بازیابی قدرت، عامل خشونت قومی در افغانستان
خشونت یک مقوله و مفهوم اجتماعی است که از دیرباز مورد بحث و کنکاش اندیشمندان علوم اجتماعی و سیاسی قرار گرفته است، خشونت به لحاظ تاریخی در تمامی دورههای زندگی اجتماعی بشر جریان و سریان داشته و خشونت میتواند در اشکال و نمودهای گوناگون تبارز و جلوهگرینماید. خشونت در رفتار و کنش فردی و جمعی تعین پیدا کرده و از نظام باور و اعتقادات دینی و اجتماعی تغذیه میشود و نظام فکری و ارزشهاست که به رفتار و کنشهای خشونتآمیز فرد و جامعه، هدایت و جهت میبخشد. خشونت نمود و جلوهی بارزی از وضعیت روانی و روحی خشونگران است که از اعماق باورها و بینشهای انحصاری و انفجاری آنها ناشی میشود.
سارتر خشونت را عامل بازیابی قدرت و تکثیر و جودی خشونتگران در زیست اجتماعی و فردی میداند و معتقد است که: خشونت ویژگی سرکوبگری طیف انسانی است که خویش را با آن باز میآفرینند.خشونت شکلهای گوناگونی دارد و خشونت قومی یکی از آنهاست و معمولا خشونت در جوامعی چند قومی به شکل عریان و بیرحم پدیدار میگردد.
افغانستان کشوری آمیزه و موزاییکی از اقوام است که هرکدام آنها واجد مولفههای متفاوت و متمایزی هستند و آن مولفهها انتظارات و توقعات و منافع متضادی را پدید میآورد. تضاد منافع منجر به بحران و بیثباتی میگردد، بیثباتی و ناامنی فرصتهای توسعه، انکشاف، بازسازی، انسجام و وفاق کلان ملی را از بین میبرد و این تضاد سرانجام به تعارض و درگیری گسترده و فراگیر قومی منجر میگردد. تعارض، تضاد و برخوردهای فیزیکی قومی که در تاریخ سیاسی اجتماعی کشور سر درازی دارد نتایج و آثار مخرب و زیانباری را برای نسلهای افغانی درپی داشته است.
حاکمان مستبد کشور برای بقا و ماندگاری و گسترش و افزایش قدرت خویش همواره به برتربینی قومشان دامن زدهاند و بینش و اندیشه قومگرایی و قبیله سالاری را از بالا به سطوح پایین اجتماعی تزریق کرده و چنین وانمود کردهاند که حاکمیت و قدرت سیاسی در شان و شایستگی قوم خاصی میباشد. خداوند این لیاقت و شایستگی حکومت را به قوم خاصی بخشیده و اقوام دیگر برای رهروی و پیروی و اطاعت از آن قوم برتر آفریده است. بینش و اندیشه برتربینی قومی در کشور، امر تاریخی و سکه رایج بوده که در برخورد و کنشهای اجتماعی افراد به سهولت قابل لمس و درک است.
رفتار و کنش افراد جامعه تابع سیستم باورها و ارزشها و سیستم دانایی آن جامعه است. که در طی یک فرایند تاریخی از طریق آموزشهای رسمی و غیر رسمی به خورد آنها داده شده است. لذا باید هرکنش و واکنش قومی را در ساختار بینشی و گرایشی آن قوم، مورد بازبینی و بازخوانی قرار داد. زمانی رفتار متعصبانه و تبعیضآمیز قومی اصلاح و تغییر میپذیرد که اندیشه و باورهای قوم حاکم اصلاح و تغییر یابد و انسانهای قوم حاکم از درون دچار تحول و دگرگونی گردد. این طرح هنگام امکان پذیر است که شناخت و نوع دوستی و ملی گرایی و ملی اندیشی به شهروندان افغانی تلقین شود. چونکه بینش برتربینی قومی برساختههای ذهن اجتماعی قوم حاکم است که در فرایند تاریخی باز تولید شده است.
اریل ویل فلیسوف معاصر، براین باور است که مفهوم خشونت در تقابل و رویارویی خردگرایی قرار دارد و همواره خردگرایی و خشونتگرایی با یگدیگر در تقابل و ستیزند انسان خشن در صدد تحمیل گفتمان خود به دیگران است اما خردمند در پی برقراری گفتمان جهانشمول و انسانی به دیگران است.
«خشونت انسانی که گفتمان انسان دیگر را نمیپذیرد و رضایت خاطردیگران را در مبارزه به نفع گفتمان خاصی خود مییابد، گفتمانی که از آن نه تنها برای خویشتن بلکه برای همگان یگانهاش میپندارد، و تلاش دارند آن را، با حذف واقعی کلیه کسانی که گفتمان دیگری دارند، یگانه کند. خشونت انسانی که وجود خود را آنچنانکه هست و خود میپندارد به دیگران میقبولاند».
خشونت قومی در افغانستان جهت حذف فیزیکی و فکری دیگران صورت گرفت تا بتواند دیگران از صحنههای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی بزدایند و منابع و ابزار قدرت و ثروت و منزلت را در اختیار یک قوم قرار دهند و دیگران حق ورود به آن صحنهها را نداشته باشند و حیاط قدرت، حیاط خلوت و خاموشی برای قوم خاصی باشد از اینرو خشونت را به عنوان وسیله نیل به هدفی قومی خویش جهت بازتولید قدرت برگزیدند.
مارکس خشونت را شیوه برای تصاحب قدرت سیاسی از جانب طبقه حاکم میداند و میگوید خشونت بالاترین نوع قدرتی است که طبقه حاکم آن را برای کسب قدرت به کار می برند. و این ایده و عمل نابرابر در برخورداری از امتیازات و حقوق سیاسی و اقتصادی زمینهساز تولید خشونت و برخورد جسمی و فیزیکی میان اقوام در افغانستان شده است طبقه حاکم در کشور همان قوم حاکم در کشور، همواره در صدد تصاحب انحصاری قدرت بودهاند. این امر منجر به تنازع و کشمکشهای قومی به شکل خشونتآمیزی گردیده است و خشونتی که به نابودی منابع انسانی و مادی در کشور شده و خسارات بی شماری به مردم این مرزو بوم وارد نموده است .
برای از بین بردن خشونت قومی باید فرهنگ سیاسی و اجتماعی قوم حاکم بازسازی و مهندسی نمود. اصلاح و مهندسی فرهنگی درگرو باورهای انسان افغانی نهفته است ساختار حقوقی و قانونی انسان شمول افغانستانی بدون تمایزات فیزیکی و جسمی و فکری و زبانی و فرهنگی، باید طراحی کرد که بستر و زمینه تبعیض و تعصبات قومی از بین برود. نگاه برابرانه و برادرانه به همه انسانهای افغانستانی وجود آید و فضای مخرب قومگرایی به فضای همگرایی و همدلی تبدیل شود و ساختار سیاسی باید ساختار انسانی و شهروندی گردد و از قید و بند قوم خاص رهایی و زمینه مشارکت همگانی سیاسی در حوزه سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هنر و اجتماع مساعد و هموار گردد.
همدلی و همزبانی در گرو نبود دیوارهای تبعیض و تحقیر و تعصب است. متاسفانه قوم حاکم در افغانستان مدام دارای فرهنگ بدوی بوده بهقول «کلاستر» جامعه بدوی، ماهیتاً میداند که خشونت جوهر قدرت است و همواره در صدد بر میآیند تا قدرت را از دیگران بستاند» و حکومت باید در دست طبقه نخبگانی قرار گیرد که از فرهنگ و اندیشه انسانی برخوردار باشند نه در حصار و چارچوب تنگ قومیت و بربریت.
لذا خشونت قومی زاده و معلول انحصار قدرت و استبداد قومی است. برای شکستن تابوی وحشتناک خشونت قومی باید فرهنگ سیاسی قوم حاکم را دچار دگرگونی و تغییر کرد این امر نیاز به انقلاب و اصلاح تدریجی فرهنگ سیاسی کشور دارد که مسولین مربوطه باید در صدد اجرای آن باشند و به عنوان طرحی بلندمدت و زمانبر دنبال نمایند.

(
(