• سه شنبه ۳ دلو ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۱
    هادی سلطانی
    «شب اول که در صف بلیت‌فروشی اصلی ماندیم شب دوم به داخل جنگل کنار دریا پناه بردیم ولی از شانس بدمان باران گرفت من با یک مرد میان‌سال که از اول سفر با من بود به داخل شهر رفتیم خانه‌ای را یافتیم که دیوار حیاط نداشت به داخل حیاط رفتیم خانه به‌گونه‌ای ساخته‌شده بود که از روبه‌رو دیوار یک متری باغچه و از پشت سر خانه و بالای سر بالکن بود که به‌راحتی از خیس شدن باران در امان بودیم مکانی بود که دید نداشت و جایی مناسب برای دو نفر بود زیرمان را با کارتن و رویمان را با پتو می‌پوشاندیم. ما شب تا صبح را به‌راحتی و آرامش گذراندیم. صبح وقتی‌که صاحب‌خانه از خانه بیرون آمد ما را دید و چیزی نگفت و رفت سر کارش.»
  • جمعه ۱ جدی ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۹
    هادی سلطانی
    «ماشین آمده بود تا ما را به‌طرف مرز ببرد همگی سوار شدیم. ماشین حرکت کرد بعد یک ساعت از شهر خارج شدیم. یکی دو ساعت هم بیرون شهر درحرکت بودیم در بین راه با راننده هم‌صحبت شده بودیم. ماشینی که ما در آن سوار شده بودیم خراب بود و دود ماشین به داخل اتاقک می‌آمد و حال یکی از ما را خراب کرده بود. به یک روستای مرزی رسیدیم به روستا نرسیده پیاده شدیم و داخل باغ‌ها زدیم بعد رد کردن چند باغ به بقیه ملحق شدیم دو تا قاچاقبر داشتیم یکی پیر بود و دیگری پسر جوان. همگی دنبال پیرمرد حرکت کردیم و پسر جوان هم از پشت سر ما می‌آمد»