کد مطلب : 2828
پنج شنبه ۲۹ ثور ۱۴۰۱ - ۱۰:۳۹
16747
فاقددیدگاه
عبدالخالق قاسمی

افغانستان و ریشه‌های فکری و اجتماعی خشونت

طرح نوشته
«امروزه جریان خشونت را در دو سطح بین‌المللی و داخلی کشورها مشاهده می‌نماییم. در سطح بین‌المللی مناسبات خشونت در میان قطب‌های اصلی قدرت بر سر هژمونی سیاسی و مدیریت نظام جهانی جریان دارد و در سطوح داخلی کشورها اقدام به عملکرد خشونت‌زا، از طرف شهروندان علیه دولت در راستای ظهور مطالبات سیاسی و آزادی‌های مدنی و اصلاح ساختار سیاسی صورت می‌پذیرد و از طرف دولت هم برای براندازی زمینه‌های اعتراض و جلوگیری از افزایش مطالبات مدنی شهروندان سامانه‌های خشونت را فعال می‌نماید.»

«لازم به یادآوری است که خانه طرح نو وطن ویژه‌نامه‌ی برای بررسی خشونت‌های اجتماعی در قالب مجله‌ی با نام و عنوان «خط نو» چاپ و منتشر کرده بود و بنا بود که به شکل گاهنامه شماره‌های دیگری نیز به موضوعات مهم دیگری اختصاص یابد و چاپ و منتشر گردد. اینک شماره دوم آن به بررسی جنبش روشنایی اختصاص یافته اما از سر بد اقبالی با مشکل مالی و فراهم نشدن هزینه چاپ رو به رو گردیده است. از آنجای که تیراژ چاپی مجله محدود و خیلی از مردم از مطالب چاپ شده در شماره اول بی‌خبر مانده‌اند اداره طرح نو در نظر گرفته است که مطالب شماره اول «خط نو» را سلسله‌وار در سایت طرح نو به نشر بسپارد و اگر کدام خیری پیدا شد و هزینه چاپ شماره دوم را پرداخت نمود انشا الله شماره دوم «خط نو» نیز چاپ و در منظر و داوری مخاطبان قرار خواهد گرفت. اینک ششمین مقاله چاپ شده، در شماره اول «خط نو» خدمت خوانندگان عزیز تقدیم می‌گردد.» (اداره طرح نو)

روزنه

خشونت و کنش قهرآمیز، جزیی انفکاک‌ناپذیر طبیعت آدمی است که به نسبت و به میزانی در مراودات، کنش فردی و اجتماعی انسان‌ها به منصه ظهور می‌رسد. آفریدگار هستی خشونت را به‌مثابه اصلی‌ترین نیروی تحقق خواسته‌‌ها و امیال طبیعی در نهاد همه مخلوقات قرار داده است. اما بهره‌گیری از این نیروی جوشان طبیعی در مخلوقات و در عرصه آفرینش در اشکال مختلف تبارز می‌یابد. در طبیعت بی‌جان، خشونت به‌صورت نیروی گداخته و جوشان نهفته است که در درون بسترها، لایه‌های درونی و تنگنای وجود خود همواره سر بر می‌کوبد. در حیوانات، حیات‌وحش استفاده عریان از خشونت در زندگی شکاری آنان به‌گونه‌ای دیگر متبلور است. اما انسان‌ها به‌عنوان اشرف مخلوقات به‌موازات بهره‌مندی از نیروی خشونت از قدرت منطق، خرد، نیروی مهرجوی، صلح و قابلیت‌های عاطفی هم برخوردار است؛ که در پرتو تقابل این نیروها  به‌خوبی می‌تواند از خشونت عریان و بی‌لگام خود جلوگیری به عمل آورد.

ازاین‌رو خشونت را نمی‌توان به‌صورت مطلق در عرصه حیات اجتماعی انسان‌ها محکوم نمود. باید به نحوه استفاده از این نیرو و پشتوانه منطقی و معرفتی آن نگریست. اگر خشونت در مناسبات اجتماعی به  تجاوز، ظلم، خون‌آشامی و کشتار منجر می‌گردد، به دفع ظلم، تجاوز و براندازی ریشه‌های آن‌هم منجر می‌گردد. خشونت یک عطیه و استعداد الهی است؛ همان‌گونه که مهرورزی صلح و سایر قابلیت‌های درونی انسان بخشش و عطیه الهی می‌باشد. جریان خشونت‌های خونین در تاریخ  ضرورت زندگی در پرتو قانون را پدید آورد. و انسان‌ها دریافتند که برای پرهیز از خشونت و در امان ماندن از آسیب‌های آن، باید در پرتو قانون و الزامات قانونی زندگی مسالمت‌آمیز را باهم داشته باشند.

بااین‌وجود بازهم فضای بین‌المللی و مناسبات اجتماعی انسان‌ها در قلمرو داخلی و بیرونی تنش آلود و آکنده از امواج خشونت است. شاید بتوان گفت خشونت امروزی با خشونت گذشته از یک تفاوت اساسی برخوردار است، خشونت گذشته از چشم‌انداز امروزین محکوم، منفور و مُشمَیز کننده به نظر می‌آید؛ اما خشونت امروزی هرچند که خونین، عمیق و پردامنه باشد در پرتو توجیهات سیاسی و با پشتوانه قدرت؛ افتخارآفرین، تقدیس شونده و ستودنی است. در این میان کشور ما افغانستان، خونین‌ترین ادوار تاریخی خشونت و پربسامدترین امواج خشونت قومی و مذهبی را در ویترین تاریخی خود به نمایش گذاشته است. و هنوز هم‌پتانسیل‌ها، زمینه‌های خشونت در بسترها و لایه‌های اجتماعی آن در ساختار حکومتی و دستگاه حاکمه آن، به‌صورت پنهان در تپش است و هرلحظه امکان آن دارد که‌موج تازه خشونت از درون ساختارهای اجتماعی و حکومتی آن فوران نماید. بنابراین این نوشته در پاسخ به این پرسش که «چرا خشونت؟» کوشش ورزیده تا به تبیین زمینه‌ها، ریشه‌های پنهان خشونت و کالبدشکافی ماهیت خشونت بپردازد.

واژگان کلیدی: خشونت، ژانرهای خشونت،(genre) ریشه‌های اجتماعی خشونت، خشونت و ناکامی‌های اجتماعی.

 تعریف خشونت

واژه خشونت از ریشه خشن به معنی درشتی و زبری است. هر نوع کنش قهرآمیز و اعمال زور به‌صورت عریان در برخورد با دیگران را خشونت گویند که از یک نوع انسداد روانی در انسان سرچشمه می‌گیرد. (حجاریان،۱۳۸۰،ص۶۵)

در تلقی و رویکرد سنتی، خشونت کاملا ماهیت فیزیکی داشته، آسیب‌ها و جراحت‌های فیزیکی را شامل می‌گردید؛ اما امروزه خشونت به‌طور غالب مفهوم روان‌شناختی دارد و هر نوع برخورد غیرمنطقی که به زیان و آسیب‌های روانی و فیزیکی منجر گردد را خشونت گویند. خشونت در انسان راه‌حل نهایی است. زمانی که انسان خود را در بن‌بست روانی محصور می‌بیند انرژی خشونت در درون انسان فعال، و در وضعیت انفجار قرار می‌گردد.

زمینه‌ها و ریشه‌های خشونت

با بررسی و واکاوی ماهیت خشونت به این پرسش برمی‌خوریم که ریشه‌ها و زمینه‌های خشونت در کجا است؟ خشونت در انسان از کجا و از چه زمینه‌ای سرچشمه می‌گیرد؟ آیا ذات انسان و ساختار وجودی انسان به گونه‌ی طراحی‌شده است که رفتار، کردار انسانی را همراه با امواج خشونت متبلور می‌سازد؟ و یا اینکه ظرفیت روانی انسان‌ها این انعطاف را دارد که امواج خشونت را در درون خود بر شکسته و هضم نماید. ازآنجاکه خشونت با روان انسان درآمیخته، رویکرد انسان‌شناختی و نظریات انسان‌شناسی می‌تواند تا حدودی دامنه و حدود آن را روشن نماید. اما نگاه جامع‌تر به این مقوله بدون در نظر داشت ابعاد جامعه‌شناختی و تبیین ریشه‌ها و زمینه‌های جامعه‌شناختی آن، امکان‌پذیر نمی‌باشد. در ذیل به بررسی ریشه‌ها، زمینه‌ها و ماهیت خشونت از دیدگاه برخی از متفکرین غربی و نگاه مکتبی اسلام به این مساله می‌پردازیم.

 

جان لاک و دیدگاه انسان‌شناختی خشونت

جان لاک بر این باوراست که انسان‌ها قبل از حضور در جامعه مدنی، در وضعیت طبیعی به سر می‌برده است. وضع طبیعی از نگاه این متفکر وضعیت پیش از قرارداد اجتماعی و پایبندی به الزامات،  هنجارهای اجتماعی است. بر این اساس لاک معتقد است که انسان‌ها در وضعیت طبیعی خود ذاتا نیک‌سرشت، صلح گرا، همگرا، مهرآمیز و از خشونت منزجرند. انسان‌ها در طرح وجودی خود این ضرورت را دریافته‌اند که حیات، زندگی همه انسان‌ها از سرچشمه واحد و از آفریدگار پاک، زلال است. بنابراین همه در خلقت مساوی،  برابر و همه از حقوق یکسان برخوردارند.  آنچه را برای خود می‌خواهند برای دیگران هم می‌خواهند. با این مفروضات، خشونت در وضع طبیعی انسان‌ها جایگاهی ندارد.

رویکرد انسان‌شناختی لاک از نگاه برخی متفکرین خوش‌بینانه و جانب‌دارانه است.  سعی بر آن دارد خطاها، تبه‌کاری و جنایات را که انسان‌ها هرروزه در گوشه گوشه‌ای حیات اجتماعی خود می‌آفرینند را نادیده انگاشته و چنین انسان‌ها را از مکافات عمل تبریه نماید. از همین رو سلطه، حاکمیت تفکر لاک، در غرب باعث شد که نظریه حقوق طبیعی به‌عنوان نظریه مسلط بر رویکرد‌های حقوقی و رویه‌های قضایی حاکم گردد. که برآمد و برآیند آن توجیه خطاهای انسانی در قالب انحراف از وضع طبیعی و تبریه از مجازات همانند اعدام گردید.(شریعت،۱۳۸۰،ص۱۷۸)

شاید بتوان گفت که تفکر لاک، جنایت‌های انسانی را این‌گونه توجیه و تبریه می‌دارد که در وضع طبیعی انسان‌ها همه پاک‌اند؛ اما پس از ورود در جامعه مدنی این ساز،کارهای اجتماعی و ساختار اجتماعی است که ساحت پاک انسان‌ها را آلوده و موجبات انحراف او را از اصول اخلاقی و وضع طبیعی‌اش فراهم می‌آورد. پرسشی را که فرا روی این دیدگاه می‌توان مطرح ساخت این است که آیا ساختارهای اجتماعی و روابط درون سیستمی حاکم بر آن، فرآورده رفتار، محصول تعامل‌های فکری،  بدنی و روانی انسان‌ها نیست. اگر ذات انسان به‌طور مطلق پاک و زلال است پس چرا فرآورده‌های ذاتی و فطری انسان تا این حد در مغایرت، تنافی و تعارض با اصل خود می‌باشد.

حافظ نگاه انسان‌شناختی عرفانی‌ای دارد. او انسان را از اول مربوط به جایگاه دیگر،(عالم ملکوت، برین) می‌داند. خطاهای انسانی را در قالب هبوط از عالم برین و قدسی به عالم زیرین و مغاک دنیوی تفسیر می‌نماید.

من ملک بودم فردوس برین جایم بود      آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم

در بیت دیگرش انسان را حامل بار امانت و رسالت الهی معرفی می‌دارد. و با شکایت راز اندود خود از اینکه درشان انسان جز خوبی نیست این تفسیر را به تاریخ می‌سپارد.

آسمان بار امانت نتوانست کشد      قرعه‌ای فال بنام من دیوانه زدند.

 هابز و نگاه خود پایی انسان

در مقابل نگاه خوش‌بینانه‌ی لاک نسبت به انسان، نگاه بدبینانه توماس هابز است که اوج بدبینی را نسبت به انسان بیان می‌دارد. هابز بر این باور است که وضع طبیعی انسان‌ها وضعیت جنگ همه علیه همه است. از دید او اصولا خشونت ریشه در سرشت اولیه و نهاد برساخته از آن داشته، انسان‌ها ولعی ناآرام و خواهش‌های پیگیر، اشباع‌ناپذیر را در ذات و نهاد خود دارد. در این راستا این ذات و طبیعت آدمی است که انسان‌ها را به خشونت وامی‌دارد. هابز، اصل خود پایی، بقا و حفظ خویشتن را بنیادی‌ترین اصل زندگی اذعان می‌دارد. غریزه‌ای حفظ و خود پایی در همه جانداران اصلی‌ترین غریزه حیات بوده لازمه ذاتی آن ابراز خشونت به‌منظور بازدارندگی و دفاع از نیازهای حیاتی و تداوم حیات است.  بر اساس همین اصل انسان‌ها هم برای بهتر زیستن و جاودانگی حیاتشان کوشش توقف‌ناپذیر را در راستای دستیابی به منابع و مولفه‌های قدرت از خود به خرج می‌دهند. دست یافتن به مولفه‌های قدرت و اعمال قدرت هم در ذات خود، خشونت را اقتضا می‌نماید(کانگ،۱۳۸۳،ص۵۳)

وبلن، غرایز سازندگی و غارتگری

تورستن وبلن، جامعه‌شناس، اقتصاددان و فیلسوف امریکای بر این باور است که رفتار آدمی در عادات و غرایز انسان ریشه داشته و نهادها که شکل پایدار رفتار انسانی بر آن استوار است برساخته از غرایز و امیال وراثتی است. نوع تعامل پیچیده میان سطوح گوناگون و ناپایدار تکامل شکل می‌گیرد که  حاصل آن گزینش بیولوژیک اجتماعی در طی دوران طولانی تاریخ بشر است. ازنظر وبلن، همه غرایز به دو غریزه اصلی (سازندگی و غارتگری ) برمی‌گردد. رابطه متخاصم این دو غریزه پایدار، اما در بسترهای تاریخی و نهادی متفاوت و به اشکال مختلف ظاهر می‌گردد. مثلا در مرحله ابتدایی حیات بشری که انسان اولیه و وحشی زندگی می‌کند، الزام تامین نیازهای معیشتی باعث می‌شود که فعالیت-های تولیدی پدید آمده و اولویت داشته باشد.

غریزه سازندگی هم به ساخت فن‌آوری ساده منجر می‌شود. به دنبال آن هنگام که تکامل فنی موجب دستیابی به تولید مازاد شد مرحله بربریت و غارتگری پدیدمی آید. ازنظر وبلن دگرگونی‌های نهادی پی آیند توسعه بدون وقفه فنون صنعتی و تولیدی است که از غریزه سازندگی انسان سرچشمه  می-گیرد. او استدلال می‌کند که غریزه سازندگی پویا و جوشان است. و صورت‌های جهان مادی را به‌سرعت متحول می‌سازد. اما فرهنگ‌ها، عادات و فرآیندهای روانی جامعه نمی‌تواند خود را با سرعت تحولات آن  هماهنگ سازد. که حاصل آن پسماند و باز افتادگی فرایندهای فرهنگی است. وبلن روند تکامل اجتماعی را بدو مرحله گسترده تقسیم می‌کند.

۱-‌ (زندگی توحش پیش‌ازتاریخ) در همه دوره‌های  زندگی انسان دوره توحش، نوعی جنگ پنهان در میان دو غریزه سازندگی و غارتگری برقرار بوده که برآیند آن گزینش بیولوژیک، تداوم حیات انسان‌های زورمند و گسترش جنبه‌ها، وجوه و ابعاد زندگی آنان بوده است. (نوع داروینیسم اجتماعی هربرت اسپنسر)

۲- جامعه یغماگری، از نگاه وبلن سرعت تحولات فن‌آوری برآمده از غریزه سازندگی، مازاد تولید را به وجود آورده این مساله نوع منازعه نامریی و پنهان را در سطوح مختلف از روابط اجتماعی در دوره زیست اجتماعی انسان دامن می‌زند که حاصل آن استثمار و پیدایش تکوین طبقات،  تمایز طبقاتی و تقسیم‌کار اجتماعی است. ازنظر او جامعه یغماگری همه مراحل تاریخی پس از تاریخ بشر را در برمی‌گیرد در همه این دوره‌های تاریخی انسان‌ها، طبقات زورمند افزون بر بهره‌گیری از دسترنج زحمات دیگران، به تحمیل اراده، توسعه خواسته‌های فزاینده زندگی خود، نیاز به تبلور و تبارز جلوه‌های شکوهمند زندگی و نمایش سروری و اقتدار خود هم دارد. ازین‌رو در دوره یغماگری جلوه‌های متکثر از رفتارهای انسانی را مشاهده می‌نمایم که معطوف به خواست‌های فزاینده طبقات پیروز و یغماگر است.  (وبلن، جامعه مرفه، صفحات مختلف)

 فروید و نگاه انسان‌شناختی خشونت

فروید معتقد است که طبیعت و ساختار نهاد آدمی برخوردار از دونیرویی پر کشش میل به زندگی،  غریزه زندگی به نام اروس(Eros) و  غریزه مرگ به نام تاتانوس می‌باشد. در پرتو این دونیروی ناهمساز، انسان‌ها افق زندگی خود را می‌سازد. اروس میل به زندگی، بالندگی، شکوفایی، صلح و همگرایی را در انسان تقویت می‌نماید اما تاتانوس، غریزه مرگ زمینه‌های براندازی، اضطراب، یاس، ناامیدی، وحشت و خشونت را پدید می‌آورد. (امامی،۱۳۷۹،ص۱۱۷)

بر اساس این دیدگاه، به هر میزان که آهنگ، سرایش و میل به زندگی در انسان پرطنین و تپش حیات پر موج و پربسامد باشد افق زندگی و محیط اجتماعی پرفروغ، سرزنده و پرنشاط و زمینه‌های خشونت بی‌رمق و کم‌رنگ خواهد بود و بالعکس،  به هر میزان که غریزه مرگ،  ناقوس مرگ در درون انسان‌ها مواج و پرطنین باشد محیط اجتماعی آشفته، پژمرده بی‌فروغ و زمینه‌های خشونت، انهدام و انتحار در افق زندگی جمعی انسان‌ها شعله‌ور است. ایده‌های روان‌شناختی فروید پیرامون خشونت زیبنده نیست که به‌صورت مطلق مقبول واقع گردد. زیرا وجود بر خی از ویژگی‌ها و امیال در انسان که قطعا ریشه در میل به زندگی و غریزه زندگی دارد، گفته‌های فروید راجع به خشونت را به‌خوبی نقض می‌نماید. میل به خودکامگی، قدرت، فزون‌خواهی و برتری‌جویی که در دوره‌های مختلف تاریخ زندگی اجتماعی انسان ستیزه‌های خونین و ژانرهای تراژیک خشونت‌های خونین را در اشکال مختلف بازتولید کرده است آیا از میل و غریزه زندگی سرچشمه نگرفته است؟

 اقتدارطلبی و خشونت

نگرش اقتدارطلبی مربوط به متفکرین مکتب فرانکفورت به‌ویژه ایده‌های روانکاوانه آدورنو می‌باشد. ایشان میل به اقتدارطلبی، خودکامگی و اتوریته شدن را از اصلی‌ترین عامل‌ها و محرک‌های خشونت تلقی می‌دارد (فرشاد،۱۳۸۰ص۱۸۶) سرچشمه‌های ذهنی و کانتکس‌های روانی میل به اقتدار از اصلی‌ترین بسترهای شکل‌گیری، تکوین فاشیسم و جریان‌های فاشیستی در تاریخ بوده است. جریان‌های فاشیستی که نزاع‌های خونین را در تاریخ آفریده است از درون میل به قدرت‌طلبی، خودکامگی و خودبرتربینی  انسان‌ها سر برآورده است.

اگزیستانسیالیسم‌ها و ایده انسان‌شناختی         

اگزیستانسیالیسم‌ها بر این باورند که همه مخلوقات قبل از هبوط در این جهان، اول ماهیت و سرشتشان ساخته‌شده،  لذا عملکرد، و کنش آن‌ها در این جهان برآمده از ساختار و مقتضیات ماهیتشان بوده و از قوانین درون سیستم پیروی می‌کند. مثلا در حیوانات غریزه گرسنگی،تشنگی و جنسی فرمان‌های خاص را صادر کرده، رفتار حیوان را در این عرصه‌ها شکل می‌دهد، در گیاهان هم از قوانین درون سیستم پیروی می‌شود، عمل فتوسنتز و لقاح به‌عنوان قانون درون سیستم استمرار حیات را برایشان ممکن می‌سازد.  اما این مساله در انسان‌ها فرق می‌کند. انسان‌ها با ظرفیت‌ها و کانتکس‌های خالی و عاری از نقش پا به عرصه حیات گذاشته‌اند و با رفتار، تلاش و کار خود ماهیت و سرشت خود را می‌سازد(سارتر،۱۳۷۶،ص۲۸) بنابراین انسان‌ها هم می‌تواند با رفتار و عملکرد خود ظرفیت‌های وجودی خود را در امور انسانی اعتلا بخشد و محیط اجتماعی سالم و به‌دوراز خشونت برای خود بسازد و هم می‌تواند ویژگی‌های غیراخلاقی و حیوانی را در خود پرورش داده و محیط اجتماعی پر از خشونت ظلم و تجاوز را برای خود فراهم سازد در یک جمع‌بندی کلی مشخصه اصلی رویکرد انسان‌شناختی این‌گونه متفکرین یک‌سویه نگری آن است که یک بخش از ویژگی رفتاری انسان را به تصویر کشیده است.

 دیدگاه انسان‌شناختی اسلام

در این میان اسلام و قرآن کریم نگاه جامع‌تر به انسان دارد و ماهیت انسان را به زیبای هرچه‌تمام‌تر تبیین نموده است. اسلام انسان را در دو افق نامتناهی به تصویر کشیده، از آیات شریفه قرآن این مطلب استنتاج می‌شود که انسان‌ها ظرفیت‌های  پایان‌ناپذیر هم برای رذالت، پستی و هم برای نجابت و پاکی دارد. قرآن کریم انسان‌ها را هم تعبیر به ظلوم و جهول و هم تعبیر به خلیفه‌الله و حامل امانت الهی نموده و هم‌چنین می‌فرماید: فالهمها فجورها و تقواها. (قرآن کریم، شمس، ۸) یعنی به انسان فسق و تقوا هر دو الهام شده است. ازاین‌رو نکته اصلی در تمایز انسان با سایر جانداران همین ظرفیت‌ها و قابلیت‌های مختلف وجودی است که در پرتو تربیت و هدایت انسان‌ها می‌تواند هرکدام از ویژگی‌های انسانی را در خود عینیت بخشد. ازنظر اسلام نیروهای متخاصم درونی انسان در پرتو مدیریت عقل به‌عنوان رسول باطنی و آموزه‌ها، اعم از تجربیات و عبرت‌های برگرفته از زندگی انسان‌های پیشین و ر سالت  انبیای الهی  قابل هدایت می‌باشد. و با کمترین تلاش ممکن انسان‌ها می‌تواند جهان زیست خود را تبدیل به بهشت برین سازد.

خشونت و آیین چندهمسری

بر اساس کاوش‌های روان‌شناختی ماهیت انسان برساخته از مجموعه تاثرهای روانی در حوزه کنش خانوادگی و اجتماعی است. سرکوب‌های عاطفی و احساسی  انسان در اشکال عقده‌ها، حقارت‌ها، سرخوردگی‌ها به‌طورکلی جراحت‌های روانی انسان از محیط خانواده و جامعه در لایه‌های پنهان روان انسان انباشت گردیده فرآوری شده و به‌صورت فتون (ذره‌های باردار) به جنین منتقل می‌گردد، و در برهه دیگر از تاریخ در عرصه روابط جمعی به‌صورت جنون آمیزش سرباز می‌نماید. شواهد تجربی در کشورهای که در آن آیین چندهمسری رواج است نشان می‌دهد که خشونت اجتماعی هم در اشکال فجیع و ددمنشانه آن در چنین کشورهای جریان داشته و بازتولید می‌گردد.که نمونه بارز و غیرقابل‌انکار آن افغانستان است. تیپولوژی و ساختار شناسی آیین چندهمسری در کلیت خودش نشان می‌دهد که از اول بنیان این امر بر تعارض، خصومت و ناسازگاری استوار است. یعنی مرد بر اساس نارضایتی از همسر اول، عمدتا به دلایل کارکردی جنسی، اخلاقی و یا حتی نمایش سروری و تشخص‌های اجتماعی، به این امر مبادرت می‌ورزد، به‌خصوص که این امر با چاشنی فرهنگی یعنی ملامت و تحقیر شخصیت اجتماعی زن، نگاه مالکانه و کالایی جنسی هم همراه می‌گردد. و اگر ناسازگاری در سطح خانواده‌های خویشاوند هم بروز نماید، زن اسیر جنگی خانواده شوهر تلقی گردیده و یک‌عمر رفتار، مراودات غیرانسانی همسر و خانواده آن را باید تحمل نماید. روان زخم‌خورده، رنجور و  ازهم‌گسسته چنین زنان در جایگاه مادر، تمام مناسبات دهشتناک غیرانسانی از محیط خانواده و جامعه را در روان خود انباشت گردانیده به‌صورت عقده‌های فرآوری شده به کودک منتقل می‌گرداند.

     خشونت و اکولوژی

محیط طبیعی و شرایط بومی یکی از بنیادی‌ترین عوامل تاثیرگذار بر روحیات و شخصیت انسانی انسان به‌حساب می‌آید. انسان‌ها برای تامین مایحتاج و نیازمندی‌های معیشتی خود، همواره در ستیز بی‌امان با محیط طبیعی خود بوده است. رابطه انسان با محیط طبیعی همانند رابطه انسان با انسان دارای تاثیر و تاثر است انسان‌ها همان‌گونه که بر محیط تاثیر می‌گذارد از محیط اثر می‌پذیرد. جدال پیگیر و مستدام انسان با شرایط طاقت‌فرسای اقلیمی روحیات انسانی را سرسخت، مقاوم، خشن و غیرقابل انعطاف می‌سازد. در مقابل محیط طبیعی سرشار از موهبت‌های مادی لطافت و ملایمت روحی و احساس زیبایی را در وجود انسان روشن می‌سازد.

ریشه‌های اجتماعی خشونت

بنیاد نظام اجتماعی انسان‌ها بر رقابت، فزون‌خواهی و برتری‌جویی استوار است. از همین رو چهره تاریخ زندگی اجتماعی انسان‌ها همواره خون‌بار و جراحت بار بوده است. ماکس وبر، دلیل اصلی نزاع‌های خونین گروه‌های انسانی را بر اساس رقابت حول قدرت، ثروت و اعتبار اجتماعی تبیین می‌‌نماید. اگر درگذشته، جنگ‌های خونین حول مسایل منطقه‌ی، قومی و زبانی جریان داشته و هدف اصلی در پس همه‌ی این جنگ‌ها توسعه قدرت، افزایش ثروت و احراز پایگاه اجتماعی و منطقه‌ی بالا بوده است. امروزه بازهم نزاع‌های بین‌المللی در پوشش پروسه سیاسی و بر اساس قطب‌بندی‌های جدید سیاسی حول همان توسعه قدرت، ثروت و تثبیت جایگاه بالای بین‌المللی می‌باشد (رضای،۱۳۷۹،ص۱۱۷) خشونت در دوره‌های مختلف تاریخی فقط فرم و شکل ظاهر خود را عوض نموده است امروزه حتی می‌توان اذعان داشت که فضای حاکم بر مناسبات سیاسی، فرهنگی جهان، بیش از گذشته تنش آلود و در معرض وزش خشونت‌های براندازانه جدید قرار دارد. در شرایط کنونی ما دو نوع خشونت در سطح بین‌المللی و مناسبات سیاسی حاکم در قلمرو بین‌المللی و همچنین جریان خشونت در درون کشورها و ملت‌ها را به چشم مشاهده می‌نماییم. در سطح بین‌المللی مناسبات خشونت در میان قطب‌های سیاسی و قطب‌های اصلی قدرت بر سر هژمونی سیاسی، مدیریت نظام جهانی و به انقیاد کشانیدن ملت‌های ضعیف مبنی بر بهره‌گیری از منابع مادی و اقتصادی آنان جریان دارد. در سطح داخلی و در درون کشورها مناسبات خشونت و روابط خشونت‌زا از سوی شهروندان علیه دولت در راستای ظهور مطالبات جمعی در ساختار سیاسی و مطالبات حقوقی شهروندان مبنی بر بهره‌گیری بهتر از منابع مشترک مادی و اقتصادی و توزیع برابر فرصت‌های اجتماعی و آزادی‌های مدنی صورت می‌پذیرد. در مقابل دولت و دستگاه حاکمه هم خشونت سازمان‌یافته و فزاینده را برای سرکوبی مطالبات جمعی و جلوگیری از افزایش خواسته‌های مدنی شهروندان اعمال می‌نماید. و از ابزارها و سامانه‌های مختلف خشونت برای سرکوبی و انهدام زمینه‌های شکل‌گیری اعتراضات عمومی و اندیشه‌های ناسازگار و ناهم‌سو با دولت در پوشش تخطی از قانون استفاده می‌نماید. خصلت و ویژگی اصلی خشونت‌های امروزی ماهیت سیاسی آن است که در قالب پروسه‌های سیاسی سامان می‌یابد. رژیم‌های توتالی‌تر و خودکامه که دغدغه‌های اصلی آن‌ها حفظ قدرت و حفظ منافع خودشان است، مناسبات بسته  فرهنگی و مدارهای بسته‌ای را در روابط جمعی پدید آورده و زمینه انسداد اجتماعی را فرا می‌آورد. انسداد اجتماعی امروزه از اصلی‌ترین عامل‌های بازتولید خشونت در مناسبات شهروندی است. انسداد اجتماعی و مدارهای بسته در مناسبات فرهنگی سیاسی زمینه‌های گفتگو، همگرایی و مراودات نیک و هم پذیری را در جامعه منهدم می‌سازد. در مقابل منطق خشونت، نا هم پذیری و براندازی را در روابط جمعی حاکم می‌سازد.

خشونت و ناکامی‌های اجتماعی

حرمان و محرومیت و ناکامی از دستیابی به آرزوها، خواست‌ها و بایسته‌های زندگی، یکی دیگر از عامل‌های بازتولید خشونت به‌حساب می‌آید که ریشه در ساختار حاکم بر مناسبات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جامعه انسانی دارد. ساختار اجتماعی اگر به گونه تبعیض و ناکارآمد پی‌ریزی شده باشد و فاقد کارکردهای لازم مبنی بر تامین خواسته‌ها و حقوق شهروندان باشد و نتواند مطالبات بر حق شهروندان را برآورده سازد و یا به‌صورت تبعیض زمینه‌های برخورداری، ارجمندی برخی و محرومیت برخی دیگر را فراهم آورد. پتانسیل‌های خشونت اوج گرفته و زمینه‌های اعتراض، خیزش و شورش شهروندان فعال می‌گردد.

افغانستان و زمینه‌های خشونت

در میان کشورها و ملت‌ها، شاید بتوان گفت افغانستان بیش از همه کشورها و ملت‌ها، خون‌بارترین، پر موج‌ترین و دامنه‌دارترین دوره‌های تاریخی جریان خشونت را داشته است. در تاریخ افغانستان قدرت‌های حاکم از بی‌رحمانه‌ترین شیوه‌های خشونت و کشتارجمعی برای سرکوبی، برده گیری، اسارت و غارت اموال مردم به‌ویژه اقلیت‌های قومی استفاده نموده است. کالبدشکافی ذهن حاکمان و مجریان خشونت، نشان می‌دهد که اعمال چنین خشونت‌های بی‌رحمانه، اباحه‌گرایی و رواداری آن، از سوی دستگاه حاکمه از ذهنیت مذهبی،  باورهای قومی و سنت‌های قبیله‌ی آنان، سرچشمه گرفته است. در ماهیت و سرشت همه خشونت‌های خونین تاریخی از قتل‌عام‌ها و کشتارهای بی‌رحمانه امیر عبدالرحمان، تا دوران حاکمیت جهادگران و کشتارهای دسته‌جمعی و سلاخی‌های طالبان، اهداف،  انگیزه‌ها و تشریع مذهبی، قومی اصلی‌ترین و نیرومند‌ترین عامل بوده و ژانرهای خشونت در قالب فرمان‌ها مذهبی، ایدیولوژی و قومی انجام می‌گرفته است.

در افغانستان، دین خصلت ایدیولوژیکی دارد و نمی‌توان آن را از پس‌زمینه‌ها،کانتکس‌های قومی و سیاسی آن تفکیک کرد. قدرت سیاسی از دین به‌عنوان موجه‌ترین محمل ایدیولوژیکی استفاده می‌نماید و از آن در سرکوبی مخالفان خود در قالب ابزار مشروعیت‌ساز، مدد می‌گیرد. نمونه روشن و بارز آن، سوئی استفاده دستگاه حاکمه امیر عبدالرحمان در قتل‌عام مردم شیعه هزاره و حتی سوئی استفاده جنسی امیر در دوران حاکمیت خودش بود.

«امیر در دوره حاکمیت خودش صدها زن و کنیز را در حرم‌سرای خود نگه می‌داشت، و با هر بار مسافرت در نورستان هر دختر زیبایی را که می‌خواست با خود می‌آورد. و ملاهای دربار آن را حق بی شایبه‌ای شرعی امیر اعلام کرده بود. و به آن فتوای موجه شرعی داده بود، به دلیل اینکه امیر یک‌وقتی در نورستان جهاد کرده، نورستان برای همیشه دارالحرب به‌حساب می‌آید و در هر زمان و به هر طریقی امیر و دستگاه حاکمه می‌توانند هرقدر بخواهند از آن مردم کنیز بگیرند!!. امیر هم نه‌تنها از دارالحرب بلکه از هرکجای افغانستان برای خود کنیز می‌گرفت و همه نقاط افغانستان را با این زمینه ‌ فتوا و پشتوانه شرعی دارالحرب فرض کرده بود. (صفر زاده،سال‌های جهاد در افغانستان،ص۱۸) و به این شیوه هزاران مرد و زن را اسیر هوس‌های جنسی خود می‌کرد. در دوره طالبان هم کشتار، غارت اموال مردم و سوئی استفاده جنسی بر اساس دستورات دینی طالبان تشریع گردیده انجام می‌گرفت.

ازاین‌رو مناسبات دیرپای خشونت حاکم، بر ساختار فرهنگی و اجتماعی ما از جامعه ما یک جامعه خشونت سالار ساخته است. ذهنیت فردی، اجتماعی و وجدان جمعی در کشور ما در تسخیر مطلق جریان خشونت‌های تاریخی بوده، آهنگ خشونت و برافروختگی در گفتار،کردار و کنش اجتماعی ما به‌سادگی به‌وضوح متجلی است.  مردم ما در روح و روان خود خشونت و خشونت‌گران را می‌پرستند،  و در شیدایی خشونت خود خشونت‌گران، سلاخان، جنایت‌پیشگان و حتی دزدان و راه گیران را به‌خوبی تقدیس، تطهیر و تکریم می‌نمایند. و با القاب امیر، غازی و قهرمان آنان را می‌ستایند و از خشونت آنان بر خود می‌بالند و سر خضوع بر آستان خشونت آنان می‌سایند، در مقابل قربانیان حقیقی آزادی و عدالت را در محاق فراموشی می‌سپارند. در فرهنگ اجتماعی ما داوری‌های ارزشی که فرآیندهای جاودانه حیات را به ارمغان می‌آورد، هم از خواست انسان‌های قلدر پیروز پیروی می‌کند، قدرتمندان هرچند بی‌رحمانه و عریان‌ترین جنایات را آفریده باشند، در پرتو توجیهات قدرت قومی و مذهبی رستگار تلقی گردیده و تطهیر می‌شوند. اما قربانیان جنایات، افزون بر جنایات خانمان‌برانداز وارده از شعله‌های سوزان ملامت اجتماعی، محکومیت ارزشی، هنجاری و محرومیت از روابط اجتماعی تا نسل‌اندرنسل در امان نخواهند بود.

جامعه ما هنوز در معرض آمریت طغیان خشونت‌های پنهان است و هنوز هر آن، بیم آن می‌رود که شعله‌های خشونت از درون بسترهای اجتماعی ما سر برکشد؛ زیرا هنوز فرهنگ اجتماعی ما خشونت قومی و مذهبی را می‌ستاید. در وجدان اجتماعی ما خشونت ماهیتا و ذاتا محکوم است، اما اجرای خشونت یک قوم علیه قوم دیگر، مذهب علیه مذهب دیگر و در سطوح خرده مناسبات محلی مردم، از طایفه‌ای علیه طایفه‌ای دیگر، خاندان علیه خاندان دیگر، در وجدان قومی و مذهبی ما جزو افتخارات حماسی به شمار می‌آید. تا زمانی که ذهنیت قومی بر مناسبات اجتماعی ما حاکم باشد و تا زمانی که ریشه‌های تبعیض، نابرابری و برتری‌جویی و فرا نمایی‌های افتخارآمیز آن در وجدان اجتماعی ما خشکانیده نگردد و تا زمان که مکانیسم عادلانه در توزیع فرصت‌های اجتماعی از طرف دستگاه حاکمه سیاسی پی‌ریزی نگردد و مطالبات عدالت‌طلبانه مردم سرکوب گردد. پتانسیل‌های خشونت، تنش و تصادم در محیط اجتماعی ما مشتعل خواهد بود.

بنابراین در صورت می‌توانیم محیط اجتماعی صلح‌آمیز، همگرا و به‌دوراز خشونت داشته باشیم که فرد فرد جامعه ما بر یک باور انسانی، برادری و برابری ایمان آورده و در راستای تحقق عدالت اجتماعی کوشش و تلاش مستمر ورزند.

فرجام سخن

هر نوع درشتی و اعمال زور در رفتار و برخورد با دیگران را خشونت گویند که از انسداد روانی در انسان سرچشمه می‌گیرد و هر نوع آسیب‌های روانی و فیزیکی از درون ماهیت خشونت سر برمی‌آورد. خشونت ریشه در نهاد و ساختار وجودی انسان دارد. اما انسان‌ها به‌موازات برخورداری از نیروی خشونت از قابلیت‌های عاطفی و نیروی خرد هم بهره‌مند است. که می‌تواند از خشونت بی‌لگام جلوگیری به عمل آورد، در همه ادوار تاریخی بشر خشونت بر محور رقابت بر سر توسعه قدرت، افزایش ثروت و احراز جایگاه اجتماعی جریان داشته است. و حتی می‌توان گفت در شرایط امروزی جریان خشونت در پوشش پروسه سیاسی از شدت بیشتر برخوردار است و فضای حاکم بر مناسبات سیاسی و فرهنگی جهان بیش از گذشته آکنده از امواج خشونت و وزش خشونت‌های خونین است.

امروزه جریان خشونت را در دو سطح بین‌المللی و داخلی کشورها مشاهده می‌نماییم. در سطح بین‌المللی مناسبات خشونت در میان قطب‌های اصلی قدرت بر سر هژمونی سیاسی و مدیریت نظام جهانی جریان دارد و در سطوح داخلی کشورها اقدام به عملکرد خشونت‌زا، از طرف شهروندان علیه دولت در راستای ظهور مطالبات سیاسی و آزادی‌های مدنی و اصلاح ساختار سیاسی صورت می‌پذیرد و از طرف دولت هم برای براندازی زمینه‌های اعتراض و جلوگیری از افزایش مطالبات مدنی شهروندان سامانه‌های خشونت را فعال می‌نماید.

به‌طورکلی ریشه‌های اجتماعی خشونت را می‌توان در نارضایتی شهروندان از ساختار سیاسی، فرهنگی و اقتصادی حاکم باز شناخت. ساختار اجتماعی اگر به گونه‌ی تبعیض‌آمیز و ناکارآمد باشد و نتواند مطالبات بر حق شهروندان را برآورده سازد و بر محرومیت و ناکامی‌های شهروندان بیفزاید پتانسیل‌های خشونت در درون بسترهای اجتماعی اوج خواهد گرفت. افغانستان بیش از همه ملت‌ها، خون‌بارترین و پربسامدترین دوره‌های تاریخی جریان خونین خشونت را داشته و در پس همه جریان‌های تاریخی خشونت ذهنیت مذهبی و سنت قبیله‌ی درهم‌آمیخته و ژانرهای تراژیک خشونت را آفریده است و هنوز هم ملت و جامعه ما در معرض آمریت خشونت‌های پنهان تاریخی است و تا زمان که وجدان انسانی و اجتماعی و ذهنیت مذهبی ما از کانتکس‌های قومی، قبیله‌ی تفکیک نگردیده و ساختار سیاسی عادلانه بر روابط جمعی ما حاکم نگردد هرگز محیط اجتماعی انسانی به‌دوراز خشونت نخواهیم داشت. والسلام

یادداشت‌ها

۱-‌ تورستن وبلن، جامعه مرفه  صفحات مختلف

۲-‌حجاریان، سعید، دین مدارا و خشونت، بازتاب اندیشه، موسسه فرهنگی طاها۱۳۸۰

۳-رضایی، عبدالعلی، منابع قدرت و خشونت، نشر نی تهران۱۳۷۹

۴-سارتر، ژان‌پل، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفی رحیمی، تهران نیلوفر۱۳۷۶

۵-شریعت، فرشاد، جان لاک و اندیشه آزادی، تهران، آگاه، ۱۳۸۰

۶-صفرزاده سمنگانی، محمدحسین، سال‌های جهاد در افغانستان

۷-کانگ، سوگوون، هابز و جان لاک، ترجمه محمد بقایی تهران اقبال ۱۳۸۳

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما