
همهچیز میسازیم مگر رهبر!!؟
تاریخ هزارهها پر از سوال و پرسش است. سوالاتی ازایندست که: چرا اینهمه مظلومیت، محرومیت، تهدید، نگاه حذف از بدنه سیاسی کشور، و…؟ این مردم چه خواستهاند که تاوان آن را در محرومیت همیشگی پس بدهند؟ جز حقخواهی که شایسته آن هست چیزی دیگری مطالبه دارند؟ اما پرسشهای فوق و نظایر آن، پرسشهای است که پاسخش را در بیرون از شاکله قوم هزاره جستوجو میکند، ولی ضروری است که پاسخ را در حل معمای کوری که در داخل چارچوب نظری و عملی حضور خود ما نهفته است پیدا نمود. سوال اصلی که باید از خود بپرسیم این است که ما با توجه به اینهمه تجربه محرومیت چرا به خود نیامده و از ایجاد رهبری متحد ناتوان ماندهایم؟
منظور از ساختن رهبر، آموزش و تربیت تکنیکهای سیاسی برای افراد خاص نیست، بلکه ایجاد تنظیم واحد بر مبنای وحدت و انسجام مردم هزاره است. این همان گمشده هزارهها است که در طول تاریخ غمانگیز خود از دستیابی به آن ناکام بوده و در حسرت تحقق آن روزگار میگذرانند. اکنون نیز اگر نسل جدید این مردم چنین پرسشهای را در ذهن نداشته و برای ایجاد اقتدار خود ارادهای تحقق سیاستگذاری واحد را بر محور انسجام کل مردم هزاره نداشته باشند و همدیگر را که تا هنوز در میان درههای صعبالعبور کوهستانی گمشده بود درنیابند، اشک و ناله، و آه محرومیت و مظلومیت، ساز و نغمهی خانههای این مردم خواهد بود. آیا این مردم ناتوانتر از آن است که بر محور واحد گرد بیایند؟
در استعداد و توانای این مردم جای تردید نیست؛ مردمی که بدون هیچگونه توجه به امکانات آموزشی از سوی دولت، در بلندای آزمونهای علمی قرار میگیرند. همه یا نود در صد- بودجه معارف مکاتبشان حیفومیل متصدیان این نهاد معنوی میگردد، بازهم در عین فقر، قلههای علمی و فرهنگی را فتح نموده و فرزندان چون (معلم عزیز رویش) با درجه تحصیلات صنف سوم جزو ده نفر اول در سطح جهانی تحویل میدهند. معلم عزیز، این تک نابغه هزارگی، نهتنها در بام افتخارات بینالمللی ایستاده که ایدههایشان قابلیت طرح الگوی جهانی را در بخش تعلیم تربیت یدک میکشد.
این تبار صبور و کوشا، نه در فضای پر خفقان داخل، که در خارج از کشور نیز در عرصههای مختلف، آنهم در اندک فاصله زمانی بهترین نوع تکنیکهای صنعتی را آموخته و اهل سازوکار زندگی در بهترین وجه آن ظاهر میشوند. فرزندان مهاجر این مردم با توجه به محرومیتها و تبعیضهای که ممکن است وجود داشته باشد، همگام بادانش و ادب مهیای خلق هرگونه افتخارند. پس مشکل از توانمندی نیست که در اثر کمبود آن عاجز از ایجاد محور واحد در عرصه سیاسی باشیم. پس با تمام اینهمه توانمندیها چرا هنوز این پرسش اساسی در میان ما بیپاسخمانده و از تحقق یک امر حیاتی، یعنی ایجاد رهبری واحد در تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی درماندهایم و ازاینجهت هیچگونه شور و اشتیاقی برای تاسیس جبهه واحد در سر نداریم؟
اگر مانع اصلی از ایجاد تنظیم مقتدر سیاسی بر مبنای وحدت و همدلی، اختلافات درونی است پس چرا این مانع مخرب را برطرف ننموده و بحران به وجود آمده از این منظر را درک نمیکنیم؟ مسلما امروز نه در زمانه عبدالرحمن زندگی میکنیم و نه در زمانه تصرف ظالمانه سرزمین دایه که هیچگونه تجربه خسارت جانی، آوارگی ابدی از سرزمین خود و غارت اموال منقول و غیرمنقول قریه به قریه را نداشته باشیم، بلکه امروز در زمانه حضور تمدنهای جهانی زندگی میکنیم و تمام سرگذشت غمانگیز مردم خود را در سینهها داریم، ولی بااینحال، چرا بازهم پا روی آن نقطه لغزانی میگذاریم که بارها از آن نقطه به زمینخوردهایم. آیا روح ما، فکر و اندیشه و سیاست ما هنوز در همان دوران تاریک گذشته لمداده است؟ و امروز هم نتوانستهایم نقایص و کاستیهای مرگبار گذشته را درک نموده و برای جبران آن آگاهانه و دردمندانه وارد عمل در وحدت کلمه شویم.
بدون تردید، عوامل بیرونی در خلق فجایعی مانند کشتار و آوارگی مردم ما از سوی عبدالرحمن و تصرف مناطقی مثل دایه (این سند زنده مظلومیت تاریخی مردم هزاره) توسط کوچی نماها نقش اساسی را داشته و دارد، اما عامل داخلی، یعنی نبود وحدت و انسجام درونی خود ما نیز قابل تامل است. آیا امروز با تمام بازخوانیهای که از تاریخ گذشته داشته و باید داشته باشیم، توانستهایم از معایب آن عبرت گرفته و عمق بحران را درک نماییم؟ البته تنها درک و عبرت گرفتن از گذشته تاریک ما کافی نخواهد بود، بلکه لازم است اختلافات را کنار گذاشته فردی مثل معلم عزیز را که عزت و سربلندی خود را بین مجموعه لیسه معرفت تقسیم میکند، در عرصه سیاسی نیز محور بسازیم.
فردی سیاسی که با الگوی معلم عزیز، عزت را در جمع خانواده بحرانزده هزاره بیابد نه در ساختن شهرکها و حسابهای بانکهای شخصی. این به معنای بدبینی شخصی، گروهی و منطقهی نسبت به رهبران فعلی نیست و ما باید ازاینگونه عناوین پوچ و بیمعنا گذر کرده باشیم، بلکه ناکامیها و ناکارآمدیهای سالهای اخیر رهبران ما درصحنههای مختلف سیاسی، خود ضرورت چنین موضعگیریها را از سوی هر فرد هزارهی حساس به سرنوشتشان طلب میکند. اختلافاتی که نقطه ثقل شکست ما و موجب از دست دادن سرزمینهای ما بوده است، در سنت رفتاری رهبران فعلی، چه در بحث انتخابات و چه در مساله هجوم کوچیها در مناطق بهسود و خوات در نقطه اوج خود نمایان است. به گونه که نهتنها سرخوردگی ناشی از اختلافات اینها موجب بیداری ما شده است که روزبهروز عمیق و عمیقتر شده و مردم هزاره را نسبت به سرنوشت جمعیشان خنثی و خنثیتر ساخته است.
عجیب است که با مشاهده چنین وضعیت اسفبار، هوش و زکاوت، توانمندی و استعداد این مردم به مددشان نیامده و شاهد تاسیس رهبری واحد، تصمیمگیری واحد، سیاست واحد و استراتژی واحد در پی اهداف واحد نبوده و همچنان مثل گذشته در دل بحران غلت میخوریم. این است که باید از خود بپرسیم: چرا همهچیز میسازیم، به همهجا میرسیم، ولی در ساختن رهبری واحد همچنان عاجز و ناتوان ماندهایم؟ آیا این ناتوانی نتیجه نوع زیست و بافت اجتماعی مردم هزاره است، یا استبدادزدگی چنین خودباختگی را بر ما تحمیل کرده است؟ بههرحال، چیزی که مسلم است این است که ما با پشت سر گذاشتن هرگونه تجربه تلخ، بهسوی اجتماع در یک محور واحد بهپیش نرفته و ایده ضرورت داشتن رهبری واحد در ذهن و ضمیر ما مرده است.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.