دانسته ها و ندانسته های ما از رهبران سیاسی ما
تاکنون رهبران خود را با اوصافی چون پهلوانی و خردمندی میشناختم. آنها ابتدا در دانستههای ما یک پهلوان و خردمند جلوه کردند، اما بهتدریج، همانگونه که از پهلوانی و خردمندی به مقام رهبری غلت خوردند، دانستههای ما نیز به این مقام آرام گرفتند. درواقع، رهبریت رهبران سیاسی ما همان حالت اشباعشده دانستههای ما از عناوین پهلوانی و خردمندی به مقام رهبری است. اما این پایان دیالکتیکوار دانستههای ما از آنها نبوده، بلکه حماقت سیاسی نیز به آن افزوده شد. پس گونههای دانستههای ما به سه عنوان پهلوانی و خردمندی، رهبری و حماقت سیاسی صورتبندی شده است. این سه مرحلهی بههمپیوسته شناخت ما از آنها، همان صورت ذهنی شده عینیت عملکرد رهبران سیاسی در سه مقطع زمانی و تاریخی مشخص است. عینیترین عملکرد آنان که زخم ابدی در ذهنیت تاریخ هزاره بر جای گذاشت، در جنبش تبسم رقم خورد. ازاینپس حماقت سیاسی رهبران ما بیشتر در ذهن تاریخی جامعه هزاره جای دارد تا رهبریت آنها.
اما آنچه از رهبران خود نمیدانیم و در ندانستههایمان نیز اصرار میورزیم، بازی در میدان نفاقی است که هرروز از سوی رهبران ما ترتیب داده میشود. نخستین بستر نفاقافکنی در جنبش تبسم ترتیب داده شد که محصول نامبارک آن چندقطبی شدن جامعه هزاره ظلم دیده است. درواقع، این لحظه تاریخی، لحظهی است که دانستهها و ندانستههای ما از رهبران ما بهخوبی به سنجه گرفت میشود. هرچند خود رهبران سیاسی ما میدانند که ابزار تفرقه قرارگرفتهاند، ولی نمیدانند که سرهای بریده از آن کیست و روی دوش کدام قومی حمل میشوند!!! میدانند که عدهی از عدالتطلبان بادلهای آکنده از اندوه جنازههای عزیزانشان را روی دوش گرفته کاخ ستم را به پرسش میگیرند، اما نمیدانند و نمیدانستند که خون هزاره هم رنگین و ناموسشان نیز دارای حرمت است!! ما همه این ندانستههای رهبرانمان را میدانیم، ولی نمیدانیم که چه چیزی بر غیرت پهلوانی و خردمندی آنها چیره گشته است؟ میدانیم آنها خود از تبار ستمدیدگاناند، ولی نمیدانیم چرا ستمدیدهها را سرو پا میشکنند؟.
هنوز ذهن جامعه هزاره درک نکرده است که چرا در جنبش تبسم همراه با سرهای بریده و جنازههای مثله شده عزیزانش با دشنام رهبرانه رهبرانشان به خانه برگشتند. ذهن جامعه هزاره کنجکاوند بدانند که چرا در این اتفاق تلخ بهجای تشییع شهدای تبسم صدها انسان عدالتخواه مردهوار تشییع شدند. مردم شهدایشان را به خاک سپردند، ولی رهبران سیاسی مردم را همراه با دشنام و توهین راهی گورهای تاریک ظلم و بیداد تاریخ سه صدساله کردند. با کوچهبازاری خواندن نسل آگاه خودبسنده نکرده که آنها را در میدانهای مبارزات بعدی تنها گذاشتند، متهم کردند و جنگ داخلی را همانگونه که اربابان ستم میخواستند به راه انداختند. اینها را همه میدانیم، اما دریغ از نادانستههای که هنوز رهبران سیاسی را با چنین سابقهی همراهی میکنیم. از دانستههای ما این است که غنی و اتمر با ابزارسازی از رهبران سیاسی سفره نفاق را پهن نموده و آنها را با شهد خون تبسمها پذیرای میکنند. ولی نمیدانیم که چرا از سفره نفاق اتمر و سفرهنشینان آن نفرت به دل راه نداده به بهانه نقد جنبش روشنایی، با آنها همنشین میشویم.
اگر میدانیم که جنبش روشنایی باسلیقه ما دم ساز نیست، آیا اصل مطالبه هم خلاف سلیقه است؟ این جنبش محصول کدام پدیدهی است که سلایق با او همراه نمیشود؟! درحالیکه شعار جنبش همراه شدن همه سلایق است. مخالفت با جنبش روشنایی، مخالفت با اصل مطالبات مردمی و عقیم گذاشتن هرگونه مبارزات دادخواهانه از سوی هزاره ستمدیده است و این را همه میدانیم. اما نمیدانیم که لازمه این مخالفت همنشینی با قاتلان شهدای روشنایی است. میدانیم که همراه نشدن با جنبش، سفره تفرقه نفاقافکنان پهنتر خواهد شد، ولی نمیدانیم که سکوت ما علیه جنایتپیشگان از روی ترس است یا از روی طمع!!! به هر صورت، واقعا نمیدانیم که چرا زبانم در برابر عاملان نفاق لال، قلمم شکسته و فکرم به جمودی گراییده است.؟! وجودم هرروز فرمان میدهد تا علیه جنبش و آزادمردان آن سخنی بگویم، چیزی بنویسم و تهمتی نثار کنم، اما نمیدانم که چرا علیه خیانت خاینان، و نسلکشی تبعیض گران، جرات فرمانروای را نداشته و از سخن گفتن و نوشتن سرباز میزند؟!!!

(
(