شهید مزاری و طرح تجمیع هویت‌های مجزا

کدخبر : 745
چهارشنبه ۶ جوزا ۱۳۹۴ - ۳:۰۱

«در اولین مرحله لازم می‌دانم که پنجم جوزا زادروز ولادت رهبر شهید بابه مزاری را به همه عدالت‌خواهان و آزادگان تبریک و تهنیت گفته و آرزوی تحقق آرمان‌های والای آن عزیز سفر کرده را در کشور داشته باشم»

شهید مزاری: «این مساله که ما طی سه صدسال محکوم بودیم در تاریخ افغانستان محوشده بودیم و کسی ما را با هویت هزاره قبول نداشت و هزاره گفتن و هزاره بودن در این مملکت به‌زعم بعضی‌ها ننگ بود، امروز الحمد لله از بین رفته.»

خلاصه

ارتباط دوسویه باطن و ظاهر و اصالت داشتن بعد درونی انسان نشان می‌دهد که هر تحول پایدار در برون در دو حوزه فردی و یا اجتماعی- باید با تغییر نگرش درونی آغاز شود. در نگاه شهید مزاری عمده مانع تحقق هویت ملی به رسمیت شناخته نشدن هویت‌های قومی اقوام ساکن در افغانستان است. لذا او با تاکید بر وجود هویت‌های قومی، راه رسیدن به وحدت ملی را در پذیرش درونی هویت‌های قومی متکثر و مجزا از سوی تمامیت‌خواهان منحصر می‌دانست.

کلیدواژه‌ها

شهید مزاری، هویت قومی، هویت ملی، باطن انسان، ظاهر انسان، افغانستان و هزاره.

مدخل:

این نوشتار در پی آن است تا روشن سازد که تاکید شهید مزاری بر واژه‌ی «هزاره» که بازتاب‌دهنده‌ی طیف خاصی اجتماعی در افغانستان است، چه نتایجی را برای آتیه کشور رقم می‌زند؟ دو نتیجه‌ی محتمل بر این تاکید را می‌توان مدنظر قرارداد: یکی اینکه تمرکز روی محور قومیت خاص به معنی نفی و طرد دیگر قومیت‌ها به‌حساب بیاید و از این زاویه دیدگاه‌های شهید مزاری مورد ارزیابی قرار بگیرد. و دیگر اینکه ورود واژه‌ی هزاره در فرهنگ سیاسی کلان جامعه افغانی می‌تواند بستر سازنده جامعه افغانی را از طریق هم‌پذیری برای خیز برداشتن به‌سوی وحدت ملی فراهم نماید. دو تلقی فوق از تمرکز مزاری در گفتارهای سیاسی‌اش به نظر می‌رسد یک حصر عقلی باشد که شق سومی نمی‌توان برای آن فرض نمود. زیرا بسیار نامحتمل است که فردی همچون مزاری با آن نگاه تیزبین سیاسی بخواهد «هزاره» را محور گفتمان سیاسی خود قرار دهد بی‌آنکه به نتایج ملموس و عینی آن برای جامعه افغانی آینده توجّه داشته باشد.

طبعا وقتی‌که شعار «مزاری رهبر» در غرب کابل از سوی هزاره‌ها بیان شد، مزاری را از حالت یک فرد حقیقی بیرون آورد و به یک شخصیت حقوقی که نماینده ‌این قشر اجتماعی به‌حساب می‌آمد، مبدل ساخت. شعار «مزاری رهبر» در درون خود یک معنی را نهفته داشت و آن اینکه محور گفتمان سیاسی شهید مزاری از سوی این قشر اجتماعی پذیرفته‌شده است. پذیرش رهبری مزاری در بحرانی‌ترین شرایط دوران معاصر یعنی اوایل دهه هفتاد، آن‌هم با این وجه از گفتمان سیاسی نمی‌تواند فارغ از فضای عقلانی جامعه هزاره‌ی آن دوران ارزیابی شود و صرفا مستند به احساسات و عواطف شود. عقلانیت اجتماعی آن دوران ریشه‌های تاریخی دو قرن محرومیت جامعه هزاره را در عقبه خود دارد که برای تثبیت هویت و حتی موجودیت خود چاره‌ی جز تاکید بر این واژه نمی‌یابد.

برای روشن شدن اهداف مزاری از طرح هویت‌های قومی و تاکید او بر واژه‌ی «هزاره» لازم است مسایل چندی مورداشاره قرار گیرد:

یکم: بعد باطنی پایگاه اصلی کنش‌های اجتماعی انسان

کنش‌ها و واکنش‌های انسان ناشی از موضع‌گیری او در باطن نسبت به قضایا و مسایل پیرامونی اوست. این مساله با دقیق‌ترین بیان در حدیث نبوی انعکاس یافته است. بر اساس حدیث نبوی اصلی‌ترین مرکز کنش‌های آدمی بعد درونی اوست. این معنی با دو لفظ به‌طور صریح بیان‌شده است. یکی با عبارت «لکل امرءٍ ما نوی» نقل‌شده و دیگری با عبارت «انّما الأعمال بالنّیات» هر دو حدیث بر یک معنی تاکیددارند و آن نقش برجسته نیت یا همان بعد درونی افراد است. این دو نقل هرگونه ترجمه شود بر این حقیقت روان‌شناسانه گواهی می‌دهد که باید ریشه‌های سمت‌وسوی اعمال و کنش‌ها انسان را (که در عالم عین و واقع تبلور می‌یابد) در درون کنشگر جستجو نمود. طبعا هم ارزشمندی اعمال با معیار و مقیاس نیت‌ها سنجیده می‌شود و هم وجود فعال و کنش از درون و باطن انسان سرچشمه می‌گیرد. در تحلیل و تفسیر این معنی باید خاطرنشان شود که نیت خود معلول داوری‌های ارزشی فرد به‌حساب می‌آید. به عبارت دقیق‌تر در ترتب طولی میان نیت و عمل باید یک امر مهم دیگر را نیز در نظر گرفت که نیت مسبوق به آن امر مهم است. امر مهم ارزش‌هایی است که فرد بدان ارزش‌ها پایبند است. ساخت ارزش‌ها بر زمینه‌هایی است که فرد در تعامل اجتماعی و تاملات فردی بدان دست می‌یابد.

