رهبرانی که در ثروت و قدرت استحاله شدند
يادش به خیر، وقتی جهاد شروع شد، بار جهاد را مردانی به دوش میکشیدند که زندگی آنها با تعالیم دین درآمیخته بود و آنها را تنها دغدغه دینی و مسوولیتشناسی به مصاف پیمان ورشو کشانده بود.
اکثر رهبران جهادی از لحاظ زندگی شخصی در سطح متوسط جامعه و یا پايینتر بودند، چهرههای آنها مثل بقیه بینصیب از آثار تابش آفتاب و برودت هوا در فصول مختلف سال نبودند که همین نقطه قوت و محبوبیت آنها بود،آنچنانکه با یک فرمان، مردم بسیج میشدند و عاشقانه به پیشواز مرگ میرفتند توگویی که لختی درنگ، تخلف از جیش اسامه است
چنین وضعیتی با کمی فراز و فرود تا آستانه سقوط حکومت نجیب ادامه پیدا میکند. تا این زمان، رهبران جهادی هم تا حدودی چشم وگوششان به دنیای دیگر باز شده، و مزه قدرت و ثروت را با مصاحبه با خبرنگاران و رفت وآمدهای خارج از کشور در ذايقههاي خويش حس میکنند. با سقوط حکومت نجیب، یکباره یخهای زمستانی ذوب میشود و نفسهای کرخت شده به جنب و جوش میآیند و شعر مولوی معنا پیدا میکند که گفت:
نفس اژدرهاست او کی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است.
اینجاست که سرنوشت مردم با دو دوره سیاه نفرتبرانگیز گره میخورد: یکی جنگهای خانمان برانداز مجاهدین بر سر تصاحب ثروت و قدرت، و دیگری دوره خفقان طالبانی که دنیا را با یک چشم میدیدند. در این دوره است که مدعیان رهبری به سه گروه تقسیم میشوند: یا در بیغولهها میخزند، یا تسلیم میشوند و یا به خارج از کشور فرار میکنند و تنها اندک رهبرانی میمانند که به مقاومت ادامه میدهند.
این دورهها هم با تمام درد و محنتهای آن میگذرد، مردم با آمدن فرشتههای نجات چشم آبی، رمقی به دست میآورند و نفسی تازه میکنند. اما هنوز هوا روشن نشده، در هوای گرگ و میش است که رهبران جهادی دوباره فرصت را غنیمت دانسته، پوست میاندازند و این بار با تقلید از سبک و شعار آنهایی که تا دیروز کافرش میخواندند، پا به میدان میگذارند.
برای اولین بار است که در تاریخ افغانستان صحبت از «دموکراسی مردمی» به میان میآید. در نظام دموکراسی مردمی، معیار، رای مردم است. رهبران جهادی مجبورند جلو مردم قامت خم کنند و به مردم التماس کنند که به آنها یک فرصت دیگر بدهند تا در کابینه، پارلمان، شورای ولایتی، و غیره از حقوق آنها دفاع کنند و زندگی آنها را تغییر دهند.
مردم باز به رهبران فرصت دادند ولی آنها وقتی رای گرفتند، نه زندگی مردم که زندگی خودشان را تغییر دادند، قصر ساختند، پیشخدمت گرفتند، به تعدد زوجات روی آوردند و بچههای خود را به خارج فرستادند. و حالا که آنها فربهتر و بزرگتر از قبل شدهاند، به حماقت مردم میخندند، و کلام مولی علی (ع) به یکی از کارگزاران خود که فرمود: «حکمرانی، رزق و خوراک تو نیست. امانت و سپردهی بر گردن توست …[1]» احکام تاریخی میدانند که مربوط به گذشته بوده و در شرایط امروزی جواب نمیدهد.
بی جهت نیست که میگویند: قدرت فساد آور است. و این همان کلام وحی است که فرمود: انّ الانسان لیطغی أن رأه استغنی (انسان وقتی احساس بینیازی کند، طغیان میکند).
امروز قدرت و سیاست در افغانستان آنچنان آلوده به فساد و خیانت شده که هیچ امیدی به بهبودی وضعیت نیست و این تاوانی است که خود مردم باید بدهند؛ زیرا از گذشتهها عبرت نیاموخته، به کسانی رای دادند که قبلا خیانت او را آزموده بودند.
اگر کسی بخواهد خاين را بشناسد، باید به معیار علی (ع) توجه کند که وقتی به خلافت رسید فرمود: دخلت فی بلادکم باشمالی هذه و رحلتی و راحلتیها هی، فان خرجت من بلادکم بغیر ما دخلت فاننی من الخائنین[2]؛ یعنی من با همین لباس کهنه و با همین اثاثیه ساده وارد شهر شما شدم، پس اگر به غیر از آن حالتی که داخل شدم، خارج شوم از خاينین هستم.
طبق این معیار، همه رهبرانی که امروز قصر، مِلک و جایداد برای خود فراهم کردهاند، خاينند؛ زیرا اینها این همه ثروت را نه از آبا و اجداد خود به ارث بردهاند و نه با کار و زحمت به دست آوردهاند، مردم وظیفه دارند که در برخورد با قضایا که مربوط به سرنوشتشان میشوند با سهل انگاری برخورد نکنند و انتخابهای دقیق و عاقلانه داشته باشند نه احساسی و عاطفی.
يادداشتها:
[1]. نهج البلاغه، نامه 5
.[2] ابن شهر آشوب، مناقب، ج 2، ص 98

(
(