شکواییهی از تبعیض گسترده علیه هزارهها
ازبسکه تبعیض و ستم علیه هزارهها اوج گرفته و گسترده گردیده نمیدانم از کجای آن شروع و به کدام جا نقطه پایان بگذارم؟! از کشتار سیستماتیک شروع کنم یا از تبعیض آشکار علیه هزارهها؟ از محدود ساختن هزارهها در ادارات دولتی سخن بگویم یا از تکه پارچه کردنِ مردم هزاره از طرف حکومت؟ بگذارید بالاخره از گذشته و از یک نقطه اساسی آغاز کنم. وقتی سرزمینی به نام افغانستان شکل میگیرد تبعیض علیه هزارهها از همان زمان شروع میشود. بهعبارتدیگر یعنی افغانستان سیاسی باسیاستهای دوگانهانگاری و انحصارطلبی علیه هزارهها آغاز میشود، تاریخ افغانستان مملو از جنگها و کشمکشهای سیاسی و تاریخی است. ازاینرو تاریخ هزارهها نیز پر از کشمکشهای تاریخی و مملو از درد و رنج سیاسی، اجتماعی، اقتصادی است، رفتارهای ظالمانه امیر عبدالرحمان و تبعیضهای آشکار و انواع ستم و بیعدالتیها علیه هزارهها، سیاستهای حذفی و کنار گذاشتن هزارهها از قدرت دولتی، گوشه و شمهای از تبعیض و ستمی است که هزارهها در طول تاریخ خود آن را بر دوش کشیده و تحمل نموده است. خلاصه اگر بخواهیم مفاهیمی مثل تبعیض، درد و رنج را عمیقا درک کنیم باید اول مفهوم “هزاره بودن” را درک نموده و بفهمیم که “هزاره بودن” نمود درد و رنج و حقارت و بردگی و… تاریخی است.
اگر امروز از سیستم دیکتاتورِ تبعیضگرا، انحصارطلب، تمامیتخواه، متعصب و خودکامه آغاز کنم، در مقابلش نسلِ خسته از تبعیض را مییابیم و میبینیم که پروژههای انکشافی را در مناطق هزاره نشین برخلاف وعدههای که سپردند، عملی نکردند. ادارات دولتی را انحصاری کردند، طرح بدیل توتاپ را خیالی کردند، طرح بهسازی دشت برچی را خاک به چشم مردم انداختند، طرح امنیتی مناطق هزاره نشین و طرح بهسازی مناطق هزاره نشین همه را به یک خوابوخیال تبدیل کردند، اینها وعدههای بودند که حکومت به خورد مردم داده بود. وقتیکه به لیست هیات رهبری شهرداری کابل نگاه میکنیم ازجمله ۴۷ ریاست در شاروالی کابل فقط یک هزاره وجود دارد، وقتیکه رییس جمهور در یک دیدار به شورای هزارههای اهل سنت وعده میسپارد که در ولایت بغلان در پستهای کدر از هزارههای اهلِ سنت میگمارد اما تا هنوز عملی و اجرا نکرده است، وقتیکه بهترین جوانان افغانستان را که سرشار از عشق و دانش بودند، به دادخواهی، عدالت اجتماعی و برابری شهروندی ایمان داشتند به شکل بیرحمانه و جنایتکارانه قتلعام کرد و حکومت خود در سرکوب و خفه کردنِ صدای عدالتخواهی جنبش روشنایی و سایر جنبشهای اجتماعی نقش فعالی را ایفا میکند؛ از این رفتارهای ظالمانه و سیاستهای انحصاری چه امیدی میتوان داشت؟
وقتی تداوم پروندهسازی علیه هزارهها در ادارههای دولتی را میبینیم و در میان ۲۶ پست رهبری در اداره ثبتاحوال نفوس فقط یک هزاره بود که او هم در همین اواخر برکنار و در گردن خود پرونده قطوری از طرف حکومت را میکشد، وقتی جزای سنگین علیه هویت پنهان هزاره که به سرنوشت هزاره بودن خود و به جرم اینکه راز و رمز دستگاه حکومتِ انحصاری را خوب میفهمید و فسادهای حکومت را فاش میکرد بعد از محکوم به زندان شدن مرموزانه سر به نیست شد (شیرخان فرنود رییس پیشین کابل بانک)، و همچنان رزاق وحیدی، وزیر سابق مخابرات، بعد از تبریه از دادگاه علنی توسط دادگاه و فرمایشی بیگناه روانه زندان میگردد. وقتی دشت برچی که جزو پایتخت به شمار میرود از امکانات ابتدایی شهروندی محروم است و حتی ادارات دولتی در غرب کابل ۹۰ درصد آن کرایی هستند، حملونقلها بدون امکانات شهری صورت میگیرد، رفتوآمد در کوچههای تنگ و تاریک، نبود رفاه و آسایش، نبود پروژههای زیربنایی و نبود امکانات شهری د….، وقتی اینهمه رفتارهای ظالمانه حکومت را میبینیم دیگر هیچ امیدی برای زندگی کردن نمیماند دیگر واقعن جان به لب رسیده و خسته از تبعیض، اینجاست که به یادم میآید که وحیدی که میگوید: اگر ما را خموش کردند، شما اعتراض را ادامه دهید.
در اخیر لازم میدانم بگویم که حق خواستنی است، حق را تا آن زمان بخواهیم و اصرار بورزیم که بهحق فردی و اجتماعی خود برسیم، چون هیچ آرمانِ عدالت اجتماعی از راهِ منتظر نشستن به دست نمیآید، به قول شاعر که میگوید: حقِ خود را از دهنِ شیر میباید گرفت، ما نسلِ خسته از تبعیض باید مثل فولاد در مساله حق فردی و اجتماعی خود مقاومت و ایستادگی کنیم. همچنان دانایی را پاس بداریم که توانایی میآفریند. به قول شاعر میگوید: توانا بود هر که دانا بود. پس ای همنسل و همقطارانم ما فقط یکراه داریم که به قدرت اجتماعی و ادارات دولتی دست پیدا کنیم و آن آموختن دانش است باید آنچنان آموخته و ورزیده شویم که هر نسلی ما مملو از دانایی و حکمت باشند تا علیهِ تبعیض آشکار نسلی باشیم مملو از دانایی و توانایی و ریشهی تبعیض را از بیخ و بُن برکنیم. چون تا زمانی که تبعیض در این مملکت وجود داشته باشد پیشرفت این مملکت محال است و تا زمانی که تبعیض را ریشهی حل نکنیم هیچ امیدی به آینده نخواهیم داشت. بازهم کلام شاعر است که میگوید: هیچ راهی نیست غیر از ایستادن ضد ظلم/ صبر کن در جسم ما شاید کمی جان مانده است.

(
(