
فرهنگیان هزاره و تکیه بر تجربه ناکام!
آنچه از اوضاع جامعه هزاره بهصورت عام، و از عمل کرد برخی استادان دانشگاههای غرب کابل و نمایندگان جدید این قوم در پارلمان به دست میآید، واپسگرای در ناکامیهای گذشته و نبود طرح جدید برای آینده روشن است. هرچند حضور موفق و پرفروغ نسل جدید ما در عرصههای مختلف فرهنگی و سیاسی تا حدودی امیدبخش است، ولی بهتدریج معلوم شد که چنین حضوری هیچ افق جدیدی را بر روی مردم ما نگشوده، بلکه به دنبال وسیله تقرب به سیاسیهای ناکامی، مانند محقق، خلیلی و امثالهم میگردد. انتظاراتی بهجای جامعه هزاره از نسل جدیدشان این بوده و هست که اینها با درک درست از محرومیتهای تلخ گذشته، ازهمپاشیدگی فعلی و سردرگمی آینده پا به میدان گذاشته و سرآغاز یک حرکت جدید بهسوی آینده باشند. اما فهمیده میشود که استادان دانشگاه و سیاسیهای جوان ما بهجای درک شکستها و ناکامیها، در اطراف رهبران شکستخوردهی مانند خلیلی و محقق چرخ میزنند تا تکیهبر تجربه ناکام، ناکامیهای دیگری را خود تجربه نمایند.
اینکه جامعه هزاره چه فجایعی را درگذشته اندوهبارشان دیدهاند، بر کسی پوشیده نیست، اما پرسش اساسی این است که صادقانه از خود بپرسیم آیا اصلا فاجعه را فهم کردیم، تصور روشن از زمینههای تحقق آن داریم؟ وقوع هرگونه رخداد ناگواری، مانند کشتار دوران سیاه عبدالرحمن و سربریدنهای کنونی، واقعا فاجعه و تردیدی در آن نیست، ولی فهم آن غیر از وقوع اصل رخداد است. تنها ابراز احساسات ما در قبال ظلم تاریخی، شکست پیدرپی در عرصه سیاسی کنونی، و یا ترور و گروگانگیریهای اخیر نشانه درک ما از فاجعه نیست، بلکه لازم است انگیزهها و زمینههای آن را پس از تجزیهوتحلیل خوب فهم نموده و راهکاری برای جلوگیری از تکرار آن ارایه دهیم.
انگیزه خلق فاجعه از سوی بد خواهان، منطق ناپاک حذف باشد یا تعصب، درصدد بیان آن نیستم. اما مهمتر از این، زمینههای فاجعه است که بخش اعظم آن در خود ما وجود دارد. یکی از اساسیترین زمینههای ناکامی و شکست که منجر به فاجعههای دردناکی شده است، نبود وحدت درونی جامعه هزاره است. حالا پرسش این است که فرهنگیان جوان ما، یعنی دانشگاهیان و حوزویان دانشگاهی شده هزاره، چه قدر توانسته است برای بنیان این امر حیاتی کاری انجام دهند؟ زمین خوردن و پسازآن احساس درد نمودن، اظهار تاسف، و موجسواری از روی احساسات صرف، دردی را دوا نمیکند، بلکه باید راهی را در پیش گرفت و تکنیکی را آموخت که دیگر به زمین نخوریم.
لذا فرهنگیان و سیاسیهای نسل جدید ما در کابل تاکنون هیچ توفیقی در این قسمت نداشته و هیچ شهامتی را هم نسبت به این موضوع اساسی (یعنی وحدت درونی و به چالش کشیدن رهبران ناکام)، از خود بروز ندادهاند. برعکس، تنها هموغمشان این است که چگونه و از چه طریقی به رهبران بازندهی فعلی نزدیک شده تا از این طریق میانبر به نان و نام برسند. ولی مطمینا بدون وحدت و همدلی که عمدتا پایگاه مردمی را هم در پی دارد، نان و نامی هم در کار نخواهد بود.
بااینحال، پرسه زدن در اطراف سیاسیهای فعلی مثل خلیلی، محقق و امثالهم تکیه بر تجربه ناکام، ترویج روح محافظهکاری و تملق در نخبگان فرهنگی و سیاسی نسل جدید خواهد بود. نسل جدیدی که بهمقتضای شوروشعورشان میبایست از تلخکامیهای گذشته عبرت گرفته و موضعگیریهای بیاثر و خانوادهگرایی رهبران فعلی را بهنقد و چالش بگیرند، بدون هیچ دغدغهی به دنبال وسیله تقرب به ساختار فرسوده حزب گرایی شکستخورده میگردد.
نهتنها چنین است که نفس نزدیک شدن به آقایان محقق، خلیلی و اشخاص وامانده دیگر، در بین نسل جدید ما تبدیل به رقابت شده است. اینگونه روحیه پرملال چه چیزی را برای مردم ما به ارمغان میآورد؟ جز دور زدن در اطراف جنازه متعفن سیاست حزبگرایی، منطقهگرایی و شخص محوری چیزی دیگری نخواهد بود. چنین ایده نامیمون جز اینکه قلب یک قوم ستم دیده را نسبت به سرنوشت سیاسیشان از تپش انداخته و روحشان را ملول و خسته نماید، چیزی دیگری را به ارمغان نخواهد آورد.
در چنین فضای ملالآوری که ناامیدی، بیتفاوتی، سکوت و خاموشی و محافظهکاری و تملق، اساسیترین هدیه آن است، میشود شکست گذشته را تجزیهوتحلیل نموده و از ضعفها و کاستیهایش عبرت گرفت؟ رهبران؛ ناکامیها را بهنقد و چالش کشیده و طرح جامعی را که مردم هزاره را بهعنوان یک خانوادهی دارای درد مشترک، آسیبهای مشترک و نگرانیهای مشترک در برگیرد در خواهد انداخت؟
چه کسی باید به این ملالتها پایان دهد؟ مسلما، نه مردم و نه خود فرهنگیان و سیاسیهای نسل جدید ما در انتظار وقوع معجزهی نیستند که بر اساس آن یا ذهن بدخواهان نسبت به ما تغییر پیدا نماید و یا رهبران سالخورده ما از نو باخرد سیاسی و درد مشترک مردم هزاره مجهز گردند. پس عقلانیتر این است که خود ما دستبهکار شده و ازهمپاشیدگی خود را بر بنیاد انسجام درونی سامانبخشیم. این حرکت بهسوی آیندهی خالی از ستم، از چه کسی انتظار میرود؟ از تودههای زحمتکش که زیر فشار سختیهای زنگی از نفس افتاده است؟ یقینا از نخبگان سیاسی و فرهنگی انتظار میرود که از واپسگرای پرهیز نموده و مشعل آینده را روشن نمایند.
بنابراین، اگر جامعه فرهنگی ما که فعلا در کابل و جاهای دیگر کرسیهای مختلفی را از استادی دانشگاه گرفته تا مقامهای دیگر، در اختیاردارند در جهت بهبود انسجام درونی خود تلاش نکنند و بهجای آن در اطراف رهبران ناکام خود پرسه بزنند، تجربه مکرری ناکامیها دور از انتظار نخواهد بود و این، علاوه بر اینکه خودش فاجعه به شمار میرود، همان تکیهبر تجربه ناکامیها است.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.