منطق کارساز برای جماعت نا همسو
تشتت و واگراییهای اکنون در این شرایط هزارهها بدترین فرصت را برای انزوای سیاسی و حذف سیستماتیک از ساختار قدرت فراهم کرده است. قصاوتبارترین جنایت و بیشرمانهترین رفتار در حق هزارهها با بیمبالاتی تمام و اهمالکاریهای هدفمندانه به یکسو گذاشته میشود،ولی ما خود دست از خواستههای سخیف، کودکانه، شخصی، حزبی، و منطقهی خود برنمیداریم. تکرار هدفمندانه جنایت پشت جنایت نیز که به شکل طبیعی و خودکار پرونده گذشته را تحت شعاع قرار میدهد ما را از خواب غفلت و بیخردی بیدار نکرده است تا در قبال سرنوشت خود اعتنا و احساس مسوولیت کنیم.
یازده مسافر ربودهشده از سیویک مسافر، زنان ربودهشده در دهمرده جاغوری، سیوچهار کشته از جوانان هزاره در جلریز و دوازده سرباز دیگر در دایچوپان و بهسود جنایاتی است که غبار غلیظ بیاحساسی و بیاعتنایی یکی پس از دیگر بر پروندههای آنان مینشیند. تکرار فاجعه و هیاهو در روز اول و بیاحساسی و بیمبالاتی بعدازآن به امر روزمره و عادت تبدیلشده است. هرروز تحقیر و بیحیثیت شدن خود را شاهدیم ولی باز برخلاف نرم متعارف بهجای اتحاد و انسجام، به همان راه تشتت و واگرایی گذشته روانیم.
این وضعیت المناک و تراژیک، وصف اکنون و شرایط حاضر جامعه هزاره است که میطلبد انسجام و همگرایی را بهمثابه یک امر ضروری و طبیعی ایجاد کند ولی با تاسف، بسیاری بهجای انسجام و اتحاد، سخت و مجدانه در تلاشاند تا احزاب سیاسی جدید را بسازند که التیامی برای این درد باشد و راه بیرون رفت از وضعیت موجود را تاسیس حزب جدید با آرمانهای نو میدانند، غافل از اینکه این خود بر تشتت و واگرایی ما افزوده و نیرو و توان ما را بیشازپیش به تحلیل میبرد.
منطق کارساز در برابر این رویکرد تبعیض و تعصبِ دولت و دولتمردان، انسجام سیاستمداران هزاره و شکستن بنبستهای فکری از سوی نخبگان فکری هزاره است. اما سیاستمداران حاضر در ساختار قدرت از نزدیک و از درون دولت میتوانند مقتدرانه به برطرف کردن رفتارها و نگاههای مغرضانه موجود اثر بگذارند و با درایت و اقتدار مطالبات مردم را تحقق بخشند؛ اما مهمترین عاملی که آنان را در پیاده کردن خواستههایمان ناکام گذاشته است فقدان سیاستها و استراتژی واحد و مشخص بوده است.
تقدم خواستههای حزبی و شخصی رهبران هزاره، اصیلترین مطالبه آنان و مهمترین مانع هم برای داشتن یک نگاه جامع و کلان بوده است. این فرصتطلبیهای حزبی و شخصی هم درایت و هم ایستادگی مقتدرانه را از آنان در برابر دولتمردان پر تعصب گرفته است و هم بیشترین نیرو و توانشان را در به انزوا کشاندن رقیب حزبی از صحنه سیاست به خود صرف کرده است؛روحیه محافظهکاری و احتیاط، صرفا برای حفظ جایگاه خود در قدرت و هم نگهداشتن پایگاه مردمی و اجتماعیشان بوده است که این خود بزرگترین مانعی دررسیدن به خواستههای مردم هزاره و مهمترین عاملی در پرورش روحیهی خواجگی و غلام بچگی شده است. تا زمانی که این گسست و شکافهای حزبی و منفعتطلبیهای شخصی هست هیچکدام از رهبران دست از محافظهکاری و خواجگی بر نخواهد داشت و تا زمانی که این روحیه حاکم است جرات و جسارت در برابر دولت پر تعصب، برای حمایت و حفاظت از مردم هم به وجود نخواهند آمد و مردم هرروز قربانی این حزببازی و احتیاطکاریهای رهبران خواهند شد.
منطق کارساز برای نخبگان فکری و تحصیلکردگان هزاره این است که با اتحاد و همگرای بنبستهای فکری موجود را بشکنند و بزرگراهی به فراسوی این وضعیت المناک باز کنند. نقش صرفا توجیهگری تحصیلکردگان و نخبگان فکری در شرایط کنونی و این زمان کشور به سود یک دسته و کتله خاص بسیار دردآورتر از واگرایی رهبران سیاسی است؛ چون بهجای آنکه توانایی و نیروی فکر آنان در راستان شکستن بنبستهای فکری، سیاسی- اجتماعی استفاده شود برای توجیهگریهای یک حزب و گروه معین استفاده میشود که بسیار نابخردانه است.
این غلام بچگیهای تحصیلکردگان ناشی از فقدان یک مرکزیت سیاسی و ناشی از نبود یک محوریت فکری است که میتواند خط سیر رهبران، سیاستمداران و تودههای مردم را معین کند. این نخبگان فکری به خاطر گسست و فقدان همسوی که در میانشان و به دلیل رذالت و پستیهای که به آن گرفتارند، بهترین فرصت را برای دیگران برای به استخدام گرفتن فکر و اندیشهشان و برای توجیه خواستههای نامشروع آنان فراهم کردهاند. این منحطترین وضعیت یک اهل خرد است که ابزاردست خواستههای نامشروع سیاستمداران و رهبران سیاسی قرار بگیرند و ذلتبارترین شرایطی است که اهل فکر و اندیشه برای شهرت و ثروت و برای کسب موقعیت اجتماعی ابزاردست یک فاسد و یک خایین قرار بگیرد.
عزت و سربلندی هزارهها در این است که نخبگان فکری با درک درست از آشفتهبازار کنونی سیاست،« بنیادی» را پیافکناند که در آن تمام نخبههای علمی و فکری مردم هزاره اعم از سنی و شیعه سهیم شوند و نقشی را برای باز کردن راه جدیدِ خوشبختی داشته باشند. عبور از این گردنه نگونبختی تنها و تنها از مسیر« تفکر» ممکن است که «همسوی نخبگان فکری» آغاز حرکت بهسوی «تعامل فکری» و شرط اول برای گذشتن از شرایط خفتبار کنونی است.
و دریک کلام عبور از این گردنه تاریخ که پر از ملالت و مرارت و مملو از خفت و حقارت است، تنها با منطق انسجام، همگرای و همسوی کارساز است که نخبگان فکری و تحصیلکردگان دلسوز میتوانند بنبست فکری موجود را شکسته و خط سیر جدیدی بگشایند که هم همسوی رهبران را به ارمغان آورد و هم مردم را از تشتت و واگرایی نجات دهد. تا زمانی که انسجام و همگرایی بهمثابه یک امر ضروری و خواست همگانی مبدل نشود قدمی هم در راستای آن برداشته نخواهد شد و تا زمانی که مرکزیت فکری به وجود نیاید که نیروی فکری تحصیلکردهها را جهت دهد، این تشتت و واگرایی ادامه خواهد یافت و ما در غرق آب خفت و حقارت دستوپنجه نرم خواهیم کرد.

(
(