خراسان؛ جهنمی بنام افغانستان!
دیری است که سرزمینی تاریخی خراسان را آفت نفاق و بیماری مزمن تحجر و عقبماندگی فراگرفته و رمق حیات و جهش نجات و بیرون رفت از این وضعیت ناگوار و دردآور را از آن گرفته و مردم این سرزمین کهن و تاریخی با مدنیت مثالزدنیشان گرفتار وضعیتی شدهاند که از فرط رنج کشیدن و عذاب دیدن مدام و پیوستهشان، عبرت برای تاریخ و سایر ملل دنیا گردیده است. انحطاط و واپسمانی این سرزمین از زمانی شروع شده که قوم افغان بر اوضاع این سرزمین مسلط و زمام امور را به دست گرفته و حاکم شدهاند. این قوم که اکثریتشان کوچی و بیابانگرد بودند بر اساس همان طبیعت وحشی بیابانگردی و عصبیت قبیلهای خود تمدن تاریخی و مدنیت انسانی این سرزمین را به تاراج برد و انحطاط و تباهی را به ارمغان آوردند. روح این قوم علیرغم اینهمه سال حاکمیت، تا هنوز تلطیف نشده و خشونت حالت طبیعی خود را حفظ کرده و نتوانستهاند که از محیط پیرامون و جهان بیرون خود تاثیر پذیرفته و با کاروان تمدن بشری همراه و دست از قبیله گرایی و خشونتورزی برداشته و به همنوعان خود انسانی نگاه کرده و به همزیستی مسالمتآمیز تن و از مناسبات جنگلی فاصله و به برخوردهای وحشیانه غیرانسانی پایان و به مدنیت و انسانیت رو آورده و این جهنم سوزان برخاسته جهل و تعصبشان را از میان بردارند و سبب آزار و اذیت، تعدی و تجاوز به سایر اقوام ساکن در این سرزمین نگردند.
خراسان دیروز که مهد پرورش شخصیتهای درخشان علمی همچون بوعلی سینا و بستر رویش اندیشههای بزرگ بشری همچون مولانا و جایگاه رشد و بالندگی چهرههای ادبی همچون سنایی غزنوی و جغرافیای جوشش فرهنگی چون مذاهب زرتشت و بودا، و سرزمین تمدن سازی همچون تمدن اسلامی و خلاقیت فرهنگهای پویا و متنوع انسانی بوده است، اینک در قعر ذلت و خواری و درماندگی به سر برده و مردمشان در میان جهنم سوزان و دایمی خود سوخته و ساخته و همواره درد و رنج و عذاب میکشند. با اندک تامل و مختصر اندیشه پیرامون علل انحطاط تاریخی و عقبماندگیهای کنونی متوجه میشویم که وضعیت دیروز و امروز ما معلل به علل تاریخی است. زیرا وقتی تاریخ این سرزمین کهن را مطالعه میکنیم که گهواره تمدن مشرق زمین و کانون جوشان استعدادهای بشری و دریای خروشان خلاقیتهای فرهنگی و رود زلال و روان زایش و بالش اخلاق انسانی بوده و بعد از یک مقطع تاریخی اینقدر به قهقرا و جمود و انحطاط و تباهی رفته که حتی در قرن ۲۱ هم نمیتواند خود را بازسازی کرده و سر پای خود ایستاد شده و راه برود و همچون اندام فلج شده و زمینگیر در جا زده و زار و نزار در انتظار نجات دهندهای میگردد که کسی پیدا شود تا لقمهی به دهناش بیندازد و او بجود. این موجود فلج آنقدر وامانده و مستاصل است که بر خود میشاشد و بر سرگین خود میلولد و با بوی تعفن و پوسیدگی خود نفس میکشد و شب و روز را همچنان مفلوک و متعفن میگذراند. نه میتواند بمیرد و نه میتواند زندگی سالم و انسانی داشته باشد.
پس این وضعیت ناگوار کنونی ابدی و با پیدایش انسان این سرزمین همزاد و همراه نبوده و در طول تحولات و کشمکشهای تاریخی و رخدادهای سیاسی و اجتماعی این عارضه به وجود آمده است. ازاینرو این مساله، یک امر عارضی و یک پدیدهی از روی بدشانسی و بدبیاری تاریخی است. بنابراین این پرسش در ذهن مطرح میگردد که کدام عوامل تاریخی نقش محوری و کلیدی در این انحطاط و عقبماندگی تمدنی داشته که چنین سیر قهقرایی و زمینگیری فلجکننده را موجب شده است؟ وقتی با یک نگاه سرسری و گذرا به عقب مینگریم میبینیم که سرآغاز این دوره فرتوتیت و انحطاط درست از زمانی شروعشده که قوم افغان بر سرنوشت این مردم مسلط گشته و مقدرات این سرزمین و ساکنان آن به دست حاکمان پشتون افتاده است. وقتی باز کمی غور و دقت میکنیم که تا هنوز هم این قوم مانع خلق تمدن و پیشرفت این سرزمین شده و همواره بر ویرانی، بر بادی و خرابی، قتل و کشتارهای دستهجمعی از طریق عملیات انتحاری تاکید ورزیده و با اعمال تبعیض و تعصب در قبال مردم تمدن ساز و خلاق و علم پرور سایر اقوام، مانع رشد و بالندگی و سازندگی کشور گردیده است. از روزی که زمینه سیاسی-اجتماعی برای نامگذاری این کشور به نام افغانستان فراهم گردیده است خراسان هم فغانستان شده و آه و ناله و غریو و دهشت و وحشت، کشتار و جنایت، فساد و تباهی از این کشور رخت برنبسته و همراه همیشگی و دوست صمیمی این کشور و این دیار گردیده است. اینک خراسان زمین نه محل طلوع خورشید که روشنایی به بار بیاورد و نه کرانه برآمدن آفتاب، که گرمای زندگی را هدیه کند و نه افق تابش نور و روشنایی که زندگی، حیات، اندیشه و علم را به ارمغان بیاورد که جهنمی به نام افغانستان است که رنج دایمی، درد همیشگی، محنت عمومی و نکبت افغانی را به ساکنانش هدیه میدهد. افغانستان امروز کشوری همچون سایر کشورها نیست که انسانهای ساکن در آن دست برادری داده و برابر باهم زیست کرده و باهم مشکلات زندگی را حل و رنجهای بشری را کاهش و کشورشان را خانه امن مشترکشان ساختهاند.
اینجا تا هنوز قانون جنگل حکمفرما است. هیچ گروهی زبان گروه دیگر را نمیفهمند. گروه حاکم، حکومتشان نه بر اساس توافق و قرارداد اجتماعی که توسط چنگ و دندانهای تیز و خونین است. تا هنوز یک گروه قومی حتی غرب رفتهها و تحصیلکردههایشان خصلت طبیعی و منش حیوانی دارند. اصلا بهجز زور و حذف فیزیکی و درندهخویی چیزی دیگر را نمیفهمند. عقلها اصلا تعطیل و اندیشهها همه راکد و وضعیت کلا طبیعی است. در این دوره و زمانهای که حتی منحطترین و بیتمدنترین و وحشیترین انسانهای کره زمین به مرحلهی بسیار بالای از پیشرفت و ترقی رسیده و در عرصههای مختلف حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و هنری رشد و طبیعت وحشی را رام کرده و جنگل خویش را تبدیل به بهشت موعود ادیان نموده ما همچنان در جهنمی بنام افغانستان میسوزیم و میسازیم. انگار خداوند ما را به عذاب ابدی در جهنمی به نام افغانستان معذب کرده که چنین طولانی و همواره عذاب میکشیم. نمیدانم که خدا و یا طبیعت دست قاهرش را کی از آستین تاریخ بیرون آورده و به حال ما رحم و قوم حاکم را که برای عذاب دادن مردم، بر این سرزمین مردم مسلط کرده را اصلاح و عقل را در کلهی آنها میکارد تا یک گامی به جلو بردارند معلوم نیست. فعلا که در حسرت بیرون رفت از این وضعیت طبیعی افغانی میسوزیم و میسازیم و های حسرت میخوریم و آه میکشیم!

(
(