کد مطلب : 114
چهارشنبه ۱۸ سرطان ۱۳۹۳ - ۲۰:۰۹
10291
فاقددیدگاه
احمدی رشاد

قفس سازی؛ مخملین یا آهنین؟

rashad
«پرسش این است که در شرایطی که در دنیا از «جهانی‎شدن» سخن می‎کنند، هویت سازان افغانی، به عکس هنوز مشغول همان قفس سازی خود هستند. نادیده نباید انگاشت که جنگ‎های ویرانگر داخلی گذشته، صرفاً از آن روی، رخ داده بود که در قفسی که برای انسان افغانی، ساخته بودند، انسانیت وجود نداشت، قفس‎های قومی، مذهبی و زبانی بود. به همین دلیل، تفکر و جهان‎بینی انسان افغانی، از قفس مخملین و نرم که در تفکر قومی و قبیله‎ای، برایش ساخته بودند، فراتر نمی‎رفت».

روزنه‎ی نگاه

در گذشته‎های نه چندان دور، در محلاتی که ما زندگی می‎کردیم، دست فروشان پره‎چون فروش، مقداری از لوازم آرایشی و بهداشتی، پوشاکی و غذایی را میان سبد سیمی خود می‎انداخت و به مشتریان محلی خود، می‎فروختند. به آن سبد حاوی اموال و ارقام فروشی، می‎گفتند؛ «قفس».!

مفهوم قفس، در ذهن جوان روستایی ما در افغانستان، همان سبدی است که یا دست فروشان با خود حمل می‎کردند و یا پرنده‎گان خانگی را در درون آن نگه می‎دارند. اما این قفس یک مفهوم مدرن هم دارد که ماکس وبر به عنوان استعاره از ماموریت شکست خورده «مدرنیته» گفته است که مدرنیته بنا بود بشر را به آزادی برساند، اما برایش «قفس آهنین» ساخته است. این دو استعاره روزنه‎ی راهنما برای بحثی است که در این مجال در باره‎ی «هویت‎سازی» در افغانستان، مطرح است. بحث هویت سازی، در سطح کلان ملی برای مردم که با هویت‎های متنوع قومی و قبیله‎ای، خوی گرفته‎اند، کاری ساده نیست. عزم ملی می‎طلبد که در قالب یک پلان استراتژیک ملی، باید اجرا گردد و الاّ شبیه همان قفسی می‎شود که برای پرنده‎گان می‎سازند تا آن‎ها را از پرواز بازدارند.

قفس سازی آهنین

مفهوم مدرن قفس سازی، «آهنین» را من اولین بار در آثار ماکس وبر، در انتقادهای تند وی از وعده‎های مدرنیته‎ی غربی، مطالعه نمودم و با آنچه من از مفهوم قفس، در فرهنگ فولکوریک و عامیانه‎ی روستایی خود، دیده بودم، به مقایسه نشستم. برایند هر دو مفهوم، یکی بود و آن دربند کشیدن روح آزاده‎ی انسان و اسیر ساختن آن به دست دژخیم و خشن طبیعت، صنعت، قوم، زبان، علم، جغرافیا، و عناوینی دیگری از این دست بود و نه چیز دیگر. از همین روی، مفهوم قفس آهنین، در آثار ماکس وبر پدیدار شده است. زیرا که مدرنیته، در دیدگاه «آدام اسمیت » به عنوان پدر علم اقتصاد، عبارت از آن بود که طبیعت می‎باید تغییر نماید و فرمولی را که وی برای ایجاد تغییرات در این طبیعت خاکی، پیش بینی می‎نمود «اقتصاد آزاد» بود. وی از «نیوتُن» در تبیین اندیشه‎هایش وام می‎گیرد؛ زیرا که نیوتن معتقد بود تمام اشیا در عالم، گرایش دارند که به سمتی خاصی و مسیری معینی حرکت کنند، مگر اینکه مانعی وجود داشته باشد. یعنی همه چیز فرمولی دارد که بر اساس آن حرکت می‎کنند. «اسمیت» هم می‎گفت که این عالم از وضع طبیعی، به وضع مدنی تغییر می‎کند، یعنی این گرایش در ذات و نهاد طبیعت، به ودیعه گذاشته شده است. او از عاملی به نام دست پنهان طبیعت یاد می‎کرد که در دیدگاه وی، همان اقتصاد «بازار آزاد» است. از منظر و دیدگاه «آدام‎اسمیت» این اقتصاد آزاد است که طبیعت را تغییر می‎دهد (کریستیانز، ۱۳۸۵: ۵۴) فقط نباید مانعی در راه این تغییرات ایجاد نمود، طبیعت خود، از این وضعیت به وضعیت مدنی تغییر می‎کند. اما از قرن ۱۹ به بعد، تفکراتی انتقادی شکل گرفت. افرادی مثل «روسو » با این رویکرد آمدند و گفتند که تغییر طبیعت، نیازمند «قراداد» اجتماعی است. حتا مارکس، هگل و لاسول معتقد بودند که تغییر طبیعت احتیاج به عوامل خارجی دارد. از این روی، آنان هر کدام، یک عاملی را پیش بینی می‎کردند. اما در مجموع مبنای نظریات جامعه شناختی «آدام اسمیت» همان دست پنهان اقتصاد و بازار آزاد بود که او انسانیت انسان را به پای آن، قربانی می‎کرد.

حال این پرسش مطرح است که مدرنیته چه وعده‎های به بشر داده بود که در وفای به آن ناکام بوده که مورد انتقاد تند ماکس‎وبر است؟ رفاه و بهداشتی که در جامعه مدرن غربی، موجود است ارمغان مدرنیته است. رشد صنعت و ارتباطات، غلبه بر طبیعت همگی به یُمن دوران مدرن میسر شده است؟ در جواب این پرسش، باید اذعان داشت که آن‎چه از آزادی در جامعه‎ای مدرن به بشر رسیده است، بردگی جدید است که در آن «انسانیت» انسان نادیده گرفته می‎شود و مدرنیته  به قول «ماکس‎وبر» انسان را در قفس «آهنین» گرفتار نموده است. بنا بود بشر را از اسارت فکری که در آن «انسانیت» وی به یغما رفته بود و در زیر سیطره‎ای اربابان قدرت دم نمی‎کشید، نجات بخشد، ولی به جای آزادی، «قفس‎آهنین» برایش ساخت و بشر را در بحران‎های جدیدی ناشی از چرخه‎ی پیچ و مهره‎ی صنعت، غرق نمود.

به عبارتی دیگر، عاملی مهمی بازگشت دوباره معنویت و «خداوند» یا همان بازگشت به خویشتن، در زندگی غربیان که «نیچه » مرگ آن را اعلام داشته بود، گرایش مردم اروپا و امریکا به معنویت یا همان «انسانیت» از نوع جدیدش، در زندگی اجتماعی بود. نگاهی سرد و بی‎روحی که مدرنیته بر زندگی حاکم ساخته بود، انسان‎ها را دچار اضطراب روحی و روانی ساخته و مشکلاتی فراوانی را به وجود آورده بود. لذا به قول «مورداک » مدرنیته در وظیفه اش موفق بود، اما در وعده‎اش ناکام مانده است. (مورداک، ۱۳۸۵: ۱۱۹). بنابر این، بازگشت انسان غربی، به معنویت و انسانیت، در جامعه‎ای مدرن، همراه با توقعاتی که رسانه‎ها با استفاده از قدرت معنا سازی خود، در جامعه ایجاد می‎کنند، در حقیقت معلول خستگی مردم آن سامان، از قفس سازی‎های است که به نام اقتصاد، صنعت و مدرنیته برای مردم ساخته بودند و به قول وبر «قفس‎آهنین»‎ی بود که انسانیت مردم را مسخ می‎کردند. اقتصاد و صنعت به دلیل بسته‎های سخت افزاری‎اش، قفس آهنین، برای انسان ساخته بود. از این روی، جوامع غربی، در دوران پسا مدرن، از تمام آن قفس‎ها تنگ و ساختگی، بیرون آمدند و جهانی شدن پاسخی بود بر روح و روان خسته و دربند کشیده‎ی انسان غربی که بتوانند نفس آزاد بکشند.

اما در افغانستان، قضیه متفاوت است و ای کاش، دولت مردان افغانی و رسانه‎های خصوصی و دولتی، در این کشور، نیز قفس آهنین می‎ساختند، تا با به قربانگاه بردن هویت انسانی خود، حداقل مردم به رفاه مادی و آسایش دنیایی ناییل می‎آمدند، ولی با تاسف، هویت سازان افغانی با استفاده از قدرت نرم رسانه‎های تکنولوژیک، قفس «مخملین» برای مردم افغانی می‎سازند، تا بار دیگر، جنگ جدیدی را به آزمون بگیرند و انسان افغانی، همچنان «خسرالّدنیا و الاخره» باقی بمانند، هم دنیای مادی و آسایش و رفاه اجتماعی را نداشته باشند و هم در آخرت در پیشگاه خداوند سرافگنده باشند.

قفس سازی مخملین

بدون هیچ شکی، جامعه‎ی افغانی امروز با ۱۳ سال قبل، تفاوت‎های چشمگیری پیدا کرده‎است. این تغییرات روبه رشد را هر فرد افغانی، با گوشت و پوست خود لمس می‎کند. حداقل در عرصه‎ی ارتباطات و روابط جمعی، مردم به شکل گسترده از وسایل مدرن و تکنولوژیک همانند تلفن همراه و اینترنت، تلویزیون و ماهواره و رسانه‎های دیجیتال بهره می‎برند. آغاز این تغییرات فاحش، در معاهده‎ی بُن آلمان (۱۳۸۰) بود که اتفاق نادری در تاریخ سیاسی افغانستان رخ داد و آن گردهمایی نخبگان سیاسی، رهبران قومی و قومندانان جهادی بودند، که توافق کردند، افغانستان به کمک جامعه‎ی جهانی از خونین‎ترین و با دوام‎ترین جنگ داخلی، نجات پیدا نماید و کشور را از چنگ گروه‎های دهشت افگن طالب و القاعده خارج نمایند.

این رویداد نادر، از جهتی برای جامعه‎ی جنگ زده‎ی افغانی میمون و مبارک بود، اما از جانبی دیگر، زوایای پنهانی آن پوششی بود بر جنایاتی که سال‎ها روح مردم را آزار داده و جوانان این مملکت را به کام مرگ برده بود. مردم از خود سوال می‎کردند که همان‎های که الان در کاسه‎ی قدرت گردهم نشسته‎اند، برای چه می‎جنگیدند؟ و چرا مردم را به جان هم انداخته بودند؟ و هزاران چرا و چراهای دیگر که بی‎پاسخ مانده است. گرچند خیلی‎ها مناسبات تاریخی افغانستان را عامل آن می‎شمارند، برخی نیز بر شکاف‎های قومی، زبانی و مذهبی، انگشت می‎گذارند و برخی دیگر بر جهل، نا آگاهی، فقر و نابرابری تاکید می‎کنند. اما به هر صورت، همه‎ی این مباحث، یخن‎کشی‎ها و تقصیر و قصورها در آن رویداد میمون، دفن شد و فضای کشور رنگ دیگر به خود گرفت و همگی در یک نظام پوپولیستی‎ی افغانی، که در خیمه‎ی اهدایی غربی‎ها به نام «خیمه‎ی لویه جرگه» تمثیل می‎گردید، دولتی را ساختند که دشمنان پاری روز و دوستان آن روز، با خوشحالی و خونسردی، تعهد نمودند که افغانستان من بعد، یک ملت باشد و قانون اساسی داشته باشد و خیلی چیزهای دیگر…، داستان «قفس سازی» برای مردم، از همین‎جا با تکنیک‎ها و شگردهای نو آغاز گردید.

رسانه‎های افغانی اعم از دیداری و شنیداری، مطبوعات و رسانه‎های مکتوب، در ماموریت هویت سازی خود، از هویتی ملی در افغانستان دم می‎زدند، که الزامات آن در این کشور وجود ندارد. زیرا، از پایه‎ها و ارکان حیاتی هویت ملی، تنها جغرافیای واحد، ولی چند پاره و چند تکّه‎ی به نام افغانستان، در این کشور وجود دارد که هیچ الزام و وفاداری، نسبت به آن در میان مردم وجود ندارد. زیرا جغرافیای چند تکه‎ی افغانی که هر قومی، در بخشی از آن برای خود قفسی خاکی یا آبخور سنگی، به نام قوم خود ساخته‎اند، فقط به آن قفس، وفادارند و حتا از آن مرز خود ساخته، در مقابل دشمن خارجی که نه، بلکه برادر هم‎وطن‎اش، دفاع می‎کنند. تمامی این نابهنجاری‎های هویتی، ناشی از فقدان انسانیت، در این هویت‎های خود ساخته است. به این معنا که در قفسی که برای مردم افغانستان، می‎ساختند و می‎سازند، هویت انسانی جامعه‎ی افغانی، ناپدید است، چنانچه در مناسبات سیاسی و تاریخی گذشته، وجود نداشت و نظام‎های ملوک‎الطوایفی، قفسی به نام «مذهب» و «قوم» می‎ساختند، تا انسانیت مردم را در آن دفن نمایند.

پرسش این است که در شرایطی که در دنیا از «جهانی‎شدن» سخن می‎کنند، هویت سازان افغانی، به عکس هنوز مشغول همان قفس سازی خود هستند. نادیده نباید انگاشت که جنگ‎های ویرانگر داخلی گذشته، صرفاً از آن روی، رخ داده بود که در قفسی که برای انسان افغانی، ساخته بودند، انسانیت وجود نداشت، قفس‎های قومی، مذهبی و زبانی بود. به همین دلیل، تفکر و جهان‎بینی انسان افغانی، از قفس مخملین و نرم که در تفکر قومی و قبیله‎ای، برایش ساخته بودند، فراتر نمی‎رفت. انسانیت، یک هویت فراگیر است و جهان‎بینی جهان‎شمول به انسان می‎دهد. هرگاه در هر هویتی، هویت انسانی افراد، نادیده گرفته شود، قفسی بیش نخواهد بود و در آن قفس، آزادی‎ها به نام مذهب، دین، قوم، زبان، و مرزبندی‎های از این دست، به بند کشیده می‎شود. چنانچه در هر قفسی، مُرغکان و پرنده‎گان را از پرواز باز می‎دارند، حیوان را در آن به بند می‎کشند، انسان‎ افغانی و جامعه‎ی ما را نیز با این عناوین، از پرواز بازداشته‎اند و به جان هم انداخته‎اند.

بنابراین، در تغییرات پدید آمده در جامعه تردیدی نیست، ولی سخن در این است که کیفی است یا کمی؟ در سطح است یا در عُمق؟ آیا مناسبات تاریخی و سیاسی قدرت نیز تغییر نموده است؟ ساختارها و چاربست‎های اجتماعی نیز دچار دگر دیسی شده است یا خیر؟ فرهنگ و آموزش، علم و تخصص، نیز به موازات تغییرات پدید آمده در جامعه، با رشد و ارتقاء همراه بوده یا خیر؟ اگر در این عرصه‎ها تغییراتی پدید آمده است، چرا هویت ملی در این کشور شکل نمی‎گیرد و چرا پایتخت کشور، به جغرافیای چند تکه‎ی قومی تبدیل شده است و در هر بخشی از آن، قوم، فرهنگ، زبان و هویت‎های مجزا و منفک شده زندگی می‎کنند. از همگونی، همسازی، و مدارای قومی، خبری نیست. بدتر از همه اینکه رسانه‎ها به جای اینکه به فرهنگ سازی ملی مبادرت نمایند، خود در دام گرایشات قومی خود گرفتار آمده و به پشتوانه‎ی تیوریک رفتارهای قومگرایانه تبدیل شده‎اند. رفتارهای قومی را در جامعه ترویج می‎نمایند و در واقع، قفس‎های مخملین، برای مردم می‎سازند.

برایندهای قفس سازی‎های مخملین

ایجاد هویت ملی، ضرورت حیاتی برای هر ملتی هست. جامعه‎ی افغانی نیز از این قاعده خارج نیست، اما سخن این است که چگونه باید این هویت را ایجاد نمود، جوهر و درونمایه‎ی اصلی آن چه باید باشد. هدف از ایجاد هویت ملی، در جامعه‎ی مثل افغانستان آن است که ما یک «ملت» داشته باشیم. آثار قفس سازی‎های تاریخی، در این کشور آن بوده که همگان قبل از آنکه «افغانی» باشند؛ پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک و … هستند. این یک فاجعه هست که در طول تاریخ سیاسی، به عنوان مشکل بسیار حیاتی، مانع «ملت» شدن بوده است. از این روی، ممکن نیست قومیت را از مردم بگیرند، چه بخواهیم و چه نخواهیم، تاجیک تاجیک هست و پشتون، پشتون، ولی می‎شود جای «قومیت» را در کانونی‎ترین نقطه‎ی شکل مخروطی «هویت ملی»، تغییر داد و به جای آن ارزش‎های انسانی و هویت انسانی، را قرار داد. در مدارس، به بچه‎های خود، انسان بودن را بی‎آموزیم. اما در پروژه‎های هویت سازی در افغانستان، از ارزش‎های انسانی، غافل هستند، مدعیان اکثریت، اقلیت‎ها را شایسته‎ی ریاست و سروری نمی‎دانند و اقلیت‎ها نیز به جای اثبات شایستگی انسانی خود، در صدد تحکیم پایه‎های قومی خود هستند، تا به پشتوانه‎ی آن از قدرت چانه زنی، در نظام قومیت سالار برخوردار شوند و در ادارات دولتی، پایگاه و جایگاه داشته باشند.

ما باید یاد بگیریم که قبل از این‎که افغانی باشیم، یا پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک یا هر قومی دیگر، باید انسان باشیم و در هویت انسانی خود با همه‎ی کسانی که در این جهان، عنوان انسان را یدک می‎کشند، در خلقت، برابر و در نوعیت، برادر هستیم. این مهم‎ترین مولفه‎ی هویتی هر انسانی را تشکیل می‎دهد. هرگاه ما انسان شدیم و به قواعد انسانی، پایبند بودیم، آنگاه انسان افغانی پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک و…. خواهیم بود. ولی اگر انسان نباشیم، هویت‎های فرعی دیگر همگی قفسی نرم و مخملینی هستند، که به دور خود ساخته و بافته‎ایم تا آزادی‎ها و ارزش‎های انسانی خود را فراموش کرده بر پایه‎ی وابستگی‎های که به آن قفس پیدا می‎کنیم، همواره همدیگر را دشمن پنداریم. اصل را رها کرده، به فروعات چسپیده‎ایم، طالبان اگر قبول می‎کردند که قبل از اینکه طالب باشند، انسان هستند، هیچگاه انسان‎های دیگر را نمی‎کشتند و جوانان مردم را شستشوی مغزی داده و به انتحاری نمی‎فرستادند. تمام سخن در این است که ما فراموش کرده‎ایم خداوند ما را انسان آفریده است و در قبال هم‎نوع خود مسئولیت تکریم را داریم، نه کشتن و نابود کردنش را.

اگر در هویت ملی هر ملتی، هویت انسانی به عنوان کانونی‎ترین مولفه‎ی سازنده‎ی آن، که جوهر وجودی آن را شکل می‎دهد، وجود نداشته باشد؛ آنگاه تفکر ناسیونالیستی، به برتری قومی و ملی تبدیل می‎گردد که برایند آن، انتحاریگری طالبانی است. زیرا در چارچوب چنین تفکری، جزء قوم و ملتی خودش، دیگران همگی دشمن هستند و باید از صفحه‎ی روزگار محو شوند و جالب اینکه برتری خواهان هیچگاه آرامش پیدا نمی‎توانند، زیرا خون، خون می‎آفریند؛ هرگاه خونی ریخته شود، پاک کردن لکه‎ی آن از ذهنیت خون‎داده‎گان و خون‎گیرنده‎گان، کاری سخت دشوار خواهد بود. رسانه‎های برتری طلبان، نیز با شگردهای هم‎چون «مارپیچ سکوت» دست به اکثریت سازی و اقلیت سازی جامعه می‎زنند و بدین طریق، خواسته‎های مخالف را در مارپیچ سکوت قرار می‎دهند تا قفس سازی، رنگ ملی و همگانی به خود بگیرد.

به شکل اصولی، مرز سازی‎ها و قفس سازی‎ها همگی امور اعتباری‎اند، چیزی که اصلی و ماندنی است ارزش‎های انسانی است. به خاطر امور اعتباری، نباید کسی را کُشت و کشتن انسان، از هر قوم و مسلکی حتا کافر، به دلیل آنکه انسان است و انسان در دین ما کرامت ذاتی دارد، جایز نیست. هویت انسانی آن موعود خداوندی است و این مرزهای که انسان به دور خود ساخته است، همگی قفس‎های آهنین و مخملین است که او را از اصلش، غافل نموده است.

به قول آن شاعر خوش خرد وطن:

«ننگ و نفرین بر آن که دار کشید

بین ما خاک را حصار کشید».

(تابش، ۱۳۹۰: ۳۲).

این حصارهای خاکی که ما به دور خود می‎کشیم، هیچ ارزشی ندارد. الان در جوامع مدرن، این مرزهای اعتباری و حصارهای خاکی را بر می‎دارند به عنوان مثال در آلمان، یک فرد انگلیسی، به همان میزان از حقوق انسانی برخوردارند که یک آلمانی و شهروند خودی بهره‎مند است. همان‎های که ما آن‎ها را کافرش قلمداد می‎کنیم و خونش را در قاشق می‎نوشیم، در کشور خود از یک مهاجر افغانی، به عنوان انسان، تکریم به عمل می‎آورد. در حالی که طالبان و برتری طلبان که تربیت یافته‎ی قفس‎های مخملین یا حصارهای خاکی است، آنان را در کشور خود به دار می‎زنند و با عملیات انتحاری، عزیزان آن‎ها را به خاک غم می‎نشانند. این است اثر قفس‎های که در طول تاریخ برای مردم ساخته‎اند.

نتیجه‎گیری نهایی

داشتن هویت ملی برای شناخت ماست که در جهان که هویت‎های متنوع و مختلفی وجود دارد، هویت ما نیز شناخته شود و نه چیز بیشتر از آن، اموری است که برای امتیاز هویت‎ها اعتبارش می‎کنند. از این روی، هر فردی افغانی، بیشتر از همه‎ی هویت‎ها به «هویت انسانی» نیازمند است تا در این کشور زندگی، رنگ انسانی به خود بگیرد و مردم به عنوان انسان به همدیگر احترام بگذارند، گرگ همدیگر نباشند و به همدیگر آسیب نزنند. در گذشته قفسی می‎ساختند تا مردم را در درون آن خفه نمایند و از پرواز باز دارند. قفس سازی، آثار ویرانگر و برایندهای عبرت آموزی برای مردم ما پدید آورد و هم اکنون، زمان آن رسیده که به هویت انسانی خود باز گردیم و در دنیا انسانیت خود را به اثبات برسانیم. قفس‎های مخملین که الان رسانه‎ها و نهادهای دولتی و ملی می‎خواهند برای مردم بسازند، مثل همان قفس‎های خواهد بود که پیش از این برای مردم ساخته بودند و آثار آن انحاریگری، فساد سیاسی و اداری، فقر، جهل و خودکامگی، کشت و تجارت مواد مخدر، تقلب در انتخابات و دزدیدن آرای مردم است. چنانچه قفس سازی مدرن، نیز پیامد جزء خستگی روانی، افسرده‎گی، بحران معنویت چیزی دیگری برای جوامع مدرن به بار نیاورده است. لذا آنان، از آن عبور کردند و به هویت انسانی و جهانی ناییل آمده‎اند و ما نیز باید به هویت انسانی خود بازگردیم و به یاد بیاوریم که خداوند ما را انسان آفریده است، پس ما قبل از همه چیز انسان هستیم و انسان آفریده شده‎ایم و مسئولیت احترام به همنوع خود را داریم

امتیاز:
(0) (0)
اشتراک گذاری:
برچسب ها :
مطالب مرتبط
دیدگاه شما