مزاری؛ بابه قوم
بابه مزاری مثل خون در رگهای ماست. همانطوری که خون در رگها جاری است و مایه حیات و تداوم زندگی میگردد نام و یاد و شخصیت شهید مزاری در کالبد بیرمق جامعه هزاره حیات دوباره داده و انگیزه تلاش و مبارزه را در افراد زنده کرده و حرکت و پویایی را در جامعه به ارمغان میآورد. مزاری با زندگی سراسر مبارزه و مقاومت خود به مردمش غرور و عزت بخشید و راه دشوار عدالت را با خون خود هموار کرد و نشان داد که خون هیچکس بر هیچکس برتری ندارد و همه به لحاظ انسان بودن خود مساوی و برابر هستند. بهعبارتدیگر مزاری تنها متعلق به هزارهها نیست بل او متعلق به همهی اقوام ساکن در افغانستان محسوب میشود چون او برای عدالت سیاسی، برابری انسانی و برادری اجتماعی مبارزه کرد. درواقع مزاری به ما آموخت و مشخص کرد که دشمن ما کیست و ما به کجا ایستادهایم. او به ما یاد داد که چگونه آرمان جامعه عدالتخواه را در سر پرورانیم و راه مبارزاتی را هموار کنیم تا که به فرصتهای برابر برای ملیتهای افغانستان دستیابیم، همچنین او به ما آموخت که چگونه در برابر طوفانهای ظلم و استبداد مقاومت و کاخهای استبداد را زمینگیر کرد و عدالت در رگهای جامعه را به جریان آورد. ازاینرو او مثل خون در رگهای ما جاری است.
پیش از ظهور درخشان مزاری، هزارهها در روزگار خفتبار و نفسگیری به سر میبردند که با ظهور مقاومت و ایستادگی مزاری، هزارهها در معادلات سیاست و قدرت سهیم شدند. تا ۱۹۷۰ میلادی افسر شدن برای هزاره یک رویا بود، تحصیل در دانشگاه یک آرزوی محال بود و دست یافتن به مقامهای بلندپایه دولتی یک خیالی بودد که هزارهها در سر میپروراند. پیش از او همچنان هزاره بودن جرم بود. جرمی که بخشیدنی نبود چه بود؟ ” جرم بودنم، ذاتم و هویتم”. هویتی که حق اولیه هر انسانی است که در این کره خاکی زندگی میکنند، اما برای ما جرم پنداشته میشد. هویتی که حتی در پیکر بیجان صورت بوداهای بامیان تحمل نمیگردد و تخریب و بعد از چند دهه مجسمههای کامل بودا منهدم میگردد. آه پدر! چهرهی درخشان ما، ضمیر آبوتاب ما، خورشید عالمتاب ما، عزت و شکوه بعد رفتنت میدانی چه شد؟! آیا میدانی بعد از رفتنت چه اتفاقات ناگواری افتاده است؟!
دوست دارم با تو کمی دردِ دل کنم، پدر ما تو را گمکردهایم، گم کردنی که هیچ خوشایند نیست. به قول شاعر تو نیستی اینجا فضا فضای گریز و تهاجم است. با نبودنت احساس حقارت به ما دست میدهد. پدر جان دوست دارم با تو کمی شکایت و از مدعیان میراثداریات حکایت کنم. شکایت این است که پدر نمیدانی که بعد از رفتنت جنگ بالای میراثت درگرفت و میراثت را تیکهداران و مدعیان وراثت که دم از تو میزنند، دم از هزاره بودن و دم از خدمت کردن به قوم میزنند اما امروز میراث تو را تکهتکه کردهاند. حزب وحدت تو را میراث شخصی خود کردهاند. پدر جان! بعضی وقت جملهی هابز یادم میآید که میگوید انسان گرگ یکدیگر است، نبودنت باعث شده تا تیکهداران قومی گرگ یکدیگر شوند و دور از اخلاقیات صحبت کنند. گاهی اوقات عدالت اجتماعی را عدالت اضافی میخوانند و جنبش روشنایی را جنبش را فحاشی مینامند. گاهی چوکی و موقعیت اجتماعی-دولتی خویش را بر روی مردم و به رخِ مردم میکشند و گاهی میراث خویش را به رخ مردم میکشند. یکی به نام حزب وحدت مردم را گول میزنند و یکی به نام صلح خاک را به چشم مردم خویش میپاشند. هردو دم از تو میزنند!!. پدر! واقعیت این است که هیچیکی از اینها به فکر قوم و ملت خویش نیستند. آی بابه عزیز! کاش از نام، از مقام و از هویت تو استفاده میکردند اما لااقل خدمتی میکردند ولی متاسفانه از میراث تو سو استفاده کردند و مردم خود را برای همیشه تنها گذاشتند و رهایش کردند. در اخیر پدر جان! در بیست و چهارمین سال یاد شهادتت از تو تشکر و یاد تو را گرامی میداریم از اینکه همیشه در کنار مردم خود بودی، خدمت، مقاومت و ایستادگی کردی، مردم خود را تنها نگذاشتی و رهایش نکردی. میتوانم بگویم که فقط تو لایق و شایسته این عنوان «بابه قوم» هستی و بس. والسلام

(
(