بلخی؛ بنیانگذار ادبیات اعتراض در افغانستان
علامه سید محمد اسماعیل بلخی، بدون شک یکی از چهرههای شاخص و مطرح در تاریخ مبارزات عدالتخواهانهی مردم ما است. در عصری، که بلخی از عدالت گفت و برای آزادی شعر سرود. شرایط خفقان و استبداد بر تمام لایههای جامعهی افغانستان، سایه گسترانیده بود. آزادیخواهان یا در کنج زندانهای مخوف شاهی میپوسیدند و آخرین نفسهای زنده ماندن را میکشیدند. یا یکبهیک، از دم تیغ میگذشتند. در چنین شرایط حساس و سنگین بود؛ که مرد استوار و نترسی چون «علامه بلخی» ظهور کرد و فصل درخشانی را در تاریخ سراپا ستم و بیعدالتی این کشور رقم زد.
نکاتی در مورد بلخی، قابلیادآوری است:
۱- بلخی، در یک خانواده مذهبی در بلخاب به دنیا آمده بود. در کودکی با پدرش به مشهد رفته و درس دینی خوانده بود. گویند بیشترین مصروفیتاش را تا سن ۱۸ و ۱۹ سالگی درس و تحصیل تشکیل میداد. در مورد سطح درسی او، روایت دقیق وجود ندارد و اغلب روایات بیشتر غلوآمیز است تا مبتنی بر واقعیت. محمد اسحاق اخلاقی، که کتاب هزاره در جریان تاریخ را نوشته است، مینویسد: «پایه درسی او (بلخی) در حدود ادبیات عرب و منطق و مقداری از فقه و اصول بوده.» (هزاره در… ص۴۶۰، ج۲). بلخی خوب روضه میخواند. ازجمله در حین ورودش به هرات، در تکیه خانه میرزا خان روضه خوانده بود؛ و از این طریق موردتوجه مردم قرار گرفت. هرچند تحصیلات دینی او، خیلی بالا نبود. ولی یک استعداد فوقالعاده و درخشان داشت. به همینسان، توانست در کمترین زمان صاحب شهرت و آوازهی بسیار شود. کمکم حکومت وقت نیز او را زیر توجه گرفت. گر چند بلخی یک آخوند بود و تبلیغ مذهبی میکرد. ولی با آنهم به فعالیتهای سیاسی نیز دست میانداخت.
۲- آگاهی بلخی از غرب و تمدنهای دیگر نقاط جهان خیلی کم بود. تا حدی که میشود، بهاندازه صفر حساب کرد. رویکرد او نسبت به «غرب و اروپا» کینهتوزانه و پرخاش منشانه است. و معلوماتش از چند کتاب دینی و برخی متون عربی فراتر نرفته بود. بدینسان، نباید انتظار داشت که او باید موضع عقلانی نسبت به غرب میگرفت. متاسفانه، اکثر متفکران و روشنفکران شرقی یا از چشم ستیز به غرب نگریستهاند؛ یا از چشم شیدایی. نیاز ما، اما نه ستیز با غرب است و نه شیدای غرب بودن. ما به فهم غرب ضرورت داریم. و این تنها راه ممکنی است؛ که میشود نوری بر این تاریکستان پاشاند. نگاه بلخی به غرب، نگاه بنیادگرایانه و بهدوراز واقعیت بود. یکی از دلایلی که او به غرب با چنین دیدگاه مینگریست؛ تاثیراتی بود که او از بعضی روحانیون ایرانی مثل آیتالله خمینی، آیتالله حکیم، و… گرفته بود. بدینسان، اگر انقلاب بلخی پیروز هم میشد، مدل حکومت او، فرقی با مدل «حکومت ولیفقیه ایران» نداشت.
۳- شعرهای بلخی، اعتراضی و انقلابی است. هر خوانندهی را به جوشوخروش وامیدارد. اکثرا در محبس دهمزنگ سروده شده است. وقتی انسان، نالههای سوزناک این مرد مبارز را از لابهلای شعرهایش از «زندان دهمزنگ» میشنود. اشک در چشمان آدم حلقه میزند. و درد تا مغز استخوان اثر میکند. به یاد بلخی باید گریست. صدای او، صدای صادقترین فرزند این آبوخاک است. صدایی که صد دریغ زود خاموش شد و نگذاشتند به پختگی برسد. بلخی در یکی از شعرهایش میسراید:
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا
می آزادی و وحدت نرسد از چه بما
مستبد شیخ صفت دشمن جام است اینجا
فکر مجموع در این قافله جز حیرت نیست
زان که اندر کف یک فرد زمام است اینجا
ما به سرمنزل مقصود چسان راه بریم
راهزن و راهبر و خس دزد امام است اینجا
بلخیا نکبت ادبار ز سستی پیداست
چارهای اینهمه یکباره قیام است اینجا
یا میسراید:
در بسمله وحدت با نقطه خون باید
نامحرم این معنی از خانه برون باید
چون شاهد هر مقصد بیعشق بکف ناید
یک پرده دانش را صد پرده خون باید
در دفتر حریت خط حلقه زنجیر است
شاگرد چنین مکتب بر گوی که چون باید
۴- با تاسف بلخی تا هنوز در جامعهی ما بهدرستی معرفی نشده است. بار اول توسط «سازمان نصر افغانستان» مردم نامهای چون کاتب، خالق هزاره، ابراهیمخان گاو سوار، سید اسماعیل بلخی و… را بعد از سالها شنیدند. هرچند، تا جایی کارهای فرهنگی در مورد بلخی صورت گرفته است. در نشریات سازمان نصر از وی بهعنوان یک چهره مبارز یادشده است، و دهها مقاله و شعر دربارهی بلخی نوشتهشده است. از این میان، «ستاره شب دیجور» کتابی است، که سید اسحاق شجاعی در مورد بلخی نوشته است. این کتاب جامعترین کاری است؛ که تا هنوز در مورد بلخی به انجام رسیده است. بصیر احمد دولتآبادی، یکی از مورخین برجستهی افغانستان، در کتاب «هزارهها از قتلعام تا احیای هویت»، بلخی را در کنار کاتب هزاره، خالقو، ابراهیمخان گاو سوار و بابه مزاری، یکی از احیاگران هویت هزارهها معرفی کرده است. ولی با آنهم، بلخی تا حدی ناشناخته باقیمانده و نیاز است وی بهعنوان یک آزادیخواه به جامعه معرفی شود. والسلام.

(
(