کد مطلب : 2474
جمعه ۱۲ ثور ۱۳۹۹ - ۱۶:۳۶
8388
فاقددیدگاه
محمد هادی رحمانی

عوامل سیاسی واگرایی هزاره‌ها در طی یک قرن اخیر

۱۵۵۶۶_k186
«نگاه به جریانات نواندیشی و روشنفکری در میان هزاره‌ها بعد از شهادت مزاری که در نشریات «امروز ما»،«پیام نو» ، «صفحه نو» ،«عصری برای عدالت» و «جمهوری سکوت» و «طرح نو» بازتاب می‌یافت روحانیون سنتی را وادار به شدیدترین واکنش‌ها، حملات، اتهامات و بدرفتاری‌های اخلاقی نمود و آن‌ها را تکفیر و تفسیق نمودند. این نوع تعصبات مخرب جامعه‌ی هزاره را به چندتکه تقسیم کرده است.»

چکیده

مساله اصلی مقاله این است که نشان دهد هزاره‌ها از عصر عبدالرحمن تاکنون در چنبره و حصار چه عواملی گرفتار آمده‌اند  که باعث واگرایی و جدایی روزافزونشان گردیده است؟ در این نوشتار عوامل سیاسی واگرایی این قوم را که تاثیرگذارترین عوامل در ایجاد تفرقه و نفاق بوده است از دو زاویه درونی و بیرونی تحلیل و بررسی‌شده است. نگارنده از طریق بازخوانی و بازنگری برخی منابع تاریخی صدسال اخیر به این نتیجه رسیده است که مهم‌ترین عامل درونی واگرایی هزاره‌ها، ضعف خرد سیاسی بوده است که مردم ما از دیرباز تاکنون از آن رنج‌برده‌اند. رویکرد ساده‌اندیشانه، سطحی‌نگرانه و خوش‌باورانه هزاره‌ها به حوادث و اتفاقات سیاسی ناشی از همان خصلت نامطلوب (نداشتن خرد سیاسی) آن‌ها بوده است که همواره موجب اختلاف و چنددستگی‌شان گردیده است. همچنین منفعت‌طلبی‌ای فاقد توجه به مصلحت جمعی سران هزاره و نبود حافظه‌ی تاریخی در بین مردم ما همگی معلول و محصول عدم عقلانیت سیاسی بوده است که به‌نوبه خود هیزم سوخت واگرایی این قوم را فراهم کرده است. عدم ظرفیت تحمل رهبری واحد عامل دیگری بوده است که منشای واگرایی و جدایی‌شان گردیده است. دخالت کشورهای خارجی به‌عنوان عامل ایجاد انشعاب قوم هزاره  بررسی‌شده اشت.

کلیدواژه‌ها:  سیاست، واگرایی، هزاره، عبدالرحمن، خرد سیاسی، تفکر.

مقدمه

در روزگار قبل از دوران عبدالرحمن هزاره‌ها دارای اقتدار، صاحب مِلک وسیع و نظام ملوک‌الطوایفی بودند که حاکمان پشتون همواره از شکل‌گیری یک حکومت مقتدر در هزارستان هراس داشتند. همان‌طور که میر یزدان بخش هزاره تا مرز تشکیل حکومت مرکزی در سرزمین هزارستان پیش رفت، اما قتل زودهنگامش مانع آن شد. به همین دلیل حاکمان پشتون هرازگاهی با تمام توان با آنان وارد جنگ و منازعه می‌شدند، اما هیچ‌گاه نتوانستند این قوم را تحت سیطره کامل خویش درآورند (ر.ک: موسوی، ۱۳۷۹: ۱۸۱-۱۸۳). اما از دهه ۱۸۸۰ به بعد است که هزاره‌ها بدترین دوران استخوان سوز تبعیض، تحقیر، اختناق و استبداد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را متحمل شده‌اند. عبدالرحمن خان سرسلسله و پایه‌گذار سنت زشت جور و جفا علیه قوم هزاره بود که نسل‌کشی، تباهی، آوارگی، بردگی، غصب سرزمین آبایی آنان، تحقیر و توهین را فتح باب نمود و هزاره‌های باقی‌مانده را در چنگال طبیعت خشن با فراز و نشیب‌های صعب‌العبور و بی‌آب‌وعلف سپرد که حاصل آن فقر شدید، محرومیت از امکانات و خدمات اولیه‌ی انسانی و بی‌خبر از حوادث و اتفاقات کشور و جهان، عدم دسترسی به تعلیم و آموزش و رسانه‌های جمعی بوده است. از آن زمان بود که اخلاف عبدالرحمن، از نادرشاه گرفته تا هاشم خان، ظاهر شاه، داود خان، داعش، طالبان و غیره با الگو گیری از عبدالرحمن هر یک به‌نوبه‌ی خود حیات این قوم را انباشته و آغشته با قتل و خون و رنج و حزن نمودند و ماشین نابرابری و هزاره کشی را فعال نگه‌داشته‌اند.

تجربه تاریخی بیانگر این است که هر قومی که از هر سو مورد ستم و نابرابری قرارگرفته، جان، مال و خاکشان به تاراج رفته باعث درس و عبرت آنان گردیده و از حیات جمعی خود دفاع کرده و ذلت و حقارت را به فرصت و نعمت مبدل ساخته‌اند. نمونه‌ی بارز آن، قوم بنی اسراییل، سیاهان آفریقا تحت سلطه ظالمانه آپارتاید و سیاهان آمریکا بودند که بعد از تحمل رنج‌ها و مرارت‌های زیاد سرانجام شجره خبیثه ظلم و تبعیض را از زیست اجتماعی و سیاسی‌شان ریشه‌کن نمودند و در مسیر ترقی و پیشرفت قرار گرفتند.

اما گویا قوم هزاره از این قاعده استثنا هستند. زیرا با هزار تاسف هرچه از مبدای تاریخ تراژیک، غمبار و فاجعه‌بار خویش به این‌سو  نزدیک‌تر می‌شویم و هرچه تازیانه تحقیر و تبعیض بیشتر بر پیکر زجردیده ما نواخته می‌شود بیشتر دچار آشفتگی‌ها، واگرایی‌ها، مرزبندی‌های عقیدتی، فکری و گرفتار ذهنیت‌های یک‌سونگری و خودزنی شده‌ایم.

به‌راستی ما را چه شده است که حس همدردی، مسوولیت جمعی و ظرفیت هم پذیری و همگرایی خویشتن را ازدست‌داده‌ایم؟ به‌راستی ما اسیر چه نوع عوامل مخرب هستیم به‌گونه‌ای که اراده و اختیار را از ما ربوده است که نمی‌توانیم از چنگال این وضع نکبت‌بار رهایی یابیم؟ یا عوامل بیرونی اراده و عزم ما را فلج و زمین‌گیر کرده است که از ما کاری برنمی‌آید؟

پاسخ این پرسش‌های تلخ و تکان‌دهنده را باید در دل تاریخ صدسال اخیر جستجو کرد و با بازخوانی و بازاندیشی این دوره دردناک تاریخی امکان دارد که به ریشه‌ها و عوامل بیماری مزمن واگرایی این قوم  دست‌یافت.  نگارنده‌ی این نوشتار باوجود بضاعت ناچیز علمی بر آن است که تنها عوامل سیاسی واگرایی هزاره‌ها را در طی یک سده اخیر بررسی نماید. چراکه در وهله‌ی نخست تحولات بنیادین و به‌شدت تاثیرگذار در تمام ابعاد زندگی قوم هزاره ناشی از مسایل و معضلات سیاسی بوده است که از دوره عبدالرحمن آغاز شد و تا به امروز ادامه یافته است. بدین‌جهت بحث از این موضوع بسیار مهم و حیاتی به نظر می‌رسد چراکه تا بیماری تشخیص داده نشود علاج آن نیز دشوار بلکه گاهی غیرممکن می‌نماید. این مساله در دو بخش عوامل درونی و بیرونی موردبررسی قرار می‌گیرد.

مفهوم شناسی

۱- مفهوم سیاست: راجع  به معنای لغوی و اصطلاحی سیاست سخن زیاد گفته‌شده است که تذکار همه آن‌ها لازم نیست و به برخی آن‌ها اشاره می‌کنم. در کتاب قاموس آمده است:«سیاست از واِژه سوس گرفته‌شده است، ریشه‌ای که شیرین است لیکن شاخه آن تلخ؛ و سست الرعیّه سیاسه». یعنی ملت را سیاست کردم یک نوع سیاستی. یعنی امر و نهی کردم و فرمان دادم و بازداشتم. سیاست پاس داشتن ملک، نگهداری، حراست،حکم راندن بر رعیت، ریاست و داوری است.  (قرشی،۱۳۷۸: ۲/۲۲۲؛ ابن فارس، بی‌تا: ۳/۱۱۹؛ ابن منظور،۱۴۱۴ق: ۶/۴۲۹۳۰؛دهخدا، ۱۳۷۲: واژه سیاست). از این تعاریف به دست می‌آید که سیاست یک سلسله تدابیر، طرح‌ها و برنامه‌هایی دقیق و حساب‌شده است که در راستای مصلحت، ارشاد، تربیت جامعه به کار می‌رود هرچند امکان دارد تلخ و ناگوار به نظر بیاید، لکن در درازمدت به‌طور ریشه‌ای، مفید و ثمربخش خواهد بود.

اما ازنظر اصطلاحی نیز فقط به چند موردی که تناسب با بحث ما دارد اکتفا می‌کنم. ابوعلی مسکویه می‌گوید: «سیاست یعنی ارزیابی خردمندانه موقعیت» (ابوعلی مسکویه،۱۳۷۸: ۲۳). عده‌ای از نظریه‌پردازان غربی مانند: موریس دوورژه، فرانکل، ماکیاول، فرانکلین لووان بومرور، نیچه و …، سیاست را «علم قدرت» دانسته‌اند (موریس، ۱۳۹۶: ۱۷-۱۸)عده‌ای دیگر از نظریه‌پردازان غربی،تعریف دیگری بیان داشته و گفته‌اند سیاست یعنی«علم دولت» و منظور علمی است که رفتار دولت را مورد بررسی و مطالعه قرار می‌دهد (اندرو وینسنت،۱۳۹۷: ۲۰)، ماکس وبر، جامعه‌شناس معروف آلمانی معتقد است :«سیاست یعنی حرفه؛ سیاست، تلاشی است برای مشارکت در کسب قدرت و سعی در اعمال‌نفوذ برای اختصاص دادن قدرت در هر رده‌ای از تشکیلات، اعم از گروه‌ها و یا دولت‌ها. بنابراین هر کس با هر انگیزه، چه اهداف آرمانی و چه اهداف مادی و چه اهداف جاه‌طلبانه و چه لذتی که از کسب قدرت به دست می‌آید، دست به هر اقدامی برای مشارکت در قدرت بزند، عمل سیاسی انجام داده است»(رجایی،۱۳۶۸: ۱۸۶). تعریف ماکس وبر جامع‌ترین تعریفی است. چراکه این تعریف به‌گونه‌ای طرح‌شده است که اهداف آرمانی،اخلاقی، مادی و به‌منظور اشباع حس قدرت‌طلبی را به‌طور عموم تحت پوشش قرار می‌دهد و تعریف مسکویه را نیز به‌نوعی می‌توان به همین تعریف برگرداند. چراکه سیاست به معنای کسب قدرت بدون عمل خردمندانه نسبت به موقعیت و شرایط موجود امکان‌پذیر نیست.

۲-‌ مفهوم واگرایی: واگرایی به معنی تفکیک و جدایی از همدیگر و دور شدن آن‌ها از هدف مشترک و حرکت به‌سوی هدف‌های خاص است. به تعبیر دیگر واگرایی فرایندی است که طی آن واحدهای سیاسی و دولت‌ها از همدیگر دور شده و زمینه بحران و جنگ فراهم می‌شود (احمدی پور،۱۳۸۹: ۷۸).

۳-‌ خرد سیاسی: ازنظر برخی متفکران عبارت است از داشتن بصیرت، درایت و درک کافی نسبت به شرایط و موقعیت پیش‌آمده در عرصه سیاسی و اتخاذ تصمیمات دوراندیشانه و متناسب به توانایی‌ها و امکانات موجود یک جامعه یا گروه به‌منظور گذار از وضعیت نامطلوب به وضع مطلوب (داوری اردکانی،۱۳۶۸: ۱/ ۷۸). در این مورد دو نکته را نباید ازنظر دور داشت: اولا منظور از عقل و خرد در این عبارت عقل عملی است که خوب را از بد و صلاح را از فساد تشخیص می‌دهد. ثانیا خرد سیاسی در میان افراد، گروه‌ها و اقوام دارای مراحل و درجات مختلف هست که در این مقال لزوما نوع حرفه‌ای آن نیست که دانش‌آموختگان دانش سیاسی و سیاستمداران باتجربه از آن برخوردارند، بلکه مقصود آن است که عموم مردم یک جامعه یا قوم آینده‌نگر، دوراندیش،عبرت گیر از حوادث تاریخی، حساس نسبت به منافع عمومی و جمعی باشند. به قول فیلسوف معاصر رضا داوری: «لازم نیست که صاحب‌خرد سیاسی ضرورتا  فیلسوف یا فقیه و مفسر کتاب الهی باشد… کسانی عقل سیاسی دارند که در افق آینده قرار دارند و یا اگر خود در آنجا نیستند رو به آن دارند… کسی که خرد سیاسی دارد و وضع و موقع و مقام را می‌شناسد خطرها را می‌بیند و می‌داند که خود چه امکانات و توانایی‌هایی دارد»(همان).

با توجه به تعاریف مذکور به بحث اصلی یعنی بررسی عوامل سیاسی در دو بخش درونی و بیرونی می‌پردازم.

عوامل درونی

عوامل درونی می‌تواند متعدد باشد،مثل ضعف خرد سیاسی یا عدم درک درست از اوضاع سیاسی و فقدان ظرفیت رهبر پذیری در میان ما که به‌نوبت خود مشکلات متعدد را ایجاد کرده است. البته متغیرهای سیاسی تنها محصور و محدود به عوامل مذکور نیست، اما به نظر می‌رسد که مهم‌ترین آن‌ها همین است که اشاره گردید.

الف) ضعف خرد سیاسی

تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که متاسفانه خرد سیاسی در میان مردم هزاره جایگاه چندانی ندارد. چراکه ویژگی‌هایی در رفتار گروهی و سیاسی آن‌ها وجود دارد که به‌نوعی بیانگر کم‌توجهی آنان به خرد سیاسی دانسته می‌شود. آن‌ها عبارت‌اند از: ساده‌اندیشی، خوش‌باوری، فقدان حافظه تاریخی، ترجیح منافع شخصی بر مصالح جمعی، تعصب و استبداد رای و فرهنگ ظلم‌پذیری. با توجه به‌ضرورت شناخت این شاخص‌ها هرکدام به‌نوبه خود باعث واگرایی یک قوم و ملت می‌شود. بنابراین لازم است که هرکدام را جداگانه در حد نیاز تبیین نماییم تا عدم عقلانیت و خرد سیاسی مردم ما روشن شود.

۱-‌ ساده‌اندیشی  و خوش‌باوری

قوم هزاره در طول یک سده تا امروز برحسب طینت صادق و ساده خود معمولا ساده‌نگر و فاقد بصیرت سیاسی بوده‌اند؛ یعنی توان عبور از ظواهر گفتار و رفتار دیگران را نداشته‌اند، از ژرف‌بینی و دوراندیشی نسبت به جریانات سیاسی و اجتماعی محروم بوده‌اند. بر همین اساس است که واقعیت‌ها و تحولات را همچون باطن خویش، پاک و بی‌آلایش می‌نگرند. نخستین ثمره‌ی تلخ خوش‌باوری این  بوده است که به سهولت و به‌طور مکرر فریب بخورند. بدین معنی که هرگونه سخن و هر نوع پیام را از جانب دیگران و حاکمان زمان خویش بدون تامل و تعمق پذیرفته‌اند به‌گونه‌ای که دوست را دشمن و دشمن را دوست پنداشته‌اند. جامعه‌ی ساده‌اندیش و خوش‌باور در برابر دشمنانشان به‌شدت آسیب‌پذیر و شکننده است، چراکه با سهولت در دام نیرنگ آنان گرفتار می‌شوند و به‌راحتی خرمن زیست جمعی‌شان با اندک جرقه از سوی دشمنان آتش می‌گیرد و به خاکستر تبدیل خواهد شد. متاسفانه حاکمان پشتون در طول دوران حاکمیت مستبدانه‌شان به‌خصوص عبدالرحمن از همین روزنه به‌راحتی توانسته‌اند فضای ذهنی قوم هزاره را اشغال نمایند و زمام اندیشه‌شان را به دست‌گیرند. این حقیقت مرارت بار را می‌توان به‌طور مکرر در طول یک قرن بلکه قبل از آن در تاریخ سیه گون و مملو از قتل و خون این مردم مشاهده کرد. حاکمان افغان با وعده‌های اعطای امتیازات و مناصب سیاسی به هزاره‌ها، تعهد سپردن به آن‌ها و سوگند خوردن مبنی بر اینکه هیچ‌گاه به آنان خیانت نکنند توجه و حمایت هزاره‌ها را به خود جلب کردند، هرگاه به هدف و مرامشان رسیدند عهد و قسم شکستند و قول و قرارشان را به طاق نسیان نهادند.

نویسنده تاریخ سیاسی افغانستان چند صفحه از کتابش را به عهدشکنی حاکمان پشتون از دوران قبل از عبدالرحمن تا بعد از امان‌الله یادآور می‌شود و سپس توصیه به عبرت‌آموزی می‌کند و می‌گوید: «تا اینجا از عهود و مواثیق امرای افغانستان بر سبیل نمونه از هزار یکی و از بسیار اندکی عبرت رقم گردید… تا کسی به اظهار ظاهر ایشان مطمین خاطر نگردد»(فرخ،بی‌تا: ۲۰۴).

تاریخ حاکمیت پشتون مملو از عهدشکنی و فریب است. عبدالرحمن ۲۴ تن از بزرگان و نامداران بانفوذ هزاره را با همین شیوه‌ی عهدشکنی به‌طور فجیع به قتل رسانید (همان، ۱۹۹). جد عبدالرحمن، دوست‌محمد خان نیز میر یزدان بخش را با ترفند سوگند، عهد و پیمان دروغین به‌قصد کشتن به کابل کشاند (اخلاقی،۱۳۸۰: ۱/۴۱۳). خوش‌باوری و اعتماد ناسنجیده این مردم به دیگران تا بدان حد بوده است که حتی بیگانگان بیش از نزدیکانشان به آنان اعتماد داشته‌اند. امیر شیرعلی خان (حاکم پشتون) محافظین شخصی خود را کاملا از بین هزاره‌ها انتخاب می‌کرد که به وفاداری به شخص وی معروف بودند(خانف،۱۳۷۲: ۱۶۹). شعله‌های ستم سوز نهضت ابراهیم گاو سوار و شهید سید اسماعیل بلخی نیز از طریق وعده‌های تهی، اما پرزرق‌وبرق هاشم خان و داوود خان به هزاره‌ها نیز به خاموشی گرایید (دولت‌آبادی،۱۳۸۵: ۲۲۰-۲۳۶). رد پای این رفتار ساده‌انگارانه و سطحی اندیشانه را به‌نوعی دیگر حتی در سیاست شهید مزاری و یارانش نیز می‌بینیم که به طالبان تروریست که به هیچ اصول پایبند نبودند اعتماد کردند و طبق یک روایت با پای خویش به مسلخ مرگ رفتند(رویش،۱۳۹۱: ۱۹۹-۲۱۳).

خالد حسینی پشتون تبار ساکن آمریکا جان‌مایه و جاذبه رمان «بادبادک‌باز»اش را که پرفروش‌ترین کتاب در آمریکا و کشورهای دیگر بوده از عناصر مهم چون: صداقت هزاره و خیانت پشتون، ساده‌اندیشی هزاره و فریبکاری پشتون، از خود گذشتگی هزاره و ناجوانمردی پشتون وام گرفته است.

مرحوم کاتب هزاره با ناراحتی به این نابخردی و ساده‌اندیشی این‌گونه اذعان می‌کند و می‌گوید: «بی‌خردی و جهالت هزاره جبلی و قدیمی است، بخصوص ملاها و کربلایی‌های آن‌ها»(کاتب هزاره،۱۳۷۲: ۲۶۰). این نکته‌ی بسیار مهم و قابل‌توجه است اینکه نمی‌توان با فرافکنی و وجود ساختار اجتماعی ظالمانه این دوره، هزاره‌ها را از داشتن چنین خصلت نامطلوب بی‌تقصیر دانست. چراکه هر آدم عاقل بعد از اثبات عدم صداقت و فریبکاری دشمنان بار دیگر به آنان اطمینان و اعتماد نمی‌کنند. این امر نیاز به سال‌ها آموزش و تحصیل ندارد. خلاصه رویکرد ساده‌انگارانه و ساده‌لوحانه‌ی مردم هزاره در برابر پدیده‌ای همانند سیاست ماکیاولوانه از سوی زمامداران پشتون و برخی کشورهای  همسایه در واگرایی،گسست و متفرق شدن آن‌ها بدون شک تاثیر به سزایی داشته است.

۲-‌ فقدان حافظه تاریخی

از شاخص‌های کم‌توجهی قوم هزاره به خرد سیاسی، نداشتن حافظه بلندمدت و بیماری فراموش‌کاری است که سال‌های زیادی می‌شود که از آن رنج می‌برند و آنان را با چالش‌های عدیده و مخرب عدم هم پذیری و  همدلی مواجه ساخته است. بی‌حافظگی مرض مزمنی است که رشته‌ی حیات جمعی آن‌ها را ازهم‌گسسته است. اصولا جوامع بشری بر اساس حافظه‌ی تاریخی‌شان در ساحات مختلف زیست فردی و جمعی مسیر رشد و ترقی را پیموده‌اند. بدین معنی که از طریق بازخوانی تاریخ، ضعف‌ها و شکست‌ها را تشخیص داده و آن‌ها را با تامل و تدبیر رفع و رفو نموده‌اند  و نقاط  مثبت تاریخشان را تقویت نموده و به‌این‌ترتیب یک یا چند گام جلوتر رفته‌اند. ملتی که از تاریخشان غافل و بیگانه‌اند درواقع فاقد حافظه تاریخی‌اند، لذا اشتباهات و خطاهای گذشته را مرتبا تکرار خواهند کرد. با نگاه گذرا به تاریخ تیره‌وتار مردم ما به‌خوبی می‌توان به این حقیقت تلخ اذعان کرد.

عبدالرحمن سه جنگ بی‌رحمانه را علیه هزاره‌ها تحمیل کرد که منطقا در جنگ دوم و سوم باید با شناخت و بصیرت بیشتر و با موضع آگاهانه‌تر و متحدانه‌تر در برابر آن امیر خون‌آشام قد علم می‌کردند. چراکه در جنگ اول از انگیزه و اندیشه، از بدقولی و پیمان‌شکنی و از گفتار و رفتار مزورانه او نسبتا شناخت پیداکرده بودند؛ اما شوربختانه باز همان مسیری را طی کردند که پیموده بودند و همان طعم زهرآگینی را چشیدند که یک‌بار تجربه کرده بودند. تیمور خانف راجع به شورش مرحله سوم هزاره‌ها می‌گوید: تفرقه و نفاق از همان اول، جنگ را به نفع عبدالرحمن رقم زد(خانف،۱۳۷۲: ۲۱۰).

ضرب‌المثل معروف است که آدم عاقل دو بار از یک سوراخ گزیده نمی‌شود. اما مردم هزاره به دلیل مبتلا به بیماری آلزایمر بارها توسط مارهای خوش‌خط‌وخال ماکیاول صفتان پشتون از یک سوراخ گزیده شدند. تاریخ انسان هزاره مملو از افتراق‌ها و جدایی‌های بنیان‌برانداز و هم‌نوا با خواست‌های فریبکارانه و ظالمانه‌ی سردمداران پشتونیزم است. این قوم در طول بیش از یک قرن چندین اتحاد و همگرایی شکننده و ناموفق را تجربه کردند. اتفاق سران هزاره در دوران میر یزدان بخش، اتحاد هزاره با محوریت محمد عظیم بیک علیه عبدالرحمن، تاسیس شورای اتفاق علمای هزاره‌جات علیه متجاوزین شوروی، شکل‌گیری حزب وحدت و جنبش تبسم و روشنایی در راستای عدالت‌خواهی و دست‌یابی به حقوق پایمال‌شده‌ی شان. تردیدی نیست که عوامل عدیده‌ای در شکست این همنوایی‌ها و همگرایی‌ها نقش بسزایی داشته‌اند، مثل ساختار شدید سنتی و روستایی جامعه هزاره و شیعه، ناپختگی سیاسی، نبود سواد لازم، عدم شناخت دشمنان، فقدان تجربه‌ی کافی و غیره؛ اما بر اساس منطق عبرت از تاریخ می‌بایست درگذر زمان این کاستی‌ها و نقص‌ها کاهش می‌یافتند و بر اساس تجربیات ارزنده‌ی نهفته در لوح تاریخ این ملت ضرورتا زیرساخت‌های حزب وحدت و جنبش‌های دوگانه به‌مراتب در برابر عوامل شکننده و آسیب‌زا مقاوم‌تر و راسخ‌تر می‌بودند که باکمال ناباوری برای چندمین بار همان زلزله‌ی بنیان‌برانداز همیشگی آن ساختارهای نوبنیاد را به ویرانه تبدیل کرد و خسارات جبران‌ناپذیر اقتصادی، امنیتی، اجتماعی و از همه مهم‌تر تلفات انسانی در مقیاس بسیار  وسیع از خود به‌جا نهاد! آیا این‌همه شکست پی‌درپی جز بی‌اعتنایی، ناآگاهی به تاریخ و درس نگرفتن از آن توجیه دیگری دارد؟!

۳-‌ ترجیح منافع شخصی بر مصالح جمعی

مردم هزاره در طول یک سده هرگز نتوانستند از چنبره منافع شخصی، طایفه‌ای و جناحی فراتر روند و سرنوشت جمعی‌شان را از افق بالاتر و برتر بنگرند و عاجزتر از آن بوده‌اند که موقعیت و شرایط خطیر خویش را درست درک کنند، از اختلافات بیش از یک سده عبرت بگیرند، به خود آیند و با انسجام و اتحاد به‌پیش روند. بزرگان هزاره نسبت به سیاست یک رویکرد فردگرایانه داشته و دارند و همواره آن را مقدم بر تعقیب و پیگیری مصالح جمعی نموده‌اند؛ زیرا ناتوان‌اند از اینکه منافعشان را در یک چارچوب کلان بنگرند بر همین اساس همکاری و هم پذیری در میان آنان جایگاه و پایگاه مهم نداشته و ندارد. غافل از اینکه اولا موجودیت جز در گروی بقای کل است. وقتی بنیان کل متزلزل و در شرف فروریختن باشد، فرجام جز نیز زوال و اضمحلال خواهد بود. چگونه امکان دارد که اعضای یک بدن به‌طور ناهماهنگ و نامنسجم فعالیت کنند بدون اینکه به‌سلامتی کل بدن آسیب نرسد؟ ناهماهنگی و عدم انسجام در فعالیت‌های افراد یک جامعه نیز باعث علیل شدن و مرگ آن جامعه و مرگ افراد آن اجتماع خواهد شد.

متاسفانه تجربیات درازدامن تاریخ این قوم ثابت کرده است که دارای سیاست تک‌روی و یکه‌تازی بسیار شکننده بوده است و از این زاویه چه خسارات فاجعه باری را که متحمل نشده‌اند! سرنوشت چنین قومی همچون قصه‌ای مسافرانی می‌ماند که به‌صورت مکرر گرفتار رهزنان خون‌آشام می‌شوند و جان و مالشان را از دست می‌دهند، اما آنان به‌جای اینکه به‌صورت جمعی تدبیری بیندیشند که آن مانع ویرانگر را برای همیشه از سر راه  بردارند تا مجبور نشوند که همواره تاوان تلخ بپردازند، هریک فقط به فکر خویش‌اند، به یاغی‌گران باج و خراج می‌دهد و در صورت لزوم حاضر است با خوش‌خدمتی حتی جان و مال دیگری را قربانی سازد تا در نزد قطاع طریقان منزلتی بیابند و جان و مال خویشتن را از گزندشان مصون دارند، غافل از اینکه آنان بر هیچ‌کس رحم نمی‌کنند و به‌تدریج همه مسافرین را سلاخی خواهند کرد.

عبدالرحمن دقیقا همچون راهزنان افزون‌خواه و انحصارگرا ابتدا از حس طماعی سیری‌ناپذیر میران و سران هزاره جمع زیادی از مردمشان را سلاخی و قصابی نمودند و بسیاری را نیز پراکنده و آواره کردند، سپس خودشان را یکی پس از دیگری به جوخه اعدام سپرد. بدین ترتیب آنان آرزوی سروری را با خودشان به گور بردند(کاتب هزاره، ۱۳۷۲: ۲۴۳-۲۴۴). تیمور خانف در کتابش می‌نویسد که برخی میران هزاره به خاطر حفظ مقام و دارایی خویش حتی حاضر شدند جانب عبدالرحمن را بگیرند و علیه مردم خویش تا شکست قطعی آنان بجنگند(خانف،۱۳۷۲: ۲۲۸).

سران هزاره در طول یک سده هرگاه مجال حضور درصحنه قدرت و سیاست را یافتند، برای کسب امتیازات بیشتر به جان هم افتادند و رقیبان خویش را تا توانستند حذف کردند. این بزرگ‌ترین آفت است که از دیرباز تاکنون به جان این قوم افتاده و آنان را به تباهی کشانده است. شهید مزاری این خطر را درک کرده بود و همواره آن را متذکر می‌شد و می‌گفت:«تمام جنجال‌ها و درگیری‌ها بر سر همین مساله امتیاز طلبی و حذف همدیگر است (مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان،۱۳۷۴: ۱۶۷). بر همین اساس به‌محض این‌که موقعیتشان به خطر افتاده و یا از آن عزل شده‌اند، از آدرس مردمشان سو استفاده کرده‌اند و بوق و کرنا راه انداختند که حقوق مردم هزاره پایمال‌شده است تا با حمایت و پشتبانی مردمشان قدرت ازدست‌رفته را باز پس گیرند. همچنین عده‌ای از جایگاه و پایگاه مردمی شهید مزاری چه بهره‌برداری‌های سیاسی که در طول این چند سال نکردند. نابسامانی، بی‌تدبیری و رویکرد منفعت‌جویانه در انتخابات پارلمان و سرانجام شکست کاندیداهای کارآمد هزاره همگی بیان‌گر حقیقت تلخ ترجیح منافع شخصی بر مصالح جمعی است. انشعابات در شورای اتفاق، جنگ‌های داخلی احزاب هشتگانه، موضع‌گیری‌های ناسنجیده علیه حزب وحدت و شهید مزاری، جبهه‌گیری طیف روشنفکران و سنت‌گرایان در برابر همدیگر همگی حاصل خودمحوری‌ها و اصرار بر منافع حزبی،جناحی و سمتی بود که جامعه‌ی هزاره را به سمت واگرایی ویرانگر سوق داد.

۴-‌ تعصبات و استبداد رای

استبداد رای و عدم انعطاف‌پذیری نسبت به باور و اندیشه مخالف از شاخص‌های بارز نابخردی سیاسی مردم ما است که در حد خود مشکلات و بحران‌های عدیده‌ای را برای این مردم خلق کرده است؛ این خصلت مذموم مانع بزرگی در مسیر همزیستی مسالمت‌آمیز آنان و محروم شدن از دستیابی به حقوقشان بوده است. ما برای گذار از پدیده شوم تبعیض و نابرابری که بیش از یک قرن بر ما تحمیل‌شده است نیاز به قدرت داریم، قدرت نیز با همگرایی و هم پذیری یکدیگر امکان‌پذیر است و همگرایی نیز در پرتوی به رسمیت شناختن پلورالیزم سیاسی، فکری، اعتقادی و غیره میسر است.جوامع توسعه‌یافته زمانی به اتحاد، اتفاق و زیست مسالمت‌آمیز نایل گشتند که ابتدا تکثرگرایی و آزادی بیان و اندیشه را در ساحت حیات فردی و جمعی پذیرفتند، حق اظهارنظر به مخالفین خویش دادند و دیگرپذیری در فرهنگشان ساختاری شد. ازاینجا می‌توان فهمید که ما تا هنوز نتوانستیم به خرد سیاسی دست‌یابیم. چراکه در تعریف سیاست گفتیم که سیاست یعنی علم قدرت (ازنظر نیچه) و کسب قدرت به‌منظور هر هدفی که باشد( تعریف ماکس وبر) از سوی دیگر قدرت یک خواست فطری و طبیعی انسان است که با سوار بر آن می‌توان به مقصد و هدف خویش رسید و برخورد متعصبانه و متصلبانه با اندیشه‌ها،افکار و گرایش‌های موجود در جامعه با چنین سیاستی به معنای قدرت ناسازگار است.

ما ناتوان از ارزیابی خردمندانه موقعیت و شرایط سیاسی خود- که مسکویه سیاست را چنین تعریف کرد- بوده و هستیم. ابوعلی مسکویه عمل سیاسی فاقد عقلانیت را تباه‌کننده می‌شمرد(مسکویه،۱۳۷۸: ۲۳). متاسفانه تاریخ قوم هزاره نشان می‌دهد که آنان همیشه تعصبات شدید نسبت به باور و اندیشه خویش داشته‌اند و به همان پیمانه ظرفیت تحمل مخالف را اصلا نداشته‌اند و از همین نقطه نیز شدیدا آسیب‌دیده‌اند. درحالی‌که پشتون‌ها در شرایط دشوار و بحرانی به‌راحتی با سرسخت‌ترین اپوزیسیون اعتقادی و سیاسی‌شان کنار می‌آیند. مردم ما هیچ‌گاه عناصر خلقی، پرچمی و غیره مثل اکرم یاری،سلطان‌علی کشتمند و… را تا به امروز تحمل نتوانستند. پیشنهاد‌های سلطان‌علی کشتمند مبنی برگرفتن اسلحه و امکانات از دولت کابل توسط روحانیون هزاره و مردم به‌عنوان یک عمل کفرآمیز و پدیده نجس تلقی و رد شد. فرزندانشان را از ثبت‌نام توسط مامورین دولت برای تحصیل در مکاتب و مدارس دولتی به شیوه‌های مختلف جلوگیری  می‌کردند که مبادا با درس خواندن در آنجا کافر و کمونیست شوند. البته سیطره سنت و مذهب (با قرایت ناصواب و آسیب‌زا) بر افکار،گفتار و رفتار سیاسی و اجتماعی ما نیز در انعطاف‌ناپذیری و تعصبات بیهوده نقش موثر داشته  و دارد.

یعنی در طول تاریخ همه امورات زندگی شیعیان در ذیل تفسیر دین و مذهب بر اساس فرهنگ قبیله‌ای و دهاتی سامان‌یافته است و چنین قرایتی غیرعقلانی و خرافی از آموزه‌های دینی و مذهبی همواره جامعه هزاره را با مشکلات عدیده مواجه می‌ساخته است. بر اساس همین تفکر بود که در عصر عبدالرحمن برخی میرها و بزرگان هزاره با اختیار خود اسلحه به زمین گذاشتند و با دست‌های خویش، قلعه‌ها و استحکامات جنگی خود را با خاک یکسان کردند. زیرا عقیده داشتند که مطابق به گفتار پیامبر و اوامر خدا آن‌ها باید، تابع پادشاه باشند(خانف،۱۳۷۲: ۲۲۴-۲۲۵). باز طبق برداشت سنتی و به‌شدت متعصبانه از مذهب بود که ما هیچ‌گاه هزاره‌های سنی را در میان خود نپذیرفتیم و حتی درد و رنج آنان را اندک التیامی بر زخم‌های شیعه در طول تاریخ که از جانب اهل سنت وارد آمده بود تلقی کردیم. مرحوم دولت‌آبادی می‌نویسد که در جریان قیام ابراهیم گاو سوار برخی روحانیون نهضت او را خلاف شرع می‌دانستند و مردم را از قیام بازمی‌داشتند با این توجیه احمقانه که قبل از قیام قایم(ع) هر شیعه‌ای اگر قیام کند گمراه خواهد بود( دولت‌آبادی، ۱۳۸۵: ۸۳). نگاه به جریانات نواندیشی و روشنفکری در میان هزاره‌ها بعد از شهادت مزاری که در نشریات «امروز ما»،«پیام نو» ، «صفحه نو» ،«عصری برای عدالت» و «جمهوری سکوت» «طرح نو» بازتاب می‌یافت روحانیون سنتی را  وادار به شدیدترین واکنش‌ها، حملات،اتهامات و بدرفتاری‌های اخلاقی نمود و آن‌ها را تکفیر و تفسیق نمودند. این نوع تعصبات مخرب جامعه‌ی هزاره را به چندتکه تقسیم کرده است.

همین خصلت انعطاف‌ناپذیری و استبداد رای هزاره‌ها بود که شورای اتفاق را تبدیل به انشعابات و دسته‌های مختلف نمود. (ر.ک: موسوی،۱۳۷۹: ۲۴۱-۲۴۲). متاسفانه تعصبات قومی نیز که متاثر از فضای کلی کشور یعنی قبیله محوری و ساختار روستایی بود نیز نقش موثر در واگرایی و شکاف شیعیان داشته است که هاضمه‌ی این مقال توان بازگو کردن آن را ندارد.

۵-‌ فرهنگ ظلم‌پذیری

ملتی که نسبت به خرد سیاسی توجه کافی ندارند فرهنگ ستم پذیری در میان آنان جریان دارد. در آن صورت همواره به سهولت مورد سواستفاده و بهره‌کشی ظالمان قرار می‌گیرند و باعث پراکندگی و پریشانی آن‌ها می‌گردد. چراکه در وهله اول شکاف بین ظلم پذیران و ستم‌ستیزان ایجاد می‌شود. ستم پذیران نیز برای خوش‌خدمتی و رسیدن به ثروت و قدرت هرچند ناچیز باهم وارد رقابت خصومت‌آمیز می‌شوند و این به‌نوبه خود مردم را چند پارچه می‌کند. بدین ترتیب است که ظلم‌پذیری موجب واگرایی و محرومیت از حقوق شهروندی و مدنی ما شده است. اساسا شکل‌گیری ظلم نسبت به کسی یا جامعه‌ای درواقع معلول فرهنگ ستم پذیری مظلومین است، به‌عبارت‌دیگر بنای ظلم مانند هر بنای دیگری از دو بخش زیربنا و روبنا تشکیل می‌شود؛ زیربنای ستم، فرهنگ ظلم‌پذیری مظلوم است و روبنای آن ستمگری ظالم. طبیعی است که روبنا در صورتی درست می‌شود که زیربنا مستقر گردد. پس تا زیربنا ویران نشود، هیچ‌گاه همگرایی و هم پذیری شکل نمی‌گیرد. چراکه همگرایی یک قوم و ملت برخلاف مصالح و مقاصد ظالمانه ستمگران است و آنان اجازه چنین کار را نمی‌دهند. با توجه به این اصل متاسفانه مردم هزاره از دیرزمان تاکنون به‌نوعی ستم پذیر بوده‌اند.

همراهی و همکاری میران و سران هزاره با ستمگری چون عبدالرحمن برای قتل، کشتار، آوارگی، به بردگی بردن نوامیسشان و تحقیر بی‌اندازه مردمشان خود ستم پذیری آشکار بوده است. عدم واکنش نسبت به اعدام شدن هزاره‌ای به اتهام قتل حبیب‌الله خان که بعدا روشن شد که خود امان‌الله خان با مادرش در توطیه قتل پدرش دست داشته‌اند، به سلطنت رساندن نادرشاه یعنی مسلط کردن او علیه سرنوشت خویش، منفعلانه عمل کردن و سکوت مرگ‌بار همین مردم نسبت به قتل بی‌رحمانه خالق هزاره،خاندان و هم‌صنفان او، همراهی نکردن گاو سوار،شهید بلخی،مبلغ و شهید مزاری را در قیام سرنوشت‌سازشان همگی به معنای پذیرفتن سیاست تبعیض، نابرابری و بی‌رحمی حاکمان پشتون بوده است. عبدالرحمن در پاسخ یکی از فرماندهان هزاره که از عیاشی و بی‌سری سپاهیانش نسبت به نوامیس هزاره به وی  شکایت برده بود نکته جالب و هشداردهنده نوشت: «چون از جهالت خود این محشر را برای خود عیان ساختید جای داد خواستن نیست! می‌باید خود را نفرین کنید که درباره صغار و عجایز و فرومایگان این‌همه زحمت را وادار شدید»(کاتب هزاره،۱۳۷۲: ۲۹۲). تا زمانی که این فرهنگ ویرانگر بین مردم ما حاکم باشد فرق نمی‌کند که نظام حاکم نظام شاهی باشد یا جمهوری و یا دموکراتیک، ما به خاطر داشتن همان فرهنگ ستم پذیری هیچ‌گاه به حقوق خود نایل نمی‌شویم. وقتی مردم ما قدرت را  نه به‌عنوان یک خواست فطری و حق طبیعی خویش بلکه به‌مثابه یک امتیاز از سوی ارگ نشینان کابل قلمداد کنند طبیعی است که در نهادینه کردن ستم پذیری در میان خود کمک کرده‌ایم.

ب) بحران رهبری سیاسی

یکی از مهم‌ترین عامل آسیب‌خیز همگرایی و هماهنگی هزاره‌ها وجود بحران در رهبری سیاسی آن‌ها بوده است. باجرات می‌توان گفت که پراکندگی، شکست‌های پی‌درپی در معادلات سیاسی، سردرگمی و آشفتگی، ناامیدی و بی‌اعتمادی، ضعف و ناتوانی هزاره‌ها ازجمله معلول و محصول عدم همراهی رهبران واقعی‌شان و ناتوانی در درک اهداف والا و نجات‌بخش آنان بوده است. قوم هزاره در ادوار تاریخ بیش از ‌صد سال خویش چندین رهبر مقتدر، متعهد، دوراندیش و کارآمد داشته‌اند که هدفشان این بود تا پارگی‌های قدرت و سیاست این قوم تحت ستم و تبعیض را با سوزن بصیرت، تدبیر و عزم فولادین رفع و رفو نمایند. برخی آنان دارای برنامه استراتژیکی و خط‌مشی سیاسی مشخص علیه وضع آشفته و نکبت‌بار این مردم بودند، اما باکمال تاسف این قوم به خاطر فقدان خرد سیاسی که تبیین شد از درک و فهم انگیزه و اندیشه آنان عاجز بوده‌اند؛ لذا آنان را تنها گذاشتند یا با دست خود در چنگال حاکمان ستمگر سپردند.

در دوران نظام‌های ملوک‌الطوایفی، تلاش‌های میر یزدان بخش به فرجام نرسیده و او فقط توانست ضرورت رهبری واحد را گوشزد نماید. در عصر حاکمیت مستبدانه هاشم خان ابراهیم‌خان گاو سوار و در دوره داوود خان و داکتر یوسف علامه شهید بلخی با درک صحیح از شرایط سیاسی و اجتماعی کشور و با قیام علیه ستم باز ضرورت مرجعیت سیاسی واحد در پرتوی رهبری واحد را گوشزد کردند، اما آن‌ها نیز به دلیل عدم همکاری و همنوایی همه مردم با آنان به سرنوشت میر یزدان بخش، محمد عظیم بیک- در دوران عبدالرحمن- و رهبران دیگر گرفتار شدند. در دهه ۱۳۶۰ شهید مزاری با عبور از موانع و چالش‌های عدیده، تمام احزاب و جریانات – آن‌هم با اندیشه‌های مذهبی و غیرمذهبی-  هزاره‌ها را متحد و منسجم کرد که در نوع خود یک تحول عظیم، بی‌سابقه و یک تجربه سیاسی نوین در میان هزاره‌ها بود به‌گونه‌ای که معادلات سیاسی مربوط به افغانستان را در داخل و خارج به هم زد و موردتوجه قدرتمندان قرار گرفتند. او تفکر هزاره را به سمت ایده‌ی نظام پلورالیستی و دموکراتیک جهت می‌داد. اما نابخردی سیاسی، تعصبات نژادی، طایفه‌ای و دخالت‌های خارجی که درجایش بیان خواهد شد این انسجام و اتحاد مقتدرانه را به‌شدت شکننده و آسیب‌زا نمودند و راجع به شکل‌گیری آن اتهامات گوناگون مطرح گردید.

دوم: عوامل بیرونی

قرآن کریم یک آیه بسیار زیبا دارد که می‌فرماید: «وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ»(انفال/۴۶). و هرگز راه اختلاف و تنازع نپویید که در اثر تفرقه ترسناک و ضعیف شده و قدرت و عظمت شما نابود خواهد شد. بر اساس این آیه رو به ضعف رفتن یک ملت و یک جامعه امر طبیعی است درصورتی‌که پیکر آن جامعه از درون مورد آماج انواع ویروس‌های تفرقه، اختلاف، درگیری و تباهی قرار گیرد، درنتیجه ملت ضعیف و ناتوان قدرت مقابله با نیروهای مهاجم بیرونی را از کف می‌دهد و آن‌ها نیز این ضعف و سستی را چندین برابر می‌کنند. متاسفانه این ویروس‌ها (عوامل درونی واگرایی) سیستم امینی و دفاعی پیکر هزاره‌ها را واقعا تضعیف کرده است که زمینه را برای دخالت عوامل بیرونی فراهم نمود که اکنون به آن‌ها می‌پردازیم.

۱-  سیاست اختلاف‌افکنی  حاکمان

در دوران عبدالرحمن و قبل از آن شرایط به‌گونه‌ای بود که هر امیر جدید پشتون که روی کار می‌آمد، رقیبان خویش را از بین می‌برد و حامیان آن‌ها را نیز مغلوب و مالیات سنگین بر آنان تحمیل می‌کرد. هزاره‌های دوران عبدالرحمن از حامیان شیرعلی خان بود که عبدالرحمن رقیب سرسخت وی بود(موسوی،۱۳۷۹: ۱۶۲ و ۱۶۳). با شکست شیرعلی خان، عبدالرحمن بر اریکه قدرت نشست و از سیاست اختلاف‌افکنی که از استعمار انگلیس آموخته بود برای سلطه بر هزاره‌ها و نابودی آن‌ها کار گرفت. ازآنجاکه نظام رایج در هزارستان، نظام ملوک‌الطوایفی و قبیله‌ای بود، طبعا رقابت میان میرها و حاکمان محلی بر سر قدرت وجود داشت؛ همچنین اختلافات مذهبی نیز میان برخی مناطق هزاره‌جات مثل شیخ علی رونق داشت، بدین معنی که برخی هزاره‌های این منطقه شیعه بودند و بعضی دیگر سنی (همان؛ خانف،۱۳۷۲:۱۷۶؛دولت‌آبادی،۱۳۸۵: ۳۴ -۴۷). ازاین‌رو نظام بسیار شکننده و آسیب‌پذیر داشتند. عبدالرحمن از همین نقطه‌ضعف هزاره‌ها سو استفاده نمود و اختلافات قومی و مذهبی را در میان آنان تشدید نمود. طبق گزارش‌های تاریخی او حتی در میان خانواده‌های میران هزاره تفرقه و نفاق ایجاد کرده بود و آنان را به جان هم انداخت تا آنجا که همدیگر را تباه کردند. عبدالرحمن توسط ملاهای سنی ابتدا هزاره‌ها را تکفیر نمود سپس علیه آنان اعلان جهاد کرد و کوچی‌ها را نیز در این جنگ مقدس با وعده تصاحب اموال،دارایی و زمین‌های هزاره‌ها و ربودن دختران و زنان آنان به‌عنوان کنیز ترغیب و تشویق کرد. افغانان و کوچی‌ها در این جنگ باانگیزه کسب پاداش دنیوی و اخروی باانرژی تمام جنگیدند(همان). عبدالرحمن با این جنایت‌های هولناک تعصب و تبعیض را به شکل تفکر قالبی نسبت به هزاره‌ها در افغانستان و به‌خصوص میان پشتون‌ها درآورد. این تصورات قالبی باعث شده است که در طول یک قرن پشتون‌ها نسبت به هزاره‌ها نگاه متفاوت و مادون شأن انسان پیدا کنند .

بعد از او دوره انزوا، محرومیت مطلق هزاره‌ها و سرکوب شدید آنان توسط حاکمان پشتون فرارسید.گه گاهی که از روی استیصال هزاره‌ها قیام می‌کردند با ترفند و نیرنگ آن را خاموش می‌کردند. با آغاز دوران انقلاب طلسم انحصارگرایی نظام الیگاریشی پشتون‌ها شکسته شد، هزاره‌ها از انزوای سیاسی و از جهنم سرکوب و منکوب شدن بیرون آمدند و وارد مکانیسم پیچیده سیاست شدند. از همان زمان حکومت و دیگر رقبای آنان از سیاست اختلاف‌افکنی در میان آن‌ها استفاده نمودند. بحرانی‌ترین نوع دخالت‌ها در جنگ افشار بود که شورای نظار با وعده اعطای پست و مقام به شیعیان غیر هزاره اتحاد آنان را درهم شکست و آن‌ها را علیه حزب وحدت و شهید مزاری بسیج نموده و وارد جنگ تمام‌عیار  بر ضد هزاره‌های ساکن غرب کابل نمودند(رویش، ۱۳۹۱: ۱۸۷). شیعیان درست نقش ستون پنجم را برای شورای نظار بازی می‌کرد. شهید مزاری در سخنرانی خود تک‌تک افراد برجسته‌ای مذهبی شیعه را نام برد که در جنگ افشار دست داشتند(همان، ۱۸۸).

۲-  دخالت کشورهای خارجی

دخالت‌های استعمارگران خارجی و بین‌المللی در امور افغانستان همواره ایجاد بحران و اختلاف نموده است. درگذشته بسیاری از سلاطین و پادشاهان افغانستان دست‌نشانده و آلت دست استعمار انگلیس بودند و بیشتر درصدد جلب رضایت آنان بودند تا به فکر منافع ملی و مصالح کشور(نگا: شاکر، ۱۳۸۴: ۷۲ و ۷۳). بر اساس منطق استعمارگری و طبق شواهد تاریخی، انگلیس و روس در متلاشی کردن اجتماع هزاره‌ها و در قتل و غارت و متواری نمودن این مردم ستم دیده نقش عمده داشتند. ملکه انگلیس باوجود قساوت و بی‌رحمی عبدالرحمن به او لقب دلاور اعظم را اعطا کرد (دولت‌آبادی،۱۳۸۵: ۵۷). انگلیس برای پیروزی عبدالرحمن بر هزاره‌جات مشاوران نظامی خویش را فرستاده بود و به وی کمک‌های نقدی و تسلیحاتی نمودند(بختیاری،۱۳۸۵: ۱۷۸). ازآنجاکه روسیه و ایران با انگلیس روابط حسنه داشت در برابر جنایات عبدالرحمن سکوت اختیار کرد که خود نوعی کمک به نابودی این مردم و متلاشی کردن این مردم بخت‌برگشته بود. در آن شرایط مردم هزاره از سوی هیچ گروه و کشوری حمایت نشدند.

بعد از تجاوز شوروی به افغانستان هزاره‌ها مجال فعالیت در امور سیاسی را پیدا کردند. به میزان سهم گیری در سیاست، دخالت‌های برخی کشورهای همسایه و غربی‌ها نیز افزایش یافتند. در طول انقلاب ۵۰ حزب سیاسی در میان شیعیان شکل گرفت که ایران تلاش کرد  آن را به هشت گروه تقلیل دهد. آثار و نتایج این گروه‌گرایی و حزب‌سازی کینه، نفرت، خصومت، نفاق و جنگ‌های خانمان‌سوز بود که جامعه شیعه و هزاره را تکه و پاره نمودند. این اختلاف و انشعاب چنان گسترده و عمیق بود که حتی خانواده‌ها و فامیل‌های نزدیک سال‌ها باهم قطع رابطه کرده بودند(رویش،۱۳۹۱: ۷۹-۸۶). متاسفانه دست‌های بیگانه در ایجاد موانع در مسیر شکل‌گیری حزب وحدت به‌شدت دخیل بود. مثلا شیعیان غیر هزاره را از آن‌ها جدا نمود و در برابر آن قرارداد و رابطه‌شان با مزاری به‌شدت به سردی گرایید(همان، ۸۷-۹۸). طبق ادعای شهید مزاری دست انگلیس در این آشوب و فتنه در کار بود و مرحوم مزاری دریکی از سخنانش می‌گوید که یک انگلیسی را دستگیر کرده است که سفرهای مرتب در افغانستان داشته است، وظیفه‌اش این بود که قدرت و توانایی شیعیان را بررسی می‌کرده و در انگلستان گزارش می‌نموده است و سپس می‌گوید که برای ما ثابت شد که سید انوری با آن جاسوس انگلیس در ارتباط بوده و  گزارش‌های از حزب وحدت و فعالیت‌های آنان را با همکاری هم تهیه و به بریتانیا می‌فرستادند( مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان،۱۳۷۴: ۱۹۷).

از سوی دیگر در زمان جنگ‌های داخلی مجاهدین در کابل، آمریکا با همکاری عربستان و پاکستان طالبان را با تجهیزات و امکانات نظامی وارد افغانستان نمود و با تبلیغ رسانه‌های غربی به‌خصوص بی‌بی‌سی و صدای آمریکا به زبان پشتو پیشروی آنان را به سمت کابل و مناطق دیگر تسهیل و تسریع بخشیدند. این گروه تروریستی هرچند معضلات زیادی را برای همه مردم افغانستان به وجود آورد، اما هزاره‌ها بیش از هر قوم دیگر از سیاست عبدالرحمانی این گروه متضرر شدند؛ قتل‌عام،نسل‌کشی، آوارگی و پراکندگی را برای مردم ما به ارمغان آوردند(همان، ۱۹۳- ۱۹۹).

نتیجه‌گیری

بررسی یک سده از تاریخ پرفرازونشیب هزاره‌ها به‌خوبی روشن می‌سازد که عوامل سیاسی(عوامل درونی و بیرونی) در واگرایی و اختلاف این قوم نقش اساسی و بنیادین داشته است. هزاره‌ها در طول یک قرن اخیر هرگاه مجال حضور و ورود درصحنه و عرصه‌ی سیاسی را یافته‌اند به دلیل ضعف خرد سیاسی کافی و عدم درک و فهم لازم نسبت به شرایط سیاسی موجود و فرصت پیش‌آمده نه‌تنها استفاده بهینه را نبرده‌اند بلکه دچار انشقاق، افتراق و واگرایی خانمان‌سوز گردیده‌اند. به‌عبارت‌دیگر رخنه و نفوذ دشمنان داخلی و خارجی در درون هزاره‌ها و برهم زدن انسجام و همگرایی آنان درواقع ناشی از ساده‌اندیشی، خوش‌باوری، فقدان حافظه تاریخی، رویکرد منفعت طلبانه به قدرت بدون توجه به مصالح عموم و بحران رهبری بوده است.

یادداشت‌ها:

۱-‌ قرآن

۲-‌ ابن منظور محمد بن مکرم، لسان العرب‏،بیروت، دار صادر، چاپ سوم، ۱۴۱۴ق،ج۶

۳-‌ ابن‏فارس، معجم مقاییس اللغه، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، بی‌تا، ج ۳

۴-‌ ابوعلی مسکویه، احمد بن محمد،جاویدان خرد،ترجمه تقی الدین محمد شوشتری، با مقدمه محمد ارکون،تصحیح بهروز ثوتیان، تهران، فرهنگ  کاوش، ۱۳۷۸

۵-‌ احمدی پور، زهرا و همکاران، تحلیل ژئوپولیتیکی فرصت‌ها و چالش‌های همگرایی در منطقه غرب آسیا.،فصل‌نامه جغرافیا و برنامه‌ریزی منطقه‌ای،شماره ۱

۶-‌ اخلاقی،محمد اسحاق،هزاره در جریان تاریخ، قم،انتشارات شرایع،۱۳۸۰، ج۱

۷-‌ ایدریئن بیرد، زبان سیاست، ترجمه محمدرضا اصلانی، تهران، فرهنگ نشر نو، ۱۳۹۷

۸-‌ بختیاری، عزیز، شیعیان افغانستان، شیعیان افغانستان،قم، انتشارات شیعه شناسی،۱۳۸۵

۹-‌ تیمور خانف، ل، تاریخ ملی هزاره، مترجم: عزیز طغیان. تهران، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان،۱۳۷۲٫

۱۰-‌ داوری اردکانی، رضا، عقل سیاسی، مجله مشکوه، پاییز ۱۳۶۱، ش ۱

۱۱-‌ دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه، تهران،دانشگاه تهران،۱۳۷۲، ج ۵

۱۲-‌ دولت‌آبادی، بصیر احمد، هزاره‌ها از قتل‌عام تا احیای هویت، بی‌جا، خدمات کامپیوتری عظیمی، چاپ اول، ۱۳۸۵ش.

۱۳-‌ رجایی،فرهنگ،فصلنامه سیاست خارجی،شماره ۱، سیاست چیست و چگونه تعریف می‌شود،۱۳۶۸

۱۴-‌ رویش،عزیز،بگذار نفس بکشم،کابل،انتشارات تاک،چاپ اول، ۱۳۹۱

۱۵-‌ شاکر،محمود،افغانستان،تاریخ،سرزمین،مردم،ترجمه علیزاده مالستانی،تهران، انتشارات عرفان، ۱۳۸۴

۱۶-‌ فرخ،سید مهدی،تاریخ سیاسی افغانستان، بی‌نا، ۱۳۷۱

۱۷-‌ فرهنگ، میر محمد صدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، قم، انتشارات محمد وفایی، چاپ دوم، ۱۳۷۴،ج ۱ و ۲

۱۸-‌ فصلنامه سیاست خارجی، سال سوم، شماره ۱، سیاست چیست و چگونه تعریف می‌شود، فرهنگ رجایی.

۱۹-‌ قرشی، علی‌اکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ هفتم، ۱۳۷۸،ج۲

۲۰-‌ کاتب هزاره،ملافیض محمد،وقایع افغانستان به نام بدل سراج التواریخ،تهران،حبل‌الله،چاپ اول،

۲۱-‌ گدنز،آنتونی،جامعه‌شناسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران، نشر نی، چاپ سیزدهم،۱۳۸۳

۲۲-‌ لعلی، علی داد، سیری در هزارستان، قم، صحافی احسانی، چاپ اول، ۱۳۷۲

۲۳-‌ مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان،کابل،انتشارات سراج،چاپ اول، ۱۳۷۴

۲۴-‌ موریس دوورژه، اصول علم سیاست، ترجمه ابوالفضل قاضی،تهران، علمی و فرهنگی،۱۳۹۶

۲۵-‌ موسوی،سید عسکر،هزاره‌ها در افغانستان، ترجمه اسدالله شفایی، تهران، انتشارات موسسه فرهنگی هنری نقش سیمرغ، چاپ اول، ۱۳۷۹

۲۶-‌ وینسنت اندرو،نظریه‌های دولت، تهران، نشر نی،۱۳۹۷

۲۷-‌ کاتب هزاره،فیض محمد،سراج التواریخ،قم، بی‌نا، ۱۳۶۸، ج۳ بخش اول.

۲۸-‌ بهمن پور، فراز و نشیب عقلانیت، بی‌جا، نوادر، ۱۳۷۹.

 

 

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما