نقش بازیگران خارجی و ظرفیتهای داخلی در تداوم بحران کنونی
یکی از مشکلات عمده و پیچیده وضعیت دشوار و کنونی افغانستان این است که این کشور محل تصادم و برخورد قدرتهای بزرگ منطقهای و فرا منطقهای بوده و هست. اصلا پا گرفتن کشوری بنام افغانستان برآیند این تعارضها و تصادمها است. اگر تعارضهای قدرتهای بزرگ گذشته و حال در افغانستان نمیبود شاید کشوری به نام افغانستان در جغرافیای سیاسی زاده نمیشد. تعارض ها و برخوردهای نیروهای کشورهای سیطرهطلب و فزونخواه باعث گردید که آنها کشورها افغانستان را بهعنوان نقطه حایل و خط فاصل برای برخوردهای مستقیم و رودررو به وجود بیاورند و از آن بهعنوان سپر و محافظ تصادمهای احتمالی استفاده نمایند. در واقع افغانستان بر اساس شکلگیری هویت ملی و احساس تعلق جمعی به وجود نیامده است تا بهعنوان یک ملت واحد در کنار ملل دنیا به تشخص هویت ملی و حیات سیاسی خود ادامه دهد و بهعنوان یک مجموعه انسانی دارای زبان، فرهنگ، احساس مشترک باشند. این تکه از جغرافیای سیاسی از سوی قدرتهای بزرگ برای جنگهای غیرمستقیم و نیابتی طراحیشده و به منصه ظهور نشسته است.
به همین علت است که افغانستان مثل گذشتهها در قرن بیست محل تلاقی و زورآزمایی پیمان ورشو و ناتو قرار گرفت و تا هنوز این روند ادامه دارد و میان دو بلوک غرب و شرق و برخی بازیگران منطقهای در میدان افغانستان بازی جزیان دارد. افراد، گروهها، و مجموعههای که بهعنوان بازیگر و سیاستمدار در صحنه افغانستان دیده میشوند هیچکدامشان شخصیتهای مستقل ملی و برخاسته از متن مردم نبوده و اکثریت قریب به اتفاقشان مهرههای شطرنج بازیگران بینالمللی و منطقهای هستند. این کشور، به دلیل فقر شدید اقتصادی، علمی، و فرهنگی توان برون دادن شخصیتهای ملی برای ساماندهی امور کشوری و بینالمللی را ندارد. اینهمه فجایعی که در افغانستان خلق میگردد و اینهمه درد و رنجی که مردم رنجدیده این سرزمین میکشند به خاطر این است که نبض امور این کشور در دست بیگانگان است و از درون این کشور به دلیلی که یاد شد شخصیتی ابراز وجود نکرده تا بتواند تاثیری در روند تحولات و تصمیمات کشوری داشته باشد.
البته دور از انصاف و واقعبینی است اگر اعتراف نکنیم که اگر وضعیت فلاکتبار تاریخی این کشور معلول و مرهون جغرافیایی است که بهعنوان حایل و محل ضربهگیر تصادفها و تصادمهای کشورهای قدرتمند و بازیگران بینالمللی است، نقش خود مردم نیز در تداوم و پایداری این روند بسیار برجسته و انکارناپذیر است. مردم این سرزمین به خاطر فقر مطلق و همهجانبهشان با فقدان رشد و تعالی فرهنگی و گرفتار شدن در انحطاط اخلاقی دستوپا زدن در فساد گسترده سیاسی، نتوانستهاند که شرایط وخیم اجتماعی و فاجعههای بزرگ انسانی را خوب درک کنند و برای برونرفت از آن آستین همت بالا زنند و کمر همت ببندند و به شکل انقلابی و خودجوش به پا خیزند و سرشت خویش را تغییر داده و سرنوشت خویش را از نو بنویسند و مهر پایانی بر این پرونده ناخوشایند تاریخی بزنند و فاتحه این وضعیت مفلوک و رقتبار انسانی را بخوانند.
این انحطاط و درماندگی تاریخی اگر ریشه در عوامل خارجی و استعمار و تعارض قدرتهای بزرگ منطقهای و فرا منطقهای دارد اما در این میان کودنی، عادت به فساد و ماندن در وضعیت ناهنجار انسانی، دونهمتی و عدم عزم و اراده انسانی و انگیزه انقلابی و… همه و همه ممد و کمککننده و بسترساز چنین وضعیتی است. مردم کشور ما تا هنوز بر نقش منفی و ویرانگر خود در خلق فاجعههای انسانی و عقبماندگیهای تاریخی و بحرانهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آگاهی نیافته و هیچوقت خود را بهعنوان کنشگران اجتماعی و سیاسی و… مقصر وضعیت جاری نمیدانند و همه نارساییها و نا به سامانیهای موجود دیروز امروز را معلول علل بیرونی میدانند و باورمندند که خودشان هیچ نقشی در پیدایش وضعیت کنونی ندارند. این ناآگاهی و عدم وقوف و اشعار بر نقش و تاثیر خود در خلق وضعیت ناهنجار کنونی باعث گردیده است که مردم این سرزمین هرگز به رفتار و نقش خود در روند تحولات سیاسیـ اجتماعی و … نیندیشند و رفتار و کنشهای خود را ارزیابی نکرده و مورد بازبینی قرار ندهند.
مردم این سرزمین به خاطر منش و سرشت تاریخیاش با اینکه جهان به یک دهکده تبدیلشده و مرزها و حصارهای اطلاعات و …. شکسته شده، اما بازهم این مردم نتوانستهاند که زمان خود را درک نموده و همگام با زمان و منطق آن، خود را مجهز کرده و از سنتهای قومی، قبیلهای حاکم بر اندیشهها و احساسها و مناسبات اجتماعیشان عبور نمایند. این مساله برمیگردد به هوش و شعور اجتماعی و استعداد و ظرفیتهای طبیعی که متاسفانه احساس میگردد که مردم این سرزمین فلاکتزده فاقد این استعداد و ظرفیت طبیعی هستند. ازاینرو سالیان سال است که در آتش جهل و تعصبهای کور خود میسوزند و میسازند اما هرگز نتوانستند گامی در راستای تعیین و تغییر سرنوشت خویش بردارند و از اسارت تاریخی خود را برهانند و اسیران سرنوشت نه که سازندگان سرنوشت خویش باشند. فرجام سخن اینکه مردم عزیز مختصر زحمتی به خود بدهند و خودفریبی را کنار بگذارند و بر جهل و نقش خود در شکلدهی و پایداری وضعیت نابسامان دیروز و امروز سرنوشت جمعی و کشور آگاهی یابند تا شاید ذهنها راه نجات را به جستوجو بگیرند و راهی به رهایی را پیدا نمایند.

(
(