کد مطلب : 2874
سه شنبه ۲۵ اسد ۱۴۰۱ - ۱۳:۰۵
7232
فاقددیدگاه
هادی رحمانی زیرکی

تبلور مرگ خوب در شهادت امام حسین(ع)

طرح مرگ
«باری! امام حسین(ع) زندگی توام با عار و ننگ را نه برای خود و نه برای دیگران می‌پسندید. زیرا آن را منافی باکرامت و شرافت انسانی قلمداد می‌کرد. درواقع پیام سخنان امام حسین(ع) این است که همان‌طور که در اقتصاد خط فقر داریم در زندگی هم یک خط ذلت وجود دارد که زیستن زیر آن خط شایسته و درخور انسان نیست و چنین زندگی ارزش خود را از کف می‌دهد. مهم‌ترین دغدغه امام حسین(ع) این بود که در جامعه که بی‌عدالتی از درودیوارش می‌بارد، تبعیض و نابرابری ساختاری شده است، افراد به نحو گسترده و سیستماتیک مورد ظلم قرار می‌گیرد و این ستمگری چنان نهادینه‌شده که دیگران هم پروای مظلومان را ندارند.»

چکیده

پدیده مرگ که در لسان عرف از آن تعبیر به پایان زندگی می‌شود ارتباط وثیق به نحوه زیستن فرد دارد. زندگی خوب و شایسته، مرگ خوب را به دنبال دارد. مرگ فرزانگان وادی دیانت، عرفان، اخلاق و همچنین مرگ قهرمانان سیاسی ازآن‌جهت مرگ خوب قلمداد می‌شود که به جامعه‌شان پویایی، بالندگی و روح تازه می‌بخشد و معنی بخش زندگی افراد است. بزرگان دین و اولیای الهی همواره زندگی و مرگ عزتمندانه و اخلاق مدار را از خداوند مسالت داشته‌اند. امام حسین(ع) با شهادت خود و عزیزانش بهترین الگوی مرگ زیبای عرفانی- اخلاقی را در صفحه تاریخ به تصویر کشید. سیدالشهدا همچون حضرت ابراهیم(ع) جامه بندگی، اخلاص، تسلیم و رضا را در برابر اراده و مشیت الهی بر تن نمود و با شهادت خویش به جهانیان این پیام را مخابره کرد که مرگ عزتمندانه بر زندگی در زیرخط ذلت و خواری به‌مراتب برتری و شرف دارد.

کلیدواژه‌ها: مرگ، شهادت، مرگ خوب، عزت و ذلت.

مقدمه

  از پدیده‌های عجیب در این جهان پدیده مرگ است که جزو سنت‌های غیرقابل‌انکار و حتمی عالم طبیعت به شمار می‌آید. همه انسان‌ها به آن اذعان دارند و این‌که بالاخره روزی آدمی باید از تمام علایق و دل‌بستگی‌ها جداشده آن را ترک گوید و این امر گریزناپذیر است. همان‌طور که قرآن با صراحت تمام می‌فرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْت» (آل‌ عمران/۱۸۵) یعنی هرکجا باشید اگرچه در کاخ‌های بسیار محکم، شما را مرگ فرا رسد. این قضای حتمی الهی است که کتاب زندگی پر مجرای آدمی را با نوشتن «مرگ» به پایان می‌رساند و تومار حیات او را درهم می‌پیچد. به دلیل اهمیت این پدیده است که متفکران مرگ‌اندیش اعم از متدینان و ناخداباوران در این زمینه از دیرباز تاکنون سخن گفته‌اند و کتب و مقالات فراوان نوشته‌اند اما حکایت این قصه پر راز و رمز همچنان باقی و در اذهان و افکار انسان‌ها جاری و ساری است. برخی آن را ناخوشایندترین و بدترین حادثه در زندگی انسان قلمداد می‌کنند که از آن گریز و گزیری نیست. طبق این دیدگاه پدیده مرگ فاقد هرگونه حسنیت و خوبی است. زیرا از این منظر، مرگ جز فنا و نابودی و بر بادی خرمن حیات آدمی چیزی دیگری را برای او به ارمغان نمی‌آورد. سپس می‌گویند که آیا انهدام و نیستی ناشی از مرگ چه حسن و لطفی دارد که به آن دل‌خوش نمود؟ در مقابل دیدگاه دیگری وجود دارد که باورمندند مرگ می‌تواند چیزی خوب و ثمربخش باشد؛ یعنی ارزشمندی و مبارک بودن مرگ بستگی به نحوه زیست جهان هر فرد دارد همان‌طور که پیامبر اسلام نیز فرمود: «کما تعیشون تموتون» (حلبی، بی‌تا: ۱/ ۲۷۲) یعنی همان‌طور که زندگی می‌کنید می‌میرید. پس نوع مرگ بازتابنده نوع زندگی فرد است که درواقع تداوم زندگی او به شمار می‌رود. بنابراین نحوه مردن ما به‌اندازه نحوه زیستن ما اهمیت دارد. این نسبتی وثیق که میان مرگ و زندگی فرد برقرار است. موردتوجه حکیمان ما نیز بوده است. مولانا یکی از کسانی می‌باشد که به رابطه میان مرگ و زندگی در حیات انسان توجه داشته و گفته است:

مرگ هریک ای پسر همرنگ اوست

پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

پیش ترک آیینه را خوش‌رنگی است

پیش زنگی آیینه هم زنگی است

 (مولوی بلخی، ۱۳۹۸: دفتر سوم/۹۲)

ازنظر مولانا به‌تناسب نوع زندگی که در این عالم می‌ورزیم مرگ خاص را نصیب خواهیم برد. بدین معنی اگر زندگی خوب و خوش داشته باشیم متناسب با آن مرگ خوب و ارزنده نیز خواهیم داشت و اگر از زندگی ناخوش و نامطلوب برخوردار باشیم مرگ ما نیز خوب نخواهد بود. در فرهنگ دینی همان‌گونه که زندگی خوب داشتن از نعمت‌های این عالم است، مرگ خوب نیز از نعمت‌های الهی در این جهان است. سوال اصلی که مطرح می‌شود این است که مرگ خوب چیست؟ چه نوع مرگ متصف به صفت «خوب» می‌شود؟ و مصادیق این مرگ خوب کدام‌ است؟ و غرض از مرگ خوب در این نوشتار چیست؟

مفهوم شناسی

مفهوم مرگ: برای اینکه درک درست از مرگ خوب داشته باشیم باید بین سه معنای مرگ تفکیک قایل شویم.

 معنای اول: منظور از مرگ در اینجا فرایند مردن است. یعنی فرایندی که به مرگ منجر می‌شود. مثل کاهش تدریجی فعالیت بدنی، سطح هوشیاری و ارتباط فرد با پیرامون خویش و تشدید فرایند بی‌اشتهایی نسبت به غذاها و نوشیدنی‌ها تا اینکه بعد از طی مراحلی که در ادبیات پزشکی برای هر یک اصطلاحات خاصی (آگونال، مرگ بالینی و جان باختن) را جعل کرده‌اند به مرگ قطعی فرد منتهی می‌شود. مرگ خوب در این معنی آن است که انسان در فرایند مردن درد و رنج نبیند و شکنجه نشود، یعنی از بیماری بسیار دردناک، طاقت‌فرسا و طولانی‌مدت توام با شکنجه و عذاب نمیرد. این مرگ خوب است و فردی که مرگ راحت داشته باشد خوش‌اقبال می‌باشد.

 معنای دوم: منظور از مرگ آن وضعیت و عاقبتی است که پس از مرگ برای انسان دست می‌دهد. مقصود از وضعیت بعد از مرگ ورود در بهشت یا جهنم است که یک فرد باورمند به حیات پس از مرگ به چنین پاداش و عقابی قایل‌اند. بر این اساس انسان که متدین و معتقد به عالم پس از مرگ است ازنظر او مرگ خوب آن است که عاقبت خوش پس از مرگ نصیب او شود اگر فرد مومن نیکوکار باشد امید می‌رود که پس از مرگ بهشت نصیب او گردد یا رضایت و محبت خداوند  را از آن خود نماید این از مصادیق مرگ خوب است.

معنای سوم: منظور از مرگ نه فرایند بلکه خود واقعه مرگ است یعنی واقعه که در می‌رسد و رشته حیات آدمی گسسته می‌شود و از تداوم بازمی‌ماند (ر.ک: دهخدا، ۱۳۷۳: ۲/۲۸۴۶). این معنای مرگ در حقیقت همان معنای عرفی و متداول است که از آن به پایان عمر تعبیر کردند و در لسان احادیث نیز به آن اشاره نموده است. مثل این موارد که از علی(ع) نقل‌شده است: «الْمَوْتُ‏ غَایَتُه‏»( شیخ مفید، ۱۴۱۳ ق: ۲۷۶٫) و «بِالْمَوْتِ‏ تُخْتَمُ‏ الدُّنْیَا» (همان) یعنی زندگی دنیوی با مرگ به پایان می‌رسد. اگر مرگ به این معنی بر کسانی که پس از او بر جا می‌ماند تاثیر مثبت بگذارد، مرگ خوب قلمداد می‌شود. به‌عبارت‌دیگر مقصود از مرگ خوب در معنای آخر مرگی است که وقتی فرامی‌رسد به زندگی آن فرد و کسانی که پیرامون او و شاهد و ناظر آن تجربه هستند معنی می‌بخشد. زندگی که قبل از مرگ چنین فردی رنگ‌باخته است و این زندگی بی‌رنگ  وبی روح به‌یک‌باره با مواجهه با این مرگ فرد جان تازه می‌گیرد. حیاتی که خموده شده است دوباره طراوت می‌گیرد و به این معنی مرگ حیات‌بخش و معنی بخش می‌گردد.

مصادیق مرگ خوب

در فرهنگ بشری مصادیق مختلف مرگ خوب برای انسان‌ها شناخته‌شده بوده است که می‌توان به برخی آن‌ها اشاره نمود:

الف) مرگ عرفانی: مرگ عرفانی یک نوع مرگ است که درنتیجه او زندگی معنی و جهت تازه می‌یابد در فرهنگ کسی که واجد تجربه مرگ عرفانی می‌شود گویی از حصار تنگ خودی رها می‌شود به فراخنای در می‌رسد که آن فراخنا ملال‌های زندگی او را می‌زداید و تولد تازه برای او به ارمغان می‌آورد. این مرگ قبل از مرگ جسمی است، به تعبیر پیامبر اسلام «موتوا قبل ان تموتوا» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۹/ ۵۹).گذر از یک سپهر هستی به سپهر فراخ‌تر از زندگی است. به قول سنایی غزنوی:

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی

که ادریس از چنین مرگی بهشتی گشت پیش از ما

(سنایی،۱۳۹۹ ش: قصیده شماره ۷)

این تحول و تطور و استحاله که در وجود شخص رخ می‌دهد درواقع نوعی مرگ است که شخص آن را تجربه می‌کند و به دنبال آن زندگی نوین آغاز می‌شود و کسانی که در شعاع زندگی او زیست می‌کند معنای تازه در زندگی خویش پیدا می‌کند. این نمونه یک مرگ خوب است.

ب) مرگ فلسفی: تعبیر مرگ فلسفی هم بسیار نزدیک به مرگ پیش از مرگ عرفانی است. سقراط و به‌تبع آن افلاطون از این مرگ فلسفی سخن گفته‌اند. جمله معروف افلاطون بود که «فلسفه مشق موت است» (گاتری، ۱۳۷۷: ۱۴/ ۲۰۳). میشل دو مونتنی در مقاله‌ای از قول سیسرون نقل می‌کند که فلسفیدن چیزی نیست الا مهیا شدن برای مردن (مونتنی، ۱۳۸۴: ۷۳).

 مرگ فلسفی نیز قبل از مرگ بدن مادی اتفاق می‌افتد. یعنی فیلسوف برای اینکه مشاهده امور مثالی و معقول برایش امکان‌پذیر شود از تنگناها و حصارهای عالم حس بدر می‌آید و چشم خرد او بی غبار می‌شود تا امور معقول را ببیند. گویی غبار تن حجاب بر دیده عقل می‌شود وقتی این غبار تن از پیش چشم خرد زدوده می‌شود انسان این قابلیت و توانایی را می‌یابد که آن امور معقول و مثالی را در شکل خالص خودش مشاهده و ادراک نماید. بعدها همین مرگ را در نزد حکمای اسلامی نظیر  ملاصدرا و سهروردی می‌بینید (صدرالدین شیرازی،۱۴۱۹: ۹/۲۸۲). سهروردی می‌گفت: اگر امکان خلع بدن نداشته باشید اصلا فیلسوف نیستید. فیلسوف کسی است که می‌تواند از بدن خود و از کدورت عالم جسم و حس فاصله بگیرد و به ادراک حقیقت خالص دست یابد. این مرگ خوب فلسفی است.

ج) مرگ خوب سیاسی: در ادبیات سیاسی و انقلابی مرگ خوب سیاسی – عقیدتی نیز وارد شده است. قهرمانان سیاسی و شهیدان در این راه کسانی هستند که برای تحقق یک نظم سیاسی جدید که منطبق با یک ایدئولوژی محبوب است مجاهدت ورزیده‌اند و گه گاهی در این راه جان‌باخته‌اند. این هم مصداق مرگ خوب تلقی می‌شود که در تاریخ نمونه‌های زیادی از این نوع مرگ را می‌توان سراغ گرفت. مهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ و ملکوم ایکس نمونه‌های از شهیدان در راه رهایی ملت‌هایشان از دام استعمار و نابرابری هستند. برخی شهادت امام حسین(ع) را مصداق مرگ خوب سیاسی- عقیدتی تعبیر کرده‌اند. مثل دکتر شریعتی و آیت‌الله خمینی. شریعتی آن را تیوریزه کرد و آیت‌الله خمینی آن را در عمل اجرا نمود.

د) مرگ خوب دینی: فردی که در متابعت از اوامر و نواهی الهی یک‌عمر زندگی می‌کند و اگر در این راه جان ببازد شهید راه خدا است. فرد ازاین‌جهت که فرمان خدا را اتیان کرده و منجر به مرگ او شده است چنین مرگی مرگ خوب دینی خواهد بود. راجع به مرگ خوب دینی در متن مقدس و در لسان روایات سخن زیاد گفته‌شده که نیاز به بازگویی آن‌ها نیست.

هـ ) مرگ خوب اخلاقی: مرگ اخلاقی در سیمای قدیس اخلاقی آشکار می‌شود. یعنی کسی که برای تحقق بخشیدن به فضایل و خصوصا برای اقامه قسط و رساندن خیر برای دیگران و مقدم داشتن خیر عزیزانش و دیگران را بر خیر خود مقدم می‌دارد چنین فردی اگر در این راه جان ببازد مرگ نیکو را تجربه خواهد کرد.

 در تمام این موارد مرگ خوب آیینه غایت قصوای زندگی فرد و مرحله‌ی برای تحقق آن آرمان‌ها است. فرد درواقع به زندگی خود و حتی تجربه مرگ خود را چنان سامان می‌بخشد که به تحقق فضیلت، حقیقت و عدالت و مصلحتی برتر از جان خود و عزیزان خود بینجامد. وقتی فرد زندگی خود را در برابر آن مصلحت فراخ‌تر و بزرگ‌تر کوچک شمارد به این معنی مرگ او مرگ خوش‌یمن بوده است و این مرگ اقبال ناک مصداق مرگ خوب به شمار می‌رود. شهادت امام حسین(ع) در فرهنگ دینی ما از مصادیق مرگ خوب تلقی می‌شود. یعنی تجربه مرگ امام حسین(ع) در شکل و شمایل شهادت، سرچشمه الهام‌بخشی خوب مردن بوده است. ما همان‌طوری که برای خوب زندگی کردن به پیشوایان و الگوها و سرمشق‌های زندگی اخلاقی، اجتماعی خود نظر می‌کنیم درس خوب مردن را هم می‌باید از این بزرگان آموخت. بنابراین پیام امام حسین گویای این امر مهم بود که همان‌طور که خوب زیستن مغتنم است و در راه او باید کوشید قدر خوب مردن را هم بدانیم که خوب مردن هم بخشی از زندگی کرامتمند و شرافتمند است؛ زندگی و شهادت امام حسین(ع) بهترین الگو برای خوب زیستن و خوب مردن است. با توجه به مصادیق مختلف مرگ خوب، شهادت امام حسین(ع) مصداق کدام نوع مرگ خوب است؟

در پاسخ باید گفت که شهادت امام حسین را می‌توان به مرگ خوب اخلاقی – عرفانی تعبیر نمود. برای بیان منظور خویش از مرگ خوب عرفانی- اخلاقی لازم است. به دو نمونه مرگ دیگر در فرهنگ بشری اشاره کنم. یکی از بهترین مصادیق مرگ خوب عرفانی در سنت و فرهنگ ادیان توحیدی که الهام‌بخش خوب مردن برای پیروان ادیان توحیدی ازجمله مسلمانان بود قربانی کردن حضرت ابراهیم بود و شاید یکی از نمونه خوب که در فرهنگ بشری الهام‌بخش بوده است و بیشتر الهام‌بخش مرگ خوب اخلاقی به شمار می‌رود مرگ سقراط می‌باشد.

تجلی مرگ خوب عرفانی در داستان حضرت ابراهیم

برای روشن‌تر شدن معنای شهادت عارفانه امام حسین(ع) لازم است مرگ عرفانی را در پرتو داستان حضرت ابراهیم به‌اختصار اشاره نماییم. مهم‌ترین تجربه مرگ در زندگی حضرت ابراهیم(ع) در دوران پیری او رخ داد وقتی‌که به اوج کمال خود در تجربه‌ای وحیانی و نبوی رسیده است و پیامبر ورزیده شده بود و در این فضای پختگی تجربه کسب کرد که الهام‌بخش مرگ خوب عرفانی بوده است. طبق روایت کتب مقدس حضرت ابراهیم در خواب به او پیامی می‌رسد که فرزند خود را به قربانگاه ببر و به‌فرمان خداوند او را قربانی نما. ابراهیم به هر دلیل فرمان را فرمان خداوند می‌داند و آن را اجرا می‌کند. فرزند خود را صبحگاه به قربانگاه می‌برد و ماجرا را با او در میان می‌گذارد و او نیز تمکین می‌کند.، گلوگاه فرزند را به آن سکو می‌نهد و کارت برهنه بر گردن او می‌کشد اما کارت نمی‌برد،  در عوض خداوند قوچی را برای او می‌فرستد که به‌جای فرزند قربانی شود. ظاهر داستان این است که قربانی اصلی اسماعیل بود و فرایند قربانی به انجام نرسید و آن حیوان بود که قربانی شد ولی قربانی اصلی خود ابراهیم نبی بود. زیرا: اولاً پدری که کارت برهنه بر گلوی فرزند می‌کشد خود صدبار پیش از آن مرده است.

مهم‌ترین اتفاق که در آنجا رخ داد این بود که فرمان خدا در رسید مبنی بر اینکه جگرگوشه خود را که از جان عزیزترش می‌داری در پای فرمان خدا باید در ببازی. وقتی ابراهیم کارد بر گلوگاه اسماعیل کشید درواقع گلوی خویشتن خویش را برید و خود را قربانی کرد. هستی او که پیش‌تر برمدار خویشتن بود گشوده برمدار خداوند شد. حقیقت ایمان درواقع تحول مرکز ثقل هستی از خود به خداوند و از خود به محبوب است. ازنظر عرفای بزرگی چون مولانا تجربه عاشقی درواقع از همین جنس است، ازاین‌رو مولانا در واقعه قربانی کردن ابراهیم(ع) داستان عشق را می‌خواند و معتقد است که در این داستان آنکه می‌باید سربریده شود سربریده شد. مرگی که در این واقعه اتفاق افتاد عبارت از  تغییر در جابجایی بود. بلافاصله بعدازاین واقعه است که خداوند به حضرت ابراهیم درود می‌فرستد.:«سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِیم‏» (صافات: ۱۰۹) و او را به مقام یقین می‌رساند: «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» (انعام: ۷۵). این‌چنین ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم، تا از اهل یقین گردد. از منظر مولانا حضرت ابراهیم زمانی بت‌شکن واقعی گردید که بت درون خود را شکست و در این جهاد اکبر به تعبیر پیامبر(ص)  دشمن نیرومند درون را شکست دادند.

ای شهان کشتیم ما خصم برون

ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست

شیر باطن سخره خرگوش نیست

(مولوی بلخی، ۱۳۹۸: دفتر اول/۶۴)

در مرگ خوب عرفانی، فرد پیله خویشتن را می‌درد و از حریم تنگ خود بدر می‌آید و به فراخنای حضور معبود و معشوق در می‌رسد. یعنی هستی تنگ بسته به مدار خویشتن تبدیل به فراخنا و گشودگی هستی رو به محبوب می‌شود دیگر فرد خودش نیست بلکه دیگری است که مرزهای زندگی او را جابجا می‌کند. این تعبیر و تفسیر مولانا است از فرایند قربانی کردن از واقعه قربانی در داستان ابراهیم.

دشمن‌خویشیم و یار آنکه ما را می‌کشد.

غرق دریاییم ما را موج دریا می‌کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم

کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کشد.

خویش فربه می‌نماییم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می‌کشد

همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه

درمدزد از وی گلو گر می‌کشد تا می‌کشد

    نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان

عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌کشد.

صد تقاضا می‌کند هرروز مردم را اجل

عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می‌کشد

 شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب

شمع‌های اختران را بی‌محابا می‌کشد

(مولوی بلخی۱۳۸۳: غزل ۷۲۸).

مولانا این نوع تجربه قربانی را که بت‌شکنی اعظم است نمونه مصداق مرگ خوب می‌داند که عارفی در زندگی خود کم یا بیش از سر می‌گذراند. در اینجا مرگ خوب عرفانی غلبه بر ظلمت درونی و رها شدن از قیدوبند خودی است. فرد غبار تن را می‌زداید تا ماه جانش تافتن بگیرد. مرگ خوب عارفانه در بستر دینی این‌چنین طرح‌شده است.

