
حزب وحدت و بحران نا هماهنگی
حزب وحدت که رهبری آن را عمدتا خلیلی و محقق بر عهده دارند، تنها حزب بحران زده و ناکام در عرصههای سیاسی، پس از دوره شهید مزاری بوده است. تسجم واقعی این ناکامی را در دوره سیزده ساله حضور قدرتهای خارجی و تشکیل حکومت به ظاهر ملی و در واقع قومی، مشاهده میکنیم. بحران حزب وحدت، زوایای آشکار و پنهانی دارد که اساسیترین و مهمترین آن، ناهماهنگی بین اعضای کلیدی حزب و مردم است. حزب وحدت که تنها سازمان سیاسی با نفوذ مردم هزاره در بازیهای سیاسی این دوره بود به دلیل فرد محوری، منطقه محوری و تنگ نظری سران آن، نه تنها از حقوق مردم دفاع نکرد که آنها را به تجربه مظلومیتهای تاریخی باز گرداند.
یک حزب یا سازمان سیاسی، هنگامی میتواند از بحران درون حزبی و بیرون حزبی جلوگیری کند که اساسیترین اصل دانش سیاسی را محور موفقیت و استراتژی خود قرار دهد. این اصل محوری در امر سیاسی، سازماندهی هدفمند و خردمندانه اعضای حزب و استحکام روابط حزب با سایر نهادها و مردم است. بنابراین، حزب وحدت در این بخش جزو بازندهترین احزاب سیاسی در افغانستان بوده که تا کنون در بازیهای سیاسی حضور داشته است. سر آغاز این باخت و بازندگی را میتوان در شکست رهبری واحد به تعدد آن توسط خلیلی و محقق جستوجو کرد. این دو مدعی رهبری هزارهها با نادیده گرفتن اساسیترین اصل سازمان سیاسی را که همان سازماندهی موفق میان اعضای حزب و مردم باشد، نتوانستند ساماندهی و هماهنگی منسجمی را در بین خود اعضای حزب، سایر احزاب هزاره و دیگر ظرفیتهای این مردم به وجود آورده و روابطه صادقانهی را با مردم بهتر از هر روز و در هر شرایطی ایجاد و حفظ نمایند. بر مبنای همین عجز و ناتوانی در ایجاد سازماندهی منسجم درون حزبی و بیرون حزبی است که بحران حزب وحدت قطعی و برگشت نا پذیر میگردد.
این بحران که از تعدد رهبری سر چشمه میگیرد، حزب را این گونه فرا میگیرد که عملا خلیلی و محقق ،کیفیت سیاست حضور هزارهها را به سیاست بازیهای خانوادگی، خویشاوندی، منطقهی و شخصی تقلیل دادند؛ به این معنا که این دو رفیق به دو رقیب تبدیل شده و هر کدام سیاست یارگیری و طرد افراد دیگری را در پیش گرفتند. تحولات ناگوار و جبران ناپذیری که در این موش و گربه بازی پدید آمد، به تاراج رفتن استعدادها و شایستگیهای فرزندان هزاره و آبرو و حیثیت این مردم بود؛ زیرا که در سیاست یارگیری که نتیجه قطعی آن متفرق ساختن قدرت هزاره بود، چه استعدادها و شایستگیهای که کنار گذاشته نشده و چه آبروریزیهای که از مردم هزاره در جریان معرفی افراد در کابینه دولت، اعم از نمایندگی مجلس، وزارت خانهها، معاونتها، والیها و… صورت نگرفت.
چون ملاک یارگیری و طرد افراد بر اساس منافع شخصی رهبران در میان بود، نه حیثیت کلی هزارهها. از اینجا است که بحران از ساختار متزلزل حزب به مردم ما رخنه کرده و شکننده ترین آثارش را که تضییع تمام امکانها، ظرفیتها و شایستگیهای فرزندان مردم هزاره بود بر جای گذاشت. این شایستگیها که به دلیل نداشتن روابطه حزبی یا منطقهی با محقق و خلیلی اکثرا یا خانه نشین شدند و یا به خاطر عدم مزاحمت در قلمرو منافع سیاسی و شخصی این دو رهبر، به نیروی چشم بلی گفتن تبدیل شدند. معنای واقعی بحران نیز همین است که ما در اثر خودخواهی، تنگ نظری و تفرقه از هیچ گونه نیروهای مادی و معنوی خود در راستای منافع مردم خود و دفاع از حقوق آنها استفاده نتوانیم.
حزب وحدت خلیلی و محقق که هم در سازماندهی درونی خود ناکام بوده و هم از ایجاد رابطه صادقانه با مردم، پس از تامین منافع شخصی و خانوادگیشان، هیچ انگیزهیی برای حضور در کنار مردم نداشته و نه مردم چنین حضوری را احساس کردند. این در حالی است که مردم علیرغم تنفرشان از این دو رهبر “به خاطر مصالح کلی هزارهها”، از هیچ گونه حمایتی در هر شرایط سختی دریغ نورزیدهاند و در مقابل، رفتار صادقانه را نیز از رهبران شان انتظار داشتند. ولی حزب و رهبران آن به عنوان تنها هماهنگ کننده نیروها و امکانهای مردم، همهی این احساسات پاک را قربانی منافع شخصی و رفیق بازیهای خود کردند. این نشان میدهد که رهبران هزاره از همان ابتدا، نه با اعضای درونی حزب و نه با مردم شان صداقت داشته، و نه به دنبال سازماندهی منسجم و مقتدر نیروهای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و در کل نیروهای مادی و معنوی مردم هزاره بودهاند، بلکه منافع شخصی خودشان را در میان اعماق احساسات مردم در هنگام تلاطم آن جستوجو میکردهاند. از اینجا گمان میرود که اصلا فلسفه وجودی حزب برای دفاع از کیان مردم نبوده، بلکه در پوشش مردمی جلوه دادن آن اهداف تنگنظرانه شخصیشان را دنبال میکرده است.
پس در یک جمعبندی کلی میتوان گفت که حزب وحدت با تمام شکوهشان که در واقع بر گرفته از رهبری صادقانه شهید مزاری بود، دچار مرگبارترین بحران سازماندهی درونی و بیرونی، یعنی مردمی شده است. این بحران در دو سطح ناهماهنگی بین اعضای حزب و مردم به روشنی قابل تبیین است. لذا حزب وحدت به عنوان یک سازمان سیاسی هم از درون شکست خورده است و هم از سنگر اجتماعی و مردمی که رکن رکین قدرت سیاسی حزب است بحران زده شده است. نشانه مرگبار بودنش در این است که با تفرقه وحدت رهبری به تعدد آن، علیرغم دور افتادن از بدنه حمایتی مردم، قدرت هزارهها را در بخشهای مختلف پراکنده و متفرق ساخت و لذا مردم را به همان تجربه مظلومیتهای تاریخی بازگرداند. البته مردم این شکست را سرآغاز پیروزیهای آینده به فال نیک خواهد گرفت و از این پس تعدد حزب و تعدد رهبری را شکست خورده دیده و به سازماندهی واحد و منسجم تمام نیروهای هزاره متمرکز خواهند شد.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.