حساسیت جمعی در سرنوشت اجتماعی
اگر دیدگاه ارگانیستی هربرت اسپنسر را در باب جامعه بپذیریم و قبول کنیم که اجزایی تشکیلدهنده یک جامعه به گونهی بههمپیوسته و وابسته است که تاثیر و تخریب اجزایی آن به دگرگونی مثبت و منفی اجتماعی منتهی میشود، در باب فقر و فساد، ناامنی و نابرابری، بیکاری و بیعدالتی، تبعیض و تعصب در افغانستان نیز میشود از این زاویه نگریست و پرسش کرد که مردم بهمثابه بخش بزرگ و خارج از ساختار دولت چه نقشی در به وجود آوردن این آشفتگی سیاسی و نابسامانی اجتماعی داشته و دارند؟ آیا آگاهان دلسوز و تودههای مردم بهعنوان بخش مهم از جامعه، کارکردی اصلاحی برای پیشرفت جامعه داشتهاند یا به دلیلی مسوولیت گریزی آگاهان جامعه و فقدان آگاهی و حساسیت جمعی در میان تودههای مردم، آنان خود نیز مهمترین عامل در تولید و بازتولید فساد در ساختار دولت و سبب رشد افراد فاسد و تبهکار در درون جامعه شدهاند؟
به باورم همانطوری که رهبران قومی و دولتمردان حزبی و نژادی نقش مهمی در تولید فساد سیاسی و اداری، فقر و بیکاری، ناامنی و نابرابری داشته و دارند، بیتفاوتی و بیاحساسی تحصیلکردگان و سکوت و بیخاصیتی تودههای مردم نیز مهمترین نقشی در فراهم کردن زمینه فساد و بازتولید تباهی داشته و دارند برای اینکه «رفتار جمعی» مناسب در برابر فساد و تباهی نشان نداده و «واکنش جمعی» بر خواسته از آگاهی جمعی و حساسیت جمعی نبوده است. رفتار اصلاحی سرنوشتساز مردم وقتی میتواند تعیینکننده باشد که اولاً بر خواسته از «درک و شعور جمعی» باشد و دوما این آگاهی جمعی به «حساسیت جمعی» منتهی شود و مردم را از بیتفاوتی و مردگی بیرون بیاورد.
الف) مقصود از آگاهی جمعی:
شناخت درست و مناسب مردم از محیط پیرامون است. منظور درک و معرفتی است که به سبب آن وضعیت جاری جامعه را بهدرستی تحلیل نموده و تزویر و ریاکاری رهبران و سیاستمداران را از رفتار صادقانهشان تشخیص میدهند و بهخوبی مرز خدمت و خیانت را میشناسند. شعور جمعیشان میتواند تا آنجا قد دهد که پستوهای گفتار دروغین و رفتار فریبکارانه دولتمردان را واکاوی نموده و مورد ارزیابی قرار دهند. اما با تاسف، مردم ما به دلیل فقدان شناخت و معرفت از وضعیت موجود کشور و به دلیل کوتاه بودن سطح آگاهیشان از مسایل بلند و پیچیده سیاسی و اجتماعی، نمیتوانند نقش موثر و کارآمدی را در سرنوشت جمعیشان ایفا کنند و همچنین نتوانستهاند آگاهانه و هدفمندانه با رفتار جمعی مناسب، از این چرخه فساد و تباهی رهایی یابند و از گردنه دشوار بدبختی، عبور کرده و سرنوشت مسرتبخش اجتماعی خود را رقم بزنند.
هرچند به لطف رسانههای جمعی امروز، راه آگاهی بخشی هموار است، اما چون آگاهان جامعه بهمثابه هدایتگران، ارگان بههمپیوسته جامعه نتوانستهاند نقش خود را ایفا کنند و به دلیلی که آنان نتوانستهاند از لاک فردیت خود بیرون شوند و از روی صداقت و دلسوزی و بر مبنای یک نظریه علمی و قناعت بخش راهی فراروی مردم بگشایند، مردم درآشفته بازار سیاستبازی و ریاکاری متحیرند. بمباران اطلاعاتی امروز، برای حساس کردن مردم در سرنوشت اجتماعیشان مفید است اما کافی نیست؛ چون انتشار آشفتهِ اطلاعاتی، هم سبب از بین رفتن منشای اتکای و اعتماد مردم شده است و هم نتوانسته است نقش تعیینکننده مردم را در سرنوشت اجتماعیشان بهخوبی نشان دهد. این آگاهی بخشی تنها وظیفه آگاهان و تحصیلکردگان دلسوز است که میتوانند لایههای پوشیده و پنهان سیاست و فساد، خدمت و خیانت را از هم باز کنند و به مردم نشان دهند. کوتاهی و تغافلِ آگاهان جامعه، توجیه و فرو کاستن آنان از حساسیت اجتماعی، به تعبیر هربرت اسپنسر ستمکاری شدید و تدارک عمدی فلاکت برای نسلهای آینده است که هیچ مصیبتی بدتر از این نیست که جمعیت فزاینده از آدمهای کودن، تنبل و تبهکار را برایشان به ارث بگذاریم. به باورم بیش از این تغافل و کوتاهی آگاهان صدیق و دلسوز جامعهِ افغانستان در امر آگاهیبخشی و حساسیت آفرینی مردم در سرنوشت جمعیشان، یک خیانت نابخشودنی و یک جنایت جبران ناشدنی است.
ب) حساسیت جمعی:
یعنی حضور زنده و فعال در اتفاقات سیاسی و اجتماعی. یعنی مشارکت جمعی و هوشیارانه در سرنوشت اجتماعی. یعنی بیمبالات و بیتفاوت نبودن در برابر رفتار پوپولیستی و فریبکارانه دولتمردان. حساسیت جمعی یعنی اعتراض به وضعیت اسفبار و قساوتبار اقتصادی و امنیتی و اعتراض به قانونشکنیهای مکرر دولت و دولتمردان. لذا مزاری شهید میگفت:«مردمی که در قبال سرنوشتشان حساس نباشند مردهاند». حساسیت در برابر رفتار و گفتار مزورانه رییس جمهوری که وعده امنیت میدهد ولی وزیر داخله و وزیر دفاع ندارد؛ حساسیت به عملکرد رییس جمهوری که پایتخت کشور را بدون شهردار و ماسترپلان میخواهد با پوشیدن لباس شهرداری و جمعآوری کثافات به یک پایتخت پیشرفته مبدل سازد.
اعتراض به یاوهگوییهای دروغین دولتی که تمام زیربناهای اقتصادیشان فروریخته و منابع انسانیشان برای زنده ماندن راه غربت و مهاجرت را در پیشگرفته است ولی مدعی است افغانستان را به کشور صادرکننده و صنعتی مبدل میکند. مردمی که به چنین حالت مردگی و بیتفاوتی دچار شدهاند و هیچ درک و درد اجتماعی ندارند «حقیقتاً سزاوار چنان حاکماناند که بر آنها حکومت میکنند». چطور میشود مردمی شعور اجتماعی و حساسیت انقلابی داشته باشند ولی باز با خونسردی تمام یکمشت اراجیف دولتمردان را در باب به وجود آوردن رفاه اجتماعی و امنیت عمومی گوش کنند!!؟؟ ولی در این عصر رسانههای همگانی اعتراض خود را به گوش آنان نرسانند؟ چطور میشود آگاهان دلسوزی وجود داشته باشند ولی برای بیرون رفت از وضعت رقتبار موجود برای جهت دادن افکار عمومی اقدام عملی نکنند و در لاک فردیت خود فروروند ولی ادعای درد اجتماعی داشتن داشته باشند؟
در این فلاکت و نکبتی امروز افغانستان هم آگاهان جامعه سهیماند که جهتگیریهای مشخص و جبههگیریهای روشن نسبت به افکار عمومی و عملکرد دولت و دولتمردان ندارند و هم تودههای مردم که خنثی و بیخاصیت در برابر تمام بلاهتهای روزگار «روزه سکوت» گرفتهاند و هیچ حساسیت اجتماعی بر خواسته از شعور انسانی و آگاهی جمعی ندارند. این چرخه فساد و تباهی را هم سیاستمداران فاسد میچرخانند چون حیات اجتماعیشان در گروه این گردونه فساد است و هم آگاهان جامعه که مسوولیت آگاهی بخشی هدفمند و سازنده خود را ازدستدادهاند و هم تودههای مردم که با سکوت و خاموشیشان مجال جولان به گرگان بیابان دادهاند که هر طوری که دلشان میخواهند میدرند و قربانی میگیرند. بهجایی اینکه مردم خود تقدیر سرنوشتشان را رقم به زنند به انتظار منجی نشستهاند که تقدیر سرنوشتشان را به شکل دیگر رقم بزنند.

(
(