کد مطلب : 2030
شنبه ۱۴ دلو ۱۳۹۶ - ۱:۰۸
21631
فاقددیدگاه
عارف پیمان

روایت جانکاه ناامیدی!

ترس و ناامیدی
«چه قدر خسته و ناامیدکننده است، وقتی برای نجات قریه و سرزمینت آستین بالا زده و با تمام توان خویش به مبارزه‌ای بی‌امان پرداخته باشی و اهالی قریه در میان امواج خروشان توفان دست‌وپا بزنند و پیوسته و یکی پس از دیگری غرق بشوند اما کدخدایان و ناخدایان مدعی نجات و رهایی به خیانت مشغول و در فکر تاراج اموال و غارت هست و بود مردم‌ باشند. ناامیدکننده‌تر از آن این است که مردم وحشت‌زده و توفان گرفته نیز ندانند و چون رمه‌ی هراسناک و رم کرده به‌جای فرار از گرگان به‌ آن‌ها پناه برده و توان تشخیص گرگ و چوپان را ازدست‌داده باشند و با پای خویش به‌سوی مرگ و نابودی خویش قدم بردارند.»

مدتی است که یاس دهشتناک و نومیدی وحشتناکی در ضمیر وجودم لانه گزیده و چون خوره از درون همواره روح و روان مرا آزار داده و می‌فرساید. به همان میزان که امید و امیدواری مایه ادامه حیات و عامل تلاش و کوشش برای رسیدن به مقصد و هدف نهایی است به همان میزان نومیدی مایه مرگ و ماندن و پوسیدن و ویرانگری است. ویرانگرتر از نیروی نومیدی و از دست دادن امید برای ادامه حیات و تقلا و تلاش و پویایی شاید نیروی نباشد. ناامیدی نیروی ویرانگری است که انسان را از درون ویران کرده و هستی انسان را به‌سوی نابودی سوق داده و از میان برمی‌دارد. مدتی است که احساس می‌کنم قریه و آبادی‌ام را سیلاب ویرانگر با توفان خشمناک و صاعقه‌های دل‌خراش و بادهای وحشی دربر گرفته و هست و بود و داروندارمان را به یغما برده و می‌بلعد و تمام تقلاها، دست‌وپا زدن‌ها، دادوفریادهای اهل قریه‌مان ره به‌جای نبرده و هرلحظه و هر آن محاصره و احاطه سیلاب و توفان بر سرنوشت  خسته و درمانده‌مان بیشتر از پیش گشته و تمام مردم بیم هلاک شدن و از میان رفتنشان می‌رود.

چه قدر خسته و ناامیدکننده است، وقتی برای نجات قریه و سرزمینت آستین بالا زده و با تمام توان خویش به مبارزه‌ای بی‌امان پرداخته باشی و اهالی قریه در میان امواج خروشان توفان دست‌وپا بزنند و پیوسته و یکی پس از دیگری غرق بشوند اما  کدخدایان و ناخدایان مدعی نجات و رهایی به خیانت مشغول و در فکر تاراج اموال و غارت هست و بود مردم‌ باشند. ناامیدکننده‌تر از آن این است که مردم وحشت‌زده و توفان گرفته نیز ندانند و چون رمه‌ی هراسناک و رم کرده به‌جای فرار از گرگان به‌ آن‌ها پناه برده و توان تشخیص گرگ و چوپان را ازدست‌داده باشند و با پای خویش به‌سوی مرگ و نابودی خویش قدم بردارند. قریه‌ام را مدت‌هاست که توفان خون و جنون، انتحار و انفجار، خیانت و جنایت گرفته است. این وضعیت، وضعیتی است که نوک هیچ قلم و خیال هیچ هنرمندی توان به تصویر کشیدن عمق فاجعه و روایت زوایای پیدا و پنهان این حادثه را ندارد. من از این بابت به بن‌بست برخورده و مات و مبهوت و ناامید از پیدایش هیچ روزنه‌ و گشوده شدن هیچ پنجره‌ی گشته و امید نجات و انتظار دمیدن صبح رهایی از افق فردا را ازدست‌داده و در خویش مرده و مانده‌ام. من هرچند نفس می‌کشم اما از نظر اجتماعی مرده‌ام زیرا امید اجتماعی خویش را ازدست‌داده‌ام. امید اجتماعی را نمی‌توان خود انسان خلق کرده و بیافریند. باید جامعه این امید را در انسان به وجود آورده و به بار بنشاند، اما آفت و سیلابی که دامن‌گیر جامعه گردیده و توفانی که قریه را در زیر چتر سلطه و سیطره خویش گرفته و فساد و تباهی‌ای که مردم را در چنبره قدرت قاهر خویش گرفته است تمام روزنه‌های رو به آسمان را بسته و تمام پنجره‌های رو به خیابان را مسدود نموده و نفس کشیدن نسیم زمان و آواز خواندن مرغ امید و بال‌وپر زدن‌ قناری حیات را محال کرده و اینک فضا، فضای مرگ، کشتار، درندگی، خون و جنون است.

روایت امروز قریه و دهکده من روایت حیات و زندگی و عشق و امید به فردا نیست که روایت قساوت، جنایت، خودکشی و دیگر کشی است و سخن در این برهوت از کشتن و مردن و بردن و دزدیدن و چاپیدن و ناامیدی است و بس. من هم دارم از همین وضعیت روایت می‌کنم. روایت از یک ناامیدی اجتماعی که مرا به سمت‌وسوی نیستی و نابودی کشانده است. اما اینکه چرا به چنین روایتی دست می‌زنم؟ خودم هم نمی‌دانم!؟ شاید در زیر انبوهی این ناامیدی امیدی آواز ‌می‌خواند و ناامیدی را به روایت می‌گیرد و شاید روزی خودش از زیر لایه‌های ضخیم و پنهان ناامیدی سرک کشیده و دوباره بروید و ببالد و بدرخشد و بتابد و حیات، شورونشاط را در کویر خشک ناامیدی بگستراند و باز سرود عشق و نوای امید را سر داده و زمزمه حیات و موسیقی رویش و سرمستی خیزش و رقص جوشش را به ارمغان آورد. نمی‌دانم! اما شاید نفس این روایت تقلای برای ادامه حیات و گشودن روزنه‌ی برای نجات باشد. آری همین‌که دست‌وپا می‌زنم و ناامیدی را به روایت می‌گیرم خودش نشانگر این است که تا هنوز در من نیروی زندگی و اکسیر رهایی برای زنده‌بودن و زنده ماندن و زنده کردن وجود دارد. روایت ناامیدی خودش امید است و نالیدن از درد خودش درگیر شدن و مبارزه کردن با درد است. پس این روایت همچنان سبز و شکوفا باد.

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما