از اراده مردن تا اراده میراندن!
سیاست رود جاری است که هر پیچوخمی آن چهرههای متفاوت از پیچ دیگرش داشته و با منطق و زبان خاصی زمانهاش را در برمیگیرد. اما در افغانستان بااینکه چهرههای سیاست هرازگاهی رنگ بدل کرده، و با زبانی چون دموکراسی داد سخن داده است، ولی منطق آن، با یکرویه هرروز خشنتر از روز دیگر به تثبیت هویت استبدادی خود، فاجعهآفرین شده است. سیاست در آبخیزهای قومی افغانستان، سالها است که از یک منطق پیروی میکند و آن کشتن و امتیاز گرفتن، نسلکشی و فاجعهآفرینی و در کل حاکمیت و تخریب را به هم عجین کرده است. اگر درست بنگریم این منطق حاصل دو نگاه قبیلهگرایی داخلی و تفرقهافکنی فرا داخلی است. قبیلهنگرهای داخلی به تثبیت حاکمیت میاندیشند، و مداخلهگران منطقهی و فرا منطقهی در شعاع شعلههای آتش جنگ قومی و اختلافافکنیهای تباری، منافع سیاسیشان را رصد میکنند. برآیند قطعی و مسلم تلفیق این دو روش و منش سیاسی، بیارادگی مردم افغانستان در تعیین سرنوشتشان، خلق فجایع انسانی و پدیده نسلکشی از یک تبار خاص را،حتمی و گریزناپذیر ساخته است.
ما امروز محکوم به بیارادگی مطلقیم؛ از انتخابات گرفته تا مبارزه با فساد، و از تامین امنیت تا مدیریت جنگ و ویرانی، نا ارادگی بر ما حاکم است. البته دولت در عین بیارادگی، هم نگاه با گروههای تروریستی شریک تباریشان در یک اراده مشترکاند و آن، نسلکشی هزارهها است. اوضاع سیاسی کشور به گونه پیش میرود و یا بهپیش برده میشود که ناامنی، جنگ و خونریزی، کشتارها و قتلعامهای بیرحمانه، فجایع انسانی و نسلکشی، مردن و میراندن، تخریب و ویرانی، منطق سیاسی ما را در عین نا ارادگی ما رقمزده است. جا بهجای جغرافیای جنگ، شکلدهی گروههای مختلف تروریستی و حمایتهای مالی و تسلیحاتی از آنها، تعیینکننده و هم تثبیتکننده منطق” بکش و امتیاز بگیر” سیاست در افغانستان است. اگر هسته اولیهی این منطق، عوامل داخلی و قومی نگری به سیاست است، نگاه ابزاری و استحماری عوامل خارجی نیز این منطق را بیشازپیش تشدید کرده است. پس همانگونه که اداره کشور از اراده ما خارج است، اراده مرگ و مردن و میراندن نیز همه در نا ارادگی ما محقق میشود.
حال که اینگونه است چرا ما مردن را بیش از میراندن برگزیدهایم؟ هرچند دردآور است که در عین بیارادگی، جنگ و مسلح سازی را اراده کنیم، اما بههیچوجه معقول نیست و شاید خلاف فطرت انسانی باشد که ماتمزدگی تاریخی، نسلکشیهای مانند جلریز، زابل، دهمزنگ و فاجعه دردناک میرزاولنگ اراده جمعی ما را تنها به اراده مردن تقلیل دهند. عمق فجایع مذکور در حد هشدار جدی است؛ خطاب به رهبران هزاره که اراده مردن را کنار بگذارید، و به ما میفهماند که اراده ماتمزدگی بس است. چه فجایعی دردناکتر از دهمزنگ، و کدام نسلکشیهای آشکارتر و رقتبارتر از میرزاولنگ رخ دهند که انتخاب غیر از مرگ و ماتم داشته باشیم؟ پس از فاجعه میرزاولنگ، ارادهای غیر از اراده مردن بیشتر دلگرفته است؛ گویا که منطق سیاست در افغانستان کمکم برای مردم ما فهم شده است و اراده مردن و ماتمزدگی به اراده میراندن و مسلح شدن در حال قالب گرفتن است. اراده مسلح شدن و میراندن در عین که در بیارادگی ما جان میگیرند، ممکن است آخرین راهحل سیاسی نباشد، اما به نظر میرسد که آخرین انتخاب ما در عین بی انتخابی است؛ زیرا که هزارهها مدنیت را برای همه ثابت کردند، ولی در فضای مدنیت مردند و ماتم گرفتند. این نشان میدهد که منطق سیاست مدنیت نبوده و ما بیاراده و اشتباهی وارد آن شدهایم.
پس نا اراده بهجای میرسیم که بهطور اضطرار اراده میراندن ضرورت مییابد. اما آیا صرف مسلح شدن و مسلح سازی کافی است؟ مسلما هدف از مسلح سازی در عین بیارادگی، پیشگیری از فجایع انسانی و نسلکشی هزارهها و دفاع از ناموس و حیثیت مردم است و این با صرف اراده میراندن یا ایجاد اراده میراندن کفایت نمیکند، بلکه نظم و ساماندهی اراده عمومی میراندن را نیز ضروری میسازد. انتظام اراده عمومی ممکن است در قالب شورای سرتاسری نظامی هزاره یا چیزی دیگر نام بگیرد، ولی مهم ساماندهی آن در شرایط که عزم عمومی به میراندن ما جزم شده است، ضرورت مضاعف پیدا میکند. این ضرورت از هیچچیزی جز منطق سیاست در افغانستان ناشی نمیشود. منطق سیاست از رود قبیله جاری است و لذا قبیلهگرایان این رود را با خون هزاره تازه نگهداشته و تصور میکنند که این رود بدون خون هزارهها خشکیده است. با فاجعه میرزاولنگ و کشتار دستهجمعی در این منطقه ماتمزده بیشازپیش رود قبیله خونگرفته است. پس باید اراده میراندن به ما بیش از هرزمانی دیگر قوت گرفته باشد، و ما از اراده مردن به اراده میراندن در عین بیارادگی مصمم شده باشیم. چراکه ممکن است روزی رود قبیله از خون هزاره تهنشین شده و بخشکد، چون دیگر هزارهای وجود نخواهد داشت.!!

(
(