مرگ سقراط مصداق مرگ خوب اخلاقی

مرگ خوب اخلاقی را می‌توان در مرگ جناب سقراط فیلسوف سراغ گرفت. سقراط در میان مردم خود مبلغ فضیلت و خرد بود. یعنی به مردم می‌آموخت که تحلیل و خردورزی را بیاموزند و غایت نهایی تعقل و خردورزی او این بود که روح فرد به فضایل آراسته شود. در رساله آپولوژی یا دفاعیه افلاطون به‌تفصیل از محاکمه و دفاعیه سقراط سخن گفته‌شده است. سقراط متهم به گمراه کردن جوانان آتن می‌شود، دادگاه بزرگی دایر می‌شود و سقراط موظف است که از خود دفاع نمایند. در آنجا سقراط از تلاش، اهتمام و دغدغه‌های خود گزارش می‌کند؛ اما دفاعیه او مقبول نمی‌افتد و اعدام می‌شود. در رساله آپولوژی تحلیل او را از وضعیت جامعه یونانی آن زمان و رسالتی که او در پیش داشت و اینکه چرا چنان سرانجام نصیب او شد به‌تفصیل آمده است و عاقبتی که در کمین او بود اطلاع کامل داشت. (افلاطون، بی‌تا: ۷- ۲۴).

نکاتی در رساله ازاین‌قرار است:

۱-  سقراط در آنجا تاکید می‌کند که وظیفه افراد انجام کار درست است. شما وقتی کار درست انجام می‌دهید و ایفای وظیفه می‌کنید نباید به این توجه داشته باشید که این کار شما به مرگ منجر می‌شود یا به زندگی. به تعبیر دیگر مرگ اخلاقی مرگ وظیفه گرا است، مرگ فایده گرا است. او در رساله آپولوژی می‌گوید: اگر کسی از سقراط بپرسد که مگر تو ابلهی که کاری می‌کنی که جانت درخطر بیفتد، آن‌وقت سقراط در پاسخ می‌گوید که اشتباه تو همین است که گمان می‌کنی که انسان وقتی کاری انجام می‌دهد باید در فکر این باشد که پیامد این کار چیست آیا به مرگ می‌انجامد یا به زندگی. بلکه برعکس باید در این اندیشه باشی که کاری که می‌کنم آیا کار درست است یا نادرست، صرف‌نظر از اینکه به مرگ من می‌انجامد یا به زندگی من. سقراط می‌گوید فرد وظیفه گرا نباید از مرگ بترسد و ایشان برای این مدعایش تحلیل فلسفی می‌دهد (ن.ک: افلاطون، بی‌تا: ۱۱-۱۲).

۲- سقراط برای مدعایش اینکه به پیامد عمل نباید توجه کرد تحلیل فلسفی می‌کند. اجمال تحلیل او این است که ما نمی‌دانیم واقعا مرگ برای ما زیان‌آور است یا نه؟ به قول مولوی:

    تاکنون اندر حرب بودم ز زیست

تو چه دانى مرگ چون عیش است و چیست

(مولوی بلخی، ۱۳۹۸: دفتر سوم/ ۴۹۵)

زیان مرگ امر محتمل است اما زیان غیراخلاقی زندگی کردن و بی‌عدالتی زیستن محرز و مسلم است. لذا من از زیان مرگی که اطلاع ندارم هراسی ندارم؛ دل‌نگرانی من از آن چیزی است که قطع دارم که زیان‌بار است و من می‌دانم که زندگی ظالمانه کردن خلاف عدالت است و چنین زندگی خسران خیز است و این خسران مسلم مرا می‌هراساند. اما مرگ را نمی‌دانم شاید به خیرات بیشتری منتهی شود. (افلاطون، بی‌تا: ۱۲).

۳- سقراط از وارونه شدن ارزش‌ها در جامعه زمان خود گلایه دارد. او می‌گوید مشکل ما این است که مردم شرم را فرونهاده‌اند، شب و روز در پی زر و سیم و جاه و مقام و شهرت می‌روند. اما مهم‌ترین کار را که عبارت است از ارتقا و تعالی بخشیدن به روحش و خودسازی کردن را از طریق کسب دانش و فضیلت یکسره  فرونهاده‌اند. درواقع گران‌بهاترین چیزها را مورد بی‌اعتنایی قرار داده‌اند و چیزهای بی‌ارزش و بی‌ارج را گران‌بها می‌شمارند. (همانَ).

 او می‌گوید در این فضا خدمتی که از من برمی‌آید این است که خرمگس‌وار از پی پیران و جوانان بدوم و به آن‌ها ثابت کنم که بیش از آنکه در اندیشه تن و مال و جان باشند باید به روح خود بپردازند و در تربیت و تعالی بخشیدن به روح خود بکوشند و این حقیقت را برای آن‌ها آشکار خواهم کرد که فضیلت از ثروت نمی‌زاید بلکه ثروت و همه موهبت‌های بشری درواقع از طریق فضیلت به دست می‌آید. سپس می‌گوید این رسالت من است که بازندگی خودم و با تعالیم و شیوه زیست خودم تلاش می‌کنم به جامعه خویش تعلیم خرد و فضیلت بدهم اما از جایی شما مانع می‌شوید یعنی تمام راه‌های تحول بخشیدن در جامعه به روی من بسته‌شده است.

جامعه به‌جای می‌رسد که اخلاقی زیستن در آن امکان‌پذیر نیست و ازآنجا به بعد زندگی ارزش زیستن را ندارد و در این شرایط است که تنها شیوه که فرد می‌تواند کرامت انسانی خود را حفظ کند این است که عزتمندانه بمیرد و از طریق مرگ خود به جامعه اخلاق و درس فضیلت بیاموزد، وجدان جمع را شرمنده و سرشکسته نماید و شوک اخلاقی بر آن‌ها وارد نمایند تا به خود آیند و متوجه شوند که با سقراط، آن پیام‌رسان عدالت و اخلاق در جامعه چه کردند. امیدوارم این سرافکندگی و عذاب وجدان ناشی از کشتن من  جامعه را به تکاپو وادارد.

تجلی مرگ عارفانه ابراهیم وار در شهادت امام حسین(ع)

مرگ خوب عارفانه ابراهیم‌وار را می‌توان در تجربه شهادت امام حسین(ع) مشاهده کرد. وجه عرفانی شهادت امام حسین(ع) در فرهنگ و ادبیات عرفانی ما همواره موردتوجه بوده است. عارفی مانند مولانای بلخی دقیقا به شهادت امام حسین(ع) از همین منظر می‌نگریسته است. یعنی معتقد بود که شهادت سیدالشهدا از مصادیق اکمل مرگ خوب عرفانی بوده است. آن شهسوار آزادگی و حریت از طریق تغییری که در مرکز ثقل هستی او رخ داد از زندان رست و همای رستگاری رهایی بر بام جان او نشست. جامعه تشیع همیشه در تجربه دردناک شهادت امام حسین(ع)  بر جنبه‌های سوگ‌ناک واقعه عاشورا تاکید کرده‌اند، ولی فراموش نباید کرد که این تجربه برای امام حسین(ع) مرگ خوب و مبارک بود که در قامت شهادت برای آن حضرت تبلور یافت و چه خوش‌اقبالی بالاتر از اینکه کسی نه‌تنها خوب بزید بلکه خوب هم بمیرد. چه سعادتی برتر از این‌که او از زندان عالم ناسوت رهایی یابد و به گلستان ملکوت به پرواز درآید. پس نباید جنبه‌های شادی‌بخش و روح‌افزای این تجربه مردن را نادیده گرفت.

