میراث بی وارث
وارث به سه گونه است:
یک: وارث نسبی که وارث مال مورث است
دو: وارث منصب، مقام، شایستگیها، ارزشها و…
سه: وارث هردو، مانند وراثت سلیمان از داوود”: و ورث سلیمان داوود”[1] حضرت سلیمان، وارث مال و مقام نبوت و علم و شخصیت حضرت داوود بود.ونیز حضرت زکریا از خداوند وارث مقام نبوت و علم و شخصیت حضرت یعقوب را در خواست میکرد”: فهب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب…”[2]
شهید مزاری به شیوه ای افتخارآمیز به شهادت رسید، میراث بس بزرگ و ارزشمند از خود به جا گذاشت، ولی با تاسف وارثی که مالک ارث او باشد وجود ندارد. منظورم وارث نسبی و وارث مال نیست، شهید مزاری به دنبال مال نبود و مالی نیندوخت، تا از نبودن وارث برای وی افسوس خورد. مال دنیا، راحتی، آسایش و خوشی، حقیرتر ازین بود که آن شهید سرافراز را به خود مشغول کند و از اهداف بلند انسانیاش باز دارد. و نیز همت و هدف شهید مزاری بالاتر از آن بود که به دستیابی چند چوکی کلیدی یا غیر کلیدی وزارت و غیره، قناعت کند و بگوید به حق خود رسیدم دیگر مشکل ندارم.
منظور از میراث بیوارث، سرمایهی است که خلق هزاره در تاریخ خود آن را ندیده بود، سرمایهی که با مال و ثروت، چوکی و ریاست قابل مقایسه نیست، سرمایهی که فوق ارزش مالی است، اگر آن را با مال مقایسه کند بدان توهین شده است. و آن سرمایهی عظیم و میراث بزرگ، تشکیل حزب وحدت بود.
مردم هزاره در طول تاریخ از تفرقه و پراکندگی و بیهویتی خود زیاد ضربه خورده است. نه تنها ضربههای جانی و مالی که ضربههای حیثیتی.
پراکندگی و بیهویتی مردم هزاره موجب شده بود که وجود فیزیکیشان کتمان شود، مجاهدات، رشادتها و فداکاریهایشان به حساب نیاید؛ از باب نمونه آقای حکمت یار در جزوهی به نام” موقف حزب اسلامی” نوشته است که مردم هزاره سه در صد جمعیت افغانستان را تشکیل میدهد و عضویت حزب اسلامی را دارند تحت رهبری من ولسوالی ناهور، مالستان توسط حزب اسلامی آزاد گردید.
آقای سید عیسی جوادی غزنوی کتابی نوشته است، به نام” اندیشه های کلامی آیت الله محسنی”خود آقای محسنی در مقدمهی آن کتاب، زندگینامهی خود را نوشته و در صفحه 6 آن دو دروغی نوشته است که هر که بخواند، چند متر شاخ در میآورد. یکی آنها این است قیام مردم هزاره، علیه حکومت مارکسیستی توسط سازماندهیای حزب حرکت اسلامی بود!!.
درست در همان زمانی که هزارجات علیه حکومت خلقیها قیام کرده بود، آقای محسنی در سوریه بود و از همان جا به ایران آمد و بعد از چهار ماه حزب حرکت اسلامی را تشکیل داد. ( واقعا عجیب است، قرآن میگوید دروغ از گناهان کبیره و از بدترین گناهان و موجب لعن خداوندی است، ولی برای جناب آقای آیت الله محسنی که مجتهد و صاحب فتوا است، دروغ جایز است و گناه ندارد، البته بعض دروغهای دیگر ایشان را نیز یاد دارم)
در روزگاران قدیم نظام بردگی حاکم بود، با بعضی انسانها به صفت برده همانند حیوان معامله میشد، برده اختیار مال و جان خود را نداشت، اگر برده ای لشکری را شکست میداد واژه را فتح میکرد، این برده نبود که لشکر را شکست داده و قلعه را فتح کرده، بلکه مولای او و صاحب او این افتخار را آفریده است.
بدینسان میبینیم که مردم هزاره به دید برده نگریسته میشد، فدا کاریها، جهاد و مقاومت و افتخارات مردم هزاره به حساب دیگران بود و در جیب دیگران میخوابید، در جیب آنا نی که با مردم هزاره کمترین ارتباط و تناسبی ندارند. بلکه مبغض مردم هزاره هستند. مردم هزاره اگر جهاد میکند، دشمن خارجی را از سرزمین خود بیرون میکند، یا افتخارات دیگری را میآفریند، آنها جهاد نکرده، بلکه آقای محسنی و آقای حکمت یار جهاد کردهاند.
عبد الله بن زمعه از یاران نزدیک اما علی (ع) بود، از آن حضرت خواهش کرد، مقدار مالی از بیتالمال برای او بدهد. آن حضرت فرمود”: اِنَّ هَذَا المَالَ لَیسَ لِی وَلَا لَکَ وَاِنَّمَا هُوَ فَیءُ لِلمُسلِمیِنَ وَجَلبُ اَسیَافِهِم، فَاِن شَرِکتَهُم فِی حَربِهِم کَانَ لَکَ مِثلُ حَظِّهِم، وَاِلَّاَ فَجَنَاةُ ایَدِیهِم لَا تَکُونُ لِغَیِر اَفوَاِههِم”[3] یعنی این مال نه از آن من است و نه از تو، این غنیمتی است که مسلمانان با شمشیر های خود گرفتهاند، اگر با آنان در جنگ شرکت داشته ای، همانند آنان از آن مال بهرهمند میشوی، ورنه حاصل دسترنج آنان را نباید دیگران بخورند.
وضعیت به گونه ای شده بود که شمشیر را مردم هزاره میزد، آقای حکمت یار و آقای محسنی به نام خود تمام میکرد.شهید مزاری، این دردها را کاملا درک کرده بود
دروغ سر جای خود، اما توهین و تحقیر نسبت به یک قوم سرافراز، بالاتر ازین نیست که هویت آن نفی شود. و این نفی هویت هزاره است که آقای محسنی و حکمت یار کردهاند.
گرد آمدن گروه های سیاسی و مسلح هشتگانه زیر پرچم واحد، کار اندکی نیست و از توان هر کسی بیرون است، و این چنین معجزه را شهید مزاری آفرید. درست مانند همان کاری که حضرت محمد(ص) کرد که اقوام پراکنده و تشنه به خون عرب را که در هشت ماه سال سر یک دیگر یورش میبردند و خون همدیگر را میریختند، زیر پرچم واحد گرد آ ورد و قدرت بزرگی ساخت؛ آن چنانکه در مدت کم قدرتهای نظامی و افسانه ای شرق و غرب وامپراتورهای بزرگ – روم و ایران اعمال آنان – را مسخر کرد.
باری، در پیشاور نیروهای هفتگانه تشکیل حکومت دادند، برای آیت الله محسنی دو پست وزارت داده شده بود، گفت به حق خود رسیدم دیگر مشکلي ندارم، ولی مردم هزاره را اصلا نادیده گرفتند، همین موجب شد که شهید مزاری به تشکیل حزب وحدت اقدام کرد. حزب وحدت، یعنی تثبیت کننده ای هویت هزاره؛ هویتی که کتمان شده بود، حزب وحدت یعنی غرور، شکوه، عزت و قدرت هزاره. و این اقدام برای خیلیها قابل باور نبود، هزاره و حزب سیاسی مستقل؟ و بلکه موجب خشم بعض کشورهای همسایه گردید، و به تخریب و تفرقه افگنی پرداختند.آقای آیت الله محسنی در پاکستان گفت: این حزبی که در بامیان تشکیل شده، حزب هزارهها است اگر جا بیفتد، از شما حق میخواهد، مرا تقویت کنید که آن را تخریب کنم.
حزب وحدت به تدریج جا افتاد و برای منطقه و جهان معرفی شد، و توجه همه را به سوی خود جلب کرد. هزاره ای بی هویت، هویت پیدا کرد. مردمی که تازه وجود فیزیکیشان مورد انکار بود، برای مردم جهان و منطقه معرفی شد. نیروهای رزمیيی که علیه یکدیگر میجنگیدند، گروههای که فقط خود را در خط مستقیم خدا میدانستند و دیگران را منحرف و گمراه میشمردند، را در یک نقطه و یک سنگر متمرکز و منسجم گردید و به یک جهت نشانه گرفتند. با میان که مرکز استقرار حزب وحدت بود، مرکز آمال و آرزوهای خاص و عام گردید، از داخل و خارج هرکسی دوست داشت با میان را از نزدیک ببیند. مقاومتهای بی نظیر غرب کابل که از ثمرات تشکیل حزب وحدت و رهبریيی شهید مزاری بود، هویت و موجودیت هزاره ای کتمان شده را به اثبات رساند.
لیک آیا این میراث گران بها هم اینک وارث دارد، کسانی که داعیه ای وراثت این میراث عظیم را دارند، به راستی وارث شده میتوانند؟ این سوالی است که فکر نکنم کسی بتواند به آن پاسخ مثبت بگوید. اگر اینها وارث واقعی میبودند، آن را حفظ میکردند که نکردند، حزب وحدت برای این مدعیان وراثت، وسیله ای جاه و مقام، در آمد و منافع و مانور دادن است.این حقیقتی است که همه به آن پی بردهاند، من اگر در این باره چیزی مینویسم شاید تکرار مکررات باشد. ولی عمده این است که مدعیان وراثت، چرا این نماد اقتدار و عظمت مردم خود، و این میراث عظیم – باقیات الصالحات شهید مزاری- را حفظ نتوانستند، و آن را به گروهکهای بی خاصیت تبدیل کردند؟
اختلاف چرا؟
عمدهترین میراث دارانی که مواجه با این سوالاند، جناب آقای خلیلی و آقای محقق هستند. اینها از خوبان و فرزانگان مردم مایند، کسانی نیستند که منفعت و زیان وحدت و اختلاف را ندانند، که به خوبی میدانند و مصالح مردم خود را نیز کاملا درک میکنند. پس اختلاف برای چیست؟
به نظر میرسد که ریشه و عامل اصلی اختلاف، عامل نفسانی، حفظ مقام و امتیازات و منافع و از دست دادن دلگیمشری است، هیچ یک اینها نمیتواند خود را قانع بسازد که برای مصالح مردم دست از امتیازات بردارد. به همان دلیلی که اشراف و صنادید مکه زیر پرچم توحید نمیآمدند، اینها نیز حاضر نیستند مایه ای وحدت مردم خود باشند، بلکه “ارَبَابٌ مُتَفَرَّقُون”اند که منشاي تفرقهی مردم خود شدهاند.
سران قریش به خوبی می داستند که بتهای را که میپرستند، هیچ کارهاند ذلیلتر و حقیرتر از آن است که مورد پرستش قرار گیرند. آیات زیاد از قران مجید شاهد این مدعا است.و اینک از باب نمونه”: وَلَئِن سَئَلتَهمُ مَن خَلَقَ الَّسَمَاوَاتِ وَالاَرضِ لَیَقُولُنَّ اللهُ”[4] یعنی اگر از مشرکین وبت پرستان بپرسید، آسمان و زمین را کی آفریده است؟ گویند خدا. ولی با تسلیم شدن آنان به آئین توحید، همه ای امتیازات نژادی، خانوادگی و نظام اشرافیتی که با نظام شرک توجیه میشود، درهم فرو میریخت، دکانها و مغازههای پر درآمد تعطیل میشد، بهره کشیهای نا جايز و غیر انسانی از میان میرفت، و… برای انها اصلا غیر قابل تحمل بود که نظامی که دران بین برده و آقا، پول دار وبی پول، نژادهای اصیل و نژادهای پست فرق نباشد روی کار آید.
عجبا، حضرت ابراهیم(ع) بنیان گذار توحید، بتهای چوبی و فلزی، این نماد های خرافه، ارتجاع، شرک و تفرقه را با تبر خود ریزریز کرد، به جای آن خانه ای توحید را بنا نهاد و گفت:خدای این خانه را پرستش کنید و به سوی این خانه نماز آورید، معبد و معبود شما باید یکی باشد. اما، بت پرستان عرب خصوصا قریش که داعیه ای وراثت ابراهیم(ع) را داشتند، به جای یک خدا سیصد و شصت بت را بر فراز خانهی توحید نصب کردند، به علاوهی بتهای که در کوچهها و نقاط حساس شهر وجود داشت.
شهید مزاری نیز پایگاههای تفرقه و تنازع را جمع کرد، حزب وحدت به وجود آورد و همه را زیر یک پرچم جمع کرد.اما، مدعیان وراثت وی، این حزب را که نماد وحدت و قدرت و شکوه مردم هزاره بود،پارچه پارچه کردند.( تکرار تاریخ)
چند سال پیش در مشهد مقدس در مراسم سالگرد شهید مزاری دعوت شده بودم، قبل از سخنرانی، بیانیهی قرايت شد و در ختم گفت: استاد محمد کریم خلیلی رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان. بیانیهی دوم قرايت شد.درختم گفت: استاد حاجی محمد محقق رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان. بیانیه ای سوم قرايت شد و در ختم گفت: استاد قربانعلی عرفانی رهبر حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان.آن چنان یخ، تنفر آور و مشميز کننده بود که حال مردم گرفته شد، و چیزهای میگفتند که نوشتنش به صلاح نیست.
اگر پیش هر یک از آقایان خلیلی و محقق بروی و صد التماس کنی که مصالح و زور و قدرت مردم را فدای منافع خود نکنید، دهها دلیل بر حقانیت، شایستگی و دلسوزی خود نسبت به مردم اقامه میکنند، و آن دیگری را غاصب و ناشایسته، خطاکار قلمداد میکند. ولی حقیقت این است که این مدعیان وراثت، کَیْ تَنْ میدهند که از آرگاه و بارگاه، کش و فش، دبدبه و کبکبه خود دست بردارند.برای آقایان همین که به آنان رهبر گفته شود، تصویر خود را در تلویزیون ببینند، عکسهای خود را در نشریات و دیوارهای شهر ببینند، خیلی ارزشمند است از سرنوشت مردم.چه قدر پول و پیسه برای چاپ عکس این بزرگواران مصرف میشود.
اگر توجه کرده باشید این مدعیان وراثت، در مراسم سالگرد شهید مزاری که سخنرانی میکنند، به جز از چند سخن تشریفاتی، یک کلمه ای که بیانگر شخصیت شهید مزاری باشد نمیگویند، نمیتوانند بگویند و راضی هم نیستند دیگران شخصیت شهید مزاری را تمجید کنند، چون به همان اندازه که شخصیت واقعی شهید مزاری معرفی میشود، مدعیان وراثت کوچک و حقیر میشوند.در حالی که در مراسم مردمی تلاش همه بر این است که مقالهها، سخنرانیها و بیانیهها، پیرامون محوریت شهید مزاری است، افراد تازه سن که در زمان شهید مزاری نبوده، علاقمندند چهرهی واقعی شهید مزاری را بشناسند.
اینها به بهانهی مراسم سالگرد، از قهرمانیها و پهلوانیها و اعجاز و کرامات خود سخن میگویند و به بهانه ای سالگرد برای خود و تیم خود کمپاین میکنند. چند سال پیش در آستانه ای سالگرد شهید مزاری در هرات بودم، عموم مردم بریده از مسالهی قومیت، حزب و سمت و منطقه شب و روز میدویدند و تلاش میکردند که یک مراسم خوب و آبرومندانه برای شهید مزاری برگذار شود، و انصافا تدارک مراسم با شکوه و بی سابقه ای را دیده بودند، از آقای خلیلی به عنوان سخنران مراسم دعوت کرده بودند، وقتی ایشان به فرود گاه هرات نزول اجلال فرمودند، حدود پنج صد موتر به استقبال او به میدان هوایی رفتند، ایشان به یک کش و فش بیمانند در حالی که آقای انوری والی هرات، سید هادی، سرور جوادی و چند خانم شورا همراهی میکرد، وارد جایگاه شد. وقتی سخنرانی کرد در مورد شخصیت شهید مزاری اصلا چیزی نگفت، بسیار یک سخنرانی بی مزه و کپوش بود، مردم سخت متاثر شدند و میگفتند چه گفت آقای خلیلی؟ طبیعی بود که مردم انتظار داشتند شخصیت مورث را از وارث بشنوند که چیزی نشنیدند.
بصیر احمد دولت آبادی که حامل همه ای اسناد و مدارک و نامهها و گفتههای شهید مزاری است، مینویسد: روزی که درمانده شدم و از کشیدن بار اسناد و مدارک مربوط به مزاری، پشتم خم شده بود، از طریق دوستم آقای حسین شفایی، به استاد خلیلی نامه نوشتم، استاد مزاری رفته، برای هر کدام ما میراثی گذاشته، من در غم این نامهها و دیگر اسناد وی ماندهام. شما لطف کنید تا این استاد را تنظیم نمایم، یک کپی برای خود گرفته، اصل آن را برای شما میدهم تا در آرشیوی حزب برای تاریخ نگهداری کنید. ایشان به این نامه هرگز پاسخ ندادند. زیر نویس این نامه تا هنوز موجود است.
از رهبریی حزب که خود را وارث سیاسی بابه مزاری میداند و قسمی از اسناد مربوط به او میشد مایوس شدم. این بار رو آوردم به استاد محقق که تعدادی به او به عنوان وارث صادق بابه نگاه میکردند، و او را بیشتر به خط بابه وفادار میدانستند، شب دیر وقت صبر کردم تا دم صبح نوبت ملاقات رسید، جلد اول نامه های بابه را که تدوین کرده بودم، برایش نشان دادم که این میراث بابه است، شما یک کمک کنید بقیه را نیز تنظیم نمایم، اصل را برای اینکه خراب نشود پرس نموده به شما میدهم و یک کپی برای خودم میگیرم تا روی آنها کار کنم. استاد محقق کتاب را ورق زد، بعد پاهای خود را خاریدن گرفت و گفت بعدا در این باره حرف میزنم. کتاب را زیر بغل گرفته به خانه برگشتم در مسیر راه با خود دست به گریبان بودم و خطاب به بابه مزاری میگفتم که همه از نام تو استفاده میکنند، نه اینکه راه و رسم شورا ادامه دهند.
همه ای همت آقای خلیلی و محقق در این خلاصه میشود، که اگر آقای خلیلی هنری را انجام میدهد، هدفش تضعیف آقای محقق و جلب توجه مردم است به سوی خودش. و آقای محقق نیز اگر معجزه و کرامتی نشان میدهد، هدفش این است که آقای خلیلی را از انظار مردم بیندازد و توجه مردم را به سوی خود جلب نماید. مثلا روح الله نیکپا از مسابقه پیروزمندانه برگشت، ازش تقدیر و تجلیل شد. آقای خلیلی او را در دفتر خود برد تا مردم شورا در دفتر ایشان دیدار کند و دفترش مورد رفت و آمد مردم شود، در ضمن تیم دهد و نشان دهد “: من آنم که رستم بود پهلوان” من آنم که نیک پا مدال گرفته است. جناب آقای محقق که از یک سانحه ای خیلی خطر ناک نجات یافت، سخت متاثر شدم و به دیدنش رفتم و در طی چند روز، خانهاش محل رفت و آمد مردم بود.ولی گفته میشود آن سانحه یک کار ساختگی بوده، آقای محقق چون در انزوا قرار گرفته بوده، خواسته ازین طریق مجددا خود را مطرح کند و مورد جلب توجه قرار دهد.
قرآن کریم که همه به آن ایمان داریم میگوید: کار و تلاش ضایع نمیشود و بیهوده نمیرود، هم ثمر و نتیجه ای کار را در دنیا انسان میبیند، چنانچه فرموده است”: وَ انَ لَیسَ ِللاِنساِن اِلاّ َما َسَعَی” [5] و هم مزد و اجر کار در قیامت داده میشود، چنانچه فرموده است”: اِنّیِ لاَ اُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنکُم مِن ذَکَرٍ اَوانُثَی” [6] پاداش کار هیچ مرد وزنی را ضایع نمیکنم.
اگر این عزیزان از روی صدق و صفا، بدون ریا کاری و صحنه سازی کار کنند، کارشان بی نتیجه نمیماند. شهید مزاری که زحمات و تلاشهایش از روی صدق و راستی، بدون ریا و تظاهر بود، میبینیم که روز به روز عزیزتر، زندهترمی شود و محبتش با پوست و خون و روح میلیونها انسان عجین شده است.
و هم اینک این دو شخصیت خوب، دوست داشتنی، دردانه ای قوم، گل سرسبد که به راستی نسبت به دیگران همین اوصاف و امتیازها را دارند، تمام همت و توجهشان این است که در نظام دولت جایگاه داشته باشد و بس.چون برایشان مشکل است جایگاه خود را از دست دهد، یا یکسانت پايین بیایند. مرحوم شریعتی میگوید: همه ای انقلابیون دنیا وقتی به پیروزی رسیدند، برای حفظ مقام و منصب و منافع و امتیازات خود محافظه کار میشوند، به جز از حضرت علی بن ابی طالب(ع) که وقتی به اقتدار هم رسید، انقلابی بود، هدف برایش اصل بود نه قدرت. کفش کهنه را به ابن عباس نشان داد که اگر عدالت را برپای داشته نتوانم، حکومتی که بر شما دارم، ازین کفش بی ارزشتر است. شهید مزاری نیز به اصالت هدف مینگریست، رسیدن به قدرت برای او وسیله بود، ولی برای دیگران مقام و چو کی اصل است، وقتی به آن دست یافت، در حفظ آن میکوشند، هرچند چوکیی بیخاصیت وبی فایده باشد.
این دو شیخ بزرگوار خصیصهی مشترک زیادی دارند:
یک- هردو در اسراف مال مردم است برای ارضای خواهشهای نفس و حفظ چوکی و مقام، تیم دادن و مانور دادن سر یک دیگر، ماشاالله دست باز دارند، در هر جایی که اراده ای مبارکشان تعلق گیرد، با “چار شاخ” پول را پخش و پراکنده میکنند. این حقیر ، زمانی دهقان پدرش بود، وقتی کاه و دانه را با “چار شاخ”جدا میکرد، آ ن چنان احتیاط و صرفه جویی میکرد یک برگ کاه و یک دانهی جو، یا گندم نباید ضایع شود، پخش و پراکندن پول و پیسه برای آقای خلیلی و محقق، ارزش کاه راهم ندارد( البته در مواردی که اراده ای مبارکشان تعلق بگیرد)
جناب ابوذر(ره) برای معاویه میگفت”: این داد و بخشش و اسرافگری که میکنی، کاخی را که درست میکنی، اگر از بیتالمال است،خیانت است و اگر مال شخصی است، اسراف است. خدا در قرآن فرموده است”:اِنَّ المُسِرفِینَ هُم اَصحَابُ النَّاِر” [7][7]اسراف گران داخل در آتش جهنماند. این آیه بسیار خطرناک است، ان دارد، ضمیر فصل دارد و جمله ای اسمیه نیز است، تاکید بالای تاکید، یعنی محققا و یقینا، اسراف گران داخل در آتشاند.
دو- هردو، بدون تحمل ضرر و زیان مالی و بدنی، و بدون اینکه بینی بزغاله ایشان خون شده باشد، به چنین مقام و مرتبت رسیدند، چه شانسی!!
سه، بدون اینکه تشکیلات حزبی وجود داشته باشد و بدون انتخابات، رهبر مادامالعمر حزب هستند. درست است که هردو، در میان مردم هزاره طرفدار دارند ولی حزب وجود ندارد.
هردو شیخ بزرگوار، نخواستند کس دیگری در کنارشان رشد کنند، مبادا روزی برایشان درد سری به وجود بیاید، ولی از میراث حراست کنند خوب است. هردو به عنوان افراد نخبه و عمده ای هزاره، قابل ستایش و دوست داشتنی است ولی به درد رهبری نمیخورند.
بنابراین هیچ شخص خاصی میراث دار میراث شهید مزاری شده نمیتواند. فقط این مردم خوب، حق شناس، مخلص و بی ادعا، به راستی میراث دار شهید مزاری هستند و در راه او روانند، همه ساله وقتی زمان سالگرد شهید مزاری نزدیک میشود، به پای میخیزند، در هر گوشه و کنار دنیا که هستند، مراسم بزرگداشت شهادت آن شهید سر افراز را برگزار میکنند، بی انکه توقع مقام، چوکی، پول و غیره منافع داشته باشند. به خصوص آن دسته از مردم ما که در کشورهای خارج زندگی میکنند، با تمامی محدودیتهای که دارند منظمترین و باشکوهترین مراسم را برگزار مینمایند، با این کار نام و راه شورا زنده و وفاداری خود را نسبت به وی اعلام میدارند.خوبی کار در این است که در این مراسم، محور و قهرمان داستان، شخصیت شهید مزاری است، شعر، مقاله سخنرانی برای معرفی بیشتر شهید مزاری است.
یادداشتها:
[1] – سوره ای نمل/16
[2] – سوره ای مریم/19
[3] – نهجالبلاغه، خطبه 232
[4] – سوره ای لقمان/31 و زمر/38 و زخرف/9و 87.
[5] – سوره ای نجم/39
[6] – آل عمران/195
[7] – سوره ای غافر/34

(
(