کد مطلب : 2069
سه شنبه ۱۵ حوت ۱۳۹۶ - ۱۶:۱۰
9775
فاقددیدگاه
خالق فصیح

شهید مزاری و طرح چند پرسش !؟

مزاری-۳۳
«سخنانت روشن و شفاف بود، چون بر پایه‌ی آرمان سخن می‌گفتی. نه اشک تمساح می‌ریختی و نه عنوان پهلوان‌پنبه‌ای را یدک می‌کشیدی. نه در بازی‌های سیاسی مسافر بودی و نه دست به خیانت زدی، بلکه خودت محور بوده و از خود حرف داشتی. با شجاعت و شهامت تمام مطالبات مردم را مطرح و از منافع آن‌ها دفاع می‌کردی. تو برای خودت هیچ‌چیز نخواستی، ولی برای مردم همه‌چیز می‌خواستی. برای تحقق خواسته‌های مردم مقاومت کردی و حتی که در این راه، جانت را هدیه کردی. آنچه گفتی همه ثبت تاریخ شده است، ولی شاه‌بیت آن‌که «من می‌خواهم دیگر هزاره بودن جرم نباشد» بیش از همه در قلب مردم حک‌شده است.»

در این روزها سخن از مزاری بزرگ و رهبری مردمی آن مرد متعهد است. مردمی بودن عطیه‌ای است که کم‌تر نصیب یک رهبر سیاسی شده و ماندگاری را برای آن به ارمغان می‌آورد. اما مزاری به این عطیه ‌مفتخر گردید و خود را در جان‌ودل مردمش ماندگار ساخت.

اما سوال از رهبر شهید این است که چرا در شرایط سخت جنگی و گلوله‌باران غرب کابل ماندن را بر رفتن ترجیح دادی؟ مگر زیرزمین‌های کارته چار و کارته سه چه اسراری با خود داشت و اصلا از چه سازه‌های مهندسی‌ای ساخته‌شده بود که می‌توانست سلامت تو و یارانت را در برابر بمباران‌های بی‌وقفه دشمن ایمن نگه دارد؟ از کدام امکانات لوجیستیکی و تسلیحاتی مطمین بودی که از غرب کابل قدم به نشانه رهایی مردم در دل آتش جنگ، بر نداشتی؟ آیا امکانات تو در غرب کابل بیشتر از آن چیزی بود که غارهای طبیعی و تاریخی بامیان در خود جای‌داده بود؟ چرا مردم و همه امکاناتشان را فدای سر خودت و منافع شخصی‌ات نکردی؟ چرا به‌جای زیرزمین کارته سه که هر آن خمپاره‌ها جانت را تهدید می‌کرد، شهرک‌های را به نام نکردی که تا هم‌خانه نمناک و قدیمی بنیاد قم بیت الاحزان مادر دل‌سوخته‌ات نمی‌شد و هم تنها یادگارت (زینب مزاری) اکنون به‌عنوان تنها وارث رهبر صادق مردم، دارای شکوه و جلال مادی می‌بود؟ سنگرداران و دلاوران خط مقدمت که به عشق تو حتی با اندک‌ترین امکانات می‌رزمیدند و مقاومت می‌کردند، پس چرا پول‌های آب‌ونان آن‌ها را وارد حساب‌های بانکی شخصی خود نکردی؟ اصلا تو در غرب کابل چه گفتی و به دنبال چه بودی؟ برای این مردم چه می‌خواستی و کدام درد تاریخی مردم تحقیرشده و آسیب‌دیده را برملا ساختی و چرا همه آن‌ها را معامله نکردی تا اکنون در بین ما زنده اما بی‌روح می‌زیستی‌؟