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چون‌که ایشان خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

(مولوی بلخی، ۱۳۹۸: دفتر ششم/۹۶۰)

درواقع در اینجا بندی گسسته شده، بتی شکسته شده و مرغی از قفس رها شده است، زمان دیدار و لحظه شوق است. ازاین‌رو برای عارفان تجربه خوب، غایت پیام شادی‌بخش را می‌آورد.

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و کش و شاهنشهی

گر تو یک‌ذره از ایشان آگهی

 (همان)

به همین دلیل است که مولانا می‌گوید اگر از زاویه مرگ خوب عرفانی به شهادت امام حسین(ع) نظر بیفکنیم به‌خوبی درمی‌یابیم که پیام فرح‌بخش و پیام وجد و حال در آن نهفته است. درست است که حادثه عاشورا ظاهر تراژیک دارد و درد انگیز است اما ابعاد واقعه بسی فراتر از سویه‌های سوگناک آن است و نوعی وصال عاشق و معشوق در آن مشاهده می‌شود وجود دارد. به‌بیان‌دیگر در حادثه دل‌خراش عاشورا چشمان ظاهربین جز زشتی،تیرگی،قساوت و خونریزی، تلخ‌کامی و مرارت -آن‌هم در بالاترین حد-چیزی نمی‌بینند  اما چشمان نافذ و باطنی، زیبایی‌ها و تجلیات حضرت حق را در آن صحنه مشاهده می‌کنند، آن‌گونه که زینب کبرا(ع) در مقابل طعنه و طنز زهرآگین دشمن نسبت به این حادثه فرمودند: «ما رَاَیْتُ اِلاّ جَمیلا» (مجلسی،۱۴۰۳ق: ۴۵/۱۱۶). جز زیبایی چیزی ندیدم. دختر علی(ع) به‌وضوح می‌دید که سالار شهیدان حسین بن علی(ع) و یاران عاشق و دلباخته‌اش در اوج قله فوز عظیم نایل آمده‌اند و در اعلی مرتبه از قهقهه مستانه‌شان و در عالی‌ترین مقام قرب الهی به سر می‌برند. مولانای بلخی نیز که خود عاشق و دل‌سوخته بود و به‌خوبی رایحه عشق و شیدایی را از این واقعه استشمام می‌کرد و جلوه‌های عشق را در شهادت امام حسین(ع) که عبارت از حلاوت، شیرینی و سرخوشی باشد با قوه و حس عرفانی خویش به‌خوبی درک می‌کرد. شورمندی و ابتهاج در وجود مولانا نسبت به شهادت قدیسان کربلا کاملا در ابیات نغز و عرفانی‌اش ریزش کرده است:

کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک‌روحان عاشق

پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی

بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده

کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته

بداده وام‌داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده

کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف او است

زمانی بیش دارید آشنایی

(مولوی بلخی، غزل ۲۷۰۲۹)

ازنظر مولانا شهیدان کربلایی کسانی‌اند که دوای نوای بی‌نوایی‌اند، درواقع به بخت رسیده‌اند و از کف عبور کرده‌اند.

تبلور مرگ اخلاقی قدیس‌وار در شهادت امام حسین(ع)

شهادت سالار شهیدان علاوه بر سویه عرفانی، وجه اخلاقی پررنگی هم دارد که باید آن را از این زاویه نیز مورد بررسی و تحلیل قرار داد. برای روشن‌تر شدن این بحث لازم است یک دورنمای از نگاه و تلقی انسان‌ها نسبت به زندگی در این جهان را داشته باشیم. درمجموع سه دیدگاه در این زمینه مطرح است: برخی به این باورند که زندگی مطلقا ارزش زیستن را ندارد و یگانه راه رهایی از این زندگی ملال‌آور، بیهوده و مملو از درد و رنج خودکشی و خلاصی جان از این زندان ظلمت خیز است. افرادی چون یونگر ،آلبرکامو،کافکا، سارتر، تورگینف ،شوپنهاور، نیچه، تولستوی و صادق هدایت نگاه کاملاً بدبینانه نسبت به زندگی داشتند. به‌عنوان‌مثال نیچه راجع به زندگی می‌گفت: «زندگی کردن نابخردی است! اما ما نیز چه نابخردانیم و در زندگی کدام کار نابخردانه‌تر از این! زندگی رنج است و بس! پس‌کاری کن که کار تو پایان گیرد، کاری کن که پایان گیرد این زندگانی که رنج است و بس! و آموزۀ فضیلتتان این باد: «خود را بکش خود را بدزد»( نیچه، ۱۳۸۴: شماره ۲۶ و ۲۷/ ۱۲۴).

در جهان شرق، صادق هدایت و ابوالعلا معرّی شاعر نابینای معروف عرب قرن چهارم هجری جزو بدبینان به زندگی بودند. خودکشی صادق هدایت معلول شدت بدبینی‌اش نسبت به زندگی بود. ابوالعلا هرگز تمتعی از این عالم نجست، همسری اختیار نکرد، غذای گوشتی نخورد و نهایتا وصیت کرد که بر سنگ گورش بنویسند: هذه جنایه ابی وماجنیتُ باحد. این جنایت پدرم بود، اما من به احدی ستم روا نداشتم. یعنی هیچ فرزندی به‌جا ننهادم تا مانند من بدبختی بکشد (سروش،۱۳۷۸: ۲۹۳ و ۲۹۴).

در مقابل کسانی زندگی را مطلقا و تحت هر شرایطی ارزشمند می‌دانند و معتقدند که نفس حیات و اصل زندگی ارزش دارد، صرف‌نظر از هر محتوای که این زندگی بپذیرد خوب و مطلوب است. طبعا از منظر چنین افرادی مرگ در هر شرایطی نا خواستنی و بد است. سخنی را به مولانا نسبت می‌دهد که ایشان قصه‌ای را از جالینوس طبیب نقل می‌کند که جالینوس می‌گفت من راضی‌ام به این‌که در این جهان زنده باشم ولو اینکه از مقعد یک استر آویزان باشم و از آن سوراخ و از آن روزن به جهان نظر افکنم. آن شرایط خفت و ذلت برایم بهتر از مردن به شمار می‌رود. یعنی زیستن به هر قیمی می‌ارزد.

  آن‌چنان‌که گفت جالینوس راد

از هواى این جهان و از مراد

راضیم کز من بماند نیم جان

که ز کون استرى بینم جهان‏

(مولوی بلخی، ۱۳۹۸: دفتر سوم/۵۱۵).

مولانا می‌گوید علتش این است که این‌ها مثل یک پرنده می‌باشد که در داخل قفس نهاده شده و قفس در باغ گذاشته شده و اطراف قفس را گربه‌ها گرفته‌اند و این پرنده فکر می‌کند که اگر از قفس بیرون بیاید طعمه این گربه‌ها خواهد شد و نیست و نابود می‌شود به همین دلیل حاضرند که به هر قیمتی در درون قفس بمانند.

گربه مى‏بیند به گرد خود قطار

مرغش آیس گشته بوده‏ست از مطار

یا عدم دیده‏ست غیر این جهان

در عدم نادیده او حشرى نهان‏

 (همان)

تلقی سوم نسبت به زندگی این است که هرگاه زندگی مزین به زیور اخلاق و ارزش‌های انسانی باشد ارزش زیستن را دارد، لکن اگر حیات فرد و جامعه‌ای صبغه و سویه رذالت‌ها و دنائت‌های اخلاقی را به خود بگیرد در آن صورت چنین زندگی فاقد ارزش خواهد بود. انبیا، ،اولیا، عرفا و فرزانگان اخلاق در زمره این دسته‌اند. این نوع نگاه به زندگی در این دعای امیرالمؤمنین (ع) کاملاً هویدا است: «اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِی أَوَّلَ کَرِیمَهٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ کَرَائِمِی» (نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۵). خداوندا اگر قرار باشد چیزهای ارزشمند را از من بگیری اول جانم را بگیر. یعنی این‌گونه نباشد که در وهله نخست، صداقت، شفقت، سخاوت، تواضع، عدل و انصاف، مهربانی و عشق‌ورزی به انسان‌ها، امانت‌داری، ایثار و ازخودگذشتگی، وفای به عهد، عزتمندی و شرافت انسانی، حقیقت محوری و هرآن چه فضیلت اخلاقی به‌حساب می‌آید  را از من بگیری سپس جانم را بستانی! اگر زیست جهان آدمی از این سجایای اخلاقی عاری و تهی شود آن زندگی بی‌ارزش خواهد شد و مرگ بر این زندگی شرف دارد. امام سجاد نیز در دعای بیستم از صحیفه سجادیه از خداوند می‌خواهد که: «فَإِذَا کانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیک». هرگاه عمرم چراگاه شیطان شود جانم را بستان.

پس در منظومه فکری و معرفتی انسان‌های فضیلت‌مند و اخلاق مدار زیستن به هر قیمتی هرگز نمی‌ارزد. سقراط می‌گفت: «سزاوار نمی‌دانم که آدمی چه در دادگاه و چه در میدان جنگ از چنگال مرگ به آغوش ننگ بگریزد» (افلاطون،بی‌تا: ۱۹ و ۲۰). سیدالشهدا(ع) نیز بارها با تعبیرات مختلف از زندگی ذلت‌بار بیزاری جسته است و دریکی از سخنانش با صراحت تمام اعلان می‌دارد: «مَوْتٌ فِى عِزّ خَیْرٌ مِنْ حَیَاهٍ فِى ذُلّ». مرگ باعزت برتر از زندگى با ذلت است.(مجلسی،۱۴۰۳:  ۴۴ / ۱۹۲). همچنین فرمود: عبیدالله ابن زیاد مرا میان زندگی در سایه بیعت ننگین و مرگ با شمشیر خونین مخیر کرده است، سپس فرمود که «هیهات من الذله» یعنی تن دادن به چنین ذلت و خواری از شخص مثل من به دور است.

مرا عار آید از این زندگی

که سالار باشم کنم بندگی

جالب است که سقراط نیز در دادگاه مخیر شده بود میان زندگی توام با سکوت مرگ‌بار و رها کردن مردم بخصوص جوانان را در جهل و گمراهی و اعدام شدن. اما سقراط در پاسخ گفت: آتنیان، شمارا دوست دارم و محترم می‌شمارم، ولی فرمان خدا را محترم‌تر از فرمان شما می‌دانم، ازاین‌رو خرمگس‌وار به دنبال شما خواهم بود تا نگذارم بر بستر نرم، لطیف و لذت‌بخش ثروت، شهرت و جاه و مقام به خواب روید و از قافله تربیت و خودسازی‌تان جا بمانید…از سخن‌های من آزرده نشوید بلکه به آن‌ها گوش فرا دهید، زیرا بعید نیست که این سخن‌ها مایه‌ی رهایی شما باشند. خواه سخن آنیتوس را بپذیرید (یکی از افرادی که سقراط را متهم به فاسد و گمراه کردن جوانان نمود و او را مستحق مرگ قلمداد کرد) و خواه تبریه‌ام کنید، در هیچ حال رفتاری جز این نخواهم کرد و لو بارها کشته شوم. (افلاطون، بی‌تا: ۱۲ و ۱۳).

امام حسین(ع) و سقراط نسبت به جامعه‌شان دغدغه‌های مشابه داشتند و بنیان اخلاق را در میان مردمشان ویران و فروریخته می‌دیدند. لذا خود را موظف می‌دانستند که جامعه خویش را از آن انحراف و کژتابی‌های اخلاقی و دینی رهایی بخشند. امام حسین(ع) خطاب به مردم عصرش فرمود: «وَ بنا اَدْعُوکُمْ اِلى کِتابِ اللّهِ وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ (صلی‌الله علیه وآله) فَاِنَّ السُّنَّهَ قَدْ اُمِیتَتْ وَ اِنَّ الْبِدْعَهَ قَدْ اُحْیِیَتْ، وَ اِنِ اسْتَمِعُوا قَوْلی وَ تُطِیعُوا اَمْرِی، اَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشادِ» (طبرى،۱۳۹۸: ۴/ ۲۶۶) من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش فرامی‌خوانم؛ چراکه (این گروه) سنّت پیامبر را از بین برده و بدعت (در دین) را احیا کردند. اگر سخنانم را بشنوید و فرمانم را اطاعت کنید، شما را به راه راست هدایت می‌کنم. همچنین در فرازی دیگر از سخنان روشنگرانه‌اش می‌فرماید: «الا ترون الحق لایعمل به، و الباطل لایتناهی عنه، لیرغب المؤمن فی لقاءالله، و انی لا اری الموت الا سعاده، و الحیاه مع الظالمین الا برماً» (ابن طاووس، ۱۳۸۴: ۶۱) آیا نمی‌نگرید که به‌حق عمل نمی‌شود و از باطل اجتناب نمی‌گردد (در این صورت برای زنده نگه‌داشتن حق و دوری از باطل) انسان باایمان (با شهادت خود) مشتاق دیدار خداوند می‌گردد و من مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمگران را جز ناراحتی و رنج نمی‌بینم.

باری! امام حسین(ع) زندگی توام با عار و ننگ را نه برای خود و نه برای دیگران می‌پسندید. زیرا آن را منافی باکرامت و شرافت انسانی قلمداد می‌کرد. درواقع پیام سخنان امام حسین(ع) این است که همان‌طور که در اقتصاد خط فقر داریم در زندگی هم یک خط ذلت وجود دارد که زیستن زیر آن خط شایسته و درخور انسان نیست و چنین زندگی ارزش خود را از کف می‌دهد. مهم‌ترین دغدغه امام حسین(ع) این بود که در جامعه که بی‌عدالتی از درودیوارش می‌بارد، تبعیض و نابرابری ساختاری شده است، افراد به نحو گسترده و سیستماتیک مورد ظلم قرار می‌گیرد و این ستمگری چنان نهادینه‌شده که دیگران هم پروای مظلومان را ندارند؛ چنین جامعه‌ای نظام ارزشی‌اش واژگون شده و به زیرخط ذلت تنزل کرده است.

امام حسین(ع) نیز همچون سقراط با جامعه‌ای سر دچار بود که مردم آن به بی‌عدالتی ساختاری و زراندوزی عادت کرده بودند. بیش از نیم‌قرن از رحلت پیامبر(ص) نگذشته بود که مسلمانان معیارهای زیست مومنانه و پیامبرگونه را کاملا فراموش کرده بودند. آن طهارت روحی، ساده زیستی، صداقت، برادری و برابری که در  عصر رسالت بر صحابه حاکم بود، جای خود را داده بودند به برتری خواهی عرب بر عجم، موالی بر بندگان، ترویج فساد اداری، فاصله گرفتن اکثر مردم از ارزش‌های اسلامی، احیای افکار جاهلی، غلبه روح دنیاپرستی، ثروت‌اندوزی و نوعی اشرافیت در جامعه  آن روز. به‌خصوص هیولای ثروت طلبی، دنیاگرایی و اشرافیت منشی روزافزون خواص و برخی بزرگان و اصحاب به نام را در کام خود فروبرده بود.

به‌عنوان‌مثال مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: قیمت املاک خلیفه‌ی سوم در وادی‌القری و همچنین جاهای دیگر به صد هزار دینار طلا می‌رسد علاوه بر اسب‌ها و شتران بسیار از وی به‌جای ماند. درباره زبیر می‌نویسد که علاوه بر  کاخ معروف بصره خانه‌های زیاد در بصره و کوفه و اسکندریه‌ی مصر ساخت و دارایی  او در حال مرگ پنجاه هزاره دینار طلا و هزار اسب، هزار کنیز و غلام و مستغلاتی فراوان در شهرهای مختلف بود. طلحه بن عبیدالله یکی از مشاهیر صحابه درآمد املاک عراق او روزانه به هزار دینار طلا می‌رسید و به قولی بیش از این بود و در ناحیه‌ی راه شام بیش از این‌ها داشت.

عبدالرحمن بن عوف زهری از بزرگان صحابه صد اسب در اسطبل او بسته می‌شد، هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و چون از دنیا رفت چهار زن داشت و چون فرزند هم داشت طبق موازین کتاب ارث اسلامی یک‌هشتم مال او را میان چهار زن قسمت کردند و به هر یک از زنان یک سی و دوم مال او داده شد وهمان یک سی و دوم مال عبارت از ۸۴ هزار دینار طلا می‌شد. زید بن ثابت موقع که از دنیا رفت آن‌قدر طلا و نقره از وی باقی ماند که آن‌ها را با تبر شکستند و بر ورثه‌ی او تقسیم و قیمت بقیه‌ی دارایی و مستغلاتش صد هزار دینار طلا می‌شد (مسعودی، ۱۴۰۹ق:۶۹ و ۷۰). امام حسین(ع) بهتر از هر کس از این حقیقت تلخ (ثروت‌اندوزی و دنیاپرستی لجام‌گسیخته)جامعه عصر خود پرده برداشته و فرمود: «الناس عبید الدنیا و الدین لعب علی السنتهم …» مردم بنده دنیایند، دین را تا آنجا می‌خواهند که با آن زندگانی خود را سروسامان دهند و چون آزمایش در میان آید دین‌داران اندک خواهند بود.

نخستین بار ابوبکر و عمر در جریان سقیفه این قاعده‌ای را وضع کرد که خلیفه حتما از قریش است و با این عمل نوعی تبعیض قایل شد و حق حکومت را به یک قوم خاص اختصاص داد که بعد از گذر زمان این تبعیض و بی‌عدالتی چنان دامن‌گستر و ساختاری شد که حساسیت جامعه به‌تدریج نسبت به آن زدوده گردید. عثمان خلیفه سوم آشکارا شایستگان را خانه‌نشین و ناشایستگان را بر بازوان قدرت سوار کرد و دست به ریخت‌وپاش بیت‌المال مسلمانان زد و آن را به قبیله و حلقات خاص خود و عمال بنی‌امیه بذل و بخشش نمود.

این تغییر و تحول  قهقرایی، انحراف آشکار از سیره اخلاقی و دینی پیامبر گرامی اسلام بود و همین انحرافات آن دمل چرکین بود که در قیام امام حسین(ع) سر برآورد و موجب شد که امت محمد(ص) علیه دردانه و نور چشم پیامبرشان تیغ برکشند و او را سلاخی نمایند باوجوداینکه از جایگاه و پایگاه ویژه او نزد خدا و پیامبرش خوب آگاه بودند و خود حضرت نیز آن حدیث نبوی را برای مسلمانان تا به دندان مسلح یادآور شدند که پیامبر(ص)  فرمود: «حسن و حسین جوانان اهل بهشت‌اند» علیرغم داشتن شناخت نسبت به نوه رسول‌الله(ص) مفتیان چون شریح قاضی فتوای قتل او را صادر کردند و مسلمانان آن روزگار در تکه و پاره کردن حضرت از همدیگر سبقت گرفتند تا نزد یزید و یزیدیان به نام و نانی برسند.

همین بی‌عدالتی، زراندوزی و اشرافیت منشی لجام‌گسیخته بود که سرانجام ناصالحان و مفسدانی چون یزید بن معاویه که به هیچ اصول اخلاقی و سنت دینی پایبند نبود سکان‌دار خلافت و رهبری امت اسلامی گردید. امام حسین(ع) در گفتگوی که میان ایشان و مروان والى مدینه که تلاش داشت از حضرت برای یزید بیعت بگیرد یزید را این‌گونه معرفی می‌کند: « إِنَّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّهِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَهِ، وَ مُخْتَلِفُ الْمَلائِکَهِ… وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ الْخَمْرِ، قاتِلُ النَّفْسِ المُحَرَّمَهِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ، وَ مِثْلِی لا یُبایِعُ لِمِثْلِهِ» (ابن اعثم کوفی،۱۴۱۱ق: ۵/۱۸). ما از خاندان نبوت و معدن رسالت و جایگاه رفیع رفت‌وآمد فرشتگانیم… درحالی‌که یزید مردى است، فاسق، می‌گسار، قاتل بی‌گناهان؛ او کسى است که آشکارا مرتکب فسق و فجور می‌شود. بنابراین، هرگز شخصى همانند من، با مردى مثل وى بیعت نخواهد کرد و سپس به مروان گفت: «وَ عَلَى الاِسْلامِ، ألسَّلامُ إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الاُمَّهُ بِراع مِثْلَ یَزِیدَ» هنگامی‌که امت اسلامى به زمامدارى مثل یزید گرفتار آید، باید فاتحه اسلام را خواند! (سید ابن طاووس، ۱۳۸۴: ۹۹).

 امام حسین(ع) به‌وضوح شاهد بود که جامعه اسلامی تا بدان حد از لحاظ اخلاقی و دینی دچار انحراف و انحطاط شده‌اند که حاکم آن به‌عنوان زمامدار و خلیفه مسلمین علنا هوس بازی (زن بارگی)، می‌گساری و سگ بازی می‌کرد و خواص نیز چنان زراندوز، طماع و حریص شده بودند که نسبت به چنین حاکم فاسدی که بر آنان حکم می‌راند ذره‌ای حساسیت نشان نمی‌دادند و بالعیان می‌دید که مسلمانان به‌طور روزافزون به زیرخط ذلت و خواری تنزل می‌کردند. در چنین شرایط بود که امام حسین(ع) نقش قدیس‌وار ایفا کرد. یعنی نخست از طریق اخلاقی زیستن شعله حیات اخلاقی را در جامعه روشن و فروزان نگه داشت و کوشید زندگی خود را مثال مجسم از ارزش‌های اخلاقی برای جامعه بکند که وقتی آحاد جامعه او را می‌بیند درواقع شکل تجسد یافته نظام ارزشی خود را در او ببیند و به یاد آورد. اما از جایی به بعد زیست اخلاقی غیرممکن می‌شود و افراد جامعه نمی‌توانند زندگی کرامت‌مند داشته باشند، اخلاقی زیستن استثنا می‌شود، نیکان نمی‌توانند به‌سلامت در آن زیست کنند. در عوض، بدسگالان و پست‌فطرتان‌اند که چون کف و خس و خاشاک بالا می‌آیند و بر صدر می‌نشینند.

در اینجا است که پیشوای اخلاقی و معنوی مثل امام حسین(ع) هستی خود و عزیزانش را در می‌بازد و خسران عظیم بر خود وارد می‌کند به این امید که جامعه خود را از زیرخط ذلت و خواری بالا بکشاند و به حد کرامت برساند. این مهم‌ترین رکن شهادت قدیس‌وار فردی چون امام حسین(ع) است که با نثار جان خود و عزیزانش خیروبرکت عظیم به جامعه می‌رساند. سالار شهیدان انجام چنین وظیفه اخلاقی را بر مصلحت شخصی مقدم داشت و انجام این رسالت مهم و حیاتی را که بر دیگران مستحب است بر خود واجب دانست و مرگ عزتمندانه را بر ذلت و زبونی ترجیح داد. این از مهم‌ترین پیام قیام امام حسین(ع) است که زیرخط ذلت نباید زندگی کرد و این پیام منحصر به شیعیان نیست، بلکه هر انسان آزاداندیش و شرافتمند می‌تواند با الگو گرفتن از قیام امام حسین(ع) نسبت به خط خفت و خواری حساسیت عمیق از خود نشان دهد و مرگ شرافتمندانه را بر زندگی ذلت‌بار ترجیح دهد.

سیدالشهدا و یاران و جوانانش با شهادت خویش و اهل‌بیتش باتحمل رنج و مشقت اسارت خواستند، این تلنگر را به جامعه عصر خودش بزنند که آن‌ها بعد از گذشت نیم‌قرن از رحلت پیامبر(ص) چقدر از سنت و سیره اخلاقی پیامبرشان فاصله گرفته‌اند و تا چه میزان در خشونت و زشتی و ساختار ناعادلانه اجتماعی‌شان پیشرفته‌اند که شخصیت قدیس، نیک‌اندیش و خیرخواه چون امام حسین(ع)، نور چشم پیامبر (ص) را به‌راحتی سلاخی کردند و با متفطن شدن از چنین جنایت با آن مقیاس وسیع بلکه وجدان به خواب‌رفته‌شان دچار شوک شود، بیدار شوند، به خود آیند و در نحوه زیست و نظام اخلاقی‌شان تجدیدنظر نمایند که بر اساس شواهد مسلم تاریخی شهادت شهیدان کربلا واقعا وجدان خفته جامعه آن روز بعد از شهادت امام حسین(ع) دچار پریشانی عمیق گردید و خیلی زود پشیمانی ژرف و ملامت‌آمیز گریبان آن مردم را گرفت و برای رفع جبران خطای اعظمشان علیه ستمگری دستگاه یزید به پا خواستند و تا سرحد شهادت پیش رفتند.

نتیجه‌گیری

از مباحث فوق نتیجه‌ی که دستگیر ما شد به‌قرار ذیل است:

الف)  مقصود از مرگ خوب، مرگی است که بر زندگی دیگران و جامعه تاثیرات مثبت و شگرف از خود بر جا می‌گذارد، جامعه را از رخوت، رکود و غفلت زدگی می‌رهاند و روح تازه و معنی به زندگی پیرامونی می‌بخشد.

ب) برای مرگ خوب مصادیق مختلف می‌توان برشمرد که در این نوشتار شهادت امام حسین(ع) به‌عنوان مصادیق مرگ خوب عرفانی و اخلاقی تلقی و تبیین شد.

ج) برای وضوح بخشیدن به شهادت سالار شهیدان به‌مثابه مرگ خوب عرفانی – اخلاقی به جریان مرگ اخلاقی سقراط حکیم و قصه قربانی کردن حضرت اسماعیل(ع) توسط حضرت ابراهیم(ع) اشاره گردید که حضرت اسماعیل ذبح نشد و آنکه واقعا ذبح گردید خویشتن خویش حضرت ابراهیم بود و از این طریق هستی خویشتن را برمدار هستی خداوند قرارداد.

د) امام حسین(ع) و عزیزانش به قول مولوی بلخی سبک بالان عاشق و پرنده‌تر از هر پرنده‌ای بودند که با شهادت عارفانه‌شان از قفس تن رهیدند، به ملکوت اعلا به پرواز درآمدند و به حضرت معشوق پیوستند. ازنقطه‌نظر اخلاقی نیز شهادت آن حضرت برترین اسوه برای خوب زیستن و خوب مردن انسان‌ها گردید، اینکه مرگ عزتمندانه بهتر است از زندگی خفت مندانه.

یادداشت‌ها

۱-‌ قرآن

۲-‌ نهج‌البلاغه

۳-‌ ابن اعثم کوفی، محمد بن علی، الفتوح، بیروت،دارالاضواء، ۱۴۱۱ق، ج ۵٫

۴-‌ افلاطون، آپولوژی(خطابه‌ی دفاعیه سقراط)، بی‌جا، بی‌نا،بی‌تا.

۵-‌ جلال‌الدین محمد بن محمد مولوی بلخی،کلیات شمس تبریزی،نشر دوستان، ۱۳۸۳٫

۶- مثنوی معنوی، ققنوس، چاپ یازدهم، ۱۳۹۸٫

۷-‌ حلبی، علی بن ابراهیم، السیره الحلبیه، بیروت، دارالکتب العلمیه

۸-‌ دهخدا،علی‌اکبر،لغت‌نامه دهخدا،تهران،انتشارات و چاپ دانشگاه ،۱۳۷۳،

۹-‌ سروش، عبدالکریم، حکمت و معیشت، تهران، مؤسسۀ فرهنگی طه، چاپ دوم ، ۱۳۷۸٫

۱۰-‌ سید ابن طاووس، لهوف مترجم: عباس عزیزی، قم، صراط چاپ ششم، ۱۳۸۴

۱۱-‌ شهیدی، سید جعفر، پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین(نسخه الکترونیکی)۱۳۵۹٫

۱۲-‌ صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۹ق.

۱۳-‌  صدوق(ابن بابویه قمی)، محمد بن علی، ۱۴۱۸ق، معانی الاخبار، قم، موسسه النشر الاسلامی.

۱۴-‌ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری،مترجم: ابوالقاسم پاینده،نشر اساطیر،چاپ دهم،۱۳۹۸٫

۱۵-‌ عبدالله محمد بن محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید، آمالی مفید، کنگره شیخ مفید،چاپ اول، ۱۴۱۳ ق‏،

۱۶-‌ گاتری،دبلیو. کی. سی،  تاریخ فلسفه یونان، ترجمه حسن فتحی، تهران، فکر روز، ۱۳۷۷٫

۱۷-‌ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار،بیروت، دار احیاء التراث العربی،۱۴۰۳ق، ج۴۴ و ۴۵٫

۱۸-‌ محمدی ری‌شهری، محمد، ۱۳۸۵، میزان الحکمه، تهران ، دارالحدیث.

۱۹-‌ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، قم، دارالهجره ۱۴۰۹ق.

۲۰-‌ مونتنی، میشل دو، فلسفیدن آموختن و مردن، ترجمه انوشیروان گنجی پور، ارغنون، بهار و تابستان، شماره ۲۶ و ۲۷٫

۲۱-‌ نیچه، فریدریش، درباره‌ی مرگ و مرگ اندیشان، مترجم: داریوش آشوری،ارغنون، بهار و تابستان، ۱۳۸۴، شماره ۲۶ و ۲۷٫

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما