هزارهها؛ و گم گشتگی در عالم آوارگی؟!!
گم شدن تنها گم کردن راه منزل و حیرت زده چرخیدن در کوچههای نا آشنا نیست، هرچند که این خود نیز نوعی گمشدن است، ولی دردآور گمشدن از خویشتن و از اصالت خویش است. ناپدید شدن در هوای مهآلود از بیخویشتنی و غرق شدن در مرداب از خود بیگانگی است. سوسو زدنهای خِرَد ما در زیر خروارها غفلت و کاهلی نیز راهی فراروی ما نمیگشاید.
در کودکی وقتی کسی را میدیدیم به نان و نوای رسیده و بیخردانه ریختوپاش میکند، با زبان طنز و تلخ به وی میگفتند «خودش را گم کرده است» مقصود از گمشدگی غفلت از خویشتن بود که در رفتار و کردار وی هویدا شده بود. اما اکنون این بیخویشتنی در کوچههای هجرت و غربت دامنگیر ما شده است. ما در این هجرت به جای سیروسفر در وادیهای نامکشوف وجود خود در کورهراههای این سفر گم شدایم.
دقیقتر بگویم ما نه در کوچه پس کوچههای شهر؛ بلکه در بیهویتی و بیخویشتنی خود گم شدهایم با این تفاوت که برخی کاملا ناپیداست و برخی نشانههای کمرنگی از پیدا بودن را با خود دارد، ورنه هوای بیخویشتنی آنقدر تیره و قیراندود است که میرود همه را به مستوری ببرد. فقر و فقدان دانش و ضعف فرهنگی از یک طرف، فرهنگ غالب، بمباران رسانهیی از طرف دیگر، بر سرعت آن افزوده است. نه تنها فرزندان نوجوان و جوان عوام مردم، که فرهیختگان نیز بیشتر از همه اشتیاق ذوب شدن در هویت جامعه میزبان دارند.
میشناسم پدرانی را که خود ادای فرهیختگی را در میآورند ولی در غفلت مطلق از زن و فرزند خود، در گمشدن از هویت و خویشتن خویش به سر میبرند. شاید ترس از متحجر و سنتی بودن آنان را از نقد و انتقاد باز میدارند تا مبادا حفظ احترام ظاهری آنان شکسته شود، سرخوش و آسوده خاطر در بهشت غفلت خود زندگی میکنند.
کنایهها و نیشزدنهای رسانهها، فضای به وجود آورده که ابراز هویت در این اجتماع حقارت تلقی میشود. اگر کسی به ما بگوید «خیلی خوش تیپ است نمیآید افغانی باشد» به جای توهین تلقی کردن باد در غب غبمان افتاده و افتخار میکنیم. گریز از هویت به جای رسیده است که دوستی پسران و دختران ما با شهروندان میزبان، احساس غرور و برتری را برایشان میآفریند. در کنار آنان ظاهر شدن هرچند همراه حقارت و ملامت باشد، خواستنیتر و دوست داشتنیتر است تا با خود بودن. غافل از اینکه تابلوی که خدا بر پیشانیشان نصب کرده به راحتی ازین برچسبهای غلطانداز لهجه و زبان تیپ و کلام از گمشدن باز میدارد. آیا میشود گمشدگی بیشتر ازین باشد که ما نخواهیم خودمان خودمان باشیم.؟آیا باز ما میتوانیم ادعا کنیم که ما هستیم و گم نشدهایم؟ پس ما هزارهها گمشدهایم. نمیدانیم و نمیخواهیم هم بدانیم که گمشدهایم.

(
(