پس از شهادت مظلومانه‌، پاسخ خیلی از پرسش‌های فوق روشن شد؛ روشن شد که تو زیرزمین نشینی را برگزیدی،نه کاخ ساختی و نه شهرک‌ها به نام کردی، چون می‌دانستی که مردمتان در پایتخت کابل حتی مالک همین زیرزمین هم نبودند. با دست‌خالی مقاومت کردن در شرایط گلوله‌باران غرب کابل، خرق عادت است، اما تو به این کار خارق‌العاده تنها به این دلیل فایق آمدی که ناله‌ها و گریه‌های مردم بی‌دفاع هزاره را در میان گردوخاک بمباران‌ها و خمپاره‌های دشمن می‌شنیدی. از اصابت خمپاره‌ها در اطرافت نترسیدی، برای این‌که شاید با ماندنت در کنار مردم از ترس و وحشت غرب کابل کاسته باشی. هیچ باکی از جراحت و حتی کشته شدن نداشتی، چراکه جراحت‌های زن و کودک مردم و حتی شهادت مظلومانه‌ آن‌ها از نزدیک شاهد بودی. هرروز می‌دیدی که چه عزیزان بی‌گناهی از مردمتان به خاک و خون کشیده می‌شود و چه دامن‌های کودکانه‌ای از بچه‌های غرب کابل با گلوله‌ها بخیه می‌خوردند. هیچ ذخیره‌ی بانکی از خود جا نگذاشتی، چون درد خود و مردم را فراتر از پیوند قدرت و ثروت که مرحله‌ای از سیاست است، می‌دانستی. امروز گزینه معامله را نشانه خردمندی می‌دانند، اما تو هرگز به چنین خردمندی‌ای مفتخر نگشتی؛ زیرا که منافع خودت را با منافع مردم گره‌زده و یکی می‌دانستی و تا آخرین لحظه در کنار مردم مانده و از قدرت، ثروت و کسب مقام سیاسی خودداری کردی.

سخنانت روشن و شفاف بود، چون بر پایه‌ی آرمان سخن می‌گفتی. نه اشک تمساح می‌ریختی و نه عنوان پهلوان‌پنبه‌ای را یدک می‌کشیدی. نه در بازی‌های سیاسی مسافر بودی و نه دست به خیانت زدی، بلکه خودت محور بوده و از خود حرف داشتی. با شجاعت و شهامت تمام مطالبات مردم را مطرح و از منافع آن‌ها دفاع می‌کردی. تو برای خودت هیچ‌چیز نخواستی، ولی برای مردم همه‌چیز می‌خواستی. برای تحقق خواسته‌های مردم مقاومت کردی و حتی که در این راه، جانت را هدیه کردی. آنچه گفتی همه ثبت تاریخ شده است، ولی شاه‌بیت آن‌که «من می‌خواهم دیگر هزاره بودن جرم نباشد» بیش از همه در قلب مردم حک‌شده است. این جمله تو، نه شعر است و نه شعار، بلکه روایتگر یک واقعیت تاریخی است؛ واقعیتی که خیلی شکننده و طولانی بوده تا توانسته عنوان مجرم بودن را برای یک قوم تثبیت کند. حالا کم‌کم متوجه می‌شویم که چرا تو در کنار مردم زیر رگبارها ماندی تا این‌که جان باختی!!

اکنون از شهادت تو تجلیل می‌گیرند. کسانی مقام تو را ارج می‌نهند که مردم را در روزهای سخت تنها گذاشته و کوچه‌بازاری خواندند. هیچ نمی‌دانم با تو چه سنخیتی دارند؟ به هر چیزی که فکر می‌کنند جز معامله چیزی دیگری به ذهنشان نمی‌آید. در گفتار ثابت‌قدم نیستند، چون در هر جا حرف می‌زنند یا دروغ است، یا ریا، یا تفرقه و یا خودباختگی!! خردمند نام گرفتند، اما در تعاملات سیاسی تدبیر ندارند، چون هر موضعی که می‌گیرند حاصلش یا دیوانگی است و یا بی‌خردی. مردم آن‌ها را دوست ندارند نمی‌دانم چه بد کرده‌اند!!؟در هر مراسمی و در هر مناسبتی و از هر شبکه‌ای حق و ناحق سخنرانی می‌کنند تا شاید دوستی مردم را به دست بیاورند، اما نفرت مردم را بیش از محبت آن‌ها نصیبشان می‌شوند. به حواریونشان دستور داده‌اند که از روش تبلیغات زر ماکارون استفاده کنند شاید آن‌ها مثل کالای بازاری نیاز به تبلیغ دارند، ولی بازهم مشتری از آن‌ها متنفرند. گمان می‌کنم الگوی تو را اشتباه رفته‌اند؛ تو مردم را دوست داشتی و درد و رنج آن‌ها را حس می‌کردی، ولی این‌ها مردم را دشنام می‌دهند، سرهای بریده عزیزانش را گوشت قصابی می‌خوانند و در شرایط حساسی که مردم به همدلی نیاز دارند، تفرقه‌افکنی می‌کنند. تو برای تحقق خواسته‌های مردم از عدالت اجتماعی سخن گفتی و در صورت عدم تمکین تبعیض‌گران با طرح حکومت فدرالی تهدید کردی، ولی این‌ها خواسته‌های مردم را عدالت اضافی می‌خوانند. حالا این کسان از تو با تمام فاصله‌های که دارند تجلیل می‌گیرند تا اگر نتوانند مثل تو باشند، حداقل تو را هم در بیست‌وسه‌سالگی عروجت تمام کرده باشند.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما