کد مطلب : 1488
سه شنبه ۲۳ سنبله ۱۳۹۵ - ۱۸:۵۰
6164
یک دیدگاه
عبدالخالق فصیحی

هزاره‌ها؛ تنهاترین مردم در افغانستان!

ما هنوز زنده‌ایم
«اتمر که دریافت محقق و امثال او ارزش بیش از موش آزمایشی را ندارند، با اطمینان خاطر این حمقای سیاسی را از بدنه مردم جدا کرد تا زمینه خونین‌ترین روز را فراهم کند. مردم که با بی‌خردی سیاسیونشان هرروز و هرلحظه تنهاتر شده رفتند، بدتر از گذشته‌های غم‌انگیزشان آسیب دیدند. خلیلی نیز که تا شب شهدای روشنایی مثل مار زخمی در حلقه جنبش دم کج کرده بود، مردم را در دقیقه نود تنها گذاشت و تنهایی تاریخی را تکمیل نمود. تنهایی مردم در لحظه آخر از سوی رهبر خردمند(به فتح خَ ) آن‌قدر فاجعه‌آمیز بود که تا ابد هم فراموش نمی‌گردد.»

تنهایی واقعیت جامعه هزاره در افغانستان است. غمگین‌ترین روز تاریخ هزاره؛ یعنی ۲ اسد، تنهاترین مردم را در عصر دموکراسی لقب داد. مهم نیست سرآغاز این تنهایی به کجا برمی‌گردد، مهم کل تاریخ این مردم است که به تنهای غم‌انگیز سپری‌شده است. هزاره در کلیت تاریخش تنها بوده است. اما امروز تنهاترین‌اند، چراکه خودشان هم خود را تنها گذاشته‌اند. فاجعه دهمزنگ، همان روزی تنهاترین مردم است چراکه در این روز تنها به خون ‌غلتیدند.

روزهای قبل از فاجعه دهمزنگ

فاجعه جلریز و زابل یک آزمودن تنهایی از سوی حکومت غنی و حلقه فاشیستی آن بود که نماد بارز آن حنیف اتمر است. فاجعه از همان روز آغاز ‌شد که این آزمایش روی سران سیاسی خود ما به‌عنوان موش‌های آزمایشی در عرصه سیاست انجام گرفت. محقق نخستین فردی بود که در روز تبسم سر داخل شیشه آزمایش فروبرده و به این امتحان تحقیرآمیز تن داد. اتمر که دریافت محقق و امثال او ارزش بیش از موش آزمایشی را ندارند، با اطمینان خاطر این حمقای سیاسی را از بدنه مردم جدا کرد تا زمینه خونین‌ترین روز را فراهم کند. مردم که با بی‌خردی سیاسیونشان هرروز و هرلحظه تنهاتر شده رفتند، بدتر از گذشته‌های غم‌انگیزشان آسیب دیدند. خلیلی نیز که تا شب شهدای روشنایی مثل مار زخمی در حلقه جنبش دم کج کرده بود، مردم را در دقیقه نود تنها گذاشت و تنهایی تاریخی را تکمیل نمود. تنهایی مردم در لحظه آخر از سوی رهبر خردمند(به فتح خَ ) آن‌قدر فاجعه‌آمیز بود که تا ابد هم فراموش نمی‌گردد. با این تنها گذاشتن‌ها بود که کمر مردم شکسته و بی‌روح و بی‌رمق در خیابان‌ها گام برداشتند و خود را در همان دوره‌ تاریک عبدالرحمن ‌بازیافتند. در اینجا سوال تاریخ تنهاترین مردم از محقق و خلیلی این خواهد بود که اگر مسیر عبور از تاریکی بر روی مردم هزاره بسته است، شما چرا این مسیر تاریک را بسته‌تر نمودید و مردمتان را به تاریکی تاریخ کشتار عبدالرحمانی بازگرداندید؟

روز فاجعه دهمزنگ

تنهایی مردم هزاره در این روز زخم التیام ناپذیر در قلب تاریخ این تبار خواهد بود  که مثل کشتار عبدالرحمان فراموش نخواهد شد. صبح شنبه روز پرپر شدن نسل روشنایی، همان ساعات اولیه که هنوز گرمای خورشید پیام خون و شهادت را به خیابان‌های پر از خاطره مظلومیت هزاره و خانه‌های که به درازای تاریخ جز صدای اندوه و ناله از کوچه‌ها و پنجره‌های آن به گوش نمی‌رسد، نگسترانیده بود که مردم تنها ماندند و تنهایی را احساس کردند. مردم فهمیدند که این تنهایی پدیده یک‌روزه نبوده، بلکه ریشه‌های تاریخی بس طولانی دارد. ازاین‌رو بود که تنهایی را به رخ نیاورده مصمم و قاطع هرچند با چهره‌های شکسته و نگران از خانه‌هایشان بیرون آمدند تا به این تنهایی‌‌های غم‌انگیز پایان بخشند، به خون خود بغلتند و با تکه‌پاره‌های بدنشان تنهایی تنهاترین مردم را روی دیوارهای نامهربان دهمزنگ نقاشی کنند و کردند. تنها نسل جدیدی که تنهایی را می‌فهمیدند به میدان آمدند و تنها دانشجویان که هرروز با تبعیض، ظلم و زخم‌زبان‌های مکرر مواجه بودند به خیابان‌ها حضور یافتند. اما تنها بودند و تنها هم با درد تنهایی رهسپار دیدار جانان شدند. سیاسیون ما با تفکر محافظه‌کاری، جامعه روحانیت ما در اندیشه فرسوده مسوول خمس و زکات بودند و استادان دانشگاه ما غرق در لذت ازدیاد پول و خوش‌گذرانی، به نظاره نشسته بودند. انگار همه منتظر بودند کی لحظه غم‌انگیز پرپر شدن جوانان فرامی‌رسد و چه وقت صدای ماتم داغ‌دیدگان غرب کابل آسمان این خطه را مات‌زده می‌نماید. در اینجا است که تاریخ هزاره از ما خواهد پرسید چرا مردمتان را تنها گذاشتید؟

روز بعد از فاجعه

فردای آن روز که جنازه‌های شهدا را یکی پس از دیگری به مصلا شهید مزاری می‌آوردند، واقعا روز تنهایی این مردم بود. بماند که در میان تابوت جنازه‌های سالم بودند یا پیکرهای بدون پا و سر و یا نیم‌تنه، سخن در این است که تنها بودند. فضایی ماتمکده مصلا به بیان درنمی‌آید فقط باید گفت انبوهی از جمعیت بی‌روح به همدیگر خیره شده بودند. پدر پیر دو شهید فقط می‌توانست دست تکان دهد نه توان سخن گفتن داشت و نه یارای گریه کردن. داغ‌دیدگان از غم رفتگان جوانش می‌سوختند، خانواده‌های زخمی‌ها پشت درهای بسته بیمارستان‌ها از نگرانی به خود می‌پیچیدند و باقی مردم که با احساسات آتشین وارد مصلا می‌شدند از شدت درد تنهایی می‌سوختند و می‌ساختند. مردم حیران و بهت‌زده گرد خود می‌چرخیدند و آه می‌کشیدند. شهدای عزیز ما چگونه جان باختند از چشم مردم دور بودند، زخمی‌های دلیر ما روی تخت بیمارستان‌ها چه می‌کشیدند مردم به آن‌ها دسترسی نداشتند، اما در مصلا مشاهده می‌شد که آدم‌های زنده با تن سالم اما باروح مجروح از شدت درد تنهایی نیمه‌جان شده بودند و دردناک‌ترین روز تنهایی هزاره را به تصویر می‌کشیدند.

در این موقع حساس و غم‌انگیز کسی نبود برای مردم سخن بگویند، کسی نبود به آن‌ها امید بدهند فقط بهزاد با پای مجروح دیده می‌شد که گاهی مردم را به آرامش دعوت می‌کرد و گاهی اشک می‌ریخت. نه ملای مسجدی وجود داشت و نه استاد دانشگاهی، نه وکیلی حضور داشت و نه دفاتر مراجعی. مردم بودند و جنازه شهدا که جز اشک و ماتم انتخاب دیگری نداشتند و ره به‌جای نمی‌بردند. این دردناک‌ترین موقعیتی بود که تنهای مردم در این موقع، جان‌سوزتر از اصل فاجعه بود. این روز به ما یادآور می‌شد که روزگار ما با فاجعه گره‌خورده و ما با فاجعه زندگی خواهیم کرد. آیا تاریخ هزاره از جامعه روحانیت نخواهد پرسید که در این روز تنهایی کجا بودید؟ آیا این سوال دانشجویان ما از استادان دانشگاه این خواهد بود که فردا چگونه به این تاریخ نگاه می‌کنید درحالی‌که خود در آن حضور دارید؟

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
نظرات بازدید کنندگان
  1. بهزاد مرد میدان و مرد مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی است. من از او تا آخر حمایت بی‌دریغ خود رااعلام می‌‌دارم.

دیدگاه شما