کد مطلب : 411
یکشنبه ۵ دلو ۱۳۹۳ - ۲۲:۴۵
4665
یک دیدگاه
عبدالخالق فصيحی

بچه وطن کلان شوی والی بامیان شوی

۴۳۴۲۴۱۷۷
«شاهد عینی این گفته کابینه دولت اشرف غنی است که محقق و دانش (معاون دوم غنی) در متن این قضیه حضور داشتند ولی هیچ کاری برای تثبیت جایگاه مردم خود انجام ندادند. سوال این است که چرا سیاسیون ما به چنین ترکیبی ناعادلانه دولت غنی به‌راحتی تن می­دهند؟ این به دلیل عدم شایستگی مردم هزاره است، یا آمار رای‌دهندگان ما کمتر از اقوام دیگر، مخصوصا تاجیک­ها می­باشند؟ هیچ‌کدام این دو مورد، دلیل حضور تحقیرآمیز هزاره‌ها در کابینه دولت وحدت ملی نیست؛ بلکه همان روح خودباختگی و سرکوب‌شده میراث گذشته است که در وجود محقق، خلیلی و دانش تجلی پیدا کرده است».

این بیت یک سروده هزارگی است و طبعا روح این قوم را یدک می­کشد. این شعر ممکن است پیام‌های گوناگونی به همراه داشته باشد؛ پیام­های حماسی، هنری، موسیقی، ادبی و… که هرکدام حکم خاص و تحلیل ویژه خود را دارد. هرچند می­توان گفت که این‌گونه ادبیات و سروده­ها ویژه انسان خاصَی به نام هزاره است. ولی این مقاله به هیچ‌یکی از این جنبه­ها، خصوصا نگاه فقهی و سراینده آن نظر ندارد، بلکه به جنبه حکایت‌گری آن، از روح یک قوم، آن‌هم در حوزه سیاسی نظر دارد.

تحلیل این مسوده بر این است که بزرگ شدن و آرزوی والی شدن در بامیان که به‌عنوان سمبل ذکر شده است، ناله­ و شیونی است بی‌صدا که وجود و هستی آسیب‌دیده یک قوم خاص را نشان می­دهد. عامل آن می‌تواند استبدادزدگی، سرکوب مداوم و تحقیر انسان هزاره از سوی بیدادگران بوده باشد که در این مقاله در پی تعیین منشای زایش آن نیستم. فعلا مهم این است که چنین حکایاتی روح یک قوم آسیب‌دیده را نشانه رفته و در قالب به‌ظاهر موسیقی ولی در اصل به‌عنوان غم‌نامه، از روحیه­ای هزاره حکایت می­کند.

این‌گونه سروده­ها،روایتی­ آشکار از قصه­های اندوه‌بار شکنجه در برهوت افغانستان است؛ روایت از روح پژمرده در کالبد نیمه‌جان یک قوم که تمام آرزو و آرمان آن در گام نخست زنده ماندن و سپس والی شدن در بامیان است که هردو جنبه آن نشانگر اضطراب، ترس و خوف است؛ ترس از ادامه حیات که مبادا مسکن آن‌ها کله‌منارها بوده و خوف از این‌که اجازه حضور در مدیریت سیاسی کشور را نداشته باشند. پس باید استبداد در اوج خود بوده باشد که این صنفی از انسان افغانی در گام نخست زنده ماندن و بعدازآن حضور حداقلی را در جامعه سیاسی افغانستان، آن‌هم در یک منطقه خاص آرزو می­نمایند.

بیت مذکور از این زاویه روایتگر روح آزرده جامعه هزاره است که دیگر هیچ یارای پرواز به‌سوی قله­های بلند سیاسی و اجتماعی را نداشته و یا اصلا قله­ای نمی­بینند، بلکه همه‌جا را زمین­های هموار ولی مملو از دست‌اندازهای مخوف و خزندگان وحشت­زا می­بینند. در چنین فضای پر التهاب، سیاست و مدیریت‌های کلان سیاسی برای این قوم زخم‌خورده معنای دیگری پیدا می­کند، و گویا به بی‌معنایی آرزوها یا آرمان‌های خیالی محض تبدیل می­شود. ازاینجا است که می‌توان ‌هم ‌شدت خشونت را استنتاج کرد و هم روح یک قوم را که در اثر بی‌عدالتی و سرکوب نیمه‌جان گشته است. قومی که بالاتر از والی شدن نه آرمانی دارند و نه امید به آینده‌ای، بلکه خاموش و بی­صدا در میان غوغای دیگران زندگی می­کنند. این است که بیت مذکور به‌نوبه‌ی خود ناله­های این قوم را از لایه­های تارهای دمبوره (سرخوش) به شیون درآورده و روح افسرده این مردم را (هزاره) روایت می­کند.

این یک تحلیل ذهنی و خیالی نیست، بلکه بازگو نمودن واقعیت­های است که مردم ما به‌طور عینی در موقعیت‌های حساس سیاسی و اجتماعی با او مواجه بوده‌اند. یکی از این موقعیت­های مهم و سرنوشت‌ساز را می‌توان در فرصت­های سیزده‌ساله دوران کرزی و موضع‌گیری ضعیف مردان سیاسی هزاره یعنی محقق و خلیلی و کارگزار او یعنی دانش در انتخابات سال ۹۳ جست­وجو نمود. این دو مرد سیاسی هزاره علی‌رغم در اختیار داشتن تمام امکانات مادی و معنوی و حمایت­های مردمی­، نه‌تنها نتوانستند از جایگاه برحق و شایسته هزاره‌ها دفاع نمایند، که نشان دادند ما هنوز از روحیه­ی تحقیرپذیری عبور نکرده‌ایم.

شاهد عینی این گفته کابینه دولت اشرف غنی است که محقق و دانش (معاون دوم غنی) در متن این قضیه حضور داشتند ولی هیچ کاری برای تثبیت جایگاه مردم خود انجام ندادند. سوال این است که چرا سیاسیون ما به چنین ترکیبی ناعادلانه دولت غنی به‌راحتی تن می­دهند؟ این به دلیل عدم شایستگی مردم هزاره است، یا آمار رای‌دهندگان ما کمتر از اقوام دیگر، مخصوصا تاجیک­ها می­باشند؟ هیچ‌کدام این دو مورد، دلیل حضور تحقیرآمیز هزاره‌ها در کابینه دولت وحدت ملی نیست؛ بلکه همان روح خودباختگی و سرکوب‌شده میراث گذشته است که در وجود محقق، خلیلی و دانش تجلی پیدا کرده است. مگر این­ها رهبری هزاره­ها را ادعا ندارند؟ پس چرا در مقام رهبری زیر لوای عبدالله و غنی منبر می­روند؟

آیا دلیل این ناکامی­های مکرر جز روحیه تحقیر پذیری رهبران ما است؟ این‌ها به‌راستی نشان دادند که هزاره‌ها بالاتر از والی شدن هیچ توقعی ندارند، حتی اگر هم شایسته مقام‌های عالی باشند. ازاین‌جهت است که دیگران برای ما مرتبه تعریف می­کنند و ما هم این را عاجزانه می­پذیریم. قوه و استعداد تحقیر پذیری در وجود رهبران ما سبب شده است که دیگران آگاهانه این روحیه را بر ما نهادینه کنند و لذا در تقسیم قدرت پایین‌تر از اقلیت‌های دیگر، (ازجمله ازبیک) قرار می­گیریم.

دردآورتر از همه این‌که خود آقایان، از جمله جناب دانش، نه‌تنها جایگاه مردم ما را در کابینه اشرف غنی تحقیرآمیز نمی­بیند، که معرفی کابینه را عادلانه توصیف می­نماید. بلی، ازاین‌جهت که ما بیشتر از والی شدن خواست و توقعی نداریم، و نیز پذیرفتیم که نسبت به نابرابری‌ها و پایمال شدن حیثیت خود خاموش باشیم، معرفی کابینه عادلانه است. اما آیا از دید آگاهان سیاسی و مردم محروم هزاره نیز عادلانه است؟ خود دانش پاسخ بدهد. این است محتوای آن شاه‌بیت داوود که دانش و امثال آن به خیر کلان شوید ولی بیشتر از معاونت دوم و وزارتخانه‌های بی‌کیفیت توقع نداشته باشید.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
برچسب ها :
مطالب مرتبط
نظرات بازدید کنندگان
  1. تشکر می کنم از جناب اقای فصیحی که به خوب نکته ای اشاره کرده اید. مشکل در مردم ما نه تنها در سطح عوام که در سطح تحصیل کرده ها و رهبران بی همتی است. این رهبران سیاسی ما حتی فیصله بن را نمی توانند عملی کنند. در سیزده سال گذشته اینها تنها توانسته بودند پنج در صد از مردم هزاره را در ارگان های دولتی جای بدهند درحالکه سهم ما نزده درصد فیصله شده است. این کوتاهی از بی همتی و کم همتی این رهبران دون همت هستند.
    راضی شدن یا سه وزارت دست دوم و سوم به خوبی این دون همتی را نشان می دهد، ورنه محقق در شمال رفتی در نطق رسمی رضایتمندی خود را اعلام نمی کرد.

دیدگاه شما