افغانستان؛ گرداب قومگرایی
قوم و قومیت (ethnicity) قوم و قومیت مقولههای مربوط به حوزه اجتماعی و ناظر بر همبستگی گروهی نسبتاً پایدار از جوامع بشریاند و حد فاصل میان جوامع ایلی (با همبستگی تباری خونی و اسطورهای ـ زبانی) و جوامع ملی (با همبستگی اقتصادی ـ سیاسی و شهروندی ـ حقوقی) قرار میگیرد.[1]
همبستگی قومی ناظر به سرزمین و فرهنگ (دین، زبان، آداب و رسوم) مشخصی است که در طی یک فرایندی بلند مدت تاریخی شکل میگیرد، قومیت به کارکردها و نگرشهای فرهنگی معین از مردم اشاره دارد که آنها را از سایر گروههای دیگر اجتماعی متمایز میسازد، قومیت پدیدهای صرفا اجتماعی است که در طول زمان به تولید و بازتولید ارزش و باورهای خودش میپردازد.
قومیت از یک منظر عامل هویتساز فردی و گروهی به شمار میآید که ارتباط و پیوند عمیقی و وثیقی میان اعضای گروه برقرار میسازد از منظر دیگر عامل غیریتسازی است که آن گروه را از سایر گروههای اجتماعی متمایز میسازد، قومیت به مثابهای یک موجود ارگانیکی و زنده میماند که در متن جامعه خلق میشود، به رشد و بالندگی خود تداوم میبخشد، سرانجام بعد از دست دادن جذبههای اجتماعی خود مسیر زوال و انحطاط را پیموده به مرگ و نابودی ختم مییابد.
قومیت یک پدیده اجتماعی نه زیستی و دارای مولفههای فرهنگی است و نقش هویتسازی و غیریتسازی را داشته و احساس همگرایی و هم سویی را میان افراد تشدید مینماید. تنوع و تعارض قومی در افغانستان از جهتی تنوع قومی میتواند غنای بسیاری زیادی به جوامع ببخشد کشورهای چند قومی غالبا محیطهای سرزنده، پویا و شادابی هستند که از دستاوردهای پر تنوع ساکنان خود نیرو میگیرند، تنوع قومی موجب شور، شعف و نشاط اجتماعی میشود، به زیباییهای طبیعی و مادی جوامع میافزاید و جوامع چند قومی میتوانند از استعدادها، سلایق و ذوقهای خدادادی خویش در راه رشد، پیشرفت مادی و معنوی جامعه استفاده نمایند. از جهتی دیگر تنوع قومی زمینهساز تعارض و تضاد اجتماعی میشود، در صورتی که یک قوم اندیشه سلطه و استیلایی سیاسی و اجتماعی را بر اقوام دیگر در سر بپروراند و با زبان زور و ارعاب با اقوام دیگر سخن گوید و برخوردهای تبعیضآمیزی با دیگر اقوام اعمال نماید خود به خود زمینه و بستری خشونت و درگیری را فراهم میسازد، بحرانهای اجتماعی نظیر جنگ، قتل، غارتگری و تصفیه قومی ـ نژادی را به ارمغان میآورد ازین جهت باید یک فرهنگ تساهل گرای سیاسی اجتماعی را در جامعه باید خلق نمود.
که از وقوع فجایع قومی جلوگیری نماید. ولی فرهنگ و تاریخ سیاسی افغانستان ریشه و سابقه قومی ـ قبیلهای دارد، در فرهنگ قومی ـ قبیلهی ملاک ارزش و حقانیت را در ایستارها و انگارههای متعصبانه قومی منگرند، در تفکر و اندیشه تنگنظرانهای حاکمان قوم سالار کشور ما حقوق شهروندی، مدنی نظیری آزادی و برابری اجتماعی برای اقوام غیر حاکم مفهوم و معنی ندارد و مولفههای قومیتی آنها فاقد ارزش و بهاییاند، از طرف حاکمان قوم سالار مذهب حق مذهب قبیله و زبان رسمی زبان قبیله و انسانیت را در انسان قبیله تفسیر میشود باورهای حقیقی در چارچوب عادات و رسوم و باورهای خرافی قومی ـ قبیلهای حاکمان معنی میگردد، وقتی که فرهنگ سیاسی یک کشور از فرهنگ قومی ـ سیراب و تغذیه گردد، آن فرهنگ قومی چراغ نمای حاکمان قوم سالار شناخته میشود در چنین جامعه سیاسی اهداف و توقعات قومی حاکمان جای آرمان و منافع ملی را میگیرد، در جغرافیای فرهنگ قومی ـ قبیله سالار منافع، وحدت و مشارکت اقوام دیگر جایگاهی ندارد، انسانیت کمبهاترین متاعی تلقی میشود، جان، مال و ناموس اقوام غیر حاکم ارزش و بهایی ندارد در چنین جامعه تعدد و تنوع اقوام فرصت و امتیازی به شمار نمیآید بلکه منجر به تهدید و خشونتهای قومی میشود که فرصتهای رشد و ترقی را از کشور میستاند.
