سوگوارهای وداع آخر
این روزها حرفوحدیث از آخرین وداع با رهبر شهید و برپایی تشییع تاریخی مردم ایران است. این زمزمهها و خبرها، حس غریب و غمآلود را در من ایجاد کرده و روح و روانم رنجور و قلبم مملو از غم و اندوه ناجور و دلودماغم خسته از این وضعیت ناگوار و مضطرب و بیقرار از اینهمه رویدادهای تلخ روزگار و ناامید از آیندهای ناپیدا و درمانده از نقشآفرینی در این روند تاریخی، و عقدهمند از نگرفتن انتقام و سرخورده از زدوبندهای نهچندان خوشایند سیاسی و عصبانی از زوزههای شغالان و کلافه از شنیدن قارقار کرکسان و زاغان و… هستم. وضعیت و حالت عجیبی است. دلم میخواهد در آستانه کوه پناه برده و سر بر بالین و دوش آن گذاشته و زارزار بگریم. زیرا احساس دارم کوه زندگی حیات اجتماعی خود را ازدستدادهام و احساس میکنم که زمین و زمان مانند من سوگوار و داغدار و دلهایشان خونین و درونشان غمیناند. آری زمزمهها و خبرها از وداع آخرین، سخن میگویند و این زمزمهها و خبرها مرا داغون کرده و آنقدر برایم سخت و طاقتفرسا است که تابوتوان و آرامش و قرار را از من ربوده است. در این وضعیت استثنایی و در چنین حالت اضطراب و بیقراری احساس میکنم که باید با دریا درآویزم و با موج او توفانی بگریم و تکیه به کوههای مغموم نمایم و در آستانهی آنها مویه کنم و یا سر به بیابانها گذارده و به پهنای وسیع آن، ناله و فریاد کنم و آنچنان بگریم زار که گوش ناشنوای فلک بشنود و آواز حزنآلود و نالههای غمانگیز مرا پژواک و بازتاب دهد و همهی جهان و روزگار همراه بادل من سرود آخرین وداع را زمزمه نمایند و بادل غریب من همنوا گردند؛ و بدینسان بشکند این بغض متراکم شده در زمین و زمان و در وجدان و درون ما را، تا شاید این غم جانکاه وداع آخر با رهبر شهید تحملپذیر گردد.
حدود چهار ماه میشود که رهبر عزیز و فرزانه خاموش گردیده و دیگر در بحبوحههای بحرانهای جنگ و دفاع صدا و واکنشی از آن ندیده و نشنیدهایم، اما از اینکه تا هنوز با او وداع آخر را نکرده بودیم احساس کاذبی از بودن او در میان ما بود و پیکر بیجان او تسلی خاطرمان بود و پشتوانهای برای اینکه تا هنوز آن مرد کوه مانند، میان ما هست و چندان احساس یتیمی نمیکردیم اما دریغ و افسوس که این یک احساس کاذبی است که ذهن و ضمیرم تا هنوز نمیخواهد قبول کند که او را ازدستدادهایم و بخواهی یا نخواهی یتیم شدهایم و با این یتیمی خود باید کنار بیاییم. در این روزها که بناشده است پیکر آن شهید عزیز را به جایگاه ابدیاش انتقال دهند دلم شور میزند و درونش غوغای عجیبی است که لحظهای آرام و قراری ندارد و مدام تند تند میتپد و غم سنگینی را تحمل میکند. این روزها دلهای بسیاری سوگوارند و بیوقفه و پیوسته زارزار میگریند و شاید دلی در قفسهای نباشد که بیقرار و نا صبور نباشد و این وداع برایشان آسان و راحت باشد. داغ شهادت رهبر شهید، التیام ناپذیر است. این ایلتیامناپذیری علل و عوامل زیادی دارد. یکی از آن علل این است که قاتلان رهبر شهید بدون هیچ گزندی تا هنوز به حیات ننگین خود ادامه داده و مستانه عربده میکشند و ما بدون داشتن ابزار و سازوکاری گرفتن انتقام، فقط میسوزیم و میسازیم. در این سالهای اخیر شوکهای عظیم و ضربههای بسیار کاری جبهه مقاومت خورد و عزیزانی زیادی را از دست دادیم. از شهادت سردار سلیمانی تا نسلکشی در غزه و شهادت سید مقاومت حسن نصرالله و شهادت کودکان دختر میناب و دهها سردار و مردم بیدفاع و زن و بچههای مظلوم، همه و همه شوکهایی است که بر مردم وارد شدند. از میان شوکها و دردهای که مردم کشیدند شاید شوک شهادت رهبر شهید با برخی اعضای خانوادهاش شوک بسیار عظیمی باشد که همه را در بهت و حیرت فروبرد و داغش عمیقتر از همهی آن داغها باشد. داغ فراق رهبر شهید داغ فراق یاری است که نمیتوان آن را به بیان گرفت و زبان از بیان و قلم از جار زدنش بازمیایستد. اینک غم زمانه، که هیچش کران نمیبینم و ظرفیت وجودی و استعدادهای زبانی ما توان احتوا کردن آن را ندارد. در این روزها لبریز از غم و سرشار از شرمندگیام. لبریز از غم در فراق یار و یاور ایستادگی و مقاومت در برابر اهریمنهای زمان و سرشار از شرمندگی به خاطر دستخالی انتقام و انبان تهی از اقدام ناتمام.!
در این لحظهها آرزو میکنم که کاش زمان متوقف میشد و روز موعود وداع با پیکر رهبر شهید فرانمیرسید و با آن پیکر بیجان وداع و خداحافظی نمیکردیم و آن ماه شبهای تار بیکسی و تنهایی را به خاک نمیسپردیم و آن پیکر بیجان هرچند که دیگر جان ندارد و با ما و مردمش سخن نمیگوید اما حتی همان پیکر بیجان نیز تکیهگاه دل ما است تا آن پیکر در میان هست احساس میکنیم که آن پدر تا هنوز در میان ما هست و سایه پرمهرش را حس میکنیم و مایه تسلی خاطر ما است. اما دریغ و افسوس که این آرزو، یک آرزو است و زمان علیرغم سنگینیاش میگذرد و آن روز موعود فرامیرسد و ما باید با آن پیکر خسته از جفای روزگار خداحافظی کنیم و او را به خاک سپرده و به آغوش خداوند بسپاریم و داغ نبودنش را در سینه و غم فراق او را در جبین خویش حک نماییم و با روزگار پس از او عادت کنیم. چارهای جز این نیست که دست تقدیر تاریخی چنین نوشته و مقدر کرده است. یاهو

(
(