دایفولادی از سنگر عدالت تا منبر نصیحت!
دایفولادی یکی از شخصیتها و نویسندگانی است که بیشترین تاثیر را در عصر و نسل همتبار خویش داشته است. او به خاطر استعداد سرشاری که در زمینه نویسندگی و تجزیه و تحلیل مسایل اجتماعی داشته، توانسته که به عنوان یک چهره شاخص و خلاق در عرصه مسایل اجتماعی مطرح گردد. هرچند دایفولادی صاحب نظریه، اندیشه و سبک خاص نویسندگی منحصر به خویش نبوده و نیست اما از تاثیری که از صاحبان اندیشه و قلم گرفته موفق و خوب ظاهر گشته و اندیشه و قلم صاحب اندیشه و قلم را بسیار خوب و خلاقانه درونی کرده و بازتولید نموده است. او در اوایل نویسندگی و شکلگیری بینش اجتماعی و منش شخصیتیاش به شدت تحت تاثیر مرحوم دکتر علی شریعتی بود. آشنایی با اندیشه و به کابر بردن سبک قلم شریعتی و درونی کردن آن، دایفولادی را مجهز به سلاح اندیشه و بیان شریعتی کرده بود که بسیار زیبا و موفقانه شریعتی را در خود تکثیر و در میدان مبارزه فکری و فرهنگی گامهای پیروزمندانه برداشت و موفق ظاهر گشت آن چنان که احساس میشد که شریعتی دارد حرف میزند اما در فضای افغانستان و زمان دهه هفتاد.
دایفولادی با سلاح قلم، عینک و نگاه و احساس و عاطفه شریعتی به اردوگاه عدالتخواهی پیوست و از جبهه عدالتخواهی خوب و جانانه دفاع کرد و نسل مایوس و سرخورده از بابت فاجعه سقوط غرب کابل و شهادت دردآور و جانگاه رهبر شهید را جان بخشید و سر پا ایستاد کرد و امید و ایمان تازه را در کالبد بیرمقشان دمید و از افق نگاه و پنجره اندیشه شریعتی به جهان اجتماعی و مناسبات ظالمانه و نا انسانی مردم افغانستان و همچنین مناسبات نابرابر درون قومی هزارهها نگریست و با افسون هنر و سحر بیان او نوشت و در پرتو تابندگی دانش و روشنایی منطق او مسایل و مشکلات اجتماعی و گرایشها و جهتگیریهای سیاسی را به تحلیل نشست. از اینرو آقای دایفولادی نقش بزرگ و انکارناپذیری در شکستن بنبستهای فکری و خلق ایمان اجتماعی و ساختن جبهه فرهنگی داشته است.
انتظار میرفت که دایفولادی به مرور زمان پختهتر و دقیقتر از گذشته گردیده و همچنان به میدانداری و خلاقیت بیشتر در عرصههای فکری و تحلیل مسایل سیاسی-اجتماعی ادامه بدهد و درخشانتر از دیروز برای امروز نیز حرفی برای گفتن و طرحی برای اجرایی کردن میداشت و پرتو افشانی میکرد اما با کمال تاسف که چنین نشد و دایفولادییی طوفانی، که زمانی چون موج میخروشید و چون دریا میخرامید و اندیشهها را به تلاطم و احساسها را به شور و هیجان وامیداشت؛ دیگر انرژی و توان چندانی برایش باقی نمانده و از سنگر عدالتخواهی به منبر وعظ و نصیحتگویی پناه برده است. از گذشتهاش فقط یک اسم و عنوان «عبدالعدل» را با خود آورده تا افتخارات گذشتهاش را در روزگار هجرت و رخوتش به رخ بکشد.!
مدتی است که احساس میشود که دایفولادی دیگر از رمق افتاده و نفسهای گرم نداشته و زمینگیر گشته است. علت این امر چه میتواند باشد؟ پاسخ دادن به آن سخت و این قلم درصدد بیان آن نیز نمیباشد. او از مدتهای مدیدی از صحنه گفتوگوها و جدلهای اجتماعی و سیاسی غایب و گوشهی خلوت را پیشه خود ساخته و برای خیلیها این پرسش مطرح بود که دایفولادی در این دوران پسا طالبان و برپایی نظام جدید سیاسی تحت حمایت غربیها کجاست و چرا درافشانی و عدالتخواهی نمیکند. اینک که بستر اجتماعی و شرایط سیاسی و زمینههای تاریخی فراهم شده است که باید روشنگری نماید و افکار عموم مردم افغانستان را خطاب قرار داده و اذهان و افکار آنان را روشن سازد تا بینش انسانی و عدالتاجتماعی را سرلوحه رفتار سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و … قرار دهند و تبعیض و تعصب را از صفحه از مناسبات اجتماعی اقوام ساکن در کشور محو و نابود نماید؛ اما او مبارزه و تلاش برای تحقق عدالتاجتماعی را رها کرد و حتی ارگ را (قرار شنیدهها) ترک گفت و راهی هلمند شد و به نیروهای انگلیس مشوره میداد. چرا هلمند را بر ارگ ترجیح میدهد؟ احتمالا به خاطر اینکه حقوق مشاوره نیروهای انگلیس در هلمند از حقوق ارگ بالاتر بوده است. دایفولادی در زمانی که بستر اجتماعی تحقق عدالت اجتماعی فراهم نبود برای تحقق عدالت اجتماعی جنگید و قلم زد و مبارزه نمود اما همینکه بستر تحقق عدالت اجتماعی فراهم شد تا آن را مطالبه کرده و محقق سازد او غیبش زد و رفت پشت کار خودش. بعد از یک دهه و اندی غیبت وقتی در دوباره به اجتماع ظاهر شد متاعی به نام انسانیت تفسیر خواندنی را هدیه به مردم و مریدان داد. از این پس او پیش از اینکه از نگاه دکتر شریعتی به مسایل نگاه کند قرآن را به داوری خود گواه گرفت و از سنگر عدالتخواهی جدا و رو به وعظ و نصیحت گویی آورد. با اینکه در زمان کرزی به عنوان مشاور رییس جمهور ایفای وظیفه مینمود و بهترین و بیشترین فرصت طلایی به وجود آمده بود که دایفولادی گرامی از آن استفاده و برای ستمدیدگان این سرزمین خدمت مینمود!؟
از این پس دایفولادی دیگر قلمزن قهار و طوفانی برای عدالتخواهی نبود و ظلم، اجحاف و بیعدالتی و حقکشی که در این دوران اعمال میشد هرگز دایفولادی را نشوراند و برایش درد تولید نکرد و وادار به واکنش و فریاد نساخت. فقط سر در لاک نوشتن تفسیر برده و به زعم خود تفسیر خواندنی از یک متن قدیمی که خودش با آن نه آشنایی زبانی و نه آشنایی علمی دارد ارایه میدهد.!!! آنچه در محیط او میگذشت، او نسبت به آن بیتوجه بود. گاهی گاهی در قالب نامه، کدام یکی از ملوکان را نصیحت عالمانه و با ادبیات تصنعی و فضلفروشانه نصیحت الملوک میفرمود و آنان را دعوت به تقوا در سیاست و رعایت عدالت از راه مهار نفس اماره و تقویت فضیلت و کمالات انسانی مینمود اما در آغاز جنبش روشنایی با تغییر رویکرد به جای نصیحت الملوک به مطاعن المستضعفین رو آورد و علیه جنبش روشنایی و سران آن که شب و روز زحمات فراوان میکشیدند تا عدالت اجتماعی را محقق سازند نقد عالمانه نه، و حتی نصیحت مشفقانه نه، که به قول هزارگی به «تنکیری» نامردانه رو آورد و هرچه عقده تاریخی و خشم درونی داشت روی این اشخاص ریخت و عدالتخواهان را طعن زده و ملامت کرد و سرزنش نمود.!
دایفولادی در دو نامهای که یکی را عنوان «جنبش روشنایی در بنبست تاریکی با شورای عالی» و دیگر را «داوود ناجی سیاسی است و به حق تن نمیدهد» عنوان داده منتشر کرد. وی در این نامهها تمام قد پشت دولت فاشیست و تبعیض پیشه اشرف غنی ایستاد شد و رفتار ظالمانه دولت را به شکل غیر مستقیم و مرموزانه توجیه و عدالتخواهان را ملامت نموده بود. در این نامهها دیگر از آن توانایی فکری و تحلیل اجتماعی و راهکار سیاسی که دایفولادی را دایفولادی کرده بود، خبری نیست. او همچون سایر منتقدین جنبش روشنایی به طعن، توهین، تخفیف، و تحقیر متوسل و گناه گناهکاران به گردن شورای عالی مردمی انداخته بود. وی همان اتهام را که مخالفان جنبش روشنایی به جنبش میزدند تکرار کرد و جنبش را غیر ملی دانسته و چنین افاضات فرموده است:«به طور مثال، جنبش روشنایی به معنای آگاهی فکری نسلهای درد دیده است که معنای انسانیتشان را میدانند و برای پول شرف و کرامتِ روح خدا در خود را به شیطان نمیفروشند. اما آیا در سیاست، راهکارِ «شورای عالی مردمی» در رهبری سیاسی جنبش روشنایی، ملی است یا قبیلهای؟» اگر منظور دایفولادی از ملی بودن و نبودن جنبش این باشد که چرا هزارهها در این جنبش است؟ این پرسش از بنیاد اشتباه است. زیرا تبعیض اعمال شده قومی است. تبعیض ملی نیست تا جنبش مبارزه با تبعیض ملی باشد. تبعیض قومی بوده و به طور طبیعی واکنش هم قومی خواهد بود. اما اگر منظور دایفولادی این باشد که چرا از سایر اقوام با جنبش همراه نشده است؟ باید گفت که خود دایفولادی اینقدر متوجه نیست که در کشوری که تا هنوز مرزبندی قومی بسیار زمخت و متصلب است همراه شدن سایر اقوام کار سخت و دشوار است. اینکه سایر اقوام با جنبش همراه نشدهاند تقصیر جنبش نیست. تا هنوز کدام حرکت و خیزش اجتماعی بوده که تمام اقوام را با خود همراه داشته باشد؟ این حرف و انتظار دایفولادی پیش از اینکه یک انتقاد معقول باشد یک بهانهجویی و انگزنی مغرضانه است. مقایسه کردن جنبش روشنایی با خیزش تبسم و نادیده گرفتن تفاوتهای ماهوی این دو خیزش، باز از همان انگیزه غرضورزانه و تنکیری ناشیانه آب میخورد و الا بعید است که دایفولادی تفاوت این دو خیزش را متوجه نباشد.
دایفولادی حدودا یکسالی میشود که در فیسبوک مینویسد. در این نبشتهها علاوه بر اینکه از آن توانایی و خلاقیت فکری دهه هفتاد خبری نیست، اما از نظر جهتگیری اجتماعی، (با اینکه داد از عدالتورزی زده و میزند) نیز در هیچ دادخواهی (بهجز دادخواهی آزادی علیپور) عدالتخواهانه حضور فیزیکی و یا فکری نداشته است!. او نهتنها خیزشها و دادخواهی عدالتخواهانه مردم را همراهی و حمایت فکری، قلمی و… نکرده بل تا هنوز همواره نق زده و تخریب نموده است. بعد از حادثه دوم اسد، دایفولادی چنانچه گفته شد علیه شورای عالی آن زمان موضع گرفت و به تضعیف و تخریب آن پرداخت. وقتی شورای عالی آن زمان دچار اختلاف و فرسایش شد دایفولادی هیچ قدم و قلمی برای حل مشکل برنداشت و طرحی برای شکستن آن بنبست ارایه نکرد و به سکوت خود ادامه داد و گاهی به این شخص حقیقی و یا حقوقی حمله میبرد و گاهی هم به تبلیغ اسلام و دیانت بر اساس برداشت خود میپرداخت.
وقتی بعد از رخوت نسبی، با ابتکار کنشگران و فعالان جنبش روشنایی و وارثان فکری شهدای دهمزنگ جلسهای برای تجدید قوا و سازماندهی مجدد در سمرقند برگزار و تصامیمی در آنجا اتخاذ گردید، باز عدهای دوباره فعال شدند و خادمحسین کریمی و سعادتی و عزیز رویشها و… فعال شدند و علیه جریانی که خط و راه شهدای جنبش روشنایی را ادامه میدهند به تخریب پرداختند.! حالا به این کاروان دایفولادی هم پیوسته و پای خود را بر زده که در برابر داعیه عدالتخواهی بایستد و بهزاد را که یگانه شخصیت محوری تداوم دهندگان راه شهدا است تخریب نماید. دایفولادی گرامی در نوشته خود علیه بهزاد چیزهای را نسبت داده و مطرح کرده است که فقط ادعاست و هیچ پایه و مبنایی منطقی ندارد و من در صدد آن نیستم که مدعیات آن را پاسخ دهم اما پرسشی دایم در ذهنم جولان میکند که به راستی دایفولادی چرا در طول اینسالهای پسا طالبان در برابر ظلمها، تبعیضها، گروگانگیریها، سربریدنها، انتحارها و انفجارهای ساختگی و سازمان یافته از سوی ارگ حذف سیستماتیک هزارهها از بدنه قدرت ساکت بوده و باور دینی عدالتمحوری او تحریک نشده و سکوت را نشکسته و علیه بیداد فریاد نکرده است؟ او نهتنها اینکار را نکرده که بارها علیه مردم خسته از تبعیض و نسل نو به پا خاسته مردم خود قلم زده و میزند؟. من به محتوای نوشته دایفولادی کاری ندارم که چقدر درست و یا ارزش منطقی و علمی دارد اما انگیزه او برایم پرسش برانگیز است که چرا و چه انگیزهای باعث شده که او چنین موضع ناشیانه بگیرد و به سنگر عدالتخواهانه خودی شلیک نماید؟!

(
(