ترور؛ ذیل پارادایم پشتونگرایی!!
ترور و کشتار یکی از روشهای دیرینه پشتونها برای سلطهگری این قوم در افغانستان بوده و هست. قتلعامهای خونین که از سوی تبار پشتون انجامگرفته و میگیرد و بر اقوام دیگر، خصوصا هزارهها تحمیل میشود، اصلیترین خاستگاه آن همین نگاه انحصاری به قدرت و تداوم استبداد پشتونیستی، ذیل پارادایم پشتونگرایی است. منظور از پارادایم پشتونیستی، فضای فکری حاکم بر این قوم است که همیشه تمامیتخواهی سیاسی دروغین را بر مبنی پنداشت اکثریت قومی بهجای شایستگیها به دنبال داشته است.
ازاینرو، تا وقتی که حاکمان پشتون نخواهند از پارادایم پشتونیستی خارج شوند، تفاوتی بین عبدالرحمن، کرزی و غنی، خلق و پرچم و طالب و داعش در خلق فجایع انسانی و نسلکشیها نخواهد بود؛ زیرا که نفس بودن در ذیل این پارادایم، مستلزم تمامیتخواهی پشتونها و درنتیجه، قتل و غارت اقوام دیگر با ابزارهای مقتضی زمان خواهد بود. اشرف غنی بهخوبی نشان داد که تربیت شدن ذیل این پارادایم هیچ میانهی با محیط دموکراسی نداشته، و در عوض با ترور و تروریسم سنخیت نزدیک دارد.
او در برابر هر عملی تروریستی و فجایع خونین دوران حاکمیت خود، یک کمیته حقیقتیاب تشکیل داد که از دید ناظران بیرون از پارادایم پشتونگرایی، جزو وظایف یک دولت بهحساب میآمد، اما خود همین اقدامهای بیفرجام، گونهی دیگری از اِعمال ترور یا توانبخشی اعمال تروریستی را ذیل پارادایم پشتونگرایی تایید میکند. چون مهرههای ترور، حقیقت و حقیقتیابی، همه در راستای سلطهگری پشتونها و زهرچشم گرفتن از اقوام دیگر عمل میکنند. روشنترین دلیل این سخن، باقی ماندن جنازههای تروریستها و هویت قومی این جنایتکاران است که همه به قوم پشتون تعلق دارند. تعلق تباری این آدمخواران، همان حقیقت است پس کدام حقیقت را مییابید.؟! درواقع، ما حقیقت آشکارتر از این نداریم که ترور و تروریسم، حقیقت و حقیقتیاب همه از خانههای پشتون سر برمیآورند.
تمامیتخواهی قوم پشتون و خشونت بیامان این تبار، نشاندهنده این واقعیت است که هیچ فردی از این قوم قصد عبور از پارادایم پشتونگرایی را ندارند. شاخصترین عطیهای این پارادایم برای پشتونها، جمود فکری و تعصب نژادی است که حتی اشرف غنی نیز نمیتواند با آموزههای دموکراسی از محیط آن خارج شود. در حقیقت این پارادایم، بومیترین زیستگاه جنگلی این قوم است که در طول تاریخ دو صدسالهاش شکلی از زندگی حیوانی را در خود جایداده است. این روال طبیعی زندگی در محیط جنگل است که جنگل زادگان به گروههای متعددی گردآمده و هرکدام در قلمرو خاصی عرصه را برای انسانهای بیگناه تنگ میکنند.
درواقع، پارادایم پشتونیستی پرورشدهنده نوع خشونتی است که گاهی در قالب فجایع عبدالرحمانی، گاهی از نوع جنایات خلقی و پرچمی و روزی از سنخ خشونت طالبانی و داعشسازی، جان مردم بیگناه را میگیرند. از این نظر، محیطزیست عبدالرحمن و ملاعمر، کرزی و اشرف غنی، همان پارادایم پشتونگرایی و دشمنی تا حد نابودی با اقوام دیگر بوده و هست. پس تا محیطزیست رهبران پشتون تغییر نکند، جنگ، ترور، گروگانگیری، آوارگی و ویرانی افغانستان لازمه ضروری این محیط است. ولی مشکل اینجا است که خود رهبران پشتون، اعم از سنتی و سکولار، بیدین و دیندار آنها عزمی برای تغییر ندارند، پس چه کسی این محیط خشن را تغییر دهد؟
تنها گزینهی که میتواند پارادایم پشتونگرایی مطلق را تغییر دهد و یا وادار به تغییر نماید، عمل بهمثل اقوام غیر پشتون به الگوی دوستمی آن است. اگر پشتونها تصمیمی برای عبور از پارادایم قومیشان را ندارند، ما باید آنها را از این فضای جنگلی آدمخوار عبور دهیم تا بیش از این به مرگ عزیزانمان سوگوار نباشیم. راه این تغییر تحمیلی، پیروی از منطق ناخرسند بکش تا کشته نشوی و سر ببر تا سربریده نشوی است. پشتونگرایی که دستکم دو صدسال است خون خورده و فربه شده است، دشوار است که با گفتوگو و حرکتهای مدنی تغییر نموده و به پارادایم انسانی، وارد شوند.!!!
گزینه مسلح سازی اقوام مقهور غیر پشتون، تنها ابزاری برای پایان بخشیدن به تبعیض، نابرابری، و توقف ترور و کشتار که در ذیل پارادایم پشتونگرایی انجام میگیرد، میباشد. در غیر این صورت، مجبوریم تمام لحظههای زندگیمان را با اضطراب گذرانده و سوگوارانه در آرزوی صلح و امنیت بنشینیم. هرچند گزینه مسلح سازی در نفس خود راه چاره نخواهد بود، ولی اگر در جای که کارکرد منطق و استدلال به چالش کشیده شود و یا منطق ظالمان همین اسلحه بود و بس، آنگاه اسلحه تنها ابزاری است که جلوی اسلحه را میگیرد، همانگونه که قدرت در برابر قدرت توان ایستادن را دارد نه ضعف.

(
(