کد مطلب : 2100
یکشنبه ۹ ثور ۱۳۹۷ - ۸:۳۳
8674
فاقددیدگاه
احمد فکور

دموکراسی افغانی و پریشان حالی هزارگی

وضعیت هزاره‌ها
«متاسفانه هزاره‌ها با یک برداشت نادرست و محاسبه غلط و ناشی از عدم شناخت سیاست‌های شیطانی و اهداف غیر انسانی کشورهای غربی تمام سازوبرگ دفاعی و حتی ساختارهای گروهی خود را بر هم زدند و شدند دموکرات و خیال می‌کردند که به زودترین فرصت افغانستان هم‌چون کشورهای اروپایی می‌گردد و کابل هم مانند پاریس، لندن و... خواهد شد. اما همین‌قدر هم متوجه نشدند که بالفرض اگر غربی‌ها هم در ادعای پیاده کردن دموکراسی صادق باشند و صادقانه برخورد کنند آیا اقوام ساکن در کشور و در راس آن قوم دارای تاریخ پنج‌هزار ساله پشتون حاضر هستند که از تاریخ پنج هزار ساله جنگ و جنون و جنایت خود دست برداشته و متمدن شوند؟!.»

پس از قتل‌عام و شکست هزاره‌ها  توسط امیر عبدالرحمان، این قوم سالیان دراز سر در لاک فرو برده و سکوت مطلق را در عرصه‌ حیات سیاسی و کنش اجتماعی پیشه کرده بودند. این سکوت و این فرو رفتگی در خود بعد از تجاوز و آغاز قیام علیه دولت کمونیست مشرب در کابل، شکست و این فرو رفتگی در خود، به پایان رسید و هزاره‌ها با سهم فعال در جهاد و مقاومت تبدیل به یکی از از نیروهای فعال و کنش‌گر در صحنه تعیین سرنوشت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی گردیدند. مقاومت غرب کابل، این ذهنیت و این باور را در میان مردم افغانستان به وجود آورد که هر طرح و برنامه و پلانی برای افغانستان بدون در نظر گرفتن هزاره‌ها عقیم مانده و به ثمر نخواهد نشست. از این‌رو بعد از سقوط طالبان و ایجاد نظامی با سازوکار ظاهرا دموکراتیک، برای هزاره‌ها سهمی ۲۰٪ در نظر گرفتند و در دولت موقت، هزاره‌ها شش تا وزیر داشتتند. این رخداد و عدم درک درست از مناسبات سیاسی، اجتماعی در سطح داخلی و بین المللی سبب شد که هزاره‌ها دچار برداشت نادرست و اشتباه‌آمیزی از واقعیت‌های جاری و محیط سیاسی، اجتماعی گردیده و اعتماد بیش ‌از حد و ابلهانه و خوش‌باورانه به سیاست‌های غربی‌ها کرده و نیات و اهداف آنان را نسبت به خود و مناسبات قومی و نزاع‌های تاریخی در کشور درک نکنند.

این عدم درک درست و خطایی تاریخی باعث شد که هم به اصطلاح رییسان بی‌سواد باندهای شخصی هزاره‌ها ذوق زده شده و اسلحه را بر زمین گذاشته و یکباره دموکرات و در ارگ بر سر سفره پر از مکر و فریب نشسته مسحور این سفره رنگین گردد و تمام شعارها، دردهای تاریخی و رنج‌های مبارزاتی مردم خود را فراموش نموده و به عیش‌ و نوش و تصاحب زمین و شهرک‌سازی رو آورد و با این شعار که همواره با کاروان پیروز باید همراه شد در کنار اربابان قدرت و دستگاه ظلم و جنایت باقی بماند و به نظام مشروعیت سیاسی بدهد اما از آن هرگز خدمات اجتماعی مطالبه نکرده و نستاند. تمام قیمت و بهای مبارزاتی و خون‌دل خوردن شهید مزاری خلاصه به حضرت جیب شخصی و عنوان معاونت دوم ریاست جمهوری شد و بس. این روند و سکوت هزاره‌ها در مدت پازده سال سبب گردید که هزاره‌ها در عرصه‌های سیاسی و مشارکت در قدرت نه تنها پیشرفتی نکردند که حتی همان درصد تعیین شده را هم از دست دادند. شش وزارت تبدیل به دو وزارت غیر مهم شد. رییس باندی دیگر به نام محمد محقق از بی‌خاصیتی و معامله‌گری شخصی رقیب‌شان استفاده کرده و شعارهای تند انتقادی داده و موج‌سواری می‌کردند. ناامیدی از خلیلی باعث شد که مردم هزاره رو به محقق آورد و از او در انتخبات مختلف حمایت کنند؛ اما با گذشت زمان اندک، او ابله‌تر و خاین‌تر از سلفش ظاهر گشت.

تا اینکه مردم بعد از بریده شدن گلوی تبسم و همراهانش، آستین بالا زدند و نسل نو پا به میدان نهادند و وارد میدان دادخواهی و مبارزاتی گردیده و جنبش تبسم و روشنایی را شکل دادند. این تجربه هم نشان داد که ما هزاره‌ها هم از خود شناخت درست و دقیق نداشته‌ایم و هم از مناسبات قدرت و سیاست در سطح ملی و بین المللی برداشت درست، شناخت عمیق، تحلیل واقع‌بینانه نداشته‌ایم. جنبش مدنی در کشور‌های که از نظر تاریخی به مرحله‌ی از مدنیت رسیده باشند ابزار کارساز و مفیدی است که تغییر سیاسی و اجتماعی را کم هزینه و تعیین سرنوشت را بدون خون‌ریزی و پرداخت هزینه‌های کلان و کمر شکن ممکن می‌سازد؛ اما در کشوری مثل افغانستان که تا هنوز اکثریت مردم‌شان در وضعیت طبیعی به سر برده و هیچ حرکت تاریخی و گامی به سمت و سوی مدنیت بر نداشته استفاده از سازوکار مبارزات مدنی کار بی‌حاصل و مبارزه بی‌نتیجه خواهد بود. چنانچه تا هنوز تجربه نشان داده است هرچه ما صبر و انتظار را در پیش بگیریم بیش‌تر کشته شده و عرصه‌ها بر ما تنگ‌تر خواهد شد و زیان بیشتری خواهیم کرد.

دموکراسی تحمیلی در افغانستان فقط صورت دموکراسی را دارد اما از سیرت دموکراسی خبری نیست که نیست.! دموکراسی مانند کالای مادی نیست که با وارد کردن چند دلال و تجار سیاسی، زود و بدون مقاومت و رشد فکری، تکامل روحی و سلامت روانی، مصرف شود و مردم زود همچون کالاهای وارداتی آن را دریافت کرده و مورد استفاده قرار بدهند. هزاره‌ها به خاطر نداشتن فهم عمیق و نتوانستن پیش‌بینی دقیق از روند تحولات سیاسی گرفتار بلاهت تاریخی و اسیر دام‌های تا حدودی خود گسترانیده خویش گردیده و در میان توفانی از حوادث و رخدادهای ناگوار دست‌و پا می‌زنند. هزاره‌ها فکر می‌کردند که هر چه بیشتر به علم آموزی رو بیاورند و برای کشور خود مصدر خدمت شوند موفق‌تر و پیروزتر خواهند بود؛ اما این شعور اجتماعی را نداشتند که درک کنند که محیط افغانستان یک شبه و مجاهدان از ترس غربی‌ها دموکرات شده‌اند و هیچ تغییری در اندیشه‌ها و هیچ اصلاحی در نگرش‌هایشان نیامده است (چون در افغانستان، خصوصا در میان یک قوم خاص اساسا اندیشیدن تعطیل است). این‌ها فقط ظاهر خود را به خاطر وفق دادن با شرایط جدید، تغییر داده و قیافه عوض کرده و هیچ تغییر و جهشی درونی رخ نداده و انسان افغانی تا هنوز همان انسان‌های طبیعی هستند و با مدنیت و عقلانیت و انسانیت سالیان درازی فاصله دارند.

این بی‌شعوری و این بی‌تدبیری و البته خیانت تیکه‌داران قومی، سبب گردیده که امروز مردم هزار‌ه مظلوم‌ترین، بی‌دفاع‌ترین، بی‌برنامه‌ترین، متفرق‌ترین و سردرگم‌ترین مردم در درون افغانستان باشند. هر روز قربانی می‌شوند بدون آنکه بتوانند یک دست‌وپایی بزنند. این وضعیت بسیار رقت‌بار و ناراحت کننده و خطرناک است. در شرایط فعلی نه شیوه کنش زمان طالبان و پسا جهاد را می‌توانند از خود بروز بدهند چرا که کاملا در این زمینه خلع سلاح سخت و نرم شده‌اند و امکان فعال شدن و سر پا ایستادن مثل گذشته را از دست داده‌اند و نه شرایط سیاسی و روند تاریخی، به گونه‌ای پیش می‌رود که روزنه‌ای به سوی آینده سو سو کند.

متاسفانه هزاره‌ها با یک برداشت نادرست و محاسبه غلط و ناشی از عدم شناخت سیاست‌های شیطانی و اهداف غیر انسانی کشورهای غربی تمام سازوبرگ دفاعی و حتی ساختارهای گروهی خود را بر هم زدند و شدند دموکرات و خیال می‌کردند که به زودترین فرصت افغانستان هم‌چون کشورهای اروپایی می‌گردد و کابل هم مانند پاریس، لندن و… خواهد شد. اما همین‌قدر هم متوجه نشدند که بالفرض اگر غربی‌ها هم در ادعای پیاده کردن دموکراسی صادق باشند و صادقانه برخورد کنند آیا اقوام ساکن در کشور و در راس آن قوم دارای تاریخ پنج‌هزار ساله پشتون حاضر هستند که از تاریخ پنج هزار ساله جنگ و جنون و جنایت خود دست برداشته و متمدن شوند؟!. لذاست که هزاره‌ها امروز هر چه می‌کشند از بی‌شعوری خودشان است. کسانی که محیط زیست طبیعی و اجتماعی خود را درست نشناسند فاقد شعور محسوب می‌شوند! در میان ما هزاره‌ها علی‌رغم رشد کمی سواد، رشد کیفی بی‌شعوری زیاد بوده است. الان بزرگترین رنج و درد ما مردم، بی‌شعوری و بلاهت اجتماعی ماست. تا مردم هزاره‌ بر این بی‌شعوری خود آگاه نگشته و سعی نکنند که شعور اجتماعی پیدا نمایند از این مصایب و بلاها و سردگمی‌ها خارج نخواهند شد.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما