هزارهها، واگرایی و مرجعیت سیاسی
تجربه تاریخی و رویکرد علمی بیانگر این است که هر قومی که مورد ستم و تبعیض قرار میگیرد و هر ملتی که به تاراج میرود، فشارها و تهدیدهای بیرونی سبب انسجام درونی و همگرایی همگانی میان افراد آن میشود تا با هماهنگی و همدلی، انسجام و اتحاد در برابر نیروی متجاوز و ویرانگر بیرونی ایستاده و از حیات جمعی و سرنوشت اشتراکی خود دفاع کنند و ذلت و حقارت را به فرصت و نعمت مبدل سازند. اما هزارهها از این قاعده مستثنا هستند؛ چون هرچه از مبدای تاریخ تبعیض هزاره به این دوره و زمانه نزدیکتر میشویم و هرچه تحقیر و تعصب بیشتر میبینیم و هرچه ذلت و نکبتی بیشتر بر ما روا داشته میشود، واگرایی و پراکندگی ما بیشتر و نفاق و تفرقه گسترش پیدا میکند.!! پرسش این است که چرا ما به این واگرایی و پراکندگی گرفتاریم؟ چرا هرچه ما بیشتر و هدفمندانهتر کشته میشویم یک عده به جای کلان نگری و ملاحظه سرنوشت جمعی باز ساز ناسازگاری میزنند و باز با طبل اختلاف و تفرقه میرقصند؟ خاستگاه این اختلاف و تفرقه در کدام زمینهی ریشه دارد؟
باورم این است که پراکندگی جغرافیایی، نبود رسانه جمعی و مهمتر از همه فقدان مرجعیت سیاسی عواملی هستند که دستبهدست هم دادهاند تا این هویت چهلتکه، پراکنده و واگرا را به وجود آورند. زیرا جغرافیای زندگی هزارهها که چون جزیرههای جدا افتاده در میان اقوام است، سبب بیخبری، بیاحساسی و بیربطی به گونهی شده است که درد هزارهِ غوری و سمنگانی دیگر درد هزاره بلخ و بامیانی و مالستانی نیست. ذلت و حقارت انسان هزاره ناهور و بهسود به دست کوچیهای دورهگرد،احساس حقارت برای هزاره جاغوری، دایکندی و دایچوپان نیست. تیرباران شدن عروس فیروزکوهی برای هزارههای مناطق دیگر یک حسرت زودگذر و یک تاسف رقیق عاطفی بود که نتوانست وجدان جمعی را آزرده کند و واکنش جمعی به وجود آورد.
اسارت نهماهه دختر نهساله در مغاره زابل و شهادت وی توانست تنها و برای اولین بار مردم ما را از لاک فردیت و منیات، کرختی و بیاحساسی بیرون آورد و یک کنش جمعی و یک احساس همدردی مشترک خلق کند. هزارههای سنی و اسماعیلی تقریبا قرابت چندانی با هزاره شیعی نداشتهاند. همانطوری که هزارههای شیعی شباهتی به هزارههای دیگر نداشتهاند. چون سالهاست که مرزهای جغرافیایی آنان را از هم جدا کرده است. احساس و تعلق قلبی از میان آنان رخت بربسته است. دیوار جغرافیایی نهتنها مانع تفکر و اندیشه در باب هویت جمعیشان شده است بلکه دلبستگی و وابستگی آنان را ازهمگسسته است. روشنترین دلیل بر این واگرایی فقدان اعتراض جمعی و واکنش همگانی در برابر تحقیر و توهین، شماتت و بی حیثیت شدن هزارهها در تمام دوران، شاهی، جمهوری، حکومت اسلامی و امارت اسلامی بوده و سکوت خفتبار در دوران دولت و دموکراسی است.
نبود رسانه جمعی نیز فرصت آگاهی و همگرایی را از ما را گرفته بود. شکاف واگرایی، بیگانگی و جدایی را شدت بخشیده بود. غافل از اینکه جغرافیایی طبیعی هویت اصیل انسان هزاره نبوده و نیست. همانطوری که تفاوت مذهبی نمیتواند سبب شکاف و شقاق میان هزارهها بشود. پس روایت پریشانی و آشفتگی ما در کجاست؟ چه شده است که آنهمه عظمت بامیان و کیانیان، آنهمه شوکت غوریان و غزنویان فروریخته و تکههای جدا افتادهی آن هیچ آگاهی و همدلی ندارند؟
بهیقین آنچه این درد دوری و جدایی را شدیدتر کرده است و شقاق و شکاف را وسعت بخشیده است، پراکندگی جغرافیایی و نبود رسانهی جمعی نیست، هرچند که این عوامل نیز در بیگانگی و واگرایی سهم بزرگ داشته و کمک شایانی کرده است ولی آبشخور و رستنگاه این درد وجدان سوز، فقدان مرجعیت سیاسی و نبود یک مرکزیت تصمیمگیری برای هزارهها فارغ از هر منطقه و مذهب است. نبود یک هسته استراتژیک و یک محور تصمیمگیری است که برای قدرت و اقتدار سیاسی هزاره تلاش نموده و از حیثیت و عزت انسان هزاره دفاع کند. با انگشت تدبیر و درایت راه روشنی فراسوی این برهه تاریک و این وضعیت تاسفبار هزاره بگشاید. هرگاه که هزاره منسجم بوده است و هرگاه که مرجعیت سیاسی روشن داشته است کسی به هزاره بیحرمتی نکرده است.
شورای اتفاق اسلامی و مقاومت غرب کابل (حزب وحدت) گواهی روشن بر این ادعاست. اما پانزده سال طلایی دولت و دموکراسی که سرنوشت یک ملت به دست چند لکاته سیاسی و چند لُمپن عیاش قرار گرفت، عزت و حیثیت هزاره بر باد رفت و کرامت انسانی هزاره تاراج شد. حضور وحدت چندپاره و وزرایی آواره در ساختار قدرت، برآیندش، همین نکبتی امروز است که خون جوانان هزاره هدر میرود و ناموس هزاره امنیت ندارد. برآیند رهبری خردمندانه و پهلوانی دو دهه گذشته همین خفت و خواری وزرای است که بدون هیچ خیانتی به جرم خیانت از مقامش عزل میشوند و بدون هیچ بازخواستی مارک فساد و غارت میخورند. رهبران هزاره که مسافر الدوله امروز و پوچاق خوران سیاست شدهاند به جای پیگیری مطالبات مردم به عیاشی و تکثیر ثروت خانوادگی مشغولاند. شریک قدرت و سهامدار سیاست شدهاند تا به اقربای خود خدمت کنند.
از وحدت مزاری دکان سیاست باز کردهاند تا آبروی اجتماعی گدایی کنند. لذا حتی برای مراسم سالگرد شهید مزاری حاضر به وحدت نبوده و نیستند. درد امروز هزاره و نیاز ناگزیر اکنون هزاره مرجعیت سیاسی و مرکزیت تصمیمگیری است تا برای هزاره قدرت و اقتدار خلق و از کرامت و عزت انسان هزاره محافظت کند. چون تاکنون عالیجنابان به جای تحقق این مهم، برای پر کردن حضرت جیب و تکثیر ثروت حضرت فامیلشان تلاش کردهاند. تا زمانی که رهبر و رهبران قومی به جای یک جریان و مرجعیت سیاسی برای سرنوشت هزاره تصمیم بگیرند، هزاره از این بی حیثتی، بیعزتی رهایی نخواهد یافت. تا موقع که یک کتله بزرگ از نخبگان برای سرنوشت هزاره ایجاد نشود که بافکر و دوراندیشی از حقوق شهروندی آنان پاسبانی کنند، قماربازان قومی باز بر میز سیاست قمار خواهند کرد و سرنوشت آنان را با کودنی و ابلهی بهیکباره خواهند باخت.
بنابراین، خرد جمعی و نیاز ضروری امروز هزاره به وجود آوردن مرجعیت سیاسی و مرکزیت سیاسی برای بازی در معادلات قدرت است تا سرنوشت یک قوم چوب سوخت بازار سیاست یک فرد و دو فرد نشود. و از طرفی هم این مردماند که باید انتخاب کنند که آیا باید راه عدالت و بازیابی حیثیت مجدد هزاره را در پیش بگیرند یا به همین ذلت و بیحیثیتی رضایت دهند.! اما بهیقین نسل امروز که چشمان باز و بیدار جامعهاند، نمیتوانند چون اجداد خود با بردگی زندگی کنند. لذا ناگزیر راه مبارزه را در پیشگرفته و مسیر آزادی را خواهند پیمود. راه واقعی برای بیرون رفت از این گردونه واگرایی و آشفتگی، مرجعیت سیاسی و جریان عدالتخواهی جنبش روشنایی است. چون مناسبترین پاسخ نیاز امروز انسان هزاره همین است. برای اینکه میتواند بهخوبی از مطالبات مردم حفاظت کند و چون نخبگان هزاره در آن میتوانند راههای نارفتهی را برای مردم بگشایند و همچنین میتوانند تمام هزارهها را در هر نقطه جهان و از هر مذهبی بهسوی همدلی و همسوی فرابخوانند و احساس اعتماد و تعلق ایجاد کنند و چون میتوانند زوایایی ناپیدای سیاست را بهخوبی تحلیل کرده و قناعت اجتماعی را به دست آورند و با درایت و تدبیر اهرم فشار در برابر دولت خلق کنند و قدرت حلقه فاشیستی را به چالش بکشند.

(
(