عذر خواهی از پیشگاه وجدان و تاریخ!
در این روزگار؛ حوادث و تحولات اجتماعی طوری چرخیده و به تبارز نشسته است که نقد و انتقاد بهعنوان یک سنت اجتماعی درآمده و جزو فرهنگ زمانه گردیده است. یکی از شاخصههای دنیای امروز این است که نقد و انتقاد لازمه زندگی اجتماعی و جزو اخلاق انسانی در دنیای معاصر گردیده است. رسانههای عمومی اعم از تصویری و نوشتاری و اعم از طبعی و الکترونیکی مملو از نقد و انتقادند. این کنش اجتماعی تبدیل به یکرویه و سنت اخلاقی گردیده است آنچنانکه نقد و انتقاد فضای مناسبات و روابط اجتماعی را پر نموده و هرروز بیشازپیش پرتر مینماید. البته این مساله همچون سایر پدیدههای فرهنگی محصول و مولود دنیا و فرهنگ غرب است که وارد جامعه ما گردیده و بدون پیشزمینه تاریخی، تحول اجتماعی و تکامل فرهنگی، ما آن را بهعنوان یک ارزش و یا سنت فرهنگی گرفته و بدون همسانی اجتماعی و همنوایی فرهنگی آن را مورداستفاده قرار میدهیم.
سنت نقد و انتقاد در دنیای غرب محصول طبیعی تاریخ تحول اجتماعی و تکامل فرهنگی آن است به همین جهت نهتنها عوارض ناخوشایند زیادی ندارد که سودمندی و ضرورت آن مورد توجه اهل خرد آن دیار قرارگرفته و بر پایداری و پایایی این سنت تاکید ورزیده و برای هر چه بارورتر شدن آن، کوشش به خرج میدهند. چون پویایی و پایایی جوامع غربی مرهون این امر و این سنت پسندیده شناختهشده است بهطوریکه غربیان باورمندند اگر سنت نقد و انتقاد رو به فراموشی برود جوامع غربی از رشد و بالندگی و حرکت به جلو بازمانده و زمینگیر میگردد. اما در کشور ما این روش و این کنش اجتماعی دنیای غرب را تقلید کرده و وارد معادلات و تعاملات اجتماعی خودکردهایم بدون اینکه سودمندی لازم را داشته باشد. در کشور ما نقد که وجود ندارد اما انتقاد بهاندازهی زیاد است که به هر طرف و هرکسی رو کنی انتقاد دیده و یا شنیده میشود. اینهمه انتقاد اما نهتنها منشای اثر برای اصلاح نمیگردد که چهبسا موجب فساد بیشتر گشته و فساد و تباهی را در جامعه همگانی کرده و باعث ترویج آن گشته و بر عمومیت آن افزوده است.
دلیل اینکه انتقاد در دنیای غرب اثربخش بوده و فایده داشته اما در کشور ما چنین نیست آن است که در دنیای غرب هم نقد وجود دارد که نظریهها را نقد میکند و هم منتقد وجود دارد که شخصیتهای حقیقی یا حقوقی را مورد پرسش و انتقاد قرار میدهند و کسانی که انتقاد میکنند معمولا آدمها و شخصیتهای هستند که خود از کمبود شخصیت رنج نبرده و عقده حقارت نداشته و دچار صفات رذیله انسانی نیستند. وقتی روی کسی یا کسانی انگشت انتقاد میگذارند اگر خودش در جایگاه آنان قرار بگیرند بهتر از آنان رفتار و کردار داشته و ضعفها و کاستیهای آنان را نداشته و ندارند مثلا کسی که ادعا میکند که فلان شخص مسوول و صاحبمقام بالا یا پایین دولتی نژادگرا و دارای بینش برتری قومی و یا نژادی است اولا این ادعایش معمولا راست و درست است و از سر تهمت و افترا به فرد موردنظر صادر نشده است؛ دوما ادعایش مقرون به دلیل و شواهد و مدارک است و سوما خودش از چنین رذیلت اخلاقی مبراست، درحالیکه در افغانستان اینطوری نیست، کسانی که ادعای را مطرح میکنند هرگز خودشان متصف به آن صفات نبوده و نمیباشند. بهعنوان نمونه امروزه تفکر ملی داشتن از هر دهنی و هرکسی شنیده میشود اما خود همان کسانی که چنین ادعا و شعاری را مطرح میکنند معمولا قومگراترین افراد هستند و به همین خاطر اینچنین شعارها را کمتر کسی به آن وقعی نهاده و آن را باور کرده و جدی میگیرند. این شعار دروغی است همگانی شده که همه با یکدیگر دروغ میگویند.
زمانی شهید مزاری گفت که: در افغانستان شعارها مذهبی اما رفتارها نژادی هستند. این جمله شهید مزاری از همین دروغهای همگانی شده حکایت میکند که تا هنوز در کشور ما رایج بوده و اخلاق و رویه عمومی بوده و هست. امروزه در کشور ما کمتر کسی به انتقادهای که مطرح میشوند باور کرده و آن را جدی میگیرند نه دولت به انتقادها توجه میکنند و نه مردم و افکار عمومی انتقادها را جدی گرفته و آن را حمایت میکنند. در کنار دلایلی زیادی که به انتقادها توجه نمیگردد و آن را بهعنوان یک هشدار و یک تذکر بهحساب نمیآورند یکی از دلایلش همین است که گفته شد چون انتقاد در افغانستان از اشخاص و افراد بیشترش به خاطر غرضورزی و انتقامگیری است نه از سر دلسوزی و احساس مسوولیت و اصلاح امور و اصلاح افراد و اشخاص. البته این حرف به معنای این نیست که منتقدان افغانستان همه دچار چنین بیماری هستند کسانی هم هستند که هم شخصیت بالای دارند و هم انتقادش از سر دلسوزی است ولی چون در افغانستان فساد عمومی گردیده و آنقدر غوغا و دروغ و ادعاهای برخاسته از سر صفات رذیلت اخلاقی زیادند که در این میان حرفها و فریادهای دلسوزان و انسانهای وارسته و پاک و با خلوص نیت گمگشته و تشخیص داده نمیشوند و اگر هم تشخیص داده شوند فساد همگانی مانع از شنیدن و تاثیرگذاری و ترتیب اثر به آن میگردد.
من هم ازجمله کسانی هستم که معمولا انتقادگرم و از وضعیت موجود ناله و شکوه سر داده و زمین و زمان را به پرسش گرفته و انتقاد میکنم اما گاهگاهی وقتی با خود و خویشتن خویش خلوت میکنم و از زمزمههای آیات شیطانی غرضورزیها، کینهها، کدورتها و… دور میگردم و به نجواهای وجدان و آواهای فطرت خویش گوش میدهم و سروش انسانیت را از لایههای عمیق و فراموششده ناخودآگاه خویش میشنوم از خواب دیرینه بیدار و با لحظهها هوشیار و باروحیه و منش انسانی دمیار میگردم شرمنده خویش گشته و عرق خجلت بر جبین مینشیند و زبان در کام میلنگد و مرکب در نوک خامهام میخشکد و آنگاه من میمانم و دنیای سکوت و من میمانم و فضای خالییی بیسخنی و من میمانم و دادگاه وجدان انسانی و من و سر در گریبان شرمندگی و …
زیرا در چنین شرایط و حال و هواست که از خود میپرسم اگر جای این رهبرانی که اینهمه مورد انتقادهای تند و گزنده من و دیگران قرار دارند خودم باشم چطوری عمل خواهم کرد آیا میتوانم خوبتر و بهتر از آنان رفتار نموده و تدبیر درست در همه عرصهها و صحنههای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی از خود بروز داده و رفتار عادلانه نسبت به گروههای مختلف مردم داشته باشم؟ و خلاصه کموکاستیهای علمی، مدیریتی،اخلاقی، مهارتی و تعهدهای آرمانهای اجتماعی آنان را نداشته و نخواهم داشت؟ وقتی خود را با آنانی که در پستها و موقعیتهای مختلف اجتماعی قرارگرفتهاند مقایسه میکنم و هزاران عیب و نقص شخصتی و شخصیتی را در آنان میبینم آیا خودم از آنهمه عیوب و نواقص مبرا بوده و به مرحلهی از کمالات علمی، اخلاقی، فنی، ذهنی، اجتماعی، و … رسیدهام که بتوانم درست و بهتر و خوبتر از آنان عمل نمایم؟
بعد از تامل در خویش و رسیدن به خودآگاهی متوجه میشوم که من اگر بدتر از آنانی که بر آنان خورده میگیرم نباشم بهتر نخواهم بود. اگر موقعیت و جایگاه بالای اجتماعی و مسوولیت کلان را بر عهده ندارم لااقل بهعنوان یک شهروند و عضو این جامعه باید مسوولیت شهروندی، تاریخی، انسانی خویش را در قبال سرنوشت اجتماعی، سیاسی، و … ادا نمایم اما میبینم موقعی که باید مسوولیت کوچکی که در حد نقش و توان خویش در جامعه دارم و باید آن را به نحو خوب و شایسته به انجام رسانم اما نمیرسانم؛ متوجه میگردم که خودم یکی از همان کسانی هستم که دچار همان فساد، کمکاری، بیمسوولیتی خیانت و تباهی هستند و بهصراحت سخن اینکه در تباهی و فساد جامعه خویش سهیم بوده و خود یکی از فساد پیشگانم. تمام انتقادهایم برخاسته از کمال معرفتی، رشد شخصیتی، گستره دانایی، تعالی اخلاقی، طرح نو برای مهندسی اجتماعی نیست که نتیجه زبونی، ضعفهای اخلاقی، عقدههای شخصیتی، حقارتهای اجتماعی، منیتهای بیمارگونه روانی است که چنین و در فرم و قالب انتقادهای اجتماعی سر برآورده و طغیان نموده و لباس خیرخواهی و دلسوزی را پوشیده و ردای تقوا را به تن نموده و چنین جلوهگری مینماید. در چنین وضعیت خودآگاهی و روشنبینی درونی است که وقتی به افراد دیگر در محیط اجتماعی خویش مینگرم متاسفانه آنان را نیز مثل خود دچار همان دردها و همان نیازها و همان عقدهها و همان بیماریها میبینم.
به همین دلیل معتقد میشوم که جامعه ما جامعه بیماری است که نه یک درد، یا دو درد، که تا بینهایت درد دارد و نه یک عضو آن دچار مشکل، که تمام اعضا و تمام سلولهای آن گرفتار دردهای شناختهشده و شناخته نا شدهی فراوان است. درمان چنین جامعهی که عضوی سالمی در آن یافت نمیگردد کاری بسیار دشوار و نزدیک به محال است. ازاینرو فضای ذهن و روانم مملو از یاس و ناامیدی میگردد و خستگی مفرط و بیمیلی مزمن و گرایش به گوشهگیری سراسر وجودم را فرامیگیرد و در انزوای خویش آرزوهای خیالی و دنیاهای آرمانی را آرزو میکنم و خود کوچکترین گامی برای تامین و ساختن جامعه و زندگی برنداشته و تلاش نمیکنم. اما انتقادهای بیتاثیر و انتقادهای بیعمل و رفتار همواره انجام میدهم طوری که انتقاد جزو هویت شخصیتیام گردیده است و اگر انتقاد نکنم گو اینکه نیستم. انتقاد میکنم پس هستم.
البته ناگفته پیداست که از این سلسله گفتار نباید چنین نتیجه گرفت که انتقاد نباید کرد بلکه باید اینطوری نتیجه گرفت که نقد و انتقاد در جامعه باید باشد اما مسوولانه و از روی آگاهی، فهم، علم، درایت و کفایت باید باشد و خود انتقادگر باید متصف به آن صفاتی باشد که عدم آن صفات را در اشخاص حقیقی یا حقوقی نفی میکند و من چون انتقادهایم تاکنون بیشتر برخاسته از متن شخصیت و از روی علم و آگاهی و مسوولانه و متعهدانه نبوده و روایتگر صادق و گویای ایمان و باورهای درونیام نبوده از پیشگاه وجدان و تاریخ عذر میخواهم.

(
(
خدمت نویسنده ارجمند جناب حسین راهنما سلام و عرض ادب میکنم.
از نوشته زیبا و بروز و واجد موضوع بکر و غیر تکرار شما بسیار بهره بردم و مدعای شما را تصدیق میکنم که واقعا نقد که دارای پشتوانه علمی و آموخته های تخصصی باشد و دلسوزانه و کارشناسانه صورت گیرد و راه حلهای برای بدیل را بدنبال داشته باشد در جامعه قوم سالار ما وجود ندارد و نق نق های انتقادی عامیانه نیز فاقد انصاف و انسان دوستی است که به عنوان نشخوار هر عام و خاص در جامعه ما شده است.
نمونه آنرا بصورت بارزتر می توان در میان دوستان ایرانی در داخل اتوبوس و صفوف طولانی نانوانی و سبزی فروشی گرفته تا صفوف عریض در بانک ها تا حوزه و دانشگاها در میان قشرهای گوناگون اجتماعی اعم از زن و مرد و جوان و پیر و تحصیل کرده و بیسواد مشاهده کرد.
در تریبونها ی ملی و خصوصی افغانستان اعم از تلویزیون ملی گرفته تا رسانه های خصوصی نیز همین رویه را بخوبی قابل مشاهده است و کسانی نقد و انتقاد ازدیگران دارند که تا بیخ گوش غرق در منجلاب قومی و منطقه ای هستند کلام امیخته با نقد و انتقاد از دیگران دارد.
حتی در صحبت ها ی اشرف غنی نیز این رفتار معیوب مشاهده میشود که خودش سردار و پرچمدار قوم پرستی گاهی از عملکرد قوم کیشانه دیگران سخن میراند و بسیار مضحک است که کسی دهان خودش بوی سیر دهد از بوی سیر دهان دیگران شکایت نماید.
به کلام این نکته خوب و زیبای است که به آن در این نوشته یا سیاهه خوب پرداخته است.
متشکرم.
فریدون همایون. از شیراز.