فروکاستیِ خودِ رهبران، فرادستی خودِ مردم، در جنبش «روشنایی» و«تبسّم» (بخش اول)
«رسیدهام به وصل خود به ریشه و به اصل خود
دیگر وجود غیر را به عرصۀ عدم زنم!»
«شاخص»
الف)
در تاریخ غمبار افغانستان، مردم هزاره همواره تحت ظلم و ستم حاکمان خودکامهی «پشتون» زندگی مشقتباری داشته و از حقوق سیاسی، منزلت و موقعیت اجتماعی محروم بوده است.
در زمان عبدالرحمان سیاست «نسلکشی هزارهها» بهعنوان سنّت فکری «دستگاه حاکم» تبدیل شد، به گونهی که حکومتهای بعدی نیز کوشیدند در راستای همان سیاست، این مردم نجیب، سختکوش و علم دوست را با تحقیر و اِعمالِ تبعیض سیستماتیک در زندانهای جغرافیایی (کوهپایههای هزارستان) بهدوراز قدرت، سیاست، منزلت و موقعیت اجتماعی محبوس نگهدارند و اگر هم افرادی بهعنوان عالم دینی، یا روشنفکرِ معترض بر دستگاه حاکم و سیاستهای خصمانهای آن، پیدا میشدند به بهانههای واهی و به اتهام «یاغیگری» در برابر دولت و حاکمیت به زندان انداخته و سرانجام مخفیانه بدون محاکمه به دار میآویختند. ازاینرو مردم هزاره دریک وضعیت آنومی، برآشفتگی، و برانگیختگی جمعی قرارگرفته بودند؛ به گونهی که حس «خودباوری» و اعتمادبهنفس«خود» را بهکلی ازدستداده بودند.
ب)
بررسی علمی زندگیِ گروهی هزارهها، بهعنوان یک کتلهی قومی، در افغانستان ایجاب میکند که ما بهعنوان یک جامعهشناس، به توصیف و تبیین اشکال زندگی گروهی(خانوادهها، طبقات و اجتماعات و همچنین نظام ارزشها، سنّتها، و رسوم) مردم خویش بپردازیم و همینطور علل این تلخکامیها، نابسامانیها، گسستها و ناکامیها را گزارش و تحلیل عینی نماییم، تا بتوانیم به جامعه خویش و سران حکومت بفهمانیم که شیوههای زندگی ما همیشه بهترین شیوههای موجود نیستند، نظام زندگیِ اجتماعی و فرازوفرود آن، آمادگیِ بهتر و بیشترِ ما را برای سازگاری با الگوهای رفتاری تازه و مطلوب اقتضا دارد.
ج)
پس از اشغال افغانستان توسط «ارتش سرخ شوروی» و روی کار آمدن حکومت «خلق و پرچم» که طرفدارِ نظام کمونیستی بودند، ملّت افغانستان بهصورت عموم و مردم شجاع و مبارز هزاره بهصورت خاص، بهتبع از علما و روشنفکران دینی به جهاد و دفاع از ارزشها و مبانی نظام اسلامی پرداختند. با تمام کاستیها، ناپختگیها و دخالتهای کشورهای دیگر، برای سرکار آمدن حکومت حامی منافع ملّیشان، در افغانستان، که به گروهگروه شدن مردم و اقوام متحد سنی و شیعه افغانستان انجامید، ملّت افغانستان و مردم هزاره توانستند، با سربلندی تمام همراه و همدوش با یکدیگر، نیروهای شوروی را شکست داده و از خاک خود بیرون کنند. امّا در این میان، نزاعهای قومی برای به دست گرفتن قدرت و حکومت انحصاری بین اقوام پشتون، تاجیک، هزاره، و ازبک درگرفت، که توانست کارنامهای درخشان مبارزه با ابرقدرت شرق را در انظار جهانیان کمفروغ بسازد.
د)
با شروع درگیریهای قومی بر سر تصاحب قدرت، مردم هزاره در عین اینکه از نظام سیاسی و حکومتهای پیشین دلخوشی نداشتند و شاهد تلخترین رفتارها از سوی آنان، برویش بودند، با رهبری شهید «عبدالعلی مزاری» تا جایی که امکان داشتند اقوام دیگر را به خویشتنداری، زندگی مسالمتآمیز و سهم گیری تمام اقوام در حق سرنوشت سیاسی و مشارکت در قدرت، بر اساس «عدالت اجتماعی» فراخواندند. وقتی دیدند که برادران «پشتون و تاجیک» با همان «سیاست عبدالرحمانی» درصدد نادیده گرفتن حقوق سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و شهروندی مردم هزاره هستند، به دفاع از حقوق خویش بر خواسته و علیه این ظلم و نابرابری دست به اسلحه بردند و مردانه جنگیدند.
ه)
در همین اوضاع و شرایط اجتماعی بااینکه فقر، محرومیت از حق سرنوشت و آثارِ ویرانگر سه چهار دهه جنگ ازیکطرف و برتریطلبی قومی در ساختار نظام سیاسی و اعمال تبعیض و ناروا داری برادران پشتون از طرف دیگر، بر مردم هزاره سایه گسترانده بود، بااینوجود، الحمد لله مردم ما «خویشتن خویش» را یافتهاند و به «خودباوری» رسیدهاند. در سابق اگر «کوچیها» با غارت مزارع و مراتع ما بهوسیله دامها و مواشیشان میپرداختند، مردم ما با دستخالی و نداشتن امکانات و تجهیزات جنگی و از ترس «نسلکشی» حاکمیت جایر، نمیتوانستند از خودشان دفاع کنند. امروزه، با استقرار شرایط و اوضاع جدید در کشور، مهاجرت و سوادآموزی هزارهها، رسانهها و شناخت جهانیان از وجود و هویت کتله قومی ما، ما را شجاع، آگاه و مهیا برای هرگونه مبارزه در برابر ظلم و ستم و بیعدالتی ساخته است.
و)
درم کتب جامعهشناسی شیکاگو «چارلزهورتن کولی و هربرت مید» درصدد برآمدند که به این پرسش مهم جامعهشناختی که «خود» چگونه شکل میگیرد و ظهور میکند؟ پاسخ دهند. بدین ترتیب، آنان، در تحقیقاتشان به این نتیجه رسیدند که معنای «خود» :
۱- «درکی است که فرد از «هویت» خود دارد
بهبیاندیگر، «خود» پاسخی است که فرد به پرسش«من که هستم» میدهد». امروزه، الحمدلله هر«هزارهیی» میداند که او ساکن بومی افغانستان است و آثار باستانی بودا در بامیان سندی تاریخی هویت اوست. زبان، اتنیک، آثار باستانی، کتیبهها، و شاهنامهها نیز نشاندهندهای هویت اوست.
۲- «آن سیمایی از شخصیت فرد است که شامل درک او از خویش میشود».
امروزه خدای را سپاس، هر«هزارهیی» بهخوبی میداند که متعلق به یک فرهنگ و تمدن عالی تاریخی هست که قدمت ششهزارساله دارد. و میداند که دارای تیپ شخصیتی هست که باهوش بودن، خوش استعداد بودن، امین بودن، نیکوکار بودن و اهل راستی و درستی بودن و اهل «انتحار» و«انفجار» نبودن، از ویژگیهای او است.
۳- «کنش متقابل اجتماعی نیروی تعیینکنندهی«خود»است و نیروهای «بیولوژیک» در درجه دوم است اهمیت قرار دارد».
امروزه بحمدالله، هر«هزارهیی» میداند که با کنش متقابل اجتماعی نیکِ (دولت و ملیت هزاره) هزاره، به وظیفه خودش به نحو احسن عمل کرده است، در انتخابات به شکل گسترده شرکت کرده است، امنیت مناطق خود را به نحو مطلوب گرفته است، مدارس و ادارات دولتی را پاسبانی و پشتیبانی کرده است، در عین بیتوجهی دولت به مناطق محروم هزارستان، در جادهسازی و اعمار ساختمان ولسوالیها و مکاتب فرسوده پیشقدم بوده است. میداند و باور دارد که «بینیِ بلند و چشمان گاوی داشتن» امتیاز انسانی نیست، میداند که تقدیر از «شربت گل» و هیچ حرفی نزدن از «شیرین دوخت» تبعیض ناروا است.
۴- «خود از طریق «کنش متقابل اجتماعی» تعریف میشود».
امروزه الحمدلله هم اقوام ساکن در افغانستان و هم جهانیان بهخوبی میدانند، که مردم هزاره لیاقت و برازندگیشان را در تحصیل علم و دانش، صنعت و هنر، و معماری و آبادانی درکنش متقابل اجتماعی در جهان و افغانستان نشان دادهاند. در اردو، در استادی دانشگاه، در خلبانی، در پزشکی اول بودهاند. کنش متقابل ما در تمام عرصههای زندگی در فضای واقعی و مجازی دست یافتن ما را به «خود» و تعریف «خود» نشان میدهد.
۵- «خود ثمره تجربیاتی است که فرد در ارتباط با دیگران کسب میکند»
امروزه مردم هزاره در اثر رو آوردن به علم و دانش و مهاجرت به چهارسوی این جهانِ پهناور و در ارتباط و معاشرت با کنشگران هموطن، همکیش و همنوعان تجربیات شناختی (تلخ و شیرینی) عمیقی را کسب کردهاند و از این رهگذر به درک قابلتوجهی از «خود» رسیدهاند که قادرند لایههای آشکار و پنهان شخصیت خودشان و دیگر کنشگران اجتماعی را در ارتباطات و تعاملاتشان تجزیهوتحلیل نمایند. مطالعه کنشِ حاکمان خودکامه پیشین افغانستان که با اِعمال تبعیضات ظالمانه، دور نگهداشتن از دستیابی به منزلت، ثروت و قدرت، تحقیر و توهین، کوچ اجباری و نسلکشی مردم هزاره همراه بوده است نهتنها مردم ما را مایوس و سرخورده از سرنوشتشان نساخته است بلکه به آنان آموخته است که باید درراه آشکارسازی جوهره و ماهیت تمدّنی تاریخیشان پولادین و آبدیده باشند و با کوشش و تلاش خستگیناپذیر در پی کسب منزلت، ثروت و قدرت برآیند و پس از کسب امور یادشده درصدد دستیابی و رسیدن به آنها (که حق مسلمشان است) از راه استدلال و منطق و با اهرمهای مدنی و مسالمتآمیز وارد گفتمان با حاکمیت سیاسی شود، اگر ساختار سیاسی و قدرت حاکم حقوقشان را نادیده گرفته و به خواستههای آنان وقعی ننهاد، آنگاه برای احقاق حقوقشان راه مبارزه سیاسی و مسلحانه را در پیش بگیرند،این حقیقت و واقعیتی است که در جامعه ما به وقوع پیوسته و خواهد پیوست.
در راستای تعریف «خود» ما در دوران حاکمیت فاشیست و تبعیضگرای پیشین، در ارتباط با برادران (ناراضی) «پشتون» تجربه کردیم که اگر در برابر حقوق خود در مقابل حاکمیت خودکامه حرفی نزنیم همانند گذشته، حتی در گهواره نزدیکترین کسان ما به ما خواهند گفت: «گریه نکن! که «اوغو» میآید! وتو را میکُشد!». در بازار کسبوکار به ما «جوالی» خطاب خواهند کرد!» و از ترس مامور دولت و دادن مالیات (گزاف) باید «زمین زراعتی» خودمان را به گرو داده و از زندان جغرافیاییمان کوچ نماییم!. ما در ارتباط با آنان آموختیم که
«اظهار عجز نزد ستمگر ز ابلهی است
اشک کباب باعث طغیان آتش است»!.
ما در ارتباط با آنان آموختیم که اگر سربهزیر باشیم «هزاره بودن» جُرم محسوب خواهد شد!».
۶- «خود» در فرایند «جامعهپذیری» و در «کنش متقابل» با دیگران شکل میگیرد»
امروزه الحمدلله هر هزارهیی میداند که «هزاره» یک کتله قومی بافرهنگ و تمدّن عالی و پیشینهی تاریخی غیرقابلهضم در فرایند «انسانیت» بشراست. هزارهها در فرایند کسب دایمی تجربیات اجتماعی ظرفیتهای انسانی خود را رشد دادهاند و الگوهای فرهنگی جامعهی خود را بهخوبی آموختهاند. در فرایند «جامعهپذیری» هزارهها ابزارهای اصلی را در اختیار گرفتهاند که جامعه از طریق آنها فرهنگ خود را از نسلی به نسل دیگر منتقل خواهند کرد. جامعه هزاره و گروههای اجتماعی مربوط به این کتله قومی به اعضای خود آموزش میدهند که بر اساس ارزشها، و هنجارهای موردقبول «جامعه» یا «گروه» عمل کنند.
نسل نو هزاره که نسل قلم و اندیشه است بهخوبی آموختهاند که انسان موجودی است که برای بقای خود متکی به تجربیات اجتماعی و یادگیری ظرافتهای فرهنگی است. هزارهها در مطالعات سیاسی اجتماعیشان به این درک نایل شدهاند که «تجربیات اجتماعی» اساس شکلگیری شخصیت انسان را تشکیل میدهد.
هزارهها دریافتهاند که «تجربه اجتماعی» برای رشد فرد و جامعه یک امر حیاتی و از اهمیت زیادی برخوردار است. ازآنجاییکه زندگی جوامع فراتر از طول عمر افراد است، هر نسلی باید برخی از شیوههای زندگی خود را به نسل بعدی آموزش بدهد. هزارهها میدانند که برای «جامعهپذیر» کردن افراد باید کاری انجام بدهند که آنان بتوانند خودشان را با شرایط محیط اجتماعی سازگار نمایند و در ارتباط با دیگر کنشگران رفتارهای خودشان را با هنجارهای موردقبول همگانی منطبق کنند.
با درک این معنی مردم هزاره، از اعضای خود میخواهند تا در کنش متقابل با دیگران، ارزشها و هنجارهای موردقبول جامعه را رعایت کنند زیرا؛ در «جامعهپذیری» فرایند آموزش، یک فرآیندی آگاهانه، سنجیده و همگرا میباشد. مردم هزاره به این درک ظریف جامعهشناختی رسیدهاند که برای رسیدن به هدف و یافتن موقعیت و جایگاه واقعیشان در دستیابی به منزلت، ثروت و قدرت و ایفای نقش برجستهی سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعیشان، نیازمند یادگیری دانش، هنجارها، ارزشها، مهارتها و حتی احساساتی هستند که با سن، جنس، موقعیتهای اجتماعی و فرهنگ آنها تناسب داشته باشند.
با توجه به معانی گفتهشده از «خود» تحلیل جامعهشناختی جنبش «تبسّم» و «روشنایی» میتواند ما را به درک ژرف از هویت و موقعیت ما در ساختار حکومت و نظام سیاسی کشور نایل گرداند و کنش ما را در برابر تبعیضات سیستماتیک معنای روشنتری ببخشد.
ادامه دارد …..

(
(