هزارهی اسم گرا یا واقعگرا؟
هزاره نامی است مشتمل بر مردمی که با نوع ساختمانبندی فیزیکی، گویش کلامی و زبانی، ادبیات هزارگی و دارای روحیات سرشار از عطوفت و برادری، متمایز از سایر اقوام ساکن در افغانستان است. اما سخن در تبارشناسی هزارهها نیست، بلکه روی سخن بر سر چگونگی دلبستگی و تعلقخاطر این مردم، اعم از شیعه و سنی آن در قبال اسم هزاره و یا هزاره بودن است. دقیقا از همینجا است که دو نگاه متفاوتی اسم گرایی و واقعگرایی نسبت به هزاره بودن پدید میآید.
منظور از اسم گرایی در هزاره بودن چیست، و چه چیزی را دنبال میکند؟ پاسخ این پرسش بابیان معیارهای اسم گرایی یا هزاره صرفا اسمی روشن میگردد. ملاک اسم گرایی (درواقع بی معیاری)، بیتفاوتی و تعلقخاطر نداشتن به نام و اسم هزاره است که محک خوبی برای تشخیص هزاره واقعی از هزاره غیرواقعی خواهد بود. باوجوداین ملاک، افراد اسم گرا که خود را صرفا در اسم هزاره مشترک میدانند، هیچ احساس تعلق و وابستگی به این نام (هزاره) و مردمی که این نام آنها را در خود جمع کرده است ندارند. فقدان چنین حسی ما را در همان درههای جدا افتاده و کوهستانی هزارهجات، جداتر و دورافتادهتر و ارتباطات عاطفی، جمعی و سیاسی ما را بیارتباطتر مینماید. احساس همدردی و هم بودگی سیاسی و اجتماعی را که در نخ نامطمین اسم گرایی بسته است، از ما گرفته و ما هزارهها را همراه با سرنوشت هزار تکهمان در نواحی دور از هم پراکندهتر میسازد. با این وضعیت، هرچند در کنار هم بوده اما بافاصلههای غیرقابلتصور در میدانهای سیاسی و اجتماعی گام برمیداریم. به نام هزاره بودن، منافع شخصی خود را دنبال کرده و با همین رویکرد هستی خود را جدا از هستی هزاره واقعی تعریف میکنیم.
چنین نگاه سطحی به هزاره بودن، مرزهای منطقهای متعددی را از قبیل غزنوی، بهسودی، دایکندی و بامیانی بودن را در بین هزارهها تزریق نموده و از این گذشته میان هزارههای سنی و شیعی نیز دیوارهای مذهبی را حایل میبینیم. چیزی که در سیزده سال گذشته و اکنون شاهد آن بوده و هستیم. در این ایام که هیچ قدمی برای ایجاد روح همبستگی، بیداری حس هزارگی و رابطه عاطفی میان هزارهها، نه از سوی علمای دین و فرهنگیان و نه از سوی رهبران سیاسی برداشته نشد، همگی بانام هزاره و بدون هیچ کاری برای این مردم، به نان و نوای روزگار بیمهری این قوم رسیدند. رهبران سیاسی اسم گرایی ما که هیچ منافع مشترکی با مردم خود نداشتند، فاصلههای منطقهیی، طایفهای و سیاسی را عمیقتر ساخته و تجربه رهبری واحد هرچند کوتاه اما سازنده دوران شهید مزاری را به تفرقه و واماندگی سیاسی تبدیل کردند.
مردم هزاره که آماده عبور از دوران سیاه تحمیلی(جوالیگری) بودند با بیکفایتی رهبران سیاسیشان به همان تجربه تلخ نوکری برگردانده شدند و رهبران هزاره خودشان برخی را در خانه کرزی و بعد غنی و برخی دیگر را در خانه عبدالله، روح نوکری را تمرین دادند. حس هزاره بودن را از مردم سلب کرده و مردم را نسبت به سرنوشت مشترک و حضور جمعیشان بیخاصیت کردند. اینها همه نشانه این است که ما اسما هزارهایم و درواقع هزاره نیستیم. ریخت و قیافه ما هزارگی است اما وجود و هستی و احساسات ما هیچ تعلقی به هزاره ندارد تا درد هزاره بودن را احساس نموده و منافع مشترک هزارههای وامانده معیار رفتار ما باشد.
اما واقعگرایی، اضافه بر وجه اشتراک اسمی در (هزاره) بودن، دارای معیار و ملاک مشخصی است که باوجودآن هزاره بودن محقق میگردد و هر فرد هزاره را به این قوم متعلق میسازد و آن احساس تعلق و وابستگی به این نام، به این قوم و به این خانواده آسیبدیده است. در چنین نگرش است که هر فردی از مردم هزاره وجود و هستی اجتماعی خود را در پیوندی با کل این قوم مییابند و منافع شخصیشان را در میان منافع مشترک هزاره بودن جستوجو میکنند. پیامد احساس تعلق به هزاره، سرنوشت مشترک، منافع مشترک، و وضعیت مشترک است که همه مردم هزاره را بهعنوان یک خانواده منسجم به هم ربط میدهد. ما را وامیدارد تا از درههای کوهستانی هزارستان عبور کرده برادران گمشده خود را در دل این کوههای مخوف اما غیور هزارستان پیدا نماییم.
این احساس به ما اجازه میدهد تا دیوارهای بلند اما انعطافپذیر مذهبی را فروریخته برادران هزاره سنی خود را در آغوش بگیریم. چیزی که امروز در خیزش نسل نوین این فرزانگان شاهد بوده و کمکم رشتههای ارتباطات و احساسات که توسط جبر جابران زمانه پاره و کمرمق شده بودند در حال پیوند خوردن است. واقعگرایی که احساس تعلق به هزاره بودن خصیصه اصلی و اساسی آن است، هویت لگدمال شده ما را به ما باز پس داده و اقتدار آفرین است. این هویت که در اثر شدت ظلم زمانه از شصتوسه درصد نسلکشی عبدالرحمنی، کوچ اجباری هزارهها به خارج و داخل کشور و قیمت (یک پیسگی این مردم)، به سنی سازی اجباری منجر شده بود، بااحساس تعلق به هزاره بودن بازیافته میگردد.
بنابراین، واقعگرایی، احساسات هزاره بودن را از سراسر هزارستان فراموششده و جاهای دیگر که این ستمدیدهها در آنجا حضور دارند، سرازیر نموده و ید واحد تشکیل میدهد و این سرآغاز اقتدار است. واقعگرای به ما خط میدهد که فاصلههای حزبی و منطقهی را در گورستان تفرقه دفن نموده و منافع شخصی را که تاکنون احساسات مردم را پای آن قربانی کردهایم کنار بگذاریم و منافع مشترک را اصل بدانیم. پس درمییابیم که خفت و سرافرازی سیاسی هزارهها به موضعگیری بر اساس این دو نگرش وابسته است؛ اسم گرایی با ویژگی بیتفاوتی به هزاره و واقعگرایی با خصیصه احساس تعلق به این قوم.

(
(