تاریخ سیاسی کشور ما را تاریخ مستبدان خونخوار و جنایتپیشه و قوم مداری شکل میدهد که حاکمان قومی با بکار گیری ابزار خشونت و بربریت برای سلطه قومی بر منابع ثروت و قدرت سیاسی از هیچ تلاش و تدبیری دریغ نورزیدند تاریخ سیاسی کشور ما با استبداد، ستم و برخوردهای غیر انسانی گره خورده است که زبان و قلم از شرح و بسط آن احساس شرمساری و شرمندگی مینماید حاکمان سیاسی کشور از امیر عبدالرحمن ستمگر گرفته تا ملا عمر جفا پیشه با استفاده از تحریکات و تجویزها قومی خویش همواره دست به تصفیه سایر اقوام مییازیدند.
تمامی این قساوتها تجلی و نمودی از تفکر و فرهنگ حاکمان قبیلهای محور بوده است زیرا رفتار و کنش فرد و جامعه تابع باورهای آنها هستند، رفتارهای خرد ستیز حاکمان سیاسی ما در گذشته نیز ناشی از همان عقاید قوم سالاری و نفی اقوام دیگر شکل میدهد، ازینرو افغانستان مثل باتلاقی متعفن میماند که حاکمان سیاسی به دلیل تفکر و اندیشه قوم سالارانه افغانستان را به بحران و نا امنی مواجه نمودهاند و همواره در اعماق جنگ خونریزی فرو رفته است که به چند نمونه آن اشاره میشود:
1.حاکمان کمونیست قومی این طنزی روزگار ما است که چرا افغانستان تحصیلکردگانی را پرورش میدهند ولی روشنفکرانی را که منتقد و مصلح اجتماعی باشند نمیپرورانند؟ پاسخی این پرسش به ظاهر چنین به نظر میرسد که ساختار فرهنگی ما از آبشخور تعصب شدید قومی ـ قبیلهای سیراب گردیده که تبعیض، بت نگری قومی و قوم مداری در آن موج میزند که هیچ مولفههای دیگر توان تغییر اندیشه، دلبستگیها و علایق قومی نژاد محور را ندارد این ساختار متصلبانه و متحجرانه توسط جلادان تاریخ سیاسی کشور ما چون عبدالرحمن جابر و…. با چاشنی مذهبی و دینی و خرافی بنیاد نمود که هیچگونه عوامل سازنده دیگر نظیری علم و دانش توان و یارایی تغییر و تبدیل آن را ندارد. اگر روابط سیاسی و اجتماعی میان اقوام کشور به عنوان یک گفتمان در نظر بگیریم گفتمانی که مجموعهای از دالها، نشانهها، نمادها و …است ولی دال مرکزی و محوری در تعاملات سیاسی و اجتماعی کشور ما را اندیشه و تمایلات قومی ـ نژادی شکل میدهد و سایر عوامل دیگر چون انسانیت و اسلامیت و منافع ملی نقش حاشیهای و روبنای دارند. از این جهت قشر تحصیلکرده ما به عناصر منصف، تحولگرا و دگر اندیش و روشنفکر تبدیل نمیشوند به عنوان مثال (کمونیسم قومی در کشور ما یکی از عوامل تحکیمبخش قومیت در سیاست بودند کمونیستهای کشور ما با ایدهآلهای بزرگ عروج سیاسی کردند اما با علایق قومی از اوج آرمانی در حضیض قومی افتادند تبدیل شدن انترناسیونالیست به قوم مداری و قوم آرمانی به معنی رشد باورهای قومی در سیاست و مناسبات و روابط ملی ما بود. احزاب کمونیستی ما احزاب ملی بودند یعنی در ترکیب کادری انها از رهبری تا افراد رده پایین از هر قوم و تبار وجود داشت این نکته مثبت به علت پیوند فکری انها بود اما علایق قبیلهی باعث بحران رهبری میان آنها گردید جدا شدن جناحهای پرچم و ستم ملی از حزب دموکراتیک خلق و منحصر ماندن کلی جناح خلق به افراد پشتون تبار، جریانهای کمونیستی را قومی ساخت.) هر کدام از عناصر کلیدی خلق و پرچم زمان احتضار حکومتشان با رهبران جهادی قوم خویش به طوری مخفیانه ارتباط گرفتند تا قدرت سیاسی و نظامی را به سران قوم خویش واگذارند و شکست آنها از همان روزی شروع شد که انسانیت را به قومیت تعویض کردند آرمانهای ملی را در چارچوب منافع قومی تفسیر و خلاصه نمودند بنا بر این حاکمان کمونیستی آرمانهای بلند نظام کمونیستی خویش را تبدیل به آرمان قومیت و قبیلهی نمودند این نتیجه فرهنگ قوم سالاری کشور ما است.
2.حاکمان بنیادگرای قومی هنگامی که رهبران جهادی قدرت سیاسی را قبضه نمودند و بر تمام ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی کشور .تسلط یافتند، دیری نپایید به خاطر روح و طینت قومگرایی افراطی و فرهنگ قومیتی افغانستان را به تله از خاک مبدل نمودند دیگر از ایديولوژی و اسلام و حکومت اسلامی خبری نبود تا قوم و قبیلهای خویش بر مناصب قدرت سیاسی مسلط سازد در این دوره نیز شعار اسلامی ولی عمل قومی بود، رفتارهای شنیع و غیر انسانی از خویش به یادگار گذاشتند که روی چنگیز و مغول و اسکندر و هیتلر و سایر خون خواران بی رحم تاریخ را سفید کردند.
امارت ا سلامی قبیله محور و واپسگرایی ملا عمری که از روح قومیتی قبیلهای جان و مایه گرفته بود با شعار صلح طلبی و اسلامخواهی بر افغانستان سیطره یافت برای قومی کردن حکومت خویش نیز از هیچ رذیلت و پلشتی در قبال اقوام دیگر اعم از تاجیک، هزاره، ازبک و …. دریغ نورزید. این امارت فاشیستی برای قومی کردن امارت خود سیلاب خروشان و توفنده از خون اقوام دیگر به راه انداختند که تاریخ خونبار امیر خونخوار عبدالرحمن را به یاد و خاطرهها زنده نمود، قومی بودن سیاست در حکومت ملا عمری یک پدیده طبیعی بود زیرا افرادی که دین و شریعت الهی را قربانی افکار، باورها، عقاید، و سنتهای قبیلهی کنند به شکل طبیعی طرزالعمل و قواعد اجتماعی را نیز نمیگذارند که از قبیلهی بودن بیرون شوند در حکومت ملا عمری ارزشهای انسانی سایر اقوام قربانی مناسبات قبیلهی آن شده بود و تمام سیاست و پالیسیهای آن بر اساس تعصب شدید و مناسبات قوممدارانه و قبیله نگرانهيی صورت میپذیرفت. امارت اسلامی ملا عمری یک قدرت کاملا برهنه و مطلقه و استبدادی قومی ـ قبیلهی بود.
3.حاکمان دموکراتیک قومی حکومت به ظاهر دموکراتیک کرزی نیز بر شالودههای قوم و قومیت سالاری شکل یافته است زیرا ماهیت هر نظام سیاسی با توجه به زمینههای اجتماعی، سیاسی و فلسفی فرهنگی آن میتوان شناخت است که یک سیستم سیاسی را بنیانگذاری مینماید نظام اجتماعی افغانستان از روح و اندیشه قبیله سالار و سنتریسم قوم نگر تغذیه گردیده است. افغانستان نوینی که سنت و رویههای سیاسی و قانونی قدیم پشت سر گذاشته و بر بنیاد نهادها و ساختارهای قانونی و سیاسی مدرن تکوین یافته است ولی باز در مناسبات سیاسی و اجتماعی نیز علایق و تعلقات قوم مداری به طور آشکار و پنهان موج میزند در انتخاب حاکمان از ریس جمهور گرفته تا وزیر و وکیل و … بر محور قومیت انجام میگیرد در نظامهای دموکراتیک گزینش سیاسی بر مبنای شایستهسالاری و کارآمدی و تجربه صورت میگیرد و سایر شاخصههای قومی و منطقهی و نژادی و فرهنگی اولویت و اولیّت ندارد در حالی که در این دهه اخیر تغییرات سیاسی و حکومتی کشور نیز به قول پوپر«آزمون و خطا» به اثبات رسیده است که در انتخاب و گزینشهای سیاسی اندیشه قومیتی دخالت دارد و به دنبال عزت، افتخار، جلال، شکوه و منافع ملی یا به قول ماکیاول «خیر مشترک شهروندان» نبوده و نیستند . بنابراین ساختار سیاسی کشور ما در طول تاریخ بر مبنا و محور قومی شکل یافته است چون که نظام معرفتی و فرهنگی حاکمان سیاسی از سراب قومیت سیراب گردیده است و تفکر و اندیشه قومی در سطوح و لایههای قدرت نفوذ و تاثیر مستقیم یا غیر مستقیم داشته است تا اندیشه و فرهنگ سیاسی کشور قومی باشد عمل و رفتار زمامداران سیاسی نیز قومی خواهد بود باید برای رهایی از ساختار قومی قدرت به ترویج فرهنگ انسانی و شهروندی و ارزشهای دینی فراتر از قومیت همت گمارید تا به یک افق نوینی از امید و رهایی و آزادی و برابری چشم دوخت.
یادداشتها:
1.ضیا صدر، کثرت قومی و هویت ملی ایرانیان، تهران: اندیشه نو، 1377،ص16..

(
(