کد مطلب : 1643
یکشنبه ۱۰ دلو ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۴
2072
فاقددیدگاه
عبدالحکیم کاظمی

تعارض درونی دید سیاسی هزاره‌ها!!

۱۰۰۸۲۵۷۹۹۲۹۹
«هزاره‌ها به‌عنوان یک گروه انسانی، انسان طبیعی نیستند ولی در مرحله انسان فرهنگی کامل نیز نرسیده‌اند. ازاین‌رو در حوزه فرهنگ، از خان و رییس و بزرگ، عبور کرده‌اند و عملا تحرک اجتماعی بی‌معنا است. چون در این خصوص، طبقه‌ای وجود ندارد بلکه همه از فرصت‌ها به‌صورت مساوی برخوردارند. راز اینکه «دی/ دای»ها اهمیت کمی دارند و قوم و قبیله چندان اهمیت ندارد، حاکی از پیشینه هزاران ساله آن‌هاست که از این مسایل عبور کرده‌اند اما در مسایل درون‌گروهی هنوز به معیارهای طبیعی یعنی «جغرافیا» پایبندی نشان می‌دهند. ازاین‌رو تعارض‌های کلان بین هزاره‌ها همواره منطقه‌ای است تا قومی. درنتیجه، هنوز در حصار مرزهای جغرافیایی اسیرند.»

طی دو سده اخیر، هزاره‌ها نقش سیاسی کلان و فراگیر نداشته‌اند. غالبا ظهور آن‌ها در سایه دو عامل؛ انسانی (ارباب/ خان) و جغرافیایی (منطقه) بوده است. ازاین‌رو دستشان از یک عامل وحدت‌بخش تهی بوده است و شاید همین نکته در طول این دوران تاریخی، عامل اصلی فقدان نگاه همگرایانه سیاسی در میان هزاره‌ها باشد.

در مقابل، نگاه خاندان حاکم نسبت به قوم پشتون، همواره کل‌گرایانه یا دستکم، نگاه منطقه‌ای/ خانی بسیار اندک، گذرا و در مسیر اهداف کلان قوم بوده است. به این معنی که رجال خاندان حکومتگر، همواره به منافع کل قومش می‌اندیشیده و اگر گاه، در اثر تعارض شهزادگان، تضاد میان پشتونی پیش می‌آمده یا در انتقال قدرت از نسلی به نسل دیگر، منافع خرد مطرح بوده، سعی شده مسیر تعارض به سمت منفعت کل باشد. عوامل فراوانی برای هم‌جهت شدن این قوم وجود داشته و از آن‌ها به‌خوبی سود برده‌اند. بهره‌گیری از دین، شرع، زبان، قوم، دشمن‌سازی، تهییج برای تصاحب سرزمین‌ها و کسب ثروت و حتی، سوزاندن قرآن و نسبت دادن آن به قوم دیگر ازجمله‌ی آن‌ است. به همین دلیل، عادت سیاسی- اجتماعی پشتون‌ها طی سه سده، همنوایی بوده است و عامل اصلی برتری آنان در همین است. چراکه حکومت‌ها چه ضد دین و چه مدعی دین، فقط تلفات انسانی را بر پشتون‌ها تحمیل کرده ولی در پیوند کلی با قدرت‌های جهان، تصاحب قدرت، منفعت جمعی و غیره که همه در جهت منافع پشتون است، تفاوتی نداشته‌اند.

با نکته یادشده، عامل اصلی ضعف هزاره‌ها روشن می‌شود. در این سیاهه نگاه کلان به موضوع ندارم؛ بلکه به نگاه و دید سیاسی هزاره‌ها می‌پردازم و در این خصوص، صرفا به عامل شکست مداوم هزاره‌ها می‌پردازم.

شروع ایفای نقش سیاسی همگانی هزاره‌ها طی سده‌های اخیر به تجاوز شوروی برمی‌گردد. چراکه اکثریت مردم کشور نسبت به اصل نظام سیاسی تلقی نامشروع داشته‌اند و این، زمینه اظهار وجود جمعی را برای هزاره‌ها فراهم کرد. اما در عمل، تاثیرگذاری هزاره‌ها نسبت به سطوح کلان، تغییر نکرد. ازاین‌رو، در سیاست کلان ملی و فراقومی، همواره نگاه منفی داشته و خود نیز به این باور که: «می‌تواند حکومت کند»، نرسیده است. بهترین دلیل بر این نکته، طرد رجال دولتی مانند سلطان‌علی کشتمند و محو حکومت‌های خودساخته مانند شورای اتفاق است که در هردو مورد، عامل مباشر تضعیف و محرومیت، خود هزاره‌ها هستند ازاین‌رو هزاره‌ها مانند گذشته سود سیاسی نبرده‌اند و برآیند این آزادی عمومی و اظهار وجود همگانی فقط رشد فکری و ازدیاد توان فرهنگی است که فعلا از بحث ما خارج است.

به‌استثنای زمان اندک زعامت شهید مزاری، هزاره‌ها همواره شکست‌خورده سیاست‌اند. حضور آن‌ها در رده‌های کلان سیاسی صرفا حضور فرد است نه نقش. فرد، همواره محوکننده فرصت است درحالی‌که نقش، همواره فرصت ساز است.

به‌عنوان‌مثال، وزارت دفاع، اگر از زاویه یک فرد نگریسته شود، یک قوم، صرفا یک فرد را در آنجا دارد نه بیشتر ولی اگر به‌عنوان یک نقش/ سِمَت موردتوجه قرار گیرد، پنجره‌ای به یک دنیا خواهد بود و از این پنجره هزاران فرد دیگر – مانند خود وزیر- صاحب نقش خواهد شد و راه کسب اقتدار هم همین است.

اکنون می‌پردازم به سوال اصلی؛ عامل اصلی شکست دایمی هزاره در حوزه سیاست در چیست؟ به نظر می‌رسد برای پاسخ به این سوال، باید به همه زوایای موضوع توجه شود که در قالب چند نکته بیان خواهد شد.

نکته اول اینکه هزاره‌ها به‌عنوان یک گروه انسانی، انسان طبیعی نیستند ولی در مرحله انسان فرهنگی کامل نیز نرسیده‌اند. ازاین‌رو در حوزه فرهنگ، از خان و رییس و بزرگ، عبور کرده‌اند و عملا تحرک اجتماعی بی‌معنا است. چون در این خصوص، طبقه‌ای وجود ندارد بلکه همه از فرصت‌ها به‌صورت مساوی برخوردارند. راز اینکه «دی/ دای»ها اهمیت کمی دارند و قوم و قبیله چندان اهمیت ندارد، حاکی از پیشینه هزاران ساله آن‌هاست که از این مسایل عبور کرده‌اند اما در مسایل درون‌گروهی هنوز به معیارهای طبیعی یعنی «جغرافیا» پایبندی نشان می‌دهند. ازاین‌رو تعارض‌های کلان بین هزاره‌ها همواره منطقه‌ای است تا قومی. درنتیجه، هنوز در حصار مرزهای جغرافیایی اسیرند.

نکته دوم، هزاره‌ها همان‌طور که اشاره شد، تجربه تاریخی در حوزه سیاست ندارند. و مدل‌های موفقیت در این حوزه که مربوط به عصر غوریان و بقیه شاهان تاریخی‌شان است را از یاد برده‌اند و حتی با مغول خواندن خود، دوره‌های موفق تاریخی‌شان را به دیگران بخشیده‌اند. ازاین‌رو برخلاف ازبیکها، چیزی از مغولیت در خود نمی‌یابند تا از آن بهره گیرند. و ساده‌لوحانه ترک- مغول بودن خود را از دیگران پذیرفته و الگوهای تاریخی را به تاجیک‌ها بخشیده‌اند. الگوهای دینی را نیز به طیف دیگر هم‌مذهب واگذار کرده‌اند. و تابع بودن کامل هیچ نیرویی برای نقش‌آفرینی کلان سیاسی در آن‌ها باقی نگذاشته است.

نکته سوم اینکه هزاره‌ها در میان انسان فرهنگی یا طبیعی بودن، دست‌وپا می‌زند، خودش تمایل فراوان به فرهنگی بودن دارند و «لیاقت» همواره دغدغه آن‌هاست اما محیط و هم‌وطنانش مردم طبیعی‌اند که «تبار» اهمیت درجه نخست را در میان آن‌ها داراست. فقر ممتد تاریخی هزاره‌ها و نبود محور جامع –‌ دینی یا ملی- در میان آن‌ها باعث شده همواره به یک قوم فریب‌خورده سیاسی تبدیل شوند. دلیل اصلی این نکته به این برمی‌گردد که هزاره‌ها در نگاه بیرون قومی‌شان، کاملاً نگاه فرهنگی دارند. به این معنا که هر مدعی را نه به‌عنوان فرد یا یکی از تبارگرایان، بلکه به‌عنوان مدعی فلان سمت یا مقام می‌نگرند و سپس با مقایسه مدعیات او و این سمت، به‌راحتی فریب می‌خورند چراکه پس از تصاحب کرسی، صاحبان کرسی فقط به تبار خود می‌اندیشند و این، تجربه تلخ مداوم هزاره‌هاست.

از سوی دیگر، در تصاحب کرسی‌های زعامت و زمامداری درون قومی، کاملا طبیعی می‌نگرند به این معنی که کاملا به خود فرد نگاه‌دارند. ازاین‌رو به خصوصیات او زوم می‌کنند و چون از منطقه خاصی است، برای دیگران مشکوک می‌نماید. سپس به اخلاق و خصوصیاتش زوم می‌کنند و به‌طور طبیعی یک یا چند نقطه منفی در او می‌یابند و همان را نسبت به همه خصوصیات او تعمیم می‌دهند ازاین‌رو همواره در ایجاد یک محور مشترک درون قومی شکست‌خورده هستند.

امتیاز:
(2) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما