگر، نشان‌دهنده هراسِ بنیادینِ قدرت از «کلام » و «تصویر» است. در دنیای امروز، وقتی حقِ گفت‌وگو و حقِ دیدن از مردم سلب شود، جامعه به یک «جزیره‌ی تاریک» بدل می‌گردد که در آن، تنها صدایِ تک‌خوانِ حاکمیت طنین‌انداز است. این خاموشیِ اجباری، همان چیزی است که باعث می‌شود صدایِ مظلومان در میانه‌ی غبارِ استبداد گم شود.

این انسداد، با جداییِ  رژیم ، از تکثرگراییِ مذهبی و اجتماعی، به اوج خود می‌رسد. تهدید و محدودیت‌های روزافزون علیه مذاهب دیگر، به‌ویژه شیعیان، به طور نمونه؛ اعمال محدودیت روز افزون برشعایرمذهبی مانند محرم  وحتی دخالت در خصوصی ترین امور، همچون احوال شخصیه، و اخیرا بستن حوزه علمیه خاتم النبیین،  نه تنها یک مساله‌ی مذهبی، بلکه  تعرض به بنیادِ «حق شهروندی» و «تنوعِ هویتی» است. طالبان با هدف قرار دادنِ اقلیت‌ها، در واقع در حالِ پاک‌سازیِ معناییِ جامعه هستند تا هر آنچه را که خارج از چهارچوبِ تفکرِ خودشان است، به عنوان «عاملِ ناامنی» یا «بیگانه» حذف کنند. این رویکردِ تک‌خوانشی، جامعه را به سمت یک انجمادِ فکری سوق می‌دهد که در آن، هیچ جایگاهی برای «دیگری» وجود ندارد.

در این میان، بازمانده‌ترین قربانیانِ این تازیانه‌ی استبداد، زنان و دختران هستند. منعِ سیستماتیکِ تحصیل و کار برای زنان، تنها یک تصمیمِ مذهبی یا سنتی نیست؛ بلکه یک استراتژیِ  حساب شده برای «نابودسازیِ آینده» است. با حذفِ زنان از عرصه‌ی عمومی، نیمی از پویاییِ فکری و نیروی کارِ یک ملت به‌طور کامل فلج می‌شود. این اقدام، تلاشی است برای بازگرداندنِ جامعه به دورانی که در آن، انسان‌ها نه به عنوان «کنشگرِ اجتماعی»، بلکه به عنوان «موجوداتِ منفعل و صرفا اثرپذیر» تعریف می‌شدند. وقتی زن از تحصیل و کار بازداشته شود، در واقع، ریشه‌هایِ نوآوری و تغییر در بنیادهای جامعه قطع می‌شود و جامعه به سمت یک خمودگیِ ابدی سوق پیدا می‌کند.

اما در برابر این انسدادِ عظیم، پرسش بنیادین این است: چگونه می‌توان تازیانه‌ی استبداد را مهار کرد و از این انجماد عبور نمود؟ پاسخ، نه در بازگشت به گذشته، بلکه در ترسیمِ افق‌هایِ «آینده‌نگریِ جمعی» نهفته است. شکستِ این ساختارِ تک‌خوانشی، تنها با تکیه بر قدرتِ نظامی ممکن نیست، بلکه نیازمند یک «انقلابِ آگاهی» و گذار از «کنشگریِ پراکنده» به «اتحادِ استراتژیک» است..

نخستین گام، گسترشِ آگاهیِ عمومی از طریقِ شبکه‌هایِ غیررسمی و فرامرزی است؛ چرا که در عصرِ دیجیتال، سکوت را تنها می‌توان با «طنینِ حقیقت» شکست. اما این آگاهی، زمانی به اثری واقعی بدل می‌شود که از حصارِ «منافعِ شخصی، قومی و گروهی» عبور کند. بزرگترین آسیب به پیکره‌ی مقاومت، همان «تکثرِ متخاصم» میان مخالفان است که از شکاف‌هایِ قدیمی تغذیه می‌کند. راهکار، پیوند زدنِ اراده‌ها در قالب یک «خردگراییِ جمعی» است؛ خردی که تواناییِ تشخیصِ «هدفِ کلان» (آزادی و حق شهروندی) را بر «امتیازاتِ خُرد» ترجیح دهد..

مخالفان باید از جریاناتِ منفعل و واکنش‌گر، به جریان‌های «آینده‌گرا» بدل شوند؛ جریان‌هایی که به جای غرق شدن در سوگِ گذشته، بر روی استراتژی‌هایِ عبور از انسداد و بازسازیِ ساختارهایِ دموکراتیک و فراگیر تمرکز کنند. اتحادِ واقعی، آنجا پدید می‌آید که «حقِ همگانی» بر «حقِ گروهی» مقدم دانسته شود و رویایِ یک افغانستانِ کثرت را، جایگزینِ آرزوهایِ محدودِ اقتدارگرایانه گردد. تنها با این انسجامِ فکری و عبور از تلاطم‌هایِ منافعِ کوتاه‌مدت، می‌توان از این تونلِ تاریک خارج شد و به سوی آینده‌ای نویدبخش گام برداشت؛ آینده‌ای که در آن، صداهایِ مختلف، نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان دارایی‌هایِ ارزشمندِ یک ملتِ آزاد، در هم‌آوایی با یکدیگر طنین‌انداز شوند.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما