کد مطلب : 2059
پنج شنبه ۳ حوت ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۲
10312
فاقددیدگاه
غلام سخی حلامیس

عسکر وفادار سرور دانش

نقد بودا
«اسد بودا، ادعا نموده است که: «در روز دوم اسد فقط مردم نبودند که به خاک و خون کشیده می‌شدند، اصلِ اعتراضِ مردمی بود که به‌خاک و خون کشیده شد». برخلاف این مدعای اسد بودا، تازه پس از «فاجعه دوم اسد» اصل اعتراض مردمی شکل گرفت. زیرا، پیش از آن در نزد هواداران جنبش روشنایی، صورت‌بندی دشمن و دوست امکان‌پذیر نبود. این «فاجعه دهمزنگ» بود که علیرغم بار تراژیکش، برای نخستین بار ثابت ساخت که؛ چه کسانی نسبت به آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ی مردم هزاره، تعهد دارند و چه کسانی تعهد لازم را در برابر سرنوشت مردم هزاره ندارند.»

اسد بودا، یادداشتی نوشته است زیر نام: «دسته‌های عزاداری». در این یادداشت، آقای بودا بر این باور است که؛ «در روز دوم اسد فقط مردم نبودند که به خاک و خون کشیده می‌شدند، اصلِ اعتراضِ مردمی بود که به‌خاک و خون کشیده شد. کمر اعتراض شکست. ازآن‌پس اعتراضی وجود نداشته است». برای این‌که، جناب بودا این باور خود را مستدل سازد؛ به مواردی چون، «توپ غیبی» که مردم هزاره در عصر عبدالرحمن بدان باور داشتند، و دعای فرج و شعار پیروزیِ خون بر شمشیر؛ اشاره نموده است.

اسد بودا نوشته است: «اگر صدها سال خواندن «دُعایِ فَرَج» می‌توانست جهان تاریک و پر از ظلم را با نور برابری و عدالت روشن و قابل سکونت و پر از عدل و داد کند، ماتم‌فروشی و راه‌اندازی دسته‌های عزا و ماتم نیز می‌توانستند برای مردم هزاره عدالت بیاورد. دنیای واقعیتْ اما مثل دنیای اوهام نرم و ابریشمین نیست، سخت و متصلب است. نه باور به توپِ غیبی دم بلای قتل‌عام امیر عبدالرحمن را گرفت، نه صدها سال دعای فرج و شعار پیروزیِ خون بر شمشیر جهان را پر از عدل و داد کرد و نه ماتم‌فروشی و راه‌اندازی دسته‌های عزا بلاهای امروز و آینده را دور می‌کند. این جیغ‌ودادهای نمایشی و بی‌هدف فقط کاربرد معنای مناسکی دارند و ماتم فروشان مشتریان بازار ماتم تلاش می‌کنند نوحه‌خوانی و دسته‌های عزاداریِ عاشورا به اشکالِ دیگر بازتولید کنند.»

در مورد این یادداشت آقای بودا، نکاتی قابل‌یادآوری است:

۱ـ اسد بودا، ادعا نموده است که: «در روز دوم اسد فقط مردم نبودند که به خاک و خون کشیده می‌شدند، اصلِ اعتراضِ مردمی بود که به‌خاک و خون کشیده شد». برخلاف این مدعای اسد بودا، تازه پس از «فاجعه دوم اسد» اصل اعتراض مردمی شکل گرفت. زیرا، پیش از آن در نزد هواداران جنبش روشنایی، صورت‌بندی دشمن و دوست امکان‌پذیر نبود. این «فاجعه دهمزنگ» بود که علیرغم بار تراژیکش، برای نخستین بار ثابت ساخت که؛ چه کسانی نسبت به آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ی مردم هزاره، تعهد دارند و چه کساانی تعهد لازم را در برابر سرنوشت مردم هزاره ندارند. عریان‌تر، از این نمی‌شود که فردای فاجعه دوم اسد؛ «گلادیاتورهای قلم» (تعبیر از عظیم بشرمل)، دست به ترویج بداخلاقی زدند و بار نخست در تمام تاریخ، انسان‌هایی یافت شدند که به‌جای محکوم نمودن قاتل دست به محاکمه مقتول زدند. این همان، بار افشاگر «جنبش روشنایی» است، که پرده از صورت انسان‌هایی «پول‌پرست» و آن‌هایی که صرفا برای آن به کاروان جنبش روشنایی پیوسته بودند که یا اندکی «سرمایه مادی» نصیبشان شوند و یا در کاخ‌های زورمندان قومی استخدام شوند، برمی‌گیرد. البته، «گلادیاتورهای قلم» تا حدی در این امر، پیروز نیز بوده است. دیری نپایید، که بسیاری از کسانی که شب و روز در دفاع از جنبش روشنایی قلم می‌زدند، به‌یک‌باره تغییر جهت دادند. و به مخالفان پر و پا قرص این جنبش تبدیل شدند. من مثل آقای بودا، بی خریطه فیر نمی‌کنم. به آن عده از کسانی که می‌خواهند برای اثبات این مدعایم سند بیاورم؛ ارجاع می‌دهم به نوشتارهایی آن هنگامه‌ها؛ که جناب اسد بودا به‌عنوان «عسکر وفادار سرور دانش» استخدام نشده بود. (لازم به ذکر است که تعبیر «عسکر وفادار» از خود اسد بودا است. که باری در مورد اسدالله سعادتی به‌کاربرده بود). در آن هنگامه‌های که امید می‌رفت از ناحیه جنبش روشنایی امکان آن باشد که بتوان به‌آسانی به چهره معروف تبدیل شد، و از این رهگذر به نان و نوا رسید؛ همین جناب بودا چنان جانانه قلم می‌زد که توگویی یکی از متعهدترین نویسندگان تاریخ هزاره است. اما، در آن دم که ثابت شد جنبش روشنایی؛ جنبش مردمی است و رهبران سیاسی از همراهی با این جنبش دست کشیدند. گلادیاتورهای قلم ما نیز به‌یک‌باره تمام حرف‌وحدیث‌هایشان را فراموش نموده و در صف متخاصم جنبش روشنایی ایستادند. برای آن‌ها، مانورهای خیابانی جنبش روشنایی نه حضور واقعی «تاریخ در خیابان» بلکه به «دسته‌های عزاداری» مبدل گردید.

درست است، که «فاجعه دوم اسد» یک فاجعه مرگبار بود و تکرار تاریخ قتل‌عام. ولی، این‌یک امر قبول‌شده در دنیا است، که هرازگاهی مدنی‌ترین تظاهرات به خشونت کشانیده می‌شود و بارها اتفاق افتاده که بسیاری از کادرهای تحصیل یافته یک جامعه درصحنه تظاهرات، از بین برود. همان‌گونه، که در دهمزنگ اتفاق افتاد. اما، نمی‌توان «ضایعه‌های انسانی» را ملاک برحق بودن یا عدم برحق بودن جنبش مدنی دانست. مبنای برحق بودن یک جنبش، برحق بودن مطالبات آن است. و بدون تردید، همه باور داریم که مطالبات جنبش روشنایی برحق و انسانی است. ناب‌ترین اعتراض، زمانی شکل گرفت که رهبران سیاسی صحنه را خالی کردند و تنها مردم در خیابان باقی ماندند. اگر مبنای اعتراض را حضور مردم بدانیم؛ این سخن اسد بودا بی‌مورد است، که: «در روز دوم اسد فقط مردم نبودند که به خاک و خون کشیده می‌شدند، اصلِ اعتراضِ مردمی بود که به‌خاک و خون کشیده شد». زیرا، مردم هم چنان درصحنه باقی ماندند و غیر از چند رهبر سیاسی و گاردهای فرهنگی‌شان، صحنه را کسی خالی نکردند. اگر معیار اعتراض را حضور رهبران سیاسی بدانیم؛ همان تظاهرات دوم اسد نیز «اعتراض واقعی» نبود؛ زیرا کریم خلیلی شب پیش از تظاهرات از صف مردم جداشده بود.

۲ـ اسد بودا می‌نویسد: «این تصور که اگر خوب ‌بودنتان را به جهانیان اثبات کنید، آن‌ها در دفاع از شما بر خواهند خواست، از بنیاد خطاست و در جهانِ مبتنی بر منافع جایگاهی ندارد». در اینجا می‌توان تذکر داد، که «تظاهرات مهاجرین» در کشورهای اروپایی بر این مبنا شکل نگرفته است؛ که فی‌المثل از این طریق مردم هزاره خوب بودنشان را به جهانیان ثابت کنند و معیار خوب بودن هم تظاهرات خیابانی باشد. مخاطبان تظاهرات هزاره‌ها از بامیان تا کابل و هرات و بلخ و از کانبرا تا لندن و مونیخ، جامعه جهانی و سازمان‌های مدافع حقوق بشر است: سازمان‌های که شعارهای دموکراسی و حقوق بشر آن گوش فلک را کر کرده است، باید بدانند که در افغانستان تبعیض سیستماتیک علیه مردم هزاره اعمال می‌شود. نمی‌دانم، آیا چند هزار دلار آمریکایی، که از سوی معاونت دوم ریاست جمهوری به‌حساب اسد بودا واریز می‌شود، می‌ارزد که آدم خلاف ندای وجدانش شنا کند و به تحریف واقعیت بپردازد؟ اگر خلط مبحث در کار نباشد کیست که نداند، به راه‌اندازی یک تظاهرات مدنی در قلب اروپا به‌مراتب کاراتر است از شکل‌گیری چند تظاهرات در بامیان و کابل؟

۳ـ آقای بودا نگاشته است که: «درهرصورت، تاریخ پیروزی برنامه‌ریزی، بر بی‌برنامگی است و برنامه راه زندگی. مردمی که برنامه ندارند، محکوم به‌ شکست‌اند. حرکت‌های کور و بی‌برنامه و غوغاهای نیمه‌روز ره به‌جایی نبرده است و نمی‌برد». اگر سخن از «برنامه» و «بی‌برنامگی» باشد؛ آیا این درست است که؛ مثلا جنبش روشنایی را بی‌برنامه بدانیم و تظاهرات درخشان این جنبش را در قلب کشورهای اروپایی، حرکت‌های کور و غوغاهای نیمه‌روزه؟ اگر جنبش برنامه ندارد پس این‌همه تظاهرات در کشورهای اروپایی توسط کی‌ها برگزار می‌شود؟ آیا دست غیبی در کار است که یک عده بی‌برنامه را در پرتجمع‌ترین شهرهای جهان گرد هم درمی‌آورد و تظاهرات شکل می‌گیرد؟ اساسا، آقای بودا می‌داند که برنامه یعنی چه؟ آیا این فقط سرور دانش این سیاست‌مدار شکست‌خورده است که برنامه دارد و دیگران از این امر الوهی نمی‌تواند برخوردار باشد، یا اینکه برنامه توسط انسان طراحی می‌شود و امری است قابل‌لمس و قابل بازتولید؟

باری سرور دانش، همان‌گونه که یک شخصیت موفق علمی است؛ شخصیت موفق سیاسی نیست. دانش، یک سیاست‌مدار شکست‌خورده است. او کارنامه‌ای مثبت در سیاست ندارد. باری، برای درک بهتر این شخصیت منفعل، ارجاع می‌دهم به سلسله روایت‌های عزیز رویش زیر نام «روایت یک انتخاب»، که در روزنامه جامعه بازنشر شده است. روایت یک انتخاب، درحالی‌که تصویرهای واقع‌بینانه از برخی از تاثیرگذارترین سیاست‌مداران افغانستان را به آفتاب گذاشته است؛ تصویرگر چهره واقعی سرور دانش نیز است. بنابراین، آقای بودا رفیقم، یک مورد را نشان دهد که از وجود چیزی به نام «برنامه» در کارنامه سرور دانش خبر دهد؟

۴ ـ اسد بودا، مدعی است که: «این جیغ‌ودادهای نمایشی و بی‌هدف فقط کاربرد معنای مناسکی دارند و ماتم فروشان مشتریان بازار ماتم تلاش می‌کنند نوحه‌خوانی و دسته‌های عزاداریِ عاشورا به اشکالِ دیگر بازتولید کنند». باری، از سوی کسی که «ترانه خیابان» را اجرا کرده است،

(«خیابان با من و تو دیدنی است          به دیوار ستمگر چیدنی است

در آغوش خیابان‌ها رها شو                   عدالت دادنی نیست، خواستنی است»)؛

 اندکی پارادوکسیکال می‌نماید که مدنی‌ترین مانورهای خیابانی جهان معاصر را «جیغ‌وداد نمایشی» و «بازتولید دسته‌های عزاداری عاشورا» بخواند. یک مورد را اما، باید در نظر داشت که زیربنای تمام تحلیل‌های اسد بودا؛ ضدیت با اسلام و ارزش‌های دینی است. بودا، تمام بدبختی‌های جهان شرق را به اسلام نسبت می‌دهد. این بنیادگرایی روشنفکری ریشه در همان دوران طلبگی اسد بودا دارد. باری، در دوران طلبگی وی در ایران، آن‌قدر عقده نسبت به دین در ذهنیت بودا جا گرفته است، که اکنون می‌توان در چیغ و فحش‌های فیس‌بوکی وی مشاهده کرد. شاید، اسد بودا مدعی باشد که دارد «اسلام» را نقد می‌کند. ولی، واقعیت امر این است که اسلام را با چند فحش نامه فیس‌بوکی نمی‌توان نقد کرد. فحش نامه فیس‌بوکی فقط می‌تواند؛ در حد تسکین‌دهنده درد باشد. و حس دشمنی جناب بودا نسبت به اسلام را ارضا کند. بیش‌تر از این ظرفیت ندارد.

باری، اسلام اگر قابل نقد هم باشد. با امکانات اسد بودا، قابل نقد نیست. اسد بودا، چند روزی در حوزه علمیه قم درس دینی خوانده و در حواشی این درس‌ها کتاب‌های نیچه و آدورنو و روشنفکران چپ ایران را نیز مطالعه نموده است. الآن، اما فکر می‌کند دارد در آسمان پرواز می‌کند. این حس بیش‌ازپیش به توهم وی می‌افزاید. این اکت و اداهای روشنفکرانه، در مورد کسی، که بی‌شرمانه مبناهای نظری مقاله «در باب توحش صرب‌ها» نوشته مراد فرهاد پور را می‌دزدد و آن را در مقاله «فرضیه در باب توحش پشتون‌ها» پیاده می‌کند، خنده‌دار می‌نماید. البته، از این دزدی‌هایی روشنفکرانه در جامعه افغانستانی کم اتفاق نیفتاده است، و شاید اسد رفیقم هم مقصر نباشد. راز بدبختی ما، در همین مورد نهفته است، که به‌جای تولید فکر به دزدیدن فکر مبادرت می‌ورزیم.

برخی از سطور این نوشتار، اندکی تلخ می‌نماید؛ اما امیدوارم نگاه انتقادی همیشه خوش‌آیند باشد. به‌جای تعریف و تمجیدهای میان‌تهی که اثرات پرباد کننده دارد و بیش‌ازپیش بر توهم دانایی می‌افزاید؛ بیاییم یکدیگر را بی‌رحمانه موردبررسی قرار دهیم. والسلام. نامه تمام.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما