
از خود بیگانگی نخبگان فرهنگی در افغانستان
از خود بیگانگی نخبگان فرهنگي انحطاط و رذالت دیگری در افغانستان است که با تنش و کشمکش انتخابات ظهور و بروز بیشتري پیدا کرده و چهره خود را نمایانتر از پیش نشان میدهد. با تاسف نخبگانی فرهنگي که رسالتشان آگاهی و رهایی مردم از اسارت جهل، تعصب و دیگر ارزشهای منفی قومی و قبیلهيي است، خود غرق غفلت و از خودبیگانی و چماق بهتر و مناسبتر دیگران قرار گرفتهاند. به منظور دریافت درست مفهوم از خودبیگانگی نخبگان فرهنگي نیازمند شناخت صحیح دو واژه «نخبگان» و «از خودبیگانگی» هستیم که در دو گام به بحث میگیرم.
1- نخبگان؛ سرآمدان و طیف ممتازی است که به خاطر داشتن بهترین استعداد و به دست آوردن بیشترین توانایی و احراز ممتازترین ویژگی در بالاترین هرم توانايي فكري و تحليل مسايل اجتماعی قرار میگیرند. به دیگر سخن، نخبگان سرآمدان هر شاخه از فعالیتهای بشریاند که با استعداد و تلاش خود از دیگر کتلههاي اجتماعی جلو افتاده و مرتبه مرتفعتری اجتماعی را تصاحب میکنند. پس نخبگان و سرآمدان به دلیل تنوع موضوع فعالیت انسانی، دارای تنوع و گوناگونی نیز خواهند بود؛ اما آنچه در این فشرده مد نظر هست نخبگان فکری و فرهنگی است، نه نخبگان سیاسی و اقتصادی یا اخلاقی و هنری؛ واکاوی انواع آن مجال دیگر و فرصت مغتنم دیگری میطلبد.
2- دیدگاهها و تفسیرهای دیگري از خود بیگانگی را به یکسو گذاشته با نگاه و نگرش مارکس و فویرباخ به از خود بیگانگی نگريسته و به وضعیت نخبگان افغانستان نگاه میاندازم. به باورمن بیان مارکس و فویرباخ در باره از خودبیگانگی از زوایای مختلف، بیانگر وضعیت نخبگان افغانستانی است که در این ایستگاه زمان و در این مقطعي از تاریخ گرفتار و مبتلایند. فویرباخ؛ خودبیگانگی انسان را در آن میداند که انسان خواستههای مطلق و آرزوهای نامتناهی خود را رنگ تقدس و خدای بدهد و آنگاه در صدد ستایش و پرستش آن برآید[i] یعنی غفلت از فضیلت و تقلا برای به چنگ آوردن آرزوهای نامحدود خود، با رنگ تقدس و الهی. این اِلیِنه شدن است که انسان متفکر، خرد و تلاش خردمندانه اُو در راستای ارضاي تمایلات و ستایش خواستههای او صرف شود.
اما بنا بر تفسیر مارکس؛ ازخود بیگانگی متناظر با دو طیف اجتماعی سرمایهداران و کارگران است. کارگران از خود بیگانه هستند چون محصول زحماتشان برای اغنیاست؛ اما سرمایه داران از خود بیگانهاند چون بدون زحمت و با دسترنج کارگران زندگی میکنند؛ پس از خود بیگانگی یعنی جاهلانه برای دیگر زحمت کشیدن و یا دیگری را برای برآوردن آرزوهای خود استخدام کردن.[ii] در نگاه مارکس تا این رابطه ظالمانه حاکم است از خود بيگانگی و اختلاف طبقاتی هم هست. تا یک عده از دسترنج دیگران برای بالا بردن منزلت و پایگاه اجتماعی و رفاه خانوادگی خود استفاده میکنند و تا استعداد، شایستگی و قابلیت یک عده به نفع َزبردستان استفاده ميشود بر مبنای تفکر مارکس از خود بیگانگی وجود دارد.
3- اگر نخبگان، شایستگان و طیف ممتاز یک جامعهاند که با استعداد و تلاش خود برتری را به دست آوردهاند و اگر از خود بیگانگی اسیر آرزوهای خود و یا اسیر َزبردستان اقتصادی است، آیا نخبگان فکری و فرهنگی ما در افغانستان در یک چنین باتلاق از خود بیگانگی دست و پا نمیزنند؟ اگر سرآمدان جامعه ما برای به چنگ آوردن نام و نان خود، بر سر ریاست دعوا و مرافعه دارند و یا استعداد و قابلیتهای خود را در اختیار سیاستمداران قرار میدهند از خودبیگانگی نیست، پس از خود بیگانگی چیست؟ و چه معنای میتواند داشته باشد؟
اگر تفسیر مارکس و فویرباخ در باره از خودبیگانگی را در نظر بگیریم، شاید بتوان گفت: این بدترین نوع از خودبيگانگی است که نخبگان فکری و فرهنگی، اسیر آرزوهای خودخواهانه خود و در استخدام سیاستمدارانی است که خود بیلیاقت و بیخاصیتند و تنها شرایط اقتصادی و سیاسی سبب شده است سرآمدان جامعه، فکر و اندیشه خود را در اختیار اربابان اقتصادی خود به منظور شکست رقبا و احیانا حذف آنان از صحنه سیاسی قرار داده و چماقی برای شکستن و خرد کردن رقبای اربابان سیاسی و اقتصادی خود شوند.
بگذار روشنتر بگویم، نخبگان ما به دلیل عقده «فقر و ناداری» دوران تحصیل و مهاجرت، با استخدام در دانشگاهها و دانشکدهها، غرق حسادت و رذالت شدهاند. رسالت آگاهیبخشی مردم از اسارت نادانی، تعصب و غرضورزی را فراموش کرده، بر سر ریاستها و افزایش واحدها دعوا و مرافعه دارند. همدیگر را به منظور قدرت بیشتر و ثروت بیشتر به زیر کشیده رسوا میکنند. به جای تلاش و تحول نگاه پولپرستی و ثروتانديشي به سمت نگاه انسانی و اخلاقی، خود غرق آرزوها و ارضاي تمایلاتی است که سالهای فقر و ناداری را برای رسیدنش تحمل کردهاند. آیا این از خود بیگانگی نیست که نان و نام مسیر تفکر و تعقلشان را معین میکند؟ آیا این الینه شدن نیست که نگاه انسانی را فدای ثروت پرستی کنند؟
عدهي دیگر که در رسانههای جمعی از جيرهخواران دولتیاند، نیز ابزار دست سیاستمداران و اربابان اقتصادی شدند که فکر، اندیشه و تواناییهای خود را برای برآورده شدن خواستهها و تامین دلبستگیهای اربابان و کارفرمایان خود به کار میگیرند. اينان بُرندهترین زبان و گزندهترین قلم را برای تخریب و رسوا کردن رقیب به استخدام میگیرند حتی اگر دوست دیرینه و رفیق شفيق دوران هجرتش باشد. با تاسف این حجم عظیم از توانایی که میتواند موتور محرک یک کشور به سمت تحول و پیشرفت باشد، در بینظمی و در بطالت مطلق صرف میشود.
پس چه توجیه کنیم این خودخواهیها و طمعورزیهای نخبگان را؟ اگر بپذیریم این اسیر شدن در دام سیاستمداران و سرمایه داران را!، این كه عین از خود بيگانگی است و هیچ تفسیر و تعبیر دیگري را بر نمیتابد.
[i]-who gave his absolute needs and infinite desires a heavenly form and then began to worship it.
[ii]- Until the products of their labour are not returned to them, the workers are self-alienated. Hence, even the capitalist, who has not lived his life with the fruits of his own labour and who lives off of the efforts of others.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.