کد مطلب : 1618
پنج شنبه ۲۳ جدی ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۵
8638
فاقددیدگاه
خاطره رنجیده

نیست امیدی صلاحی ز فساد این قوم + مگر این نسل جوان همت و تدبیر کنند.!!!!

فساد
«راه درمان و بیرون رفت از این وضعیت و از این فلاکت‌های سیاسی، بدبختی‌های اجتماعی، و سیه‌روزی‌های اقتصادی دیده نمی‌شود مگر اینکه نسل جوان با دست بیضایی خود قیام کنند و این جسد بی‌رمق را از این‌همه عفونت‌های مزمن و واگیردار واکسن نموده و این کالبد گندیده و عن‌قریب متلاشی‌شده را دوباره آب حیات داده و شربت نجات بخوراند و انواع میکروب‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، دینی، هنری و... را از پیکره این جامعه و این مردم بزدایند.»

گاهی اوقات که به عنوان یک هزاره دچار اندیشه پیرامون سرنوشت جمعی هزاره‌ها می‌شوم و به آن می‌اندیشم بدجور دچار یاس و سرخوردگی می‌شوم. برای اینکه وقتی به اطرافیان و دشمنان قسم‌خورده و سایر اقوام ساکن در افغانستان غور می‌کنم بدبخت‌ترین، پراکنده‌ترین، ذلیل‌ترین، حقیرترین مردم، این قوم را شناسایی می‌کنم. قومی که از طرفی اسیر مذهب خویش‌اند و در جغرافیای فرهنگی‌ای می‌زیند که مذهبشان مذهب متهمان‌اند و خود فرهنگی و خویشتن تاریخی و قواره طبیعی و قیافه فیزیکی‌شان همه با محیط فرهنگی و بینش اجتماعی و دانش عمومی و مسلط بر جامعه و تاریخشان تفاوت که هیچ، بل تضاد تاریخی و تقابل و کشمکش دایمی داشته و دارد و از طرفی اسیر هزاران عوامل خرد و بزرگ دیگری است که این مردم را دوزخیان روی زمین و محکومان ابدی تاریخ و بردگان دایمی سیاسی و قحطی‌زدگان همیشگی کالا و خدمات اجتماعی و در یک‌کلام مبغوض و منفور دایمی خدا و له شدگان جبری روند تاریخی، بسازد.!

هرچه دانش این قوم بالا می‌رود منش این قوم سیر صعودی نمی‌پیماید و هر چه زمینه‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، بر اساس رخدادهای تصادفی ایجاد می‌گردد این قوم بهره‌برداری نمی‌توانند و هر چه خدا با این قوم مهربان می‌گردد این قوم با خود مهربان نمی‌گردند و باخدا و روح جمعی و منفعت کلان اجتماعی خویش آشتی نمی‌‌توانند. گاهی آدم به این فکر می‌افتد که خمیرمایه این قوم را خدا و یا طبیعت برای آزادگی و آزادمنشی نسرشته است. به همین دلیل  زنجیرهای اسارت تاریخی، پندارهای واهی، باورهای پوسیده ارتجاعی و خصلت‌های‌ غلامی و منش‌های‌ بردگی را از اندیشه و پندار، کنش و رفتار، واکنش و گفتار، نمی‌توانند بشکنند و همچون سایر انسان‌های آزاد و مترقی‌ای گیتی پیشرفت‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و هنری در زندگی و اتحاد درکنش جمعی داشته و به شکل انسانی و به‌دوراز اعمال تعصب و تبعیض و فارغ از حقارت اجتماعی و اهانت سیاسی، و عاری از فساد و تباهی اخلاقی و بدون ظلم و بیداد‌گری زندگی شرافتمندانه را به تجربه نشسته و از این حالت بردگی، واماندگی، انحطاط و… بیرون آمده و بر این فلاکت تاریخی، بلاهت سیاسی، نفاق اجتماعی و … نقطه پایان گذاشته و جهان اجتماعی خویش را بر اساس میل و اراده خویش از نو بسازند و در کنار دیگر جوامع پیشرفته و انسان‌های ارزنده برای تکامل اجتماعی و خلق صنایع و آفرینش بدایع انسانی سهیم گشته و انسانیت خود را به منصه ظهور و خلاقیت خود را به عرصه حضور رسانند.

نشانه حیات یک موجود زنده، واکنش نشان دادن در برابر حملات بیرونی و خطرات و تهدیدات درونی است. ارگانیزمی که در برابر ضربه‌های بیرونی و میکروب‌های درونی واکنش نشان ندهد نشانه این است که او دیگر حیات ندارد. واکنش ارگانیزم زنده در برابر ضربه‌های بیرونی و تهدیدهای درونی معمولا جمع‌کردن و تمام توان و قوای خود را متمرکز نمودن برای دفاع و دفع خطر و رفع دشمن است. مردم هزاره در حیات جمعی‌شان از این نشانه (واکنش جمعی) بهره‌ای ندارند و این نشانه این است که این مردم حیات جمعی نداشته و فقط دارای هویت جمعی و اسکلت اجتماعی هستند اما از روح جمعی که حیات از او نشات می‌گیرد خبری نیست که نیست.!!! اگر روح جمعی هم داشته باشند چنان ضعیف و ناتوان است که هیچ کاری از او برنمی‌آید و فقط رمقی از حیات را به نمایش می‌گذارد.

اگر اجازه داشته باشم که این مردم را تشبیه نمایم شاید بتوان گفت که این مردم مانند یک اندام و ارگانیزمی است که دچار بیماری خوره (جذام) گشته و تمام اعضای او را فراگرفته است. آری مردم هزاره اعضای رییسه و اندام‌های ضروریه‌اش دچار بیماری خوره گشته و تمام اعضا و اندام‌های او را از کار انداخته و دچار فساد و گندیدگی نموده است. امروزه مردم هزاره همچون یک جسد بی‌جانی که فقط اندک رمقی دارد می‌باشد که نه توان دفع میکروب‌های درونی و نه قدرت رفع حملات دشمنان بیرونی را دارند.!!! این مردم به خاطر گرفتار شدن در بیماری خوره اجتماعی در طول تاریخ، از کارایی و نقش‌آفرینی افتاده و نمی‌توانند فعال و به‌عنوان یک کنشگر در تعاملات اجتماعی، سیاسی، نقش بازی کرده و بستر حیات جمعی خود را هموارتر و آماده‌تر سازند.!!

اگر اندیشمند را به‌عنوان مغز جامعه هزاره در نظر بگیریم این مردم و این جامعه یا اندیشمند از بیخ ندارند و یا اگر برخی ادعا و اظهار اندیشمندی دارند بدون اینکه اثری و ثمری از خود بر جا گذاشته باشند چنان به خوره بلاهت و زنجیر حماقت گرفتارند که در این جهان فقط خود را دیده و ازخودراضی بوده و از خود تشکر می‌نمایند. گو اینکه در این عالم  تنها اوست که از آسمان افتاده و زمین وامدار حضور موثر اوست.!!!؟؟ مغز جامعه هزاره دچار اختلالاتی از این جنس است. این اختلال دماغی و این بیماری پفیوزی از بیماری‌های است که هیچ درمانی برایش نیست مگر اینکه خود بیمار به خود کمک نموده و با خود واقعی خود آشنا گردد. جامعه‌ی که دچار اختلال دماغی و ضربه‌مغزی این‌چنینی است می‌تواند درک درست از وضعیت موجود خود داشته و با واقعیت‌های درونی و بیرونی خود ارتباط درست و منطقی برقرار نماید.؟!!