در توضیح ساخت ارزش‌ها باید گفت که ارزش‌ها عمدتا از تاملات فردی ناشی می‌شود ولی تا وقتی‌که در عرصه‌ی اجتماعی عرضه نشده است، اهمیت اجتماعی پیدا نمی‌نماید. اهمیت ارزش‌ها زمانی است که به ارزش‌های عام مبدل شود. تبدل ارزش‌های فردی به ارزش‌های عام و فراگیر زمانی اتفاق می‌افتد که دیگران نیز این ارزش‌ها را پذیرا گردند. بدین‌صورت ارزش‌ها از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌یابد و جامعه به‌مثابه یک واحد اجتماعی تبعیت از این ارزش‌ها را از افراد خود مطالبه می‌نماید. لازم است این نکته تذکر داده شود که صرف عرضه ارزش‌ها به افراد برای تبعیت آن‌ها کفایت نمی‌نماید، بلکه جامعه باعرضه ارزش‌ها نوعی داوری ارزشی را نیز به افراد خود تحمیل می‌نماید.

دستورات اکیدی که اسلام به تفکر می‌دهد، در یک وجه ناظر به تامل در داوری‌ها نسبت به ارزش‌های حقیقی از غیر آن است. به‌عنوان نمونه آیات ۱۷۰ سوره‌ی مبارکه‌ی بقره و ۱۰۴ سوره‌ی مبارکه‌ی مائده می‌خواهد که انسان‌ها ارزش‌های واقعی را با ارزش‌های حقیقی بسنجند. در سوره‌ی مبارکه بقره می‌خوانیم: «وَ إِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَینا عَلَیهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یعْقِلُونَ شَیئاً وَ لا یهْتَدُون‏» یعنی: «و چون به آنان گفته شود: «ازآنچه خدا نازل کرده است پیروى کنید» مى‏گویند: «نه، بلکه از چیزى که پدران خود را بر آن یافته‏ایم، پیروى مى‏کنیم.» آیا هرچند پدرانشان چیزى را درک نمى‏کرده و به راه صواب نمى‏رفته‏اند (بازهم درخور پیروى هستند)؟» تقریبا عین همین بیان در سوره‌ی مبارکه مائده آیه فوق‌الذکر نیز آمده است.

دو آیه فوق‌الذکر ازیک‌طرف به تبعیت بی‌چون‌وچرای افراد از ارزش‌های عام اجتماعی که گذشتگان ایجاد نمودند و نهادینه ساختند، اشاره می‌نماید و از طرف دیگر با توبیخ از اطاعت بی‌چون‌وچرا از این ارزش‌ها تامل و تدبر در حقانیت ارزش‌ها را مطالبه می‌نماید.

دوم: نسبت فرد و جامعه

با توجه به آنچه گفته آمد تا حدودی تصویری از روابط متقابل فرد و اجتماع ارایه گردید؛ اما برای توضیح بیشتر باید گفت که فرد به‌تنهایی نمی‌تواند بدون توجه به ارزش‌های عام و مقبول دیگر افراد هم‌عرض خود در اجتماع به راه خود ادامه دهد. زیرا آرزوها، امیال و ارزش‌های افراد جامعه درنهایت به نهاد و ساختار سیستماتیک اجتماعی مبدل می‌شود. افراد در درون این نهادها و ساختارها با همدیگر ارتباط می‌گیرند و به‌سوی مقصد نهایی که آرزوها، ارزش‌ها و امیال افراد مشخص می‌نماید، سیر می‌نمایند. چه اینکه اگر نهاد‌های اجتماعی در جامعه شکل نگیرد، نمی‌توان باوجود تعارض نقش‌های فردی و یا واحد‌های کوچک‌تر از اجتماع حیات فردی و اجتماعی را تضمین نمود.

فارغ از ضرورت نهادهای سیستماتیک اجتماعی، این نهادها در کیفیت شکل‌گیری خود نیز تابعی از منطق اجتماعی افراد و یا همان بعد فرهنگی مرتبط با حوزه اجتماع است. زیرا در فرض عدم هم رای‌یی و همگرایی عام اجتماعی با هیات و گونه‌ی از نظام خاص، شیوه‌ی حکومتی خاص سرانجام با از بین رفتن حاکمان از بین خواهد رفت. در منابع دینی نیز این حقیقت گوشزد شده است که کوچک‌ترین تعلق‌خاطر به حاکمان یا نظام حاکمیتی خاص می‌تواند در همان اندازه‌ی تعلق‌خاطر به تحکیم پایه‌های حکومتی بینجامد. ازینرو دیده می‌شود که به‌تناوب دقت در گرایش‌های سیاسی و اجتماعی از سوی ائمه (صلوات الله علیهم اجمعین) گوشزد شده است. برای نشان دادن اهمیت همراهی بسیار اندک با حاکمان جور و یا حاکمیتی که مبنای انسانی و شرعی برای آن وجود ندارد، کوچک‌ترین همکاری ظاهری نیز مورد نکوهش قرارگرفته است. به‌عنوان نمونه در داستان صفوان جمال وقتی‌که او شترانش را به هارون‌الرشید خلیفه‌ی عباسی برای سفر حج کرایه داده بود امام کاظم (صلوات‌الله‌علیه) این عمل او را تقبیح می‌نماید. علت این تقبیح را حضرت با این پرسش از صفوان توضیح می‌دهد و می‌پرسد: آیا دوست نداری که حاکم فعلی (هارون) تا زمان پرداخت اجاره شترانت زنده باشد؟ یعنی همین مقدار از تعلق‌خاطر می‌تواند همراهی با نظام حاکم به‌حساب بیاید.

بنده را گمان بر این است که اعمال و رفتار و کنش‌های آدمی سندی بر ملکات درونی اوست. گاهی این مطلب در ارتباط با حیات کش‌دار آدمی تا آخرت بیان می‌شود که در این صورت تجسم و تجسد اعمال در عالم مقام و مقر، سندی بر ملکات انسان قرار می‌گیرد، گاهی در ارتباط با عالم مستودع و مفر. در این فرض کنش‌ها نشان‌دهنده ملکات درونی آدمی است. یعنی درون انسان در قالب اعمال ظاهری خود را نمایش می‌دهد. گاهی نیز در ارتباط انسان‌ها با یکدیگر طرح می‌شود. اگر بپذیریم که انسان‌ها در درون نهادها و ساختار اجتماعی با یکدیگر تعامل می‌نمایند و بپذیریم که جامعه به‌مثابه یک واحدی است که از اعضا تشکیل یافته است، این معنی به‌راحتی قابل‌پذیرش است که وجه بیرونی جامعه تابعی از وجه درونی یعنی افراد آن است. در نظر داشته باشیم که انسان‌ها وقتی‌که در کنار همدیگر قرار می‌گیرند تشریک‌مساعی آن‌ها، آنان را در مسیر مشخصی قرار می‌دهد. غیرازاین راه، چاره‌ی دیگری برای اجتماعی زیستن وجود ندارد. یعنی هر عضوی تا زمانی به‌عنوان عضوی از این جامعه به‌حساب می‌آید که در چوکات تعریف‌شده از سوی اکثریت اعضا و در کنار آنان درحرکت باشد. دقت نماییم که جامعه به‌عنوان یک واحد اعتباری و دارای منشای اعتبار، زمانی وجود اعتباری آن به رسمیت شناخته می‌شود که اعضا در یک مسیر مشخص گام بردارند و الا وجود اعتباری جامعه نیز از بین خواهد رفت.

سوم: افغانستان و هویت‌های مجزا

به‌حق افغانستان را موزیم اقوام مختلف دانسته‌اند. در ادبیات سیاسی معاصر افغانستان سخن از وحدت ملی بسیار به زبان آورده شده است ولی هیچ‌گاه این مهم جامه عمل نپوشیده است. دلیل این امر را باید در تعارض عمل و گفتار و یا تظاهر برخلاف معتقدات درونی و عمل مطابق آن دانست. آنچه در افغانستان تاریخی و فعلی وجود دارد، وجود هویت‌های مجزا به‌جای هویت یکپارچه است. به سخن دیگر در افغانستان هویت قومی هم زیربنا و هم روبنای تعاملات کلان اجتماعی قرار داشته است. تا جایی که هنوز این مساله به نحو مشهودی قابل‌اندازه‌گیری است. ازینرو در افغانستان هیچ‌گاه هویت‌های قومی و مذهبی نتوانسته زیربنا برای روبنای هویت ملی قرار بگیرد، تا از این کانال تعاملات سازنده در سطح ملی ایجاد شود. هویت مجزای قومی و مذهبی به‌مثابه گسل‌های مخل وحدت اجتماعی دستیابی به هویت‌های ملی یکپارچه را با مشکل و مانع روبرو ساخته است. این مطلب آن‌قدر عیان و برهنه است که ضرورتی به اقامه شواهد برای اثبات آن وجود ندارد. طبعا فایق آمدن بر این معضله ضرورت دگردیسی عمیق در هنجارها و ارزش‌های اعضای سازنده‌ی جامعه‌ی افغانی را روشن می‌نماید. و از سوی دیگر تغییر نگرش زمانی رخ خواهد داد که ریشه‌های نگره‌های موجود به‌خوبی شناسایی شود. به نظر می‌رسد مهم‌ترین ریشه‌های نگره‌های موجود در جامعه افغانی اموری است که ذیلا به آن‌ها اشاره می‌گردد:

الف) جای‌گیر شدن ناسیونالیسم قومی به‌جای ناسیونالیسم ملی

در این زمینه به همین مقدار اشارت اکتفا می‌شود که ملت‌سازی در تاریخ افغانستان هیچ‌گاه مورد همت حاکمانی که این سرزمین به خود دیده است قرار نگرفته است. آنچه تاریخ افغانستان شاهد آن بوده است، سیاست قومیت‌سازی در کشور بوده است. درواقع تفاوت‌های قومی و مذهبی نقطه تمرکز نیروهای بیرونی برای نفوذ در افغانستان و نیروهای داخلی برای دستیابی به قدرت مطلقه در کشور بوده است. این ویژگی سبب شده است که هر قدرتی که سودای بقای نفوذ خود در افغانستان را در سر پرورانده است، برای بقای خود بیش از آنکه بر ملت‌سازی تکیه نموده باشد، بر قومیت‌سازی همت گماشته است. همین عامل منجر به عدم شکل‌گیری یک حاکمیت متمرکز در افغانستان شده است. به‌عبارت‌دیگر قدرت در افغانستان به‌جای آنکه در مرکز تمرکز بیابد، در گوشه و کنار و با تکیه‌بر توانایی‌های قومی سامان‌یافته است. درست به همین دلیل است که مدام قومیت‌های دیگر از اطاعت سر برتافته و راه سرکشی را در پیش‌گرفته‌اند. لذاست که اداره سیاسی و اجتماعی کشور بیش از آنکه به‌صورت نرم صورت گرفته باشد، با قوه‌ی قهریه صورت گرفته است. دوران آرامش نسبی در کشور دقیقا در زمان‌هایی بوده است که قدرت قاهره توانسته است بازور و سرنیزه دیگران را مطیع خود نماید. ویژگی بسیار مهم در شکل‌گیری ناسیونالیسم ملی این مهم است که هویت‌های قومی به نفع هویت ملی رنگ ببازد و کم‌اهمیت گردد. این مهم زمانی اتفاق می‌افتد که همه اقوام و ملیت‌ها اثرگذاری اراده‌های خود را در سطح کلان ملی مشاهده نمایند.

ب) فقدان محور معنوی فراگیر

به نظر می‌رسد که هویت‌های کوچک‌تر که از آن با عنوان قبیله و قوم تعبیر می‌شود، در زیست اجتماعی انسان اهمیت ابتدایی و یا مقدّمی می‌یابد. این معنی از این آیت قرآنی نیز قابل‌استفاده است که می‌فرماید: «یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیر» یعنی: «اى مردم، ما شمارا از مرد و زنى آفریدیم و شمارا ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایى متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بى‏تردید، خداوند داناى آگاه است.» به نظر می‌رسد آیت شریفه درصدد تبیین این معنی است که هویت‌های مجزایی که در محدوده‌ی قبیله حاصل می‌آید، ایستگاه و مقصد حرکت‌های اجتماعی نیست. بلکه مقصد حرکت‌های اجتماعی که بر بستر قوم و قبیله استوار آمده است، شناخت انسان‌ها از یکدیگر و شناخت نیازهای یکدیگر است؛ نه اینکه محدودیت‌های ناشی از مفاهیم انتزاعی مانند قبیله و عشیره دایره حرکت اجتماعی انسان‌ها را سامان ببخشد و تحدید نماید. متفرع فوری جمله‌ی: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ» بر جعل شعوب و قبایل نشان می‌دهد که محور وحدت‌بخش معنوی باید این پراکندگی‌های دارای هدف در عالم واقع و عین را باید در یکجا گرد هم آورد؛ زیرا خصلت طبیعی قبیله و عشیره محدود ساختن افق دید آدمی است. در چنین حالتی کنار هم قرار گرفتن هویت‌های مجزا و منفک از همدیگر نمی‌تواند منجر به شناخت از همدیگر گردد. چون در این فرض انسان‌ها جز خود و منافع عشیره‌ای خود چیزی دیگری نمی‌بیند. تاریخ دوره‌ای جاهلی جزیره‌العرب خود گواه صادقی بر این مدعا است. در فضای تنش‌آلود و خصومت‌بار جامعه‌ی جزیره‌العرب رسول خدا (صلوات‌الله‌علیه و آله) دعوت خود را با معرفی محور معنوی آغاز نمود. تجمع برگرد این محور معنوی توانست مدنیت بی‌نظیری را ایجاد نماید.

آنچه در افغانستان قابل‌اندازه‌گیری است، عدم توجه به محور معنوی از سوی اعضای سازنده‌ی آن است. آنچه افغانستان را از سایر کشورهای اسلامی (به‌جز کشورهایی که گرایش‌های افراطی در آن‌ها پررنگ گردیده است) متمایز می‌سازد، سخن گفتن از محوری به نام اسلام است ولی وقتی پای تفسیر اسلام به میان می‌آید، تفسیر تنگ و ضیقی از اسلام می‌شود که نمی‌تواند حتی پیروان مذاهب دیگر اسلامی را در درون خود جای دهد. ازاین‌جهت در فضای تنش‌آلود جامعه افغانستان، مذهب و فرقه‌های مذهبی به‌جای اسلام تعریف‌شده است. طبعا در چنین فضای مسموم وقتی‌که سخن از دین رسمی به میان می‌آید، مراد از آن فرقه‌ی خاصی قرار می‌گیرد که بر اساس آن، پیروان مذاهب دیگر دارای هویت افغانی شمرده نمی‌شود. دقیقا از همین‌جاست که تلخ‌کامی تاریخی افغانستان رقم می‌خورد. آنچه در افغانستان به آن توجه نگردیده است، تفکیک حقانیت مذهبی از واقعیت‌های زندگی دنیوی است. فاجعه ازآنجا شروع می‌شود که تلقی حقانیت به مهم‌ترین عنصر تصمیم‌گیرنده در واقعیت زندگی اجتماعی مبدل شود. تاریخ کشور نشان می‌دهد که از وقتی‌که مذهب و قوم به‌جای دین نشست و یکی دایره دینی را ضیق نمود و دیگری دایره ملی را، بحران‌های سیاسی و اجتماعی تا حد تصفیه فیزیکی قومیت‌های دیگر یکی پس از دیگری سر برآورد.

ج) قوم محوری

افغانستان از همان ابتدای تاسیس توسط احمدشاه ابدالی بر محورِ بها دادن به قوم خاص (پشتون‌ها) بنیان‌گذاری شده است. ازینرو دیده می‌شود که «قوم محوری» به‌جای «دولت‌محوری» معیار در توزیع قدرت و ثروت قرارگرفته است. «دولت‌ها» (اگر بتوانیم به حکومت‌های گذشته افغانستان «دولت» اطلاق نماییم) هیچ‌گاه نتوانسته است از دایره تنگ قومی بیرون بیاید. به نظر می‌رسد که دولت‌ها در اتخاذ چنین تدابیری تعمد داشته‌اند و اصولا تز حاکم بر جامعه پشتون قوم محوری و پشتون محوری و زندگی در سنت‌های لایتغیری است که محور آن قوم و قبیله است. امر دیگری که در جامعه پشتون هویت‌بخش و تحریک‌کننده است محور مذهب با قرایت بسیار سنتی است. اگر طالبان با قرایت افراطی از دین در جامعه پشتون جا بازمی‌نماید ریشه در خصلت زیست سنتی جامعه پشتون دارد. تاسیس طالبان درست زمانی بود که جامعه پشتون احساس می‌کرد که باقوت یافتن قومیت‌های دیگر آنان به حاشیه رانده‌شده‌اند. لذا اقبال عمومی به طالبان تنها با دو ریشه قومی و مذهبی قابل توجیه است. هدف قرار گرفتن شخصیت‌های بارز اقوام دیگر افغانستان به نظر می‌رسد در راستای قوم محوری پشتون‌ها قابل‌تعریف باشد. شهادت مزاری به دست طالبان، کشته شدن مسعود و ربانی که به نحوی با طالبان ارتباط می‌یابد می‌تواند این تلقی را تا حدودی تقویت نماید.

حال اگر منطق اجتماعی حاکم بر جامعه افغانستان را که با عملکرد قوم مسلط شکل‌گرفته است، در نظر بگیریم به این نکته می‌رسیم که جامعه افغانی از درون گرایش به ناسیونالیسم ملی و محور معنوی را فاقد است؛ لذاست که منطق حاکم بر روابط اقوام مختلف در افغانستان را قوم محوری شکل می‌بخشد. با در نظر گرفتن این نکته به راز تاکید شهید مزاری بر هویت‌های مجزا واقف می‌گردیم. برای توضیح این معنی باید چند مهم بررسی شود:

۱- پیوند گذشته با آینده در نگاه شهید مزاری

آنچه از سیره و کلمات به‌جامانده از آن شهید می‌توان فهمید، این بوده است که وی گذشته را نه صرفا تاریخ، بلکه به‌مثابه منبعی برای وضعیت فعلی می‌دانست. لذا ضروری می‌دانست که تاریخ آن‌گونه که بوده است برای معاصران نقل شود، تا با عبرت از گذشته آینده‌ی را بسازند که کمترین زمینه‌های اختلال اجتماعی در آن وجود داشته باشد. در میان تمامی ملت‌ها تاریخ گذشته و نقل آن تابو و ممنوع نیست، بلکه هزینه‌های هنگفتی برای تنقیح گذشته برای رسیدن به آینده روشن خرج می‌شود. اما در افغانستان قضیه به‌عکس است و تاریخ تابو و منطقه ممنوعه قلمداد می‌شود. جرم انگاری نقل تاریخ از سوی تمامیت‌خواهانی است که قدرت خود را با تطهیر گذشته ناپاک می‌خواهند حفظ نمایند. مزاری نمی‌خواهد گذشته همانند غده‌ی چرکین زیرپوست منطق و فرهنگ قومیت‌های ساکن در افغانستان که جبر جغرافیایی آنان را در کنار هم قرار داده است، باقی بماند. نقل تاریخ و سخن گفتن از ظلمی که قشر عظیمی از جامعه افغانی را با نابودی مواجه ساخته ازآن‌جهت در اندیشه شهید مزاری اهمیت می‌یابد که او معتقد است باید افغانستان جدید را با زیربنای جدید که پذیرش تکثر یگانه راه آن به شمار می‌رود بنا کرد. در تاریخ ۳/۱۲/۱۳۷۲ در جمع مردم غرب کابل شهید مزاری می‌گوید:

«صحبت کردن قضایای تاریخی و صحبت کردن درد یک مردم، مظلومیت یک مردم، ظلمی که شده، معنایش جنگ نیست. حالا اگر بنا شود این را ما معنی جنگ بدانیم، پس در تاریخ گذشته افغانستان صحبت باید نکنیم. از مظلومیت مردم خود هیچ‌چیز نباید بگوییم، درصورتی‌که ما مظلوم و محروم در این جامعه بودیم و تا حالا هستیم.»

اینکه چه چیزی شهید مزاری را درست زمانی که انقلاب اسلامی به‌ظاهر پیروز شده به رجوع به گذشته وا‌می‌دارد؟ باید دو بعد برای این قضیه در نظر گرفت: یک بعد مربوط به مساله درون قومی است و دیگری مربوط به افق دید خارج از قوم و در ارتباط با اقوام دیگر است. در بعد درون قومی مزاری می‌کوشد، ملیت‌ هزاره را که هم‌اکنون رهبری این جامعه بر گردن او نهاده شده است، قدرتمند و درصحنه نگه دارد. نه اینکه او نیز همانند دیگران به استیلای تمام قامت هزاره‌ها بر افغانستان یا حداقل تلاش در این راستا بیندیشد، بلکه بدین‌جهت که زمینه را برای گفتگوی برادرانه نه ارباب‌ورعیتی فراهم سازد. این مساله را ما از حمایت‌های بی‌دریغ او از برادران ازبک مشاهده می‌نماییم. شهید مزاری می‌گوید:

«ما (حزب وحدت) تنها جریانی هستیم که در ظرف بیست ماه گذشته گفتیم که جنبش (جنبش ملی شمال به رهبر ژنرال دوستم و متعلق به برادران ازبک) قابل‌حذف نیست.»

اگر چهره کشور به کاریکاتور شباهت یافته است، علت آن تورم و تمرکز بیش‌ازحد امکانات برای عضو خاص از جامعه اندام‌وار افغانستان در بدل محرومیت ملیت‌های دیگر بوده است. لذا او نمی‌خواست کشور بار دیگر شاهد بی‌عدالتی‌ها و تصفیه نژادی قرار بگیرد که تنها برآیند آن تلاشی و اضمحلال برادری اقوام در افغانستان است.

۲- شهید مزاری و تلاش برای تغییر نگرش اقوام دیگر

در آغاز این نوشتار توضیح کافی داده شد که ارزش‌ها منابع فرهنگی ریشه‌دار در درون آدمی است و فرهنگ همان منطقی است که توسط آن کنش‌های بیرونی پشتیبانی و توجیه می‌شود. بنابراین رفتارهای ارباب‌ورعیتی میان اقوام ساکن در افغانستان را باید در نحوه‌ی نگرش اقوام نسبت به همدیگر جستجو نمود. از نحوه‌ی نگرش است که چگونگی گفتگو میان اقوام شکل می‌گیرد. گفتمان غالب در میان اقوام کشور در تاریخ حداقل دو صدساله‌ی اخیر را اگر امری دوسویه بدانیم، در طرف غالب گفتمان برای نفی و طرد هویت‌های مغلوب نظامی بوده است و در طرف مغلوب تنازع برای بقا. این امر شرایط عدم اعتماد و حس سرکشی را زنده و پابرجا نگه‌داشته است. با توجه به این وضعیت است که تاکید مزاری بر هویت شیعی و هزارگی جامعه شیعه و هزاره کشور معنی پیدا می‌نماید. با این توضیح که رابطه دوسویه درون و برون آدمی نشانه‌های تاثر آن دو از همدیگر را بروز می‌دهد. ازینرو به هر میزان که تاکیدات بیرونی بر اعمال خاص صورت ببندد، این اعمال در درون نهادینه و مستقر خواهد شد. اهمیت تاکیدات بیرونی در نهادینه و درونی شدن شیوه‌ی خاص از سلوک تا بدان‌جاست که عده‌ی از روانشناسان اجتماعی اصلی را پذیرفته‌اند که بر مبنای آن صدور اعمال خاص از سوی انسان‌ها هرچند در ابتدا با اکراه و اجبار همراه باشد ولی باگذشت زمان بدان جا می‌رسد که گویا عوامل مراقبت از اعمال خاص در درون انسان نشسته و مشغول امرونهی است. این مساله را روان شناسان در توضیح چگونگی نهادینه شدن ارزش‌های اجتماعی به کار گرفته‌اند و از این طریق چگونگی نهادینه شدن ارزش‌های اجتماعی را نشان داده‌اند. به نظر می‌رسد که ریشه‌ی این مساله را می‌توان در سیره‌ی دینی مسلمانان نیز یافت. تاکید بر «ذِکر» زبانی برای رسیدن به «ذُکر» یا ذکر قلبی خود حکایت از همین ماجرا در روان‌شناسی انسان دارد.

بر این اساس شهید مزاری می‌کوشید از طریق به‌کارگیری هویت‌های قومی همانند هزاره، تاجیک، ازبک، پشتون و سایر قومیت‌های ساکن در افغانستان پذیرش این واحدهای مجزای هویتی را برای همه درونی بسازد. شهید مزاری تاکیدات خود بر هویت‌های مجزا را محدود به حوزه‌ی ادبیات سیاسی و اجتماعی کشور ننمود، بلکه او عملا با هر اندیشه‌‌ی که این هویت‌ها را نادیده می‌گرفت به معارضه برخاست. مزاری در توضیح چرایی تشکیل حزب وحدت از سوی جامعه شیعی چنین می‌گوید:

«شما در جریان هستید که برادرانی که در پیشاور نشسته بودند، گفتند: که شیعه‌ها در افغانستان دو درصد یا سه درصد هستند و از کل رادیو‌ها اعلان شد که شیعه‌«ی» دو در صد یا سه درصد هیچ حق ندارد که در حکومت نقش داشته باشد و این عقلایی است و غیر عقلایی نیست. در اینجا بود که ما فکر کردیم پس ما که تا حالا در سروصورت می‌زدیم که دولت در افغانستان تشکیل بدهیم و آن دولت وابسته نباشد، حکومت ناب اسلامی باشد و وقتی‌که ما در افغانستان موجودیت نداریم، این حرفی بی‌خودی است. باید امروز از موجودیت خود در افغانستان دفاع کنیم. ما باید اول برای این برادران اثبات کنیم که ما در افغانستان هستیم و روی این مساله بود که حزب و حدت تشکیل شد»

از این سخن استنباط می‌شود که نگاه برادران مقیم پیشاور همان نگاهی بوده که حداقل در دو قرن اخیر به انزوای جامعه شیعه و هزاره افغانستان انجامیده است. وقایع پس از تشکیل حزب وحدت با رهبری شهید مزاری نشان می‌دهد که همان کسانی که موجودیت هزاره را در حد دو یا سه درصد اعلام می‌داشت در تصمیم‌گیری‌های کلان ملی نتواند از همین اقلیت که به نظر آنان دو الی سه درصد بوده است چشم بپوشد. درست پس از چهار سال که از تشکیل حزب وحدت می‌گذرد شهید مزاری بشارت می‌دهد که رهیافت حزب وحدت مبنی بر تثبیت موجودیت اقوام مختلف کشور و از آن جمله هزاره‌ها به بار نشسته است. وی می‌گوید:

«همین‌طور که ما امروز بحمدالله با تصمیم شما و با آمادگی شما و با فداکاری شما، با بازوان مجاهدین شما اینجا قبولاندیم که ما هستیم و یک ملت هستیم و بدون ما تصمیم گرفته نمی‌توانید.»

به‌هرحال این رهیافت چه پیامدهایی را برای جامعه افغانی می‌تواند داشته باشد. آیا می‌توان باوجود رهیافت‌هایی که در بادی امر تفرقه‌افکنانه می‌نماید چشم‌به‌راه آینده‌ی بود که هویت ملی به‌جای هویت‌های مجزای قومی بنشیند؟ باید گفت که رهیافت شهید مزاری را باید در مجموعه‌‌ی که بنیادهای راهبرد شهید مزاری را برای برون‌رفت از وضعیت نابهنجار کنونی تشکیل می‌دهد بررسی نمود. برادری اقوام، عدالت اجتماعی، مشارکت اقوام در بنای حاکمیت سیاسی به‌تناسب جمعیت، اصلاح تقسیمات اداری و حکومت فدرالی منظومه راهبرد شهید مزاری را تشکیل می‌دهد. اگر بنا باشد از میان فاکتورهای فوق نقطه اساسی را بیابیم این قلم با توجه به مطالب گذشته برادری اقوام را به‌عنوان نقطه‌ی اصلی و بی‌بدیل معرفی خواهد نمود؛ زیرا پذیرش برادری اقوام در کشور از سوی همه‌ی کنشگران مهم سیاسی و اجتماعی سیاست‌ها و تحولات کلان ملی را به سمت سوی لوازم برادری سوق خواهد داد.

به‌هرحال پیامد‌های رهیافت شهید مزاری بایسته است که در دو حوزه‌ی جداگانه بررسی شود:

اول: دگردیسی جامعه هزاره از نقش‌پذیری منفعل به نقش‌پذیری فعال

برآیند تلاش‌ها و مجاهدات شبانه‌روزی شهید مزاری برای جامعه هزاره تحول بنیادین در نوع نگاه نسبت به حضور درصحنه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی می‌تواند قلمداد شود. خیز بزرگ جامعه هزاره درست در سه سال مقاومت غرب کابل و ارایه راهکارهای عملی جهت برون‌رفت از بن‌بست‌های سیاسی و اجتماعی برای کشور، خود نشانه‌های واضحی از حضور درصحنه‌ی فعال مردم هزاره به شمار می‌آید. بر اساس این قاعده که «معطی شی نمی‌تواند فاقد آن باشد»، طرح مشارکت فعال سایر اقوام در سرنوشت سیاسی کشور نمی‌تواند با عزلت و گوشه‌گیری اجتماعی جامعه هزاره همساز باشد. هزاره‌ها در آن دوران برگرد حزب سیاسی و نظامی به نام حزب وحدت با شعار برادری اقوام جمع آمدند و نشان دادند که همانند همیشه تاریخ دغدغه سرنوشت کشور خواب آرام را از چشم آنان ربوده است. این آگاهی، اعتمادبه‌نفس، حضور درصحنه هزاره‌ها به‌هیچ‌عنوان نمی‌تواند جدای از تقلای شبانه‌روزی مزاری در راستای بیداری این جامعه تبیین شود. هزاره با اشارات مزاری به این نقطه رسیدند که برای پذیرفته شدن به‌عنوان یک قوم برادر در کشور لازم است تا قدرت سیاسی و نظامی و سایر برگ خریدهای مهم در اقتدار اجتماعی و سیاسی و از همه مهم‌تر سازگاری با نظام مدرن سیاسی را تحصیل نمایند. لذا در نظام پس از طالبان هزاره‌ها بیشترین مشارکت و همراهی را با نظام جدید درصحنه‌های مختلف از خود بروز دادند. هزاره‌ها درست همزمان و پس از مزاری از حالت تنازع برای بقا بیرون آمدند و به ایفای نقش سازنده در تحولات سازنده کلان ملی روی آوردند. سامان‌دهی اعتراض‌های مدنی در قبال تجاوزت کوچی‌ها، بردباری در برابر خشونت‌های مذهبی (که تمثل آن در واقعه عاشورای سال نود شمسی مشاهده گردید) را می‌توان نمونه‌های از نقش‌پذیری هزاره در تحولات سازنده کشور قلمداد نمود. نمونه‌‌ی که می‌تواند به‌عنوان الگوی توسعه سیاسی و مدنی در میان اقوام دیگر کشور معرفی شود.

دوم: بیداری جزمیت انگاران از خواب جزمیت

دو اصل مهم را نباید در کنش‌های مثبت اجتماعی کنشگران از قلم انداخت. نخست آنکه باید هر کنش مثبت تحت نظم عقلانی درآید و دلیلی این عمل و رفتار را پشتیبانی نماید و دیگر آنکه بازتاب‌های آن در نسبت به آینده سنجیده شود. با توجه به این دو اصل راهبرد شهید مزاری در سطح ملی باید مورد ارزیابی قرار بگیرد. گفته شد که نقطه‌ی بی‌بدیل در راهبرد شهید مزاری را برادری تمامی اقوام ساکن در کشور تشکیل می‌دهد. و از سوی دیگر گفته شد که شهید مزاری توجه ویژه‌یی به مردم خودش یعنی مردم هزاره داشته است. در تطبیق دو اصل فوق بر دو ضلع مهم راهبرد شهید مزاری باید گفت که مزاری برادری و برابری اقوام را بر پایه قدرت گفتگو داشتن مردم خودش مدلل می‌ساخت. گفتگوی اقوام زمانی معنی پیدا می‌نماید که هر دو طرف برابری در اقتدار اجتماعی را نسبت به همدیگر پذیرفته باشند؛ در غیر این صورت گفتگو از حالت تفاهم خارج گشته و حالت امر و امتثال امر به خود خواهد گرفت. وقتی‌که عنان مطلق جامعه در دست احزاب سیاسی دارای مرام‌های مشخص فکری و راهبردی نباشد، بلکه همه‌چیز در ساختار قبیلوی تعریف و تبیین گردد، چاره‌ی جز پناه بردن به اصل تحصیل اقتدار قومی باقی نمی‌ماند. وقتی‌که گفتمان‌های غالب در کشور نه بر اساس منافع ملی، بلکه بر اساس منافع قومی می‌چرخد، طبعا برای توازن قوا لازم است تا هویت‌های مجزای قومی مورد تاکید قرار بگیرد.

نگارنده معتقد است که طرح مساله هویت‌های قومی در اندیشه شهید مزاری همان‌گونه که قبلا نیز مورداشاره قرار گرفت، جنبه مقدمی داشته است. یعنی درک واقع‌بینانه از طرح برون‌رفت از وضعیت نابهنجار شرایط دهه هفتاد تاکید بر هویت‌های مجزای قومی را الزامی می‌ساخت؛ وگرنه همان‌گونه که از سخنان و سیره‌ی شهید مزاری پیداست، طرح این‌گونه مباحث نه از سر تفنن، بلکه از سر جبر بوده است. بار دیگر به سخن مزاری گوش دهیم که می‌فرمود:

«شما در جریان هستید که برادرانی که در پیشاور نشسته بودند، گفتند: که شیعه¬ها در افغانستان دو در صد یا سه در صد هستند و از کل رادیو¬ها اعلان شد که شیعه«ی» دو در صد یا سه در صد هیچ حق ندارد که در حکومت نقش داشته باشد و این عقلایی است و غیر عقلایی نیست. در اینجا بود که ما فکر کردیم پس ما که تا حالا در سروصورت می‌زدیم که دولت در افغانستان تشکیل بدهیم و آن دولت وابسته نباشد، حکومت ناب اسلامی باشد و وقتی‌که ما در افغانستان موجودیت نداریم این حرفی بی‌خودی است. باید امروز از موجودیت خود در افغانستان دفاع کنیم. ما باید اول برای این برادران اثبات کنیم که ما در افغانستان هستیم و روی این مساله بود که حزب و حدت تشکیل شد»

بنابراین شهید مزاری می‌خواست خواب‌های پریشانی که تمامیت‌خواهان برای ملیت‌ هزاره و غیر هزاره می‌دید به واقعیت تبدیل نشود. او با عمل، جزم انگاران خواب‌نما را از خواب جزمیتشان بیدار ساخت و نشان داد که:

«راه حذف در افغانستان تمام‌شده و کسی نمی‌تواند کسی را، ملتی را، حزبی را و مذهبی را حذف بکند. یک‌راه است: راه تفاهم و پذیرش همدیگر و این منطق را به همه اعلان کردیم و می‌گوییم و روی این مساله هستیم.»

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

فهرست منابع، مآخذ و مراجع

قرآن کریم.

مصباح الشریعه؛ المنسوب إلی الإمام الصادق (صلوات الله علی)، بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۰ ه¬ق.

  1. ابن شهرآشوب- محمد بن علی؛ مناقب آل ابی‌طالب، قم، علامه، ۱۳۷۹٫
  2. ابن قدامه- عبدالرحمن بن احمد بن محمد؛ الشرح الکبیر، بیروت، دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع، بی‌تا.
  3. ابن قدامه- عبدالله بن احمد بن محمد؛ المغنی، بیروت، دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع، بی‌تا.
  4. حر عاملی- محمد بن حسن؛ وسائل الشیعه إلی تحصیل مسایل الشریعه، تحقیق و نشر: مؤسسه آل البیت (صلوات الله علیهم) لإحیاء التراث، قم، ۱۴۰۹هق.
  5. حلی- حسن بن یوسف بن مطهر؛ خلاصه الأقوال فی معرفه احوال الرجال، الطبعه الثانیه، النجف الأشرف، منشورات مطبعه الحیدریه، ۱۳۸۱ه¬ق.
  6. خوئی- ابوالقاسم؛ معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال، بی‌نا، بی‌جا، بی‌تا.
  7. سرخسی- محمد بن ابی سهل؛ المبسوط للسرخسی، تحقیق: محی الدین المیس- خلیل، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۲ ه‌ق.
  8. طوسی- محمد بن حسن، الأمالی، قم، دار الثقافه، ۱۴۱۴ ه¬ق.
  9. ــــــــــ؛ تهذیب الأحکام، تهذیب الأحکام، تحقیق: خرسان- حسن موسی، تهران، دار الکتب الإسلامیه، الطبعه الرابعه، ۱۴۰۷ ه¬ش.
  10. ــــــــــ؛ الفهرست، تحقیق: آل بحر العلوم- سید محمدصادق، النجف الأشرف، بی‌نا، بی‌تا.
  11. کاشانی- ابوبکر علاءالدین؛ بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع، بیروت، دار الکتاب العربی، ۱۹۸۲ م.
  12. کشی- محمد بن عمر بن عبدالعزیز؛ رجال الکشی (إختیار معرفه الرجال، تحقیق: مصطفوی- دکتر حسن، مشهد، مؤسسه نشر دانشگاه مشهد، ۱۴۰۹ ه¬ق.
  13. مغربی- قاضی نعمان بن محمد؛ دعائم الإسلام، تحقیق: فیضی- آصف، الطبعه الثانیه، قم، مؤسسه آل البیت، ۱۳۸۵ ه¬ق.
  14. نجاشی- احمد بن علی؛ رجال النجاشی (فهرست اسماء مصنفی الشیعه) تحقیق: شبیری زنجانی- سید موسی، قم، دفتر النشر الإسلامی، ۱۴۰۷ ه¬ق.
  15. نووی- یحیی بن شرف؛ المجموع شرح المهذب، بیروت، دار الفکر، بی‌تا.
  16. سخنرانی رهبر شهید با استفاده از صوف و فیلم موجود در نرم‌افزار «گلبانگ سرنوشت» آورده شده است.

Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.