 هم‌چنین سیاست را اگر به‌عنوان هوش و شعور اجتماعی در نظر بگیریم که توان فهم و درک فرصت‌ها و تهدیدها، مصالح و منافع، ضررها و خطرهای خرد و کلان جامعه را دارد نیز همچون سایر بخش‌ها، ظرفیت‌ها و استعدادهای جامعه هزاره مختل بوده و دچار خوره‌زدگی و اختلالات ارگانیزمی است. این بخش از اندام اجتماعی چنان ناکارآمد، مختل، نارسا، ازکارافتاده و بی‌کفایت است که نماد بی‌عقلی، بی‌سوادی و ابلهی گردیده و نمود خیانت و حقارت، فساد و تباهی مطلق می‌باشد که مایه شرمساری و شرمندگی بشریت‌اند. این بخشی از اندام اجتماعی هزاره وضعیت خیلی وخیم و ناگوار و دردآوری دارد. زیرا گرفتار خوره فساد همه‌جانبه هستند که به‌جای درک  نیازها و جلب امکانات به دفع آن همت گذاشته و به‌جای کارکرد مثبت کارکرد منفی پیداکرده و کاری جز خدمت به دشمن و «حضرت جیب»‌شان کرده نمی‌توانند و جز بروز عقده‌های اجتماعی، کمبودهای شخصیتی، بازارگرمی‌های تهوع‌آوری کش‌وفشی و اقدامات و مانورهای عوام‌فریبی چیزی و سرمایه‌ای در انبان و توشه‌ای در چمدان ندارند.

روحانیت را اگر به قلب جامعه همانند نماییم؛ باکمال تاسف این صنف هم بعد از جنگ و جهاد مردم افغانستان به آفت خوره نادانی، بی‌تقوایی، سیاست زدگی، بی‌اخلاقی و… گرفتار گشته و از رمق افتاده و کارایی لازم را ندارد. این قشری از جامعه هزاره به‌جای اینکه خون حیات در پیکر اجتماع تزریق نماید همچون انگل در درون اجتماع به خون‌خوری و خون‌آشامی مصروف بوده و به فساد و تباهی اندام‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و …. مشغول‌اند. روحانیت ما دیگر دغدغه اولیه‌اش تقوا و پرهیزگاری و درست اندیشی و درست رفتاری نیست و دیگر خیر، فلاح و رستگاری مردم در دستور کار نیست بلکه چگونه سوارشدن و فریب دادن مردم و به پارلمان راه یافتن و جا گرفتن در کنار دزدان اموال عمومی (دولت) و معامله‌گران سرنوشت سیاسی، (تیکه‌داران قومی) مطرح است. روحانیت دیگر روح در کالبد اجتماع نمی‌دمد که خود فاقد روح گشته و معنای بودن خود را ازدست‌داده و به تعبیر اخوان ثالث: «کاسه‌ای پست گدایی‌ها» گردیده‌ است. این عضو از پیکره جامعه هزاره بدتر و شدیدتر از سایر اعضا گرفتار ابتذال، انحطاط، انحراف، و در یک‌کلام دچار فساد افسارگسیخته و تباهی بی‌مهابا گردیده و گندیده و پوسیده است.

خلاصه، وقتی به سرنوشت جمعی هزاره‌ها می‌اندیشم و به آن به تفکر می‌پردازم و مقداری تامل می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که بد رقم پیکره جامعه هزاره دچار فساد و تباهی بوده و هم‌اکنون نیز بدتر از گذشته به بیماری بدون درمان «خوره» اجتماعی گرفتار آمده است. راه درمان و بیرون رفت از این وضعیت و از این فلاکت‌های سیاسی، بدبختی‌های اجتماعی، و سیه‌روزی‌های اقتصادی دیده نمی‌شود مگر اینکه نسل جوان با دست بیضایی خود قیام کنند و این جسد بی‌رمق را از این‌همه عفونت‌های مزمن و واگیردار واکسن نموده و این کالبد گندیده و عن‌قریب متلاشی‌شده را دوباره آب حیات داده و شربت نجات بخوراند و انواع میکروب‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، دینی، هنری و… را از پیکره این جامعه و این مردم بزدایند. در غیر این صورت راهی برای درمان این بیماری وجود ندارد و به‌غیراز نسل نو که خود را در جنبش تبسم و جنبش روشنایی به نمایش گذاشت، انتظار کشیدن برای به صلاح آمدن نسل گذشته انتظاری است بی‌هوده که همانند دل بستن به سراب و منتظر ماندن برای بازگشت شباب خواهد بود.!!